شب يلدا وتربوزهاي زيركاه.!!!

شب يلدا وتربوزهاي زيركاه ما ...

كودكي زمان درك بهترازبعضي اتفاقات زندگي است وزمان ماندگاري وپايداري بعضي حوادث اطراف آدم به شكل شيرين آن مي باشد . به شكلي كه دربزرگسالي هيچ گاه نمي توان به آن زيبايي وشيرني آن را درك كرد . شب يلدا هم يكي ازآن شب هايي بود كه درذهن كودكي ما معني شيرين تري داشت ، مثل تربوز رسيده وسردي كه درشب يلدا مي خورديم تا هزارسال عمركنيم . شب يلدا براي بزرگسالان معني درازترين شب سال را داشت كه درآن شب به وسيله ي تربوزدرجستجوي سلامتي شان مي گشتند ، ولي براي كودكان ضمن شادي وشوروشعف ، معني بيدارخابي وفال وخسته وكشته وتربوزخوري را ميداد ....

كودك وخورد كه بوديم وقتي مراسم "پاليزلَش " ميشد ، يعني حاصلات پاليز(جاليز) را كه عبارت بود ازتربوز(هندوانه ) خربوزه ، بادرنگ (خيار) كدو و...، را جمع مي كرديم يا به قول ما  پاليز را " لَََش" مي كرديم ، پدرم بيشترازهمه وهرچيزي ياد شب يلدا بود ، ويا شايد با ديدن تربوزياد شب يلدا مي افتاد . سردهقان صدا مي كرد " يگان ده بيست تا تربوزخوب جدا كن بري شو يلدا " و دهقان نيز چند تا تربوزرا كه به نظرش پوست ضخيم وكلفت داشت ، جدا برميداشت ، كناري ميگذاشت تا كسي دست نزند .

 "پاليزلش" هم براي خودش مراسمي بود شبيه به "خرمن گيري" ومراسم "كشتن گوسفند قديدي"  كه هرسال يك باربراي هرخانه ي دردهات رخ ميداد وبا مراسمي به ياد ماندني گرچند كه براي بزرگترها يك كاربود به معني برداشت حاصلات وسرانجام يك دوره كاروعرق ريزي كه درآن روز، مزد زحمت هاي خود را مي گرفتند ، ولي براي اطفال  شوروشعفي ايجاد مي كرد كه تاسالها يادش ومزه اش با روح وروان آدم ايجاد مي كرد كه تاهنوز شيريني وشادي آن درسرم هست .

پدرم تربوزهايي را كه براي شب يلدا درنظرگرفته شده بود با امانت واحتياط بسيار، بارخرمي كرد ودانه دانه  ازبارپايين ميگذاشت تا زخمي وضربه نبيند . بقيه تربوزهارا در"خانه كته" ي ما كه شبيه به سالوني بود وبه عنوان انباري ازآن استفاده ميشد ، مي انداختيم واضافي آن را روي بام ها مي ريختيم . تا چند ماه ، بي حساب وكتاب درهرموقع شبانه روز كه دل ما ميشد وهوس ما مي كشيد ، با چاقوي به جان تربوزها مي افتاديم اول ازهمه سرگردي ازبدنش جدا مي كرديم تا ببينيم كه مغزش سرخه يانه ، بعد دوقاب كرده مي خورديم . درآن زمان ودرآن سن وسال كه بركت بود وفراواني ، هيچ گاه تصورنمي كرديم روزي برسد كه ما تربوزرا مثل عسل به كيلو ومثقال بكشيم . اصلا تصورتربوزبا ترازو براي ما هنوزكه هنوزاست براي ما خنده داراست ، تا چي برسد به اينكه آن را بخريم وروي آن پول بدهيم . دردهات ما هيچ گاه رواج نبود كسي تربوز را بفروشد يا بخرد .  چنان بي حساب وكتاب بود كه پدرم بارهاي خررا براي خانه هاي همسايه كه پاليزنداشتند روان مي كردند . وبعد جوالي را ازتربوزپرمي كرد همراه چكه وكشته ومسكه به كابل براي فلان دوست وبهمان آشنا ورفيق وفاميل روان مي كرد .  

