گودالی به اندازه غارموش!

گودالی به اندازه غارموش!

برای من وقتی مسئله جدی شد که اهالی شهرزرنج به محض دیدن من با ابرازهمدردی وشگفتی می پرسیدند :" شما هم به همین پروازبودین؟ یاره خدا سرشما رحم کرده ".

وقتی بیشترمتوجه عمق فاجعه شدم که قدم به قدم درمواجهه با اهالی زرنج ضمن طرح این سوال درادامه توصیه می کردند؛"حالاکه خدا سرشما رحم کرده، یک نذربه گردنتان بگیرید" .

من با شنیدن این سوال ازآنجا که نمی خواستم به ذوق وشوق طرف خدشه وارد کنم ،وازتلخی وشیرنی خبرچیزی کم کنم، تا خدای ناخواسته شکوه وابهت ماجرا ذره یی صدمه ببیند، ضمن تایید قضیه ،به طرف می گفتم ؛ بله ؛ خدا رحم کرد. درادامه برای هم راهی با ایشان می گفتم ؛"این میدان هوایی زرنج گورآماده است. میدان نیست ،گودال مرگ است" درنهایت باهم زمزمه می کردیم ؛" بازم خدا را شکرکه بخیرگذشت".

دراین مرحله می دیدم آنگونه که اهالی قصه می کنند صحنه واقعا مرگباربوده است . درحالیکه همه اهالی زرنج ازاین حادثه ی مرگباربا خبربوده است ولی خودما خبرنداشته وبه عمق فاجعه پی نبرده بودیم . با این اندیشه برمی گشتم جریان پروازمان ازهرات به ولایت نیمروزرا مرورمی کردم .

تا جایی که یادم مانده حادثه چنان ناگهانی وبی خبراتفاق افتاده است که ما وهیچ کدام ازسرنشینان طیاره متوجه ماجرا نشدیم . یعنی هیچ کسی متوجه کدام اتفاق تکان دهنده یی نشدیم ، فقط احساس کردیم طیاره به صورت ناگهانی وغیرمنتظره توقف کرد ، همین . حالا که ازاهالی جزئیات حادثه را می شنوم مو بربدنمان سیخ می شود .

میدان هوایی زرنج درمیانه ی خانه های مسکونی موقعیت دارد وانگارداخل یک کوچه را ساخته باشند میدان هوایی . ساخته که نه ، طوری به نظرمی رسد که چند نفرآدم عاقل درکدام اداره دولتی دورهم نشسته باشند وضمن چای وچاکلت، باهم قرارگذاشته باشند این ساحه ی باریک را که بنا به مسترپلان شهری اختصاص دارد به فضای سبزوجنگل که فعلا نیازی به سبزی وجنگل وجود ندارد ،مثلا میدان هوایی باشد . فردای آن روزچند نفرکارگرفرستاده اند ، دورآن میدان را که دوطرفش ردیفی ازخانه های گیلی وگنبدی شکل اهالی فقیرقراردارد ،تورسیمی گرفته ، نامش را گذاشته اند؛ میدان هوایی زرنج . طول وعرض باند فرود به اندازه یی است که اگرکمی طیاره بی بریک شود، سرازمهمان خانه ارباب قریه "سیه چشمان" درمی آورد .

معمولا وقتی طیاره درزمین خاکی این میدان فرود می آید، توفانی ازگرد وخاک به دنبال خود براه می اندازد .

آن روزنیزوقتی طیاره ی حامل ما ، به قول بلندگوی داخل  طیاره ؛ " نشست کرد" درقسمت آخرباند که باید دورمی زد میامد به پارکنیگ، یک دفعه درجا توقف کرد وازحرکت بازایستاد .تا اینجای ماجرا تا جایی که به ذهنم مانده غیرازاین توقف ناگهانی وبی جا، بقیه همه چیزعادی بود وتکراری .

قسمت غیرعادی آن ازاینجا شروع شد که اول خلبان ها ازکابین خود بیرون شده ازطیاره پیاده شدند . بعد طیاره را خاموش کردند . وما مدتی را داخل طیاره بلاتکلیف ماندیم . بعد ازمدتی که مسافرین شروع کردند به سروصدا وسوال وجواب با استیورد های مودب وجوان، بلاخره به سرنشینان اجازه دادند که ازطیاره پایین شوند. وقتی ازطیاره پایین شدیم دیدیم که دونفرپیلوت روسی ، دوریکی ازتایرهای طیاره حلقه کرده اند با موبایل خود ازآن عکس می گیرند . نزدیک تررفته دیدیم که یکی ازتایرهای طیاره داخل یک گودالی به اندازه غارموش افتاده است وطیاره درهمان جا توقف کرده وبرآمده نتوانسته است .

حالا تصورمی کنم نگرانی اهالی زرنج ازبابت زنده ماندن ما به جا بوده است . تصوراینکه اگراین گودال یا همان غارموش دراول باند می بود ، بازهم موربرتنمان سیخ کرد. بدون شک طیاره با سرملاق می خورد. پایان

 

سوال

آها هنوز وبلاگ مسافر را می بینید؟

اگرمی بینید نشانی ازخود بگذارید

 

اگرزن می شدم !

دخترمثل سیب !

عبدالواحد رفیعی

(درپاسخ به یک سوال ازیک رسانه : اگرزن بودی ؟ )

با توجه به جغرافیا وشرایط زمانی تولد من، اگراحتمالاً دختربه دنیا می آمدم وبعدا "زن " می شدم ،درقدم اول وبه طورقطع این امکان وجود نداشت که برای شما چیزی بنویسم . به طورحتم زنی می شدم مثل مادرم که درشانزده سالگی، زمانی که برای یاد گرفتن نماز و سوره شریف درمسجد پیش ملا رفته بود، دربرگشت مادرش به اوخبرداد:"پدرت تورا به شوی داد". مادرم با این خبرسرازفردای آن روزبه مسجد نرفت ودرهفده سالگی اولین فرزندش را که من باشم، به دنیا آورد . به احتمال نزدیک به یقین، من اکنون به جای استفاده ازانترنت ، باید هفت هشت تا بچه  ونوه وعروس را مدیریت می کردم .

دراوایل سال های دهه پنجاه خورشیدی  وقتی دریکی ازشهرهای سنتی درجنوب افغانستان دختری به دنیا می آمد ، دنیا برای او خیلی تنگ وتاریک وزود گذرمی بود . درسال های آخرآن دهه که  دهۀ جنگ وجهاد بود، تولد دختردرقدم اول برای خانواده اش افسوس به همراه داشت واطرافیان با شنیدن تولدِ نوزادِ دخترمعمولا با صدایی شبیه به صیحه ی اسپ ناله می کردند : " وووووی دختره ؟ " با همین ناله ی کوتاه تمام فلسفه ی وجودی دختربودن دراین ساحه ودرآن زمان رقم می خورد . آنچنان دراین مورد نا امید می شدند که ازگفتنِ یک مبارک بادیِ ساده به والدین نیز اکراه داشتند . درحالیکه برای تولد پسرها " ولیمه " می کردند وشبی را مراسم ختنه سوران برگزارمی کردند، ولی تولد دختربا شرمساری تمام ودرسکوت برگزارمی شد. نه برای دخترکسی شب نشینی می گرفت ونه برای نام گذاری او کسی فکرمی کرد .نام او نیزدرردیف نام های مثلی زیور و زینت و گلثوم وازاین قبیل نام های رایج بود که مایه ی ازسنت ومذهب درآن شامل می بود .

