مزایای نماز!!!

مرتکه به فرزندانش یاد داده است که اگرتلفن آمد ومن احیانا نبودم و گوشی را شما گرفتین یا نخواستم جواب دهم بگویید پدرم سرنمازاست .

حالا اگرساعت ده صبح هم به ایشان زنگ بزنیم یا احتمالا ایشان تشناب تشریف داشته باشند بازکودکانش جواب می دهند : ببخشید آغایم سرنمازاست بعدا زنگ بزن .

سکه یک روپگی وافکارشاهانه کودکان !!!

سكه

فرزاد دويده آمد كه ؛ " مهنازيك روپگي (سكه يك افغانيگي )  را قورت كرد "  

ميروم سراغ مهنازكه ؛ " راست ميگه تو يك روپگي را قورت دادي ؟" ميگويم دهانته بازكن ببينم واقعا سكه را قورت دادي  ؟

دهانش را بازنمي كند حيران طرفم نگاه مي كند كه عصبي شده ام وازعصبيت من تعجب كرده است . دوباره  ميگويم ؛ راست ميگه ؟  تو يك روپكي را  قورت دادي ؟ با قهرميگويم ؛ بگو قورت دادي يانه ؟

درحاليكه ازقهرمن تعجب كرده دهانش را بازنمي كند كه هيچ ، جواب دندان شكني هم ميد هد :

بروتوهم به خاطريك روپه ، يك دانه ساجيق هم نميشه ...

حيران ميمانم ، راست ميگه يك دانه ساجيق(آدامس ) هم نميشه ...

بی درنگ یادم ازقصه ی میاید که درکرامات کدام شاهی درافغانستان نقل می کنند .

میگویند نمایندگان ملت جمع شده رفتند پیش کدام شاه که قجطی امان مردم را  بریده ، گندم وآرد نایاب است ومردم گرسنه ، اعلیجضرت اگرکدام چاره ی بنیدیشید که مردم ازگرسنگی تلف می شوند ....

میگویند شاه فکری کرد وگفت : چرا مردم کیک نمی خورند ؟ بگویید مردم کیک بخورند .

حیران می مانم دراین که شاهان قدیم ما وشما افکارکودکان داشته اند ، یا کودکان ما افکارشاهانه دارند .

 

نوت 1-  اگرکسی پرسان کند که چی ربطی داشت ؟ تقصرمن است که مسایل بی ربط را باهم ربط می دهم .

 

نوت 2- فرزاد 5 ساله ومهناز7 ساله ...

 

دراعتصاب غذایی يك نفروكيل!!!

دراعتصاب غذایی يك نفروكيل!!!

"کنایه گفتن"  به خودی خود می تواند هنری باشد و"کنایه  فهمیدن" نیزشاید درهمان حد ارزش هنری داشته باشد . درعین حال ، ازنگاه ادبی نیز، کنایه یکی ازویژه گی های مهم درمزاح ، شوخی وطنزبه حساب می آید .  

به این علت ، کسی که کنایه می گوید اگرنگویم باید هنرمند باشد ، لااقل باید درکنایه گویی مهارت وسليقه ي لازم را داشته باشد . کسی که  نتواند منظورش را با کنایه به درستی بفهماند ، مطمئنا "کنایه گوی" خوبی نیست ، لذا بهتراست که منظورش را مستقیما بیان کند . طرف دیگرقضیه ، شنونده کنایه است . کسی که  نفهمد منظورازاین کنایه چی بوده است ، بازهم نشان دهنده ي آن است كه به نحوی زبان کنایه وشوخی وطعنه را نمی فهمد .چنانچه در زبان عامه می گویند : فلانی به مذاق نمی فهمد .

