ضرورت دشنام درزندگي ما !!!
درفرهنگ عاميانه ما ، يا همان آداب وروش هاي كه هرروزدردوروبرما ميگذرد ، خيلي چيزها است كه ما ازكنارش به سادگي خوردن يك گيلاس آب ميگذريم ولي اگرخوب به قول دانشمندان افغاني در"عمق مسئله" توجه كنيم ، هم خننده داراست وهم تلخ وهم تامل برانگيز . درست مثل يك صحنه طنزكه نظيرش را فقط ميتوان دركشوري با قدمت تاريخي دوهزارساله وبنا به بعضي نسخه ها چهارهزارساله شاهد بود .
ديروز، پريروزبود كه وقتي ازخيابان ميگذشتم بازبا يكي ازآن صحنه هاي هم خنده دار، هم تلخ وهم تامل برانگيز، روبه روشدم .
صحنه طوري بود كه يك نفرترافيك ، سرچهارراهی شهرما چوب دستی اش را روی سریک نفرموتروانِِ تکسی (راننده تكسي ) بالا برده بود وهردم امكان داشت به مغزطرف فرود آورد . درهمان حال داد ميزد كه ؛" زن همورا ...که به تو لایسنس داده است ، نمی فامم کدام پدرلعنت به تو لایسنس داده ؟ ....
فكرم بازرفت به خيلي مواردي كه هميشه درزندگي مان ، ودردوروبرمان شبيه به اين اتفاق افتاده مي افتد . یکی گناهی مرتکب می شود ولي درآن ميان ، خواهرومادرو ارواح وننه ومادريكي ديگربه باد داده میشود .
مثلا درهمين مثال ترافيك ، وقتي ايشان مي گويد ؛ "زن همورا كه به تو لايسنس داده است ....، دراین میان زن خیلی ازمردم پایش به وسط کشیده می شود ، چرا که دراین شهرلایسنس(گواهي نامه رانندگي ) داده نمی شود،بلکه خریداری میگردد . آنهم نه ازيك مكان ، بلكه ازهرمكاني ! معلوم است که جنس قابل خرید را می توان ازهرجایی تهیه کرد . لایسنسی که قابل خرید باشد می توان ازهرجایی خرید غیرازاداره ترافیک . مثلا دوستی دارم که استاد یک دانشگاه خصوصی است . یکی از شاگردانش به ازای نمره کامیابی ، برای اولایسنس گرفته است . درعوض استاد هم اورا یک ضرب کامیاب کرده است . جالب تراینکه ؛ ایشان اول لایسنس خرید ، بعد رفت موترخرید ، بعد رفت موتروانی یاد گرفت . همسایه ما لایسنش را نه ازترافیک ، آنهم نه دروقت اداری ، بلکه درساعت 5 ، 6 نمازدیگرازیک دکان خوراکه فروشی تحویل گرفته است ، درواقع خريده است . به گفته ي همين همسايه ما ؛ وقتی رفت لیسانسش را بگیرد درآن دکان ده دوازده نفردیگرهم منتظرخریدن لایسنس بوده است .
بنا براین وقتی ترافیک محترم خطاب به موتروانی میگوید ، زن همورا که به تولایسنس داده است یا برپدرامو که به تو لایسنس داده است ؛ شامل اقشارمختلف مردم می شود . ازدلال خورده فروش گرفته تا آبدارچی یک اداره ومحصل دانشگاه های خصوصی وکمییشن کارسرخيابان .
این مسئله – يعني ضرورت دشنام - را میتوان درخیلی ازعرصه های دیگرزندگی نیزتعمیم داد ، چرا كه درخيلي ازعرصه هاي مهم زندگي شاهد اين قضايا هستيم . یادم است وقتی کودک بودیم وسرشوخ وشرارت پیشه ، هروقت شوخی می کردیم وکودکانِ ده ، به گفته ي اهالی ؛ قلعه را به سرخود میگذاشتند ، کاکا سرورداد میزد ؛ "هی برپدرهموشیری که خوردین " یا با لحن ديگري ميگفت ؛ "برپدرشیرداده تان نالد که شمارا شیرداده پند نداده است ". به تاييد حرف كاكا سرور، ازآن طرف علی یاورصدا می کرد ؛ تقصیرملا است، برپدرازی ملا را لعنت كه اينهارا پندياد نميته " . به همین خاطرملا هم نوبتش كه می رسید ، بچه هارا کف پایی میزد می گفت ؛ نميفامم كه شما شيرخرخوردين ، شيريابوخوردين يا شيرخوك ....با چوب ميزد وادامه ميداد ؛ قلعه راشما روي سرتان ميگذاريد ، اووقت بازپدرای تان ارواح پدرای مارا د گورآرام نمی گذارند ، می گویند ؛ "برپدرملارا ...." درهمان حال بازدندان هارا محکم سرش می کرد وچوب را فرود می آورد روی کف پای اطفال . به اینگونه عقده اش را خالی می کرد .