تا ده سالگی احتمالا نام من برای فامیلم کاربرد داشت وبعد کم کم ازذکرنامم شرمنده می شدند. کوشش برآن بود که نامم فراموش گردد ودراین فراموشی، دخترفلانی می شدم . من ازآنجا که پدر اهل دانش داشتم احتمالا خوشبخت ترمی بودم ودرطی دوران ده سالگی مثل مادرم یکی دوسالی پیش آخند مسجد به مکتب می رفتم . وبا یاد گرفتن نماز و فوقش پنج سوره شریف، مرا ازمکتب می گرفتند.

کم کم دنیای من خلاصه می شد به دیگدان وتنوروکاریز و کوزه ی آب . پختن ودوختن دوهنرلازم بود که قبل ازعروسی باید یاد می گرفتم . دراین مورد چنان تحت آموزش سخت قرارمی گرفتم که گاهی فکرمی کردم اگربدون آموزش این دوهنربه خانه ی داماد پا بگذارم معامله بهم خواهد خورد . مثل همه زنانی که درسرزمین ما به دنیا می آیند محتویات "صندوق پاندورا" کم کم برای من نیزرونما می شد . با دیدن اولین خون، به پختگی برای زن بودن ومادرشدن می رسیدم .

زن بودن درجوامع ما به مثل درخت میوه است وکاربرد آن بسته به طعمِ آن می باشد.اگرمثل سیب شیرین وخوش مزه باشی برای مدتی سرزبان ها می افتی. به سان شاهدخت فنیقی که یک گاوی به شکل زئوس سرراه او سبزمی شد واورا فریفته به جزیره ی بخت ش می برد . (البته دراساطیرآمده که زئوس خودش را به شکل گاوی درآورد ولی اینجا گاو ها به شگل زئوس درمی آیند ) . چندین  حاجی وارباب و ملِک و خان پشت درخانۀ پدرم صف می کشیدند برای مزمزه کردن طعم من. با رگباری ازطلا وگله، سراغم را می گرفتند . سرانجام به سان دخترآکریسیوس پادشاه آرگوس نصیب زئوسی ازنوع افغانی آن می شدم. بدینسان بدون اینکه فصل دختری را بگذرانم از کودکی، ناگهان مادرمی شدم وپا به زنانگی می گذاشتم . بدینسان اگرخوب صورت می بودم وقشنگ ، خیلی زود خانه شوهرمی رفتم .

یک روزِتمام، اهالی ده بیکارمی شدند تا مراسم عروسی "دخترفلانی" تمام شود ومن طی یک مراسم با شکوه ، می شدم "زن بهمانی" . شوهرم رفته رفته مرا فراموش می کرد ، درعین فراموشی اما ، زمانی به یادشان می افتادم که یا دل مرد هوای پروازداشت ویا داشتم درد زایمان می خوردم . بعد اززایمان می شدم مادر. اسم اولین فرزند پسرم روی من گذاشته می شد. "مادرفلانکی" . این نام برسرم می ماند تا که رفته رفته پیرمی شدم وشترِمرگ روزی پشت دروازه ی خانه می خوابید . فردای آن روز در یک تکه کاغذ خلاصه می شدم که روی آن نوشته بودند: "به مناسبت درگذشت همسرحاجی فلان و مادر داکتر بهمان ....." .

این البته سرنوشت خوشبختی من بود ولی اگردست ازپا خطا می کردم ودرغفلت جنون وجوانی ،زئوسی به صورت قو ازمن کام می گرفت، شاید به سان رخشانه به جرم نکرده ام سنگسارمی شدم .

روسپیان هندی فارسی گب می زنند !

روسپیان هندی فارسی گب می زنند !

شب دوم اقامت مان درهند بود که ساعت بین ده ویازده شب به سرم می زند یک دوری به بازاربزنم . درحوالی دروازه خروجی مجتمع کاستربا، می بینم که دریک محل بروبارکی وهلهله ی برپا است . شبیه به اینکه چیزحراج شده باشد، یا مثلا سوداگری دردهی سودای پنگی آورده باشد . درحلقه ی آنها که می شوم ، می بینم که هفت هشت تا دخترهندی -بین هفده تا بیست ساله – با تن های نیمه عریان وپاچه های برهنه به سان مادیان های جدا شده ازگله ی اسپ، سرودُم می جنبانند و یک لشکری حدود ده دوازده نفرمسافرافغانی دورآنها را حلقه کرده اند . با ورود به حلقه می پرسم؛ چه خبره اینجا ؟ جوانی می گوید ؛ مهمان می شوند ،میل شه داری برداریکی را . دختری ازمیان دخترا رو به من با لهجه ی هندی که تازه زبان تمرین کند ، می گوید ؛ "جای داری ؟ یک دفعه دوهزار، یک شب پنج هزار". جوانی به دوستش میگه یک عکس خو ازمه بگیربا اینها. روبه جوان میگویم ؛ شوق عکسشه داری چرا یکی را مهمان نمیکنی ؟ با افسوسی جواب می دهد ؛ جای نداریم ، پدرم را آوردیم تداوی، نمیشه بردش . دیشب نزدیک بود بی آب شویم . حالا اگه جای داری وردارببرنوش جانت .

دراین حین یکی دوجوان با متلک وریشخند با دختران سرمزاق وشوخی را میگذارند که یکی ازدختران درجواب به جوانان می گوید ؛ "چلو ک و س مادر" . بقیه گوری میخندند . تماشاخانه یی بود دیدنی . البته چیزی که دراین میان خوشم آمد، گسترش زبان فارسی توسط هم وطنان ما بود ، به حدی که دختران روسپی شهردهلی هم دری گپ می زدند

سنجش محبوبیت ملی!

سنجش محبوبیت ملی!

سازمان سنجش "محبوبیت ملی" ، طی یک نظرسنجی نسبتا تا حدودی دقیق ، محبوبیت دولت وحدت ملی را درچند ماه اول سال جاری چنین ارزیابی کرده است :

ده هشاریه (عشاره )پنج نفرازکارمندان گمرک اسلام قلعه گفته اند ؛ اگه وضع به همین مینوال پیش برود ما خدا را شکرصد درصد ازاین دولت راضی هستیم . سابق یک درصد ازکمرکات به جیب دولت میرفت باقیمانده به جیب ملت .اززمانی که دولت مبارزه با فساد اداری را شروع کرده ، عایدات ما زیاد ترشده ، یاره برارجان ما راضی هستیم .

بیست هشاریه دو نفرازکارمندان سابق کابل بانک گفته اند ؛ گورپدراین دولت . خسربره ام رئیس بانک بود، ما ازدوروبرش هم خانه خریدیم هم چند تا تعمیردرکابل ساختیم . حالا ازخدا میخواهیم داعش میایه، طالب میایه، هرچه زود تربیایه بلکه خسربره ام باز رئیس بانک شوه .