 نقص کاردراین است که درکشورما حتی درسطح بسیاربالا، فهم کنایه وتفهیم کنایه مثل زبان اشاره بسیارسخت وگنگ است وبدترآنکه ، کنایه دراذهان عامه ، با سخره گرفتن وحتی گاهی با دشنام دادن یکی پنداشته می شود . دراین چنین شرایطی ، بسیارمشکل است که دربیان مسائیل ازکنایه ومزاح وشوخی وطنزاستفاده کنیم . بدين لحاظ ، دشواراست که قضاوت کنیم دراین میان کی مقصراست ، گوینده یا شنونده وخواننده .

این نیزنقص اساسی وخنده داری است که کسی اول کنایه وطنزی دریک جمله بگوید ، بعد پشت بند آن بیاید ، دریک صفحه جمله کنایی ویا شوخی طنزآمیزاش را توضیح دهد تا منظورش را برای ملت تفهیم کند . این نهایت خریت است . حالا من انگاردچاراین خریت شده ام .

درچند پُست قبل که درمطلبي ، صحبت ازعروسی وموترگلپوش بود ، به زعم خودم ، می خواستم کنایه ی بزنم به یک روی داد جنجال برانگيزسیاسی که این روزها همه را به خود مشغول کرده است . روی دادی درظاهربسیارتراژیک ودرعین حال بسیارسبک . دراین مطلب بعنوان کنایه یک جمله آورده بودم که کسی آنرا جدی نگرفت ، وازقضا کلیدفهم تمام آن نوشته همان یک جمله بود .این جمله به نحوی موضع شخصی اینجانب درقبال اعتصاب خانم بارکزی را بیان می کرد .

درمیان خوانندگان وبلاگ مسافر، یک نفرتا حدی کنایه ی موجود دراین پست را درک کرد و واکنش نشان داد . وی درپيامي برايم نوشت که ؛ " خوب بود نامی از اعتصاب نمیاوردید و کار بزرگ اولین زن که این حرکت مدنی را کرده به سخره نمیگرفتید " . اولا که كلا هدف ازنوشتن اين مطلب كلا همين اعتصاب غذايي ايشان بود . ثانيا؛ این کارنه تنها کاربزرگی نبود ، بلکه درحد گریه کودکی کوچک بود که برای رسیدن به یک پوفک نمکی وع وع کند . ثالثا ؛ کارخودش نبود ، بلکه با اهداف وتحریک یک عده ی دیگرانجام شده بود . رابعا ؛ ازهرنظركه بسنجيم کارنابجایی بود ، چرا که میخ درسنگ کوبیدن کارعاقلانه ی نیست واعتراض دربرابراین دولت مثل میخ درسنگ کوبیدن است .

نظرشخصی من برمبنای همان پست قبلی ، این است که اقدام خانم باریکزی درحد اقدام یک خانمی است که به فرض احتمال ، درمحل ما برای موترگلپوش اقدام به اعتصاب غذایی کند . ازطرفی ، اگردولت به این اقدام وخواسته ی او وقعی بنهد ، درهمان حد مضحک است که مثلا ما اهالی محل برای خانمهای خود یک باردیگرموترگلپوش کنیم .

ازآنجا که نمی خواستم مستقیما با جوعمومی ايجاد شده طرف شوم ، به اين خاطر، به قول دوستی؛ لقمه را پشت سرچرخاندم تا منظورم را طوری بگویم که مبادا خدای ناکرده به گوشه ی قبای نهاد های جامعه مدنی ،  رسانه های هدفمند ، نمیدانم ائتلاف وکلای دفاع ازفلان وجبهه ی بهمان و امید و...برخورد وازاین گفته ی من خدا ی ناخواسته احساسات شان جریحه دارگردد .ترسم این بود که متهم به بازی گرفتن احساسات مردم شوم .

واقعیت آن است که دراین مسئله - چنانچه همه شاهد هستیم - فضا بسیاربه شکل نابخردانه ی احساساتی شده است . هرکسی به اندازه وسع، به شکلی احساسات مردم را با استفاده ازتصاویرتلویزونی خانم باریکزی به بازی گرفته است . نهاد های مختلف مدنی ، گروه های سیاسی فرصت طلب ، ورسانه ها ، همه وهمه این قضیه را بهانه کرده با بی رحمی تمام بهره برداری سیاسی می کنند .