شب يلدا كه ازراه مي رسيد اولين چيزي كه گفته ميشد اينكه درشب يلدا خوردن تربوزثواب دارد . ازمادركلانم هزاربارشنيده بودم كه اگردرشب يلدا يك برِش تربوزبخوريم ، هفتاد نوع مرض ازجان ما دورمي شود ،با چنين ذهنيتي نزد ما بود كه سراغ تربوزهاي زيركاه دركاهدان مي رفتيم . موقع بيرون آوردن تربوزهاي شب يلدا اززيركاه ، پدرم "چارشاخي" مي گرفت كاه هارا پس ميزد تربوزهارا كه به حساب گذاشته بود، به حساب برميداشت وبه كناري غلط ميداد . بعضي ميديديم كه بغلش سياه شده است وبعضي شكمش پاره شده بود وازخوردن افتاده بود، دراين ميان سالم هارا يكي يكي برميداشتيم كه درسرماي غزني مثل قالب هاي يخ سرد بودند ويكي يكي مي برديم به تندورخانه كنارتنورمي چيديم ، روي آن جاجيمي مي انداختيم تا گرم شود . بعد مادرم سهم همسايه هايي را كه ميدانستيم تربوزندارند قاب مي كرد ، به هرخانه يك قاب مي فرستاد تا همه ازهفتاد نوع مرض درطول سال درامان بمانند . درست مثلي اين كه ما داشتيم اهالي ده را با اين تربوزها واكسين مي كنيم .

حالا چند سالي است كه كاريزخشك شده است ، رودخانه هم كم آب است و ده خلوت ، مردم توان كاشتن پاليزرا ندارند وبعضي نيزمثل ما شهري شده اند . به اين علت ، نه پاليزي است ونه تربوزي ولي شب يلدا هست ، هرسال درموقع معين مي آيد وبي خيال ميگذرد .  

اندازه معرفت !!!

بعضی ها معرفت شان به اندازه نیازمندی شان است . مثل کارت های اعتباری مدت دار است .

به یاد آن دوستانی که به اندازه گرفتن یک برگ تیکیت (بلیط) طیاره بین هرات وکابل سلام علیک کردند و رفتند وپشت سرشان را هم نگاه نکردند .....

کریستوفر هیچنز !!!

کریستوفر هیچنز نويسنده ي ضد خدا و دين هم درگذشت . بدين بهانه گزيده ي ازسخنان او طي گزارشي در بي بي سي انعكاس يافته است كه  برايم جالب آمد :  

"نوشتن است که برای من مهم است و هر چیزی که در این کار به من کمک کند یا بحث و گفت و گو را گسترش بدهد، طولانی کند، عمق ببخشد و گاهی تشدید کند برای من ارزشمند است"

او درمورد مرگ دربخشي از زندگي نامه اش نوشته است : "من شخصا می خواهم مرگ را "انجام بدهم"؛ به شکل فاعلی و نه منفعلانه. می خواهم که وقتی که مرگ به سراغم می آید، آنجا باشم، و به چشمش نگاه کنم و در حال انجام دادن کاری باشم."

عکس

آلت مردی که بریده شد !!!

بینی بریدگی را شنیده بودیم اما آلت بریدگی واقعا چیز جالب خنده دار ودردناک است .

آلت تناسلي يك مرد در غزنی توسط عروسش بريده شد
يك مرد كهن سال كه آلت تناسلي اش با چاقو بريده شده براي تداوی در يكی از شفاخانه شخصي شهر غزني مراجعه كرده است.

به گفته ی داکترمعالج این مرد باشنده ولسوالي مقر غزني است و آلت تناسلي او به طور "خطرناک" با چاقو بريده شده است.

آقای عبدالاحد به خبرگزاری بخدی گفت که برای تداوی بهتر، بیمار را به کابل فرستاده است.

رد پای عروس در قضیه

يك باشنده ولسوالي مقر كه نخواست نامش در گزارش ذكر شود به خبر گزاري بخدي گفت: "آلت تناسلي اين مرد توسط عروسش بريده شده است."