سه هشاریه دو درصد ازکارگران سرگذرگفته اند؛ کاش پای ما میشکست رای نمی دادیم . ما را ازسرگذربردند به ستاد انتخاباتی خود گفتند؛ اگه به ما رای دهین برای شما یکی یک دانه تعمیرمیدهیم با یک موتر. او را نداد که هیچ ، همو معاش روزانتخابات ما را هم نداده اند .

سی درصد ازصرفان گفته اند؛ دردوره کمپاین شعاردادند ؛ پول افغانی را با دالربرابرمی کنیم ، هرچه دالرداشتیم افغانی خریدیم، حالا هرروز افغانی میره پایین،ما هم همراهش میریم که غرق شویم .

سه درصد ازکاندید وزرای که رای نگرفته اند گفته اند؛ رضایته چه میکنی ، ما تابعیت دوگانه مان را لغو کردیم که وزیرمی شویم ، لااقل ریئس صاحب جمهورامردهند ما را به کشورمان برگردانند .

بیست درصد ازطالبان گفته اند ؛ ما راضی هستیم ، درزمان کرزی ما فقط انتحاری می کردیم ، حالا خدارا شکر هرروزما را به جنگ می فرستند .اگه لطف کنند این شورای صلح را هم منحل کند ، دنیا گل وگلزارمیشه .  

 

تجاوزگروهی!

تجاوزگروهی

می گویند یک نفربه گوساله ای تجاوزکرده بود ، بعد هرجا میدید دو نفرباهم کُرکُرک وپُس پُسک دارند، با قهرمیگفت ؛ چه گوساله گوساله است ؟

حالا این قصه رفته رفته قصه ی آزادی بیان ورسانه ها با وزارت خانه ی مربوطه است .  وزیراطلاعات وفرهنگ ادعا کرده چهارتا روزنامه براو تجاوزکرده است.ما برآن شدیم ابعاد این جنایت را بررسی کنیم .  

البته به جا بود مقام وزارت ، کمی ازنگاه فرهنگی به مقوله نگاه می کرد وبه جای راه انداختن هیاهو، درسکوت به تعامل با مسئله می پرداخت . چرا که دوره بگیروببند گذشته است. ازطرفی ، یک ضرب المثل انگلیسی میگوید؛"اگرنمی توانیم ازتجاوزبرخود جلو گیری کنیم ، بهتراست ازآن لذت ببریم " واما مشاوران وزارت فرهنگ به این باوراست که اصولا تجاوزیک مقوله فرهنگی است و وظیفه وزارت فرهنگ نیزرسیدگی به امورفرهنگی کشورمی باشد .

1- با دیدگاه فرهنگی، ما هنوز بطور جمعی به این باورهستیم که  تجاوزتوسط مردان برعلیه زنان انجام می‌شود وتا کنون تلاش کرده ایم  تجاوزیک رسانه- مثل روزنامه- را به یک مقام وزارت انکارکنیم . ما حاضر نیستیم بپذیریم که رسانه ها تجاوزگراند وارباب رسانه متجاوز، درحالیکه آنها اغلب مرتکب این کارمی شوند. بخشی از این انکار، به این دلیل است که ماهیت رکن چهارمی بودن رسانه را هنوزباورنداریم وحفظ این عقیده که تنها مردان مرتکب این عمل می‌شوند، بسیار آسان‌تر است، تا اینکه فکرکنیم رسانه ها نیزتجاوزمی کنند . غافل ازاینکه اگرپای تجاوزدرمیان بیاید، رسانه ها بسیارخوب تربلدند مردان بزرگ را بی عفت کنند .

2-افراد ی که درراس هرم فرهنگی کشورجلوس میکنند ، به جای دغدغه ی اینکه مبادا مورد تجاوزقراربگیرند ،بهتراست دراین خصوص فکرکنند که مورد تجاوز قرار گیرند. به این لحاظ، بهتراست با گوشه چشمی به رسانه ها تفهیم کنند که منتظرتجاوزاند نه سکوت وبایکوت. از سوی دیگر، اغلب متجاوزان فکر می‌کنند (یا ترجیح می‌دهند فکر کنند) که فردی که به او تجاوز می‌کنند، مخالفتی با این کار ندارد و علی‌رغم ممانعت ظاهری، باطنا راضیست. عین همین قضیه وزارت فرهنگ با روزنامه های کشور، کی فکرمی کرد وزیرفرهنگ ما اینقدربی حوصله است؟ تجاوز لزوما این نیست که شخصی تفنگ را بر روی شقیقه‌ی یک فرد بگذار، بلکه با یک دانه قلم هم میشه تجاوزکرد .  

قدرت تخیل علما!

قدرت تخیل علما!

یادش بخیرخلیفه نادرکه وقتی موترش خراب یا پنچرمی شد ویا کدام عوارض دیگری می کرد ، با خود میگفت ؛"حتما بین مسافرین کدام آدم جنوب بوده" . 

این قصه قصه ی بعضی ازرهبران وخصوصا رهبران دینی ماست . تصورمی کنند که دورازچشم آنها ، جامعه همه باهم ، دورهم گرد آمده مشغول همان کارهایی هستند که گاهی شیطان درخواب آنها را وسوسه می کنند وصبح حمام می روند .

فکرمی کنند درهرقضیه ای، پای یک زن درمیان است که مردی را منحرف می کند تا جامعه را به فساد وتباهی بکشد وبعد گرسنگی وبیکاری وجنگ وداعش وطالب پیدا شود. برای علمای گرامی اگرروزانه صد ها نفرسربریده شوند ، ده ها نفرانتحارشوند وهزاران نفرازگرسنگی گدایی کنند ؛ اولا که مهم نیست ولی اگریادی کنند ، درپی دلایل وزمینه های فساد اخلاقی درماجرا می گردند . درعین حال ، خودشان می روند درباب کاربرد اعضای بدن خصوصا لب وآلت ، کتاب می نویسند.

دنیا را بسان بهشتی تصورمی کنند که هرچه حوربوده ریخته اند به روی زمین، خصوصا کابل ومزاروهرات و چند شهردیگرافغانستان ، تا با همدستی مقامات دولتی ، فساد اخلاقی را گسترش دهند .

تعدادی ازاین جرثومه های اخلاق ، مثل آن شیخ معروف که ذکرنام اثرسیکسی شان دربالا رفت، ریشه ی اکثرجنگ ها را درفساد اخلاقی جستجومی کنند. ازتمام ویرانی وکشتاردرجنگ، علاقه خاصی به ارقام وآمارتجاوزات جنسی درجریان جنگ دارند . ازتمام ارتش قدرتمند دنیا ، به تنها چیزی که علاقه دارند فکرکنند ، تعداد وآمارتجاوزات جنسی سربازان مرد به سربازان زن است . وقتی تاریخ می خوانند،ازقسمت های اسیربردن وکنیزگرفتن اش لذت بیشتری می برند. این مقوله را درخطابه های تلویزونی شان چنان برجسته میکنند که آدم فکرمیکند سربازان دخیل درجنگ، یا سربازان ارتش فلان کشور،  تفنگ ها را کنارگذاشته، به بازکردن ایزاربند وپایین کشیدن تنبان مشغول اند . وقتی درنقطه ای اززمین زلزله ای رخ می دهد، دلیل اصلی آن را گسترش فساد اخلاقی می دانند .