درديگرعرصه هاي زندگي نيزهمين قصه تكرارميشد . نادرگاو، وقتی زنش را میزد ، هردسته بیلی را که به پشت زنش فرود می آورد درهمان حال میگفت ؛ "برپدرهموپدرمادرت نالد که هیچ کاربه تو یاد نداده ، فقط گفته بخوربچیم که نادرگاو منتظره توکلان شوی " بازشروع می کرد پدربیچاره خودش رابه باد ناسزا ؛ "برپدرمره هم نالد که تو طوق لعنت را به گردنم انداختم . قسمته دیگه قسمت " بازچوب بعدی را مي كوبيد به پشت زنش ، انگاركه به پالان خرمي زند . وزنش خودش را زیرضربت چوب جمع می کرد بی آنکه چیزی بگوید ....
درهمان ده ، وقتی سگی بازمیکرد وکسی را اذیت می کرد ، بازمردم خواهرومادرصاحب سگ را می کشیدند وسط ومیگفتند ؛ اين صاحب مرده ازکی است كه بسته نمي كنه .... درادامه ازهمان دشنام هاي كه ذكرش رفت دنباله اش مي كرد براي صاحب سگ .
بعد ترکه کلان ترشدیم وسرازکوچه وبازاردرآوردیم ، دیدیم این مسئله هم صورت جدی تری به خودگرفت وهم يك نيازمبرم براي روابط اجتماعي ما شد. ودرعين حال رفته رفته حتي رنگ وبوي سياسي به خود گرفت . مثلا چند نفرداخل دکان دورهم نشسته چای میخوردیم که دراين حين فرض كنيد ولسوال يا قوماندان امنيه ازپیش دکان با دوتا عسكرباديگاردش با تكان سربه جماعت سلام داده مي گذشتند . دوقدم که دورمیشدند، ما چندنفرکه گرد هم چای میخوردیم ، براي ابرازموضع سياسي خود ، همه باهم خطاب به ولسوالی میگفتیم ؛ "هی برپدرت لعنت ، بچه حرامزاده ،..." نفربعدي به تاييد حرف اولي ، ادامه ميداد ؛ " آخ اگه زورمیداشتم زنکِ ته ....."
کسی پرسان نمی کرد زن بیچاره اودراين ميان چي كاره است ؟ یا پدرمادربیجاره اوچی تقصیری کرده که پسری بارآورده که حالا شده ولسوال شهرما .
با اين صغري كبراي كه تا اينجا به خورد شما دادم ، به اين نتيجه مي رسيم كه دشنام درزندگي روزمره يك ضرورت است وهرچي اين فحش ها ودو دادن ها دامنه ي وسيع تري ازفك وفاميل واقوام طرف را دربرگيرد ، به همان اندازه ازقدرتِ كوبندگي بيشتري برخورداراست . ونيزبه اين نتيجه مي رسيم كه هرچي آدمي ضعيف ترباشد ، بيشترازقدرت زبان دشنام ودو استفاده مي كند .
نتيجه ديگراينكه اين مسئله رفته رفته به زبان سياسي نيزمبدل گشته است وملت ها براي ابرازواظهارموضع سياسي خود نيزاززبان فحش وناسزا استفاده ميكنند . به صورت نمونه وقتي ملت به خيابان ها ميريزند وشعارمرده باد فلان وزنده باد سرميدهند ....به يك نحوي ازقدرت دشنام استفاده مي كنند . پس نتيجه آنكه بيشترانقلاب ها با اجازه انقلابيون محترم ، با دشنام شروع شده است .
پای نوشت : خوانندگان عزیزدراقصا نقاط جهان لطف کنند برای ما بنویسند که دربلاد دیگرهم به همدیگربه همین کیفیت که ما به همدیگرفحش میدهیم فحش میدهند ؟ (با ذکرنمونه لطفا تا با نام خودشان نشرگردد )