به گفته او، عروس اين مرد زماني دست به اين كار زده است كه از سوي پدر شوهرش ( مردي بیمار) مجبور شده با او همبستر شود.

منبع می گوید که ممکن این عمل چند بار تکرار شده باشد و عروس این مرد مجبور به بریدن آلت تناسلی خسرش شده.

با این حال، مسئولان محلی در ولایت غزنی این رویداد را رد یا تایید نکرده اند.

مسئولان در دفتر حقوق بشر در ولایت غزنی، بریدن آلت تناسلي این مرد را محکوم کرده و این عمل را نقض آشكار حقوق بشر خوانده اند.

البته قبلا چنين عملي درهرات نيزشده بود ولي درآن قضيه زن ازمردش را بريده بود .

پای نوشت : اظهارنظرمسئولان دردفترحقو ق بشر غزنی ضمن انکه ازنظرمن خیلی جالب است  نظروبلاگ مسافر نه بلکه نظرشخصی ایشان می باشد .

فاتحه زبان دري !!!

زبان دري !!!

دريكي ازتلويزون هاي شخصي وطني يك معاوني ازوزارت معارف دريك گفتگويي شركت كرده افاضات مي فرمودند . صرف نظرازطرح خيلي مسايلي كه بيشترش لاف وگزاف بود ؛ ازقبيل اينكه بهترين كتاب هاي درسي را ما درسطح منطقه داريم وبهترين نصاب تعليمي ازما است يك چيزي ديگرهم فرمودند با اين جمله :

" ما كوشش مي كنيم كه دركتاب هاي درسي خود ازكلمات "دري سوچه" استفاده كنيم تا "زبان دري" را حفظ كنيم . چرا كه اگرتوجه نكنيم ممكن كلمات زبان فارسي داخل كتاب ما شود ورفته رفته زبان دري ما فارسي گردد وآن وقت است كه بايد فاتحه بخوانيم "

خدا یا به کجا پناه بریم ؟

تصاویرشهدا ی کشتار روز عاشورا درکابل ذهن وفکر هر آدمی را که انسانی بیندیشد  آزارمی دهد . کودکان خونین وزنان تکه تکه شده ....

خدایا به بازماندگان صبر وبه جنایت کاران عقل عطاکن

 

قصه خرمن دزدی وغیبت پاکستان دربن 2

قصه خرمن دزدی وغیبت پاکستان دربن 2  

این روزها قضیه شرکت نکردن پاکستان درکنفرانس بن موضوع بسیارگرم سیاسی روزمی باشد ولی مرا به یاد یک قصه قدیم دردیار مان انداخت .

می گویند دریک دهی همیشه خرمن های مردم را دزد میزد . به این خاطراکثرمردم شب ها خانه وزندگی اش را رها کرده می رفتند سرخرمن می خوابیدند تا دربراردزدی محافظت کنند . دراین میا ن دهقانی ازاهالی ده که پی برده بود دزدی کاریکی ازهمسایه ها است ، رخت خوابش را گرفته می برد سرخرمن مردی که متهم به دزدی خرمن ها بود ورخت اش کناردزد پهن کرده می خوابد . مرد دزد به ناچارازاو می پرسد؛ شما نمی روید سرخرمن تان بخوابید ؟ می گویند شب ها خرمن ها را دزد می زنه ...

دهقان زیرک جواب می دهد ؛ من همینکه کنارتو باشم خاطرم ازبابت خرمن جمع جمع است .

حالا قصه افغانستان وپاکستان قصه همین دهقان هشیاروهمسایه دزد است .به نظرمن اگرپاکستان درکنفرانس بن دوم شرکت می کرد خوب بود ولی حالا که شرکت نمی کند فکرمی کنم درحالیکه دنیا درکنفرانس بن مشغول است اوسراغ دزدی خودش خواهد رفت .

اجایگاه چاقو بین فرهنگیان شعرا واساتید وطن !!!