خلاصه اینکه قدرت تخیل این عزیزان دراین زمینه بسیارشکوفا و خلاق است .

نهضت ادبی تشنابیسم!

نهضت ادبی تشنابیسم!

درقديم مردم ازاينكه درمكاني عمومي، مثل درياي كابل و درملاء عام، تنبان شان را پايين كشيده خودشان را سبك كنند ، احتمالا مي شرميدند . به این خاطرتشناب اختراع شد .  ولي درافغانستان، با ظهورافرادی با بیماری سادومازوخیسم و راسیزم نژادی، تشناب رفته رفته كاربرد اصلي خود را ازدست داد. آنها دروازه و ديوارتوالت را بعنوان روزنامه ديواري، يگانه جايگاه نشروپخش افکارسادیسمی خود اختياركردند و درآن پيام ها ، شعارها واحساسات سياسي شان را نشرمي کردند . با گذشت چندی، يك تعداد ازاين افراد ، محفلی داییرکرده "آکادمی تشناب نویسان افغانستان" را ساختند . این آکادمی رفته رفته نتیجه تحقیقات خود را به صورت کتابی به نام " هستی گرافی اقوام غیرازما " به نشرسپردند . ميتوان ادعا كرد كه تشناب منبع الهام هنري يك عده ی خاص نژادی شده بود . اين روند رفته رفته به يك جنبش هنري تبديل شد كه بعدا به آن " نهضت ادبي تشنابيسم " نام نهادند. طی چند سال اخیر، تعدادی ازنظریه پردازان معروف تشناب نویسی، وزارت فرهنگ واطلاعات افغانستان را به قبضه خود درآورده اند . همچنين بعضي گروه هاي انقلابي،مثل و زیراسبق فرهنگ که نخواست نامش فاش گردد ، مواضع سياسي شان را ازداخل تشناب های وزارت فرهنگ ابرازمي داشتند . چنانچه درخرابه ی تشناب وزارت فرهنگ آمده است ؛ "همه ی اقوام برابراند ولی ما برابرترایم ".

با گذشت زمان وبا توجه به روي كارآمدن "روز والنتاين" كه درفارسي به آن روزعاشقان مي گويند ،چون عشق درمملکت ممنوعیت شرعی داشت ، دروازه هاي تشناب كاربرد عاشقانه نيزپيدا كرد. بدينگونه بود كه اولين دفعه يكي ازعشاق دلسوخته، عكس يك قلب خوني را كه ازوسط آن تيري گذشته بود، روي دروازه تشناب به تصويركشيد .بدينصورت، كساني كه عشق شان به جنون نزديك ميشد، تنها راه بيان احساسات عاشقانه شان را ديوارتشناب مي دانستند وبا جمله كوتاهي مثل ؛ "I LOVE U " خودشان را تخليه عشقي مي كردند . بنابراين مي توان ادعاكرد كه قبل ازديوان هاي معروف ليلي ومجنون وخسرووشيرين ، عاشقانه سرايي  درتشناب رواج داشته وعاشقان سوزدلشان را همراه با شاش درتوالت خالي مي كرده اند .

دركناراينها، دروازه هاي تشناب هاي عمومي، رفته رفته به صفحه اي براي افشاگري نيزاستفاده گرديد . برروي دروازه هاي به جا مانده ازاماكن عمومي، جملاتي افشاگرانه به مشاهده رسيده است . بعضي محققين مدعي اند كه ويكيليكس با الهام ازهمين دست نوشته هاي افشاگرانه درتوالت ها، كارش را شروع كرد .

ضیافت شامی با رئیس جمهورخودمان!

ضیافت شامی با رئیس جمهورخودمان!

ازیک قرن به این طرف، رسم است که هرساله رئیس جمهورآمریکا دریک ضیافت شام، ارباب رسانه را دعوت کرده  دورهم نان می خورند. دراین محفل ، روزنامه نگاران فرصتی پیدا میکنند تا به صورت شوخی ، کنایه وطنز، رئیس جمهورودولتمردان آمریکا را به سخره بگیرند .

حال اگرقرارباشد رئیس جمهورافغانستان نیزیک شب نانی تیارکند وخبرنگاران را دعوت کند تا با او شوخی ومزاح کنند، فکرمیکنید خبرنگاران افغانی چی گونه فکاهی وشوخی را حواله ی رئیس جمهورخواهند کرد ؟

خبرنگارتلویزون ملی : آقای رئیس ، تعریف ازشما نباشه ، اگه دوستا حمل برتملق نکنند ، که مه خدارا شاهد میگیرم درعمرم ازکسی بی جهت تعریف نکردم، ازروزی که سعادت نصیب شد وشما رئیس جمهوراین ملت غیورشدین ، اگه چاپلوسی به حساب نیایه ، واقعا وضعیت ما تغییرکرده . زندگی مردم ازاین رو به آن رو شده .

(خنده ی حاضرین )

خبرنگارملی: چرا میخندین؟  شما درظرف این چند ماه معجزه کردین ، اگه اجازه شما باشه یک سوال هم دارم : شما چگونه فکرمی کنین که اینقدرموفق بودین درکارتان ؟

(چک چک وخنده حاضرین )

خبرنگاران تلوزون های خصوصی :

ازرئیس جمهورمی پرسند؛ فرق بین عزرائیل وداکتر چیه ؟ میگه ؛ عزرائیل خو خوبه به یک باره آدمه می کشه ، ولی داکترصاحب عبدالله آخرش مره خووووواد کشت .

ازرئیس جمهورمی پرسند ؛ پروسه ی صلح به کجا رسیده ؟ میگه ؛شما شاهد هستین که  دربدخشان وکندوزشروع شده، انشالله به زودی درکابل هم می رسه !.

یک روزمخالفین مسلح میایند صد تا سربازرا سرمی برند ،آقای رئیس جمهوربرای آن روز سفربه امریکا را پلان می کنه .وقتی سوال میکنند چرا میری؟ میگه تا مراسم فاتحه برمیگردم !  

ازرئیس جمهورمی پرسند درآستانه ی هشت ثور،رفتن شما به هند چه پیامی داره ؟ جواب میدهد ؛ پیامشه برین ازداکترصاحب عبدالله واستاد سیاف پرسان کنین .

ازرئیس جمهورسوال میکنند ؛ موهایت چرا ریخت ؟ میگه من یک زمانی مثل شما کاکلی بودم ، ولی ازقدیم گفته اند؛ عقل کم با سرکل ارتباط تنگاتنگ دارد، یکی که رفت دیگری هم میره .

یک روز رئیس جمهوربرای وزارت ازمورچه امتحان میگیره ، می پرسه هدف شما ازوزیرشدن چیه ؟ میگه میخواهم روی سررئیس جمهوراسکی بازی کنم .

ازهشت ثور، تا هفت ثور، بازی ادامه دارد !

ازهشت ثور، تا هفت ثور، بازی ادامه دارد !

تازه صنف اول بودیم ،به طرف مکتب که می رفتیم ، جارجی معروف دربازارصدا می کرد؛ "دهقانان گرامی ، کارگران زحمت کش ، امروز به مناسبت هفتم ثور، پیروزی طبقه کارگربر...میتینگ عمومی برپاست" . بعد دسته دسته کودکان را جمع میکردند چوک . عبدالله سرخ که سرتا پا لباس سرخ پوشیده بود، پیشاپیش جمعیت صدا می داد؛ " هورا هورا هورا " ما کودکان هم به دنبال او میگفتیم ؛ "هورا ، هورا ، هورا "

وقتی برمی گشتیم به ده ، خلیفه صفدر ازآخند سوال می کرد ؛" آخند صاحب این "هورا" دیگه چه بلایی است ؟ معنی اش چیه ؟" آخند با غضب جواب میداد ؛ "پرسان نکو خلیفه ، بسیارمعنی بد دارد ، فقط هوش خو بگیرین که شما ازپشت او سرخه تکرارنکنین، خدا ناخواسته د قهرخدا گرفتارنشوید .

یادم نیست صنف چندم بودیم که همان جارچی دربازاربازصدا می کرد؛ "به مناسبت هشتم ثور، پیروزی خون برشمشیروحق برعدالت ، مجلس گرامیداشت برگزاراست". مردم دسته دسته ، درچوک شهدا جمع شده بودند . عبدالله سرخ که پکولی به سرداشت ودستمال چریکی به شانه انداخته بود ، پیشاپیش جمعیت شعارمیداد؛ "نعره ی تکبیر"، مردم به دنبال او صدا میکردند ؛" الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر".

کمی که کلان شدیم ، یک روز صبح همان جارچی جارزد که ؛" بنا به حکم شریعت ، امروز دست سه نفردزد را قطع میکنن " گروه گروه مردم به بازارریختیم . با چشمان برآمده ازحدقه، به صحنه چشم دوخته بودیم . مردی با دستارسفید ، صدا کرد ؛ ملا صاحب عبدالله آخند ، حکم را اجرا کنید  . عبدالله سرخ درحالیکه دستاری  سفید به سربسته بود وکلاشینکوفی به شانه داشت ، پشت بلند گو ایستاد شد وصدا کرد ؛ نعره ی تکبیر. مردم صدا کردند ؛ الله اکبر، الله اکبر،

وملاعبدالله آخند ساتوررا برداشت وبه سمت مرد ِدزد راه افتاد وبازصدا کرد ؛ نعره ی تکبیر؛ مردم صدا کردند ؛ الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر.  

فدائیان اسلام !

فدائیان اسلام !

1-دراین چند روز کلیپ های ازرزمندگان فدایی افغان درجنگ های سوریه ویمن وعراق صفحات تصویری رسانه هارا پرکرده است . اگردریک جمع "وحدت ملی گرایانه ی" افغانی با "ترکیب قومی مراعات شده" نشسته باشی ، بدترازخود این تصاویر، چشم غره های بینندگان افغانی این تصاویربه سمت هم دیگراست که مثل نیزه ای ، ازچشم یک طرف قضیه ، به قلب طرف دیگرقضیه ، می نشیند . دراین شرایط نه وسیله ی دفاع هست ، نه دلیلی برای توجیه . عکس قضیه هم به همینگونه است . تصورکنید دریک جمعی با ترکیب قومی مناسب نشسته هستیم که تصاویروحشتناک حمله های انتحاری درحین اخبارپخش می شود .  بازچشم غره های نیش دار ازیک طرف، حواله طرف دیگرمی شود .

 این تصاویرسبب می شود که به این فکرکنیم اگرهمین جمع که دورسفره ی نشسته اند ودریک فضای "وحدت ملی مابانه"، باهم نان صرف می کنند، احیانا دریک بیابان می بودند وبه دست هرکدام به جای دوتا چشم، یک دشنه می بود ؛ چه اتفاقی می افتاد ؟

2- ازشواهد چنین برمی آید که مردم افغانستان بنا به دلایلی، بیشتراززندگی ، به مرگ علاقمند اند، ودنبال بهانه یی می گردند تا سبب مرگ گردند . فرقی ندارد ؛ مرگ یا برای خودش، یا برای دیگران . دراین میان افرادی هستند که نقش عزرائیل را درلباس مدافعان دین بازی میکنند . بسان وسیله ی مرگ،با هزارو یک رقم فتوای دینی ازطرف خدا و پیامبرش ، آدم ها را به سلاخی می کشند . سال ها مردم را مثل گوسفند ، به کشتن وکشته شدن گسیل داشته اند ، ولی هیچ گاه فرزند خودشان درجبهه های حق علیه باطل، حتی برای تفریح هم شرکت نکرده اند . چون ازقدیم گفته اند؛ مرگ خوب است ولی برای همسایه .مرگ درراه دین، همیشه فرزندان غیورملت و پیروان صدیق ائیمه ووپیامبران را درآغوش میگیرد . افرادی که برای دفاع ازفلان وبهمان سرباز گیری می کنند ، همیشه به نرخ دین نان میخورند وازخون شهدای ملت ، نهال چوکی داری خودشان را آبیاری می کنند . 

چای وچاکلت و31 گروگان !

چای وچاکلت و31 گروگان !

واما درقضیه 31 هموطن مسافرما که به کمک پرودرگارسفرشان بی خطرگردد ، پروسه رد یابی جریان داره . اگرکسی ادعا می کنه که ما آنهارا فراموش کرده ایم یا بی پروایی کرده ایم ، بیایند ثابت کنند . به همه هموطنان عزیزما آشکاراست که من آدم فراموش کاری نیستم . تا اکنون شش میلیون دالر در ردیابی 31 اسیربه مصرف رسیده. برای رد یابی این عزیزان ، من شخصا سه مرتبه درروز،گاهی درهفته ده مرتبه با مشاورین خود،ازجمله محترم سرورجوادی مشاوراجتماعی خود، می نشینیم، گب می زنیم ، ابعاد قضیه را تحلیل می کنیم . درکناراین ، باهم چای می خوریم . علاقه مندی به ردیابی این 31 هموطن ما، چنان زیاد است که تمام چند صد مشاورما علاقه مند هستند، دراین جلسات حضورداشته باشند . درچنین شرایطی نمیشه به کسی گفت تو به جلسه نیا ، پس صبا بازمیگن اینها پروای این 31 هموطن عزیزرا ندارند .

سوال اینجاست که این شش میلیون چگونه مصرف شده . ما درجلسات ردیابی ، حد اقلش یک گیلاس چای خو حق داریم صرف کنیم . چای را تاحالا دیدین کسی بدون چاکلت وشیرنی صرف کرده باشند ؟ حالا شما تصورکنید که چند صد نفرمشاور، درهرجلسه چند گیلاس چای می خوره ؟ ودرهرگیلاس، چند دانه چاکلت مصرف می کنه ؟ سوای آنهای که مبتلا به مرض قند وشکرهستند ، حالا شما خودتان حساب کنید که درشست ، هفتاد روزی که این عزیزان ما به گروگان گرفته شده اند ، ما چقدرپول صرف چای وچاکلت کرده باشیم؟ برآورد مالی ما همان شش میلیون است .

درکناراین، روزانه چند جلسه با مسئولین امنیتی خود درارگ داریم که بازچای وچاکلت صرف می شود . وجنرالان امنیتی ما به کمترازسه چاکلت با یک گلاس چای راضی نمیشن، حالا شما حساب کنید سربه کجا می کشه ؟ با این حساب دیگه جایی برای گیله واتهام باقی نمی ماند . ماوظیفه خود را مسئولانه انجام داده ایم ، با اینهمه، هیچ تضمینی برای رهایی این 31 عزیزهموطن خود به کسی داده نمی توانیم .