من نمیدانستم چرا چاقو درفرهنگ ما جایگاه خاصی دارد . ازهمان اوان زندگی هرکسی را می دیدم که تا پشت سبیلش سیاه میشد یک قبضه چاقو ی پنج تکه به همراه خودش داشت . البته مولانا هم یک زمانی از قول لوطی یی نقل می کند که خنجروچاقو برای بچه های خوش سیما یک امر لازم بوده است گرچند که ازآن استفاده نکنند .درآنجا که فرموده است :  

کنده‌ای را لوطیی در خانه برد

سرنگون افکندش و در وی فشر

بر میانش خنجری دید آن لعین

اما خبردیروز را که دروبلاگ "گنگ خواب دیده" دیدم کلا به اهمیت چاقو درفرهنگ ما بیشتر پی بردم تا جایی که چاقو می تواند مهمتراز قلم درفرهنگ ما وخصوصا بین فرهنگیان شعرا واساتید تبارزکند . خبرچنین است :

به نقل از زریاب آدمی ظالم است. دیروز در صحن انجمن قلم در شهر کابل، آقای گ .ب  به آقای و. ب با چاقو حمله کرد. خوشبختانه مثلی که زخم عمیق نیست. عمق فاجعه در این است که در جایی که گویی جایی برای باادبان است، یک با ادب بر با ادب دیگر حمله می کند و آبروی ادبیات را می برند. آخ ببخشید... شاید هم کار خوب شده است. من برای یک لحظه فراموش کردم که آنجا انجمن قلم نیست، حرمسرای شیخ الااستادان معظم آقای ژ. ح است که برای پسر های جوان و خوش قافیه مورد پسند خود تزیین کرده است.

نتیجه اخلاقی: عاشقی، چاقو کشی هم دارد..

پای نوشت : برگرفته شده ازوبلاگ گنگ خواب دیده ....

امام حسین دراندیشه ی اندیشمندان .

جرج جرداق (دانشمند و ادیب مسیحی) وقتی یزید، مردم را تشویق به قتل امام حسین(ع) و مأمور به خون‌ریزی تشویق می‌‌کرد، آن‌ها می‌گفتند: چه مبلغی به ما می‌دهی؟ امّا انصارحسین(ع) به او گفتند: ما با تو هستیم و اگر هفتاد بار کشته شویم، باز می‌خواهیم در رکابت جنگ کنیم و کشته شویم.

چارلز دیکنز (نویسنده معروف انگلیسی) اگر منظور حسین، جنگ در راه خواسته‌های دنیایی بود، من نمی‌فهمم چرا خواهران و زنان و اطفالش به همراه او بودند؟ پس عقل چنین حکم می‌کند که او فقط به خاطر اسلام فداکاری خویش را انجام داد.

مهاتما گاندی (رهبر بزرگ هندوستان) من زندگی امام حسین، آن شهید بزرگ اسلام را به دقّت خوانده‌ام و توجّه کافی به صفحات کربلا کرده‌ام بر من روشن شده است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد، باید از امام حسین(ع) پیروی کند.

واشنگتن ایرونیگ (تاریخ‌نگار امریکایی) در زیر آفتاب سوزان سرزمین خشک و در روی ریگ‌های تفتیدة عراق، روح حسین فنا ناپذیر است. ای پهلوان و ای نمونة شجاعت و ای شهسوار من، ای حسین.

موریس دوکبرا اگر مورّخان ما حقیقت روز (عاشورا) را می‌دانستند و درک می‌کردند که عاشورا چه روزی است، این عزاداری را مجنونانه نمی‌پنداشتند، زیرا پیروان حسین به واسطة عزاداری حسین می‌دانند که پستی و زیر دستی و استعمار و استثمار را نباید قبول کنند زیرا شعار پیشرو و آقای آنها، زیر بارظلم و ستم نرفتن بود.

بنت الشاطی (نویسندة معروف مصری) زینب،خواهر حسین‌بن علی، لذّت پیروزی را در کام ابن زیاد و بنی‌امیه خراب کرد و در جام پیروزی آنان قطرات زهر ریخت.