تسبیح معجزه گر!

تسبیح معجزه گر!

هر کس به چیزی علاق دارد . کسی به کفتر، کسی به پودنه ، کسی به سگ . ولیعلاقه ی من همین تسبیح درازاست وهمین نیکتایی درازتر. گاه دردست می‌گیرم وگاه درجیب می‌گذارم. سابقه این تسبیح وخاطراتی که پشتسرگذاشته، اگربه شما بگویم، بی ادبی ماف ....

 گرماگرم یارگیری و دسته بندی انتخابات بود که همراه دسته انتخاباتی خود ، پای استخاره ی پیری نشستیم . درپایان چنان راه داد که گویا من برنده ی انتخابات وشایسته ی ریاست جمهوری هستم .

با شنیدن این رای ، من ازخود بی خود گشته به پا بوس پیردویدم وهنگامی که دست وپای پیرسخن را می بوسیدم، تسبیح مثل افساری دورگردنم روده پیچ شد . یک طرفِ تسبیح دردست حضرت صاحب، وسردیگرآن  به دورگردن من همچون ماری حلقه زد . چیغ زدم که : ای پیر، این تسبیح معجزه می کند. این نیک بینی تو است به من، اگرموافق باشی، آن را برایم هدیه ده ". او که گویی علاقه مرا به این تسبیح فهمیده بود ، دستی به سرم کشید وگفت ؛ "خدا پشت وپناهت باشه بچیم، بروکه ازطرف مه رئیس جمهورتو هستی، ولی تسبیحه گم نکنی "  دلم ازاین سخن گرم شد . ازآن روزاین تسبیح همیشه برای من معجزه کرده است . درسفرامریکا وقتی این تسبیح را با خود داشتم ، کنگره امریکا چشم بسته برایم نعره ی تکبیرمی دادند . درسفرپاکستان چشم آی اس آی کورشد ه بود. درسفرعربستان شاهان سعودی چنان استقبالی ازمن کردند که ازطالب نکرده بودند. بسان فرزندشان ازمن پذیرایی کردند . درسفرایران ریس جمهورشان ازدیدن تسبیح غش کرد .

من حالا صاحب تسبیحی هستم که یک زمانی، پیری با آن استخاره میکرده است واینک بردروازه کاخ سفید  تبرک شده و درعربستان با آب زمزم شسته شده است  . اگرخدا بخواهد ده دوره دیگربا این تسبیح انتخابات را خواهم برد .

لایه‌های درونی دانه‌های این تسبیح سرشاراست از سیاست ومدیریت . سیاست خارجی را با آن استخاره میکنم ، ولی درمسایل داخلی چون نیت ها پاک نیست، تاحالا کارگرنیفتاده است . ضروراست یک دفعه دیگه با داکترصاحب به کاخ سفید برویم .

توافق نامه لو رفته ازسفرغنی به ایران!

توافق نامه لو رفته ازسفرغنی به ایران

به نظرشما درجریان سفراشرف غنی به ایران روی چه چیزهایی باهم گفتگو وبه توافق خواهند رسید ؟

 یک تعداد ازبند های توافق نامه دوطرف، توسط اجنت های خارجی که دراین سفراشرف غنی را همراهی می کنند ،  قبل ازامضا لو رفته است . ازآنجا که قانون حق دسترسی به اطلاعات پاس شده است ، بخش هایی ازبند های فاش شده را برای هموطنان عزیزمی گذارم تا درجریان توافقات پشت پرده ی این سفرقرارگیرند :

1- ایران وافغانستان دوکشوری درجهان است که زبان مشترک دارند ولی زبان همدیگررا نمی فهمند . برای درک متقابل، نیازبه زبان مشترک دارند . دراین قطعنامه ابرازامیدواری شده است که با انتخاب "باری جهانی" به حیث وزیراطلاعات وفرهنگ، زبان فارسی به "سوچه دری " ترجمه گردد تا دوطرف ایران وافغانستان به تفاهم بیشتری دست یابند .

2- دوطرف باهم توافق کرده اند که ؛ ایران وافغانستان دوکشورهمسایه می باشند، وسال ها درکنارهم آب ونمک خورده اند .

3- - ایران وافغانستان دوکشوری است که اولِِ نامِ هردو با "الف" شروع می شود، این اشتراک باعث شده که  این دوکشورِدوست، دراکثرروی داد های جهانی، ازجمله المپیک پکن، دنبال هم حرکت کنند .

4- ایران وافغانستان دارای اشتراکات فرهنگی فراوان وخدشه ناپذیری هستند، ولی همیشه یک طرف سعی کرده است طرف دیگررا مورد تهاجم فرهنگی خود قراردهند . براساس این توافق درآینده این روند باید متوقف شود ودست های خارجی دراین کارقطع گردد .

5- ایران کشوری است که سال ها ازسه میلیون مهاجرافغانی پذیرایی می کند . طرف افغانستان ازدولت ایران خواسته است که مهاجرین افغانی را به جای برگشت داوطلبانه به سوریه، به افغانستان بفرستد . ولی طرف ایرانی درجواب گفته است ؛  مرگ حق است، چه سوریه چه افغانستان فرقی برای انسان افغانی نمی کند . اشرف غنی به زبان فارسی گفته است ؛ " هرجور راحتی "  

5- تروریست یک پدیده جهان شمول می باشد که نه تنها تهدیدی برای ایران که بلکه برای جهان می باشد. دراین مورد هردو توافق کرده اند .

6- هردو کشورتوافق کرده اند که مواد مخدریک پدیده خانمان سوزی است که طرف افغانستان تولید کننده وطرف ایرانی مصرف کنده ی عمده ی آن می باشد . 

توصیه به جا

همیشه نصیحت های خوب را قبول کرده ام . توصیه های خیرخواهانه ازهرکس باشد مثل عسل شیرین است مثل این توصیه ازکاکه تیغون :

او بیرار! تا که یک میلیون برایت ندهند در وبلاگ حاضر نمی شوی؟
مبارک باشد. از ما اگر می شنوی پول ها را بالای کتاب مصرف نکو که اصلاً فایده نداره. برو دوباره زن بگیر که رستگار هر دو جهان شوی و داستان هایت هم به سوی تراژدی شدن برود.

تیغون وظیفۀ تو فقط گفتن است و بس
شاید رفیعی بشنود، اصلاح شود به خیر!

جشنواره داستان كوتاه

جشنواره ی جایزه ی ادبی تسنیم روزجمعه ۱۱بهمن درشهر ری - تهران باحضور چهره های سیاسی ، فعالین فرهنگی وادبی کشورهای افغانستان وایران به کارخود پایان داد.

هیات داواران دومین جشنواره ی داستان جایزه ی ادبی تسنیم ویژه ی فارسی زبانان جهان، درسال ۱۳۹۲ آقایان بابک صحرا نورد ازایران (داوربین المللی ) وعباس آرمان از افغانستان ، خانم ها نسیم خلیلی ازایران و پروین پژواک ازکانادا ومعصومه کوثری ازافغانستان پس ازمطالعه وبررسی ۲۹۷ اثر رسیده به دبیرخانه ی جشنواهر دربخش اصلی وجنبی ۹  اثر را شایسته ی تقدیر و ۶ اثر را ، به عنوان اثر برتر اعلام نمودند.

نفرات شایسته ی تقدیر.

خانم زهرا جعفری از اصفهان برای داستان: گودی .

خانم فایزه صالحی از قم برای داستان : نقل ونبات جنگ .

خانم الهام نظام جو از تهران برای داستان : در دانه .

خانم طاهره السادات حسینی سمنگانی  از شهر ری برای داستان: گودی پران

آقای نعمت حسینی ازکشور المان شهر فولدا برای داستان : فریادش شنیده شد.

خانم زهرا نوری از کاشان برای داستان : ناجو

خانم نجمه احمدی از اصفهان برای داستان : دست های بلاتکلیف .

خانم لیلا معظمی  از تهران  برای داستان : روناک یعنی روشن .

خانم معصومه ابراهیمی از کابل برای داستان : کابل پر ازقبرستان است .

نفرات برگزیده :

الف ( هیات داوران جایزه ی سوم جشنواره ؛ تندیس + لوح تقدیر وقرار داد چاپ کتاب به ارزش یک میلیون تومان را مشترکا به داستان میراو نوشته ی عبدالواحد رفیعی ازهرات  و داستان درد نوشته ی محبوبه جعفرقلی ازتهران اهدا می کند .)

ب (هیات داوارن جایزه ی دوم جشنواره ؛  تندیس + لوح تقدیر وقرار داد چاپ کتاب به ارزش یک میلیون تومان را مشترکا به داستان سنگ مرمر سیاه نوشته ی سکینه محمدی از بامیان و داستان زاغ دم سفید نوشته ی سیدعلی موسوی از بلخ اهدا می کند .)

ج ( هیات داوارن جایزه ی اول جشنواره تندیس + لوح تقدیر وقرارداد چاپ کتاب به ارزش دو میلیون تومان را مشترکا به داستان سفید وسیاه نوشته ی امین فارسی ازبلخ- افغانستان  و داستان نگهبان باغ وحش نوشته ی زهرا فردشاد از شیراز- ایران  تقدیم می کند .)

ازتمامی عزیزانی که دراین روز بیادماندنی برگزارکنندگان را یاری کردند یک جهان سپاگذار هستم .

ازحضور اعضای انجمن های ادبی فعال درکاشان ؛ شهر ری ؛ مشهد مقدس ،اصفهان وقم وتهران خانه ی ادبیات افغانستان وتمامی شرکت کنندگان واساتیدعزیزی که در اجرای این برنامه با همکاری وهمدلی وراهنمایی هایشان من وکادر جشنواره را یاری کردند ؛ متشکر هستم .

باا حترام ودورد بر مردم افغانستان .

دبیرجشنواره : بتول سیدحیدری


رفيعي


يك دوستي به نام عجيب ونامانوس " رفيعي دوست " چنين نوشده اند :

"در شهر شما میگن هرکس سر کسی قار شد، گوش و بینی اش را با چاقو می برد، بعد قاضی و دادستان به جای مجازات مجرم، تظاهرات می کنند، راست است؟ بی بی سی این طور می گوید، ما که به بی بی سی اعتماد نداریم شما نوشته کنید چی گب است"

چي بگم ؟ ازكجاش بگم ؟ واقعا مانده ام كه چي بگم ؟ خودم واقعا دراينگونه رويدادها بهت زده شده زبانم بند مياد

سگ هاي نامي قريه ما

Normal 0 MicrosoftInternetExplorer4
بخشي ازيك داستان :
درهرقریه ، سه چیزبودنش ضروری بود وبدون آن به یقین قریه ازنفس می افتاد . یکی ملا بود یکی میرآو ویکی هم سگ . ملا برای کفن ودفن مرده ها وجودش ضروری بود ، میرآو برای دهقان ها وجودش ازآب کرده هم ضرورتربود ولی سگ ها افتخارقریه بود . قریه ما ازدیربازیک قریه سگ پرور وسگ بازبود ، وازگذشته هاي دور سگ بازهای نامی زیادی را درعمرخود دیده بود ، وهنوزهم داشت . اززماني كه به ياد دارم دم دروازه هرخانه اي سه سگ واگرنه دوسگ ویک سگ حتما بسته بود ، تلخی ، زنبور، پلنگ ، پاسفید ، گرگي و..... سگهای نامی وتاریخی قریه ما بوده اند که همیشه ازآنها یاد میشود ، مثل يك قهرمان كه درتاريخ قريه جان فشاني كرده باشد ،درقريه ما سگهاي نامي وماندگار بيشترازآدمهاي آن نام برده ميشد واگرازكسي نام برده ميشد به اين خاطربود كه ازسگي نامبرده ميشد واو دركنارسگش يادآوري ميشد ، تاريخ قريه با سگ رقم خورده بود . وقتي تاريخ قريه مرور ميشد، ازسگ هاي گذشته ياد ميشد ازسگ هاي نامي كه سگ هاي ديگران را شكست داده بود با حرارت ياد ميشد . مثلا اگرازپنجا سال قبل صحبت ميشد ازسگ های نامي قريه درطول پنجا سال گذشته نام برده ميشد درحاليكه ازآدم هاي آن سالها نامي نمانده بود ،اگرنامي هم بود همراه با يك سگ نام برده ميشد ، اگرقرار ميشد به سگ هاي قريه ما درجه ميدادند ، مطمئنم تا حالا ازميان سگ هاي نامي قريه ما چندين مارشال وسردار وژنرال وحتي قهرمان ميداشتيم .....چرا كه اهالي قريه وقتي ازسگ هايشان درگذشته ياد ميكرد مثلي اين بود كه يك فرانسوي ازژنرال دوگل يا ناپلئون ياد كنند ویک آلمانی ازهتلرویا یک ايتاليايي ازمموسولینی . سگ های ده ما چی بسا اگرپای مقایسه درمیان میامد وبه رخ کشیدن افتخارات ، چندین سگ انگلیسی انگیریزی را شکست داده بودند .... درقريه ما ازسگ به نيكويي ياد ميشد وهنوز هم ياد ميشود ،ونام آوري قريه ما به خاطرنامداري سگ هاي قريه ما بوده است كه آنهم به خاطرسگ جنگي وجنگ هاي خونين سگ هاي قريه بوده است . ازهرحيوان ديگري سگ براي قريه ما مهمترومحبوب تربوده است ، نه ازگاب كه شيرميدهد ونه ازگوسفند كه گوشت ميداد ، ونه ازمرغ كه تخم ميگذاره ، ونه ازخرکه بارمی برد، ازهيچ كدام به اندازه سگ گپ زده نميشود ، گرچند که خردرکنارسگ برای قریه خدمات شایانی می کرد ولی درآخرعجیب بود که همین خرخوراک سگ ها میشد .درپيتوبغل ديوار، درمجالس بزرگ ، درمسجد ، درعروسي ودرعزا ، بحث داغ اهالي قريه ما سگ است وسگ جنگي ، اصلا خيلي ازآدم هاي قريه ما به سگ شان بيشتر ازخودشان اهميت ميدهند ، مثلا اگرخودشان مريض شود اصلا پرواي داكترودوا را ندارد تا اينكه خود به خود خوب شوند يا بميرند ، ولي اگر سگ شان يك روز غذا نخورد ، يا كم اشتها باشد به تمام قريه آوازه درميگيرد كه سگ فلاني مريض است ، وازگوشه وكنار، مردم براي عيادت آن ميايند وميروند ، به چندين ملا وهشيار وتعويذ نويس مراجعه ميكردند ، اگريك روز سگي درقريه ما فوت ميكرد همه قريه ازكارميافتاد
/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman";}