اجساد زنان درروزجهانی محوخشونت !!!

اجساد زنان درروزجهانی محوخشونت !!!

بعضی خبرهارا باید هرچی بیشترپیازداغ اش را زیاد کنیم تا بلکه به اهمیت آن توجه گردد . ولی با این وجود نمیدانم که چرا با همه اهمیتِ خبر، بازهم مردم بی تفاوت ازکنارآن میگذرند وحتی کسی مایل به اظهارنظردرآن مورد نمی شوند . خبرپیدا شدن اجساد زنان درگوشه و کنارشهر ازآن مواردی است که کسی به آن اهمیت نمی دهند .

ازچندی به این سو است که هرازگاهی اجساد زنانی دراطراف شهرپیدا می شود که به طورفجیع وبی رحمانه ی به قول خبرنگاران " توسط افراد ناشناس " به قتل رسیده اند . این زنان ضمن شکنجه اکثرا سربریده شده اند وبعضی با تیرکشته شده اند . آخرین مورد این سلسله جنایت زنانی بود که اجساد شان درست درروز 24 نوامبر یعنی روز مبارزه جهانی برای محو خشونت علیه زنان پیدا شد . این زنان درحالیکه سربریده شده بودند جسد های شان ازسه نقطه شهرپیدا شده است .

قبل برآن نیزجسد دوتن که بازهم یک جاکشته شده بودند پیدا شد وقبل برآن اجساد دیگری و...

درطول همین دوماه اخیر درمجموع اجساد هشت زن پیدا شده است که به قول معروف " توسط افراد ناشناس " به قتل رسیده اند .

سوال این است که این "افردا ناشناس " تاکی باید ناشناس باقی بمانند ؟ کاری به سابقه وکردارزنان کشته شده نداریم ولی نفس این عمل یک جنایت است که فکرمی کنم بسیارناگوار وخطرناک است .

درحمایت ازعلیا ماجده المهدی !!!

درحمایت ازآن دخترمصری علیا ماجده المهدی به نشانه اعتراض وتحقق دموکراسی وازاین حرفا !!!!

 

دسته گل اديسون !!!

دسته گل اديسون !!!

كاش اديسون به جاي برق يك چيزي اختراع مي كرد كه رياست نمي داشت . يا لااقل يك چيزي اختراع مي كرد كه رتق وفتق او به دست آدم نمي افتاد . مطمئن ام اگراديسون عليه رحمه به جاي برق شمع اختراع مي كرد امروز اين قدرعذاب نمي كشيد . چرا ؟ به اين دليل مختصر؛ فرض می گيريم كه در هرات يك ميليون آدم عاقل وبالغ زندگي مي كنند ، وباز فرض می گيريم كه درهرشبانه روز ده باربرق برود وبيايد ، هرنفرازاين يك ميليون جمعيت بالغ ، ده دفعه با خودش مي گويد ؛ " هي برپدرازاي برقه نالد " با اين حساب ، روزانه حداقل ده ميليون بار بر پدر برق لعنت ميگردد . پدربرق هم كه معلومه اديسيون است . بنا براين بهتربود ايشان به جاي اختراع برق يك دسته گل ديگري به آب ميداد. 

اين شب وروزها برق نداريم يعني اكثراوقات قطع است . وقتي هم كه داريم دركنارآن شمع هم روشن مي كنيم تا درتاريكي برق همديگررا ببينيم . اين تنها مصيبت نيست ، دركناربرق آب هم نيست . چون آب شهربستگي به برق دارد وقتي برق قطع مي شود آب هم قطع مي شود . به اين خاطراست كه ميگويم ؛ كاش اديسون يك چيزي اختراع مي كرد كه رياست نميداشت، آب هم وقتي كه رياست پيدا كرد، برقي شد ووقتي برقي شد ، خشك شد . .... .

منع خشونت علیه زنان !!!