تشخيص قوميت

Normal 0 MicrosoftInternetExplorer4

تشخيص قوميت

اين روزها سرصدا براي ذكرنام قوم يا قوميت درتذكره هاي الكترونيكي باعث جاروجنجال هاي زيادي شده است . اگرهدف از ذكرمليت شناسايي قوميت يك نفرباشه ، جاي جنجال وبزن بزن نيست ، بلكه راه هاي ديگري هم است كه مي توان به قوميت برادران خود پي ببريم . ازجمله تصوركنيد شما با موترتان درجاده ي رانندگي ميكنيد وبخواهيد قوميت راننده پيش روي خودرا تشخيص كنيد ، كافي است به اويك بوق يا هارنگ بزنيد .

اگربعد ازبوق ديديد كه پايش را گذاشت روي پدال گاز وسرعتش يهو از40 رسيد به 140 بدانيد كه ازبرادران گرامي پشتون است . چون فكركرده ازاوپيشكان مي زنيد . دراينصورت اگر موتورجيت هم داشته باشيد نميتوانيد اورا بگيريد .

اگرديديد سرعتش را پايين آورد وپيش روي شما شروع كرد به زيگزال ومانع رفتن شما شد وخودش هم نمي رفت،  بدانيد كه ازبرادران عزيز تاجيك است كه نه خودش مي رود ونه مي گذارد شمارا برويد .

اگر ديديد موترش را كنار زده توقف كرد ه قوطي نسوارش را نشان داد بدانيد كه ازبرادران زحمت كش هزاره است ، فكركرده شما ازاو يك دان نسوارميخواهيد .

اگر ديديد ناگهان موترش را كنار زد وازموترش پايين شده با ميله آهني به دستش به طرف شما آمد بدانيد

كه ازبرادران گرامي  ازبك است .... 

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman";}

زندگي يك زن ايراني با شوهرافغاني

Normal 0 MicrosoftInternetExplorer4

زندگي يك زن ايراني با شوهرافغاني

(عشق پيدا شد وآتش به همه عالم زد)

حدود هشت يا نه سال مي شود كه با يك دوست ايراني آشنا وبا هم درارتباط هستيم . چند روز قبل سوالي ازايشان پرسيدم كه جواب قشنگي دادند واين جواب قشنگ را با شما درميان ميگذارم . سوال ام اين بود كه ؛ زندگي يك زن ايراني با يك شوهرافغاني چگونه ميگذرد ؟

دوستي كه شوهرافغاني دارد چنين جواب داده است .:

دوست عزیزم سوال خیلی کلی و مبهمه اما تا اونجائی که در بضاعتم باشه جواب میدم . اولا" من فکر میکنم با توجه به تفاوت دید آدمها با هم نحوه برداشتت شون از زندگی با هم فرق میکنه . من خودم یک دختر ایرانی بودم که در خانواده ئی فرهنگی و آزاد ( البته آزادی با معیار و در چهارچوب ) به دنیا آمدم و رشد کردم . پدرم شاعر و نویسنده بود ..استاد خط فارسی و ادبیات فارسی هم بود . مادرم هم در فامیلی به غایت فرهنگی با پیشینه اجتماعی قوی بزرگ شده بود . برادر مادرم نقاش و شاعر بود .

 

اما همسرم از خانواده ای شلوغ و پر جمعیت و البته کم بضاعت از ولسوالی .... بود که بعد از اتمام تحصیلاتش در کابل به تهران آمده بود تا از ایران بعنوان سکوی پرش به اروپا استفاده کند .

اما دست سرنوشت مارا در برابر هم قرار داد و با چیزی حدود 10 سال اختلاف سن با هم ازدواج کردیم . اختلافات اجتماعی و فرهنگی ما از زمین تا آسمان بوددددد . امااااا

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد.

 

با تلاش و کوشش و بردباری و حوصله فوق العاده همسرم ، ما زندگی را دقیقا" از نقطه صفررر شروع کردیم . نقطه صفری که مالی نبود، اما بشدت احتماعی بود ...از همان روز اول برای خودمان بایدهااا و نبایدهااا را مشخص کردیم .....وقتی صداقت و اعتماد به معنای واقعی کلمه در میان باشه دیگه نحوه پوشیدن لباس و آرایش در درجه پايين اهمیت قرار میگیره اون هم بشرطی که شان و شوکت همسر و رفیق راهت رو ارزش بزاری و پایمال نکنی ....

من حدود دهسال با خانوا ه 13 نفری همسرم که بعد از ازدواج ما به ما ملحق شدند در زیر یک سقف زندگی کردم .به جرات میتونم بگم که پدر همسرم که معلم ساد ه ای از مکتب زادگاهش بود یکی از نزدیکترین کسانش من بودم که تا آخرین لجظه که به رحمت خدا رفت از من راضی و خوشنود بود ... جمله معروفی داشت که همیشه به من میگفت ؛ تو واری دختر اگه بروید سبز نخواهد شد .....

 

مادر همسرم تا همین الان که در کابل زندگی میکند یگانه رفیق و سنگ صبورش من هستم ...اگر کدام مشکلی در بین فامیل پیدا شود فقط من هستم که دست به دامنش میشوند تا با مادرشان گپ بزنم و جو متشنج فامیلی را آرام کنم.

رعایت موارد قابل ارزش برای هر کدام از ما و احترام گذاشتن به اون موارد یکی از اصولی بوده و هست که باعث شده بعد از 30 سال زندگی مشترک هر دوی ما راضی باشیم . نه اون طور که فقط محبور به این ادامه باشیم ، بلکه برای اینکه هر دو تفاهمی داریم که من خودم توی هیچ کدام از اطرافیانم ندیدم ......ما یاد گرفتیم در مورد هر مسئله ای کوچک یا بزرگ، با هم حرف بزنیم و به دور از جارو جنجال نظر بهتر و برتر همدیگرو بپذیریم ....در تمام مدت زندگی مشترکم یادم نمیاد رفتاری برخلاف علاقه همسرم انجام داده باشم و یا اینکه ایشان بدون مشورت دست به کاری زده باشند. سختی توی زندگی ما خیلی زیاد بوده و مهاجرت یکی از سخت ترین اونها ... بارها به مو رسید اما خدارو شکر پاره نشد...

 

آقای رقیعی نازنین اگر داستان کامل زندگی مارا بدانید اونوقت میدانید اهمیت نگه داشتن این پیوند اینقدر برای هر دوی ما زیاد بوده که پا بر روی خیلی از خواسته های خودمان گذاشتیم تا بتونیم ادامه بدیم ............ اگر بدانید من چه کشیدم و بر من چه گذشته اونوقت هرگز پشیمان نحواهید شد اگر صفت با شهامت را به من دادید .

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman";}