روز ۲۵ نوامبر مصادف با روز جهانی منع خشونت علیه زنان است به این مناسبت بعضی گلگفته های دوتن ازاندیشمندان جهان را خدمت تقدیم می کنم :

جبران خلیل جبران :

" دل زن با تغییر و تحول روزگار و فصلهایش تغییر نمی کند . دل زن بسیار مبارزه می کند ، ولی نمی میرد. دل زن شبیه زمین است ، که انسان این زمین را میدانی برای جنگها و کشتارهای خود به کار می گیرد ، درختهایش را می کند و چمنهایش را می سوزاند و سنگهایش را آغشته به خون می کند و خاکش را با استخوانها و جمجمه ها می کارد ، با این وجود آرام و مطمئن باقی می ماند و تا ابدالدهر بهار در آن بهار و پاییز در آن پاییز باقی می ماند...

 

تو ، تو ای پروردگار ، چشمانم را به وسیله عشق گشودی و به وسیله عشق مرا کور کردی. تو مرا با دو لبت بوسیدی و با دست نیرومندت سیلی زدی. تو در دلم گلی سپید و در اطراف این گل خار و خاشاک را کاشتی. وجودم را به جان جوانی که دوست می دارم و به جسم مردی که نمی شناسم پیوند دادی. یاری کن تا در این کشمکش قوی باشم ، کمکم کن تا سر منزل مرگ امین و پاک باقی بمانم. خواست ، خواست تو و نام تو تا ابد مبارک باشد . "

 بالهای شکسته ، جبران خلیل جبران ، مترجمین : محمد ابراهیمی کاوری ، لفته مولایی

 ویرجینیا ولف :

دست مرد براي نگه داشتن شمشير آزاد است و زن بايد از دست خود براي نگه داشتن ساتن استفاده كند تا از روي شانه هايش نلغزد. مرد تمام رخ و از رو به رو به جهان مينگرد گويي آن را براي استفاده ي او و به دلخواه او ساخته اند. زن از نيمرخ به جهان مينگرد با نگاهي موشكاف و حتي شكاك. اگر هر دو لباسي مشابه به تن ميكردند امكان داشت كه نگاهشان به جهان نيز يكسان باشد.

ارلاندو/ ويرجينيا ولف/ فرزانه قوجلو

«قرن‌ها است که زنان به مثابه آیینهٔ درشت‌نمای، این امکان را برای مردان فراهم آورده‌اند تا خود را دوبرابر بزرگ‌تر از آن‌چه هستند، ببینند.»  ویرجینیا ولف

 

استاد مظفری وگفتگوی چت !!!

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:39:36 È.Ù): salam Ostade gol

.waheed rafeyee (11/22/2011 11:39:41 È.Ù): khoby?

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:40:23 È.Ù): سلم

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:40:32 È.Ù): يعني سلام

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:40:37 È.Ù): تشكر خوبم

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:40:41 È.Ù): شما چطوري

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:43:18 È.Ù): خوبيم

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:43:27 È.Ù): خبري ازت نيست

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:43:34 È.Ù): جورباشي وشاد

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:43:40 È.Ù): مشهد چي خبر؟

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:43:50 È.Ù): هرات هم اکنون باران مي بارد ولي هوا گرم است

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:44:59 È.Ù): تشكر

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:45:01 È.Ù): من مهشدم

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:45:06 È.Ù): مشهد هم هوا باراني است

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:45:13 È.Ù): خبري نيست

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:45:20 È.Ù): مهم اين است كه باران ببارد

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:45:42 È.Ù): شما چه خبر داري

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:46:28 È.Ù): مطلبي ميخواندم که نقيب آروين درواوصاف شما گفته است

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:46:33 È.Ù): جالب بود

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:46:35 È.Ù): خواندي ؟

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:46:44 È.Ù): به بهانه سالروزتولد شما است

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:47:20 È.Ù): بله در فيسبوك ديدم

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:47:30 È.Ù): ديدش از طرف من تشكر كن

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:47:42 È.Ù): خوبه

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:48:06 È.Ù): در اين روزگار نا اميدي ديدن همين مقدار هم آدم را اميدوار مي كند

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:50:56 È.Ù): چرا نا اميدي ؟ نميدانم چرا آيه ي ياس هميشه برزندگي مردم غالب است

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:51:28 È.Ù): مگر نيست؟

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:51:44 È.Ù): بستگي داره

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:51:56 È.Ù): من همين ديروز از يك كنگره شعر در زابل آمدم

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:52:31 È.Ù): اب درياچه هامون خشك و يك مليون نفر دو طرف مرز دارند كم كم كوچ مي كنند

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:52:31 È.Ù): زابل سراي زال ورستم حالا به خاک نشسته است

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:53:05 È.Ù): من هم که درآن طرف مرز رفته ام هميشه وقتي ميروم غمي مرا فراميگيرد

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:53:06 È.Ù): من يك شعر گفتم و در يكي از ابيات آن به اين سوال شما در واقع جواب داده

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:53:33 È.Ù): هركه چو من نيست او سياه نبيند/ ما ببيند جهان و ماه بچيند

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:53:59 È.Ù): گذشته ي زابل وحالاي آن بسي نوميدکنده است

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:54:03 È.Ù): بله

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:54:05 È.Ù): هركه چو من پشت پا زيار نخورده/ هركه چو من چوب روزگار نخورده

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:54:35 È.Ù): ما مردم نا اميدي حق ماست يك اداي روشنفكرانه نيست

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:54:44 È.Ù): اگر نوميد نباشيم خيلي خوش خياليم يا ديوانه

abotalib mozaffari (11/22/2011 11:55:04 È.Ù): واقعيت وجودي ما نا اميدي است اگر واقعگرا باشيم

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:55:07 È.Ù): براي من وقتي که شاهنامه را خواندم سيستان وزابل ودشت هاي تفتان خيلي اهميت پيدا کرد ويک نوع محبت دردلم نسبت به اين سرزمين پيدا شد ولي طبيعت اکنون آن را مورد قهرخود قرارداده است

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:55:29 È.Ù): دراين ميان بهتره ديوانه باشيم

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:55:43 È.Ù): ما که خودرا به ديوانگي زديم

ab.waheed rafeyee (11/22/2011 11:56:05 È.Ù): به همين خاطرهرچي ازروزگارسنگ مي خوريم بازمي خنديم

abotalib mozaffari: مقصدخودت خوب باشي

abotalib mozaffari: مي گذرد فقط اين خارش پوستي كلافه كرده مرا

ab.waheed rafeyee: خدايارت

ab.waheed rafeyee: خوشحال شدم عزيز

ab.waheed rafeyee: به اميد ديدار

abotalib mozaffari: خدا حافظ راستي كتابت چاپ شد؟

ab.waheed rafeyee: نه هنوز

ab.waheed rafeyee: درنوبت است

abotalib mozaffari: دست محمدي است؟

ab.waheed rafeyee: محمد حسين يک سرداره هزارسودا

ab.waheed rafeyee: بله

abotalib mozaffari: بسيار خوب

abotalib mozaffari: خدا حافظ

abotalib mozaffari: راستي در هرات زمينه براي فروش كتاب است جايي را مي شناسي؟

abotalib mozaffari: راستي در هرات زمينه براي فروش كتاب است جايي را مي شناسي؟

abotalib mozaffari: سه كتاب شعر چاپ كرده ايم از طرف در دري اگر زمينه دارد تعدادي بفرستم

ab.waheed rafeyee: پفک اگربفرستي تضمين مي کنم ولي کتاب را نه 

ab.waheed rafeyee: بازم بفرست شايد کساني پيدا شوند

abotalib mozaffari: پفك ندارم بد بختانه

ab.waheed rafeyee: دراين ملک کي کتاب ميخره ؟ کي کتاب ميخوانه ؟

abotalib mozaffari: بله

ab.waheed rafeyee: به همين خاطراست که هميشه نوميد هستي اگرپفک فروش مي شدي حالا خوش خوشحال زندگي مي کردي

abotalib mozaffari: نه بابا نان مان كجا بوده برو نوش جان كن

abotalib mozaffari: خدا حافظ

ab.waheed rafeyee: خدا حافظ