گرچند شعارهای خانم باریکزی بسیارارزشمند بوده است ، درعین حال ممکن است خانم باریکزی ازصدق دل اقدام به یک مبارزه عدالتخواهانه کرده باشد ، ولی مشکل دراین است که اولا؛ بازمینه ذهنی که ازوکلای پارلمان نزد مردم وجود دارد ، کسی آنرا باورنمی کند که هیچ ، بلکه درزمره ی شعارهای دوره کمپاین انتخاباتی ، برای رسیدن به چوکی پارلمان به حساب می آورند . ثانیا ؛ باورعموم برآن است که آن شعارها حرف خانم باریکزی نه ، بلکه  حرف کسانی می باشد که درپشت این قضیه با شکم های سیرسنگرگرفته اند و ازسرسیری ، ازگرسنگی خانم باریگزی استفاده می کنند تا دولت رابه چالش بکشند . ثالثا ؛ مبارزه ی اینگونه با این دولت ، درحالیکه نه گوش شنوا دارد ونه چشم بینا ونه به عدالت وقانون پای بندی دارد ، درحکم کوبیدن پتک برآهن سرد است .

مسئله دیگراینکه درظرف چند سال اخیربعد ازسقوط طالبان ، زنان وحقوق آنها دست آویزی شده برای موج سواری کسانی که عادت دارند ازهرآب گل آلودی ماهی بگیرند . خانم های وطن ما همیشه وسیله اهداف سیاسی وشوم یک عده فرصت طلب وخصوصا -دربسیاری موارد- وسیله ی بازی های سیاسی مردان روزگارشده اند . وبالاخره مسئله مهمتراینکه ، خانم های وطن ما با یک هوووی، نام کشیده اند ودرپشت هیچ کدام ازغوغا وهیاهویی که زنان دراین سال های اخیرراه انداخته اند یک ایده ، فکرویا اندیشه سازنده وجود نداشته است . بلکه بیشتر، این مردان بوده اند که برسرهیچ وپوچ زنی را شهره خاص وعام ملي وبين المللي کرده اند وخود نیزازقِبل آن به نانی ونامی رسیده اند . بنا براین ،  خانم باریکزی - به نظرمن – اولا؛ آنطورکه قرایین نشان می دهد ، اعتصابش با تحریک کسانی دیگربوده است . ثانیا ؛ هدفی که او برایش اعتصاب کرده است صبغه ملی وعمومی نداشته است . گرچند که ایشان عدالت وحق وازاین قبیل ارزش هارا شعارمیدهد ، ولی دراذهان عامه چنین تصاویری همه خلاصه می شود به چوکی پارلمان وازدست دادن چوکی مجلس شورای ملی . واین درنظرمردم درحدی نیست که آدم به خاطرآن  حتی یک لحظه گرسنگی بکشد چی برسد به اینکه ، جانش را فدا کند . ثالثا ؛ اقدام خانم باریکزی –با توجه به ماهیت حکومت ودولت فعلی - درحکم میخ کوبیدن برسرسنگ می باشد . این حکومت صدای عدالت خواهی کسی را اگرشنیدنی بود اصولا اکنون حکومتی به این شکل نباید وجودمیداشت تا باریکزی دست به چنین کارخطیرمیزد .

وقتی درهند آنه هزاره برای ریشه کن کردن فساد ورشوه ،دست به اعتصاب غذایی زد ،یک هدف ملی انسان دوستانه ، پشتیبان قوی برای اووتوجیه همه پسند برای گرسنگی کشیدن اوبود . به این خاطر، یک هیجان عمومی دردنیا ایجاد شد وبه تبع آن ، یک بسیج ملی برعلیه فساد درهند به راه افتاد . بگذریم که هردو اعتصاب است ولی این کجا وآن کجا .!!!

با همه ی این گفته ها، شیوه ی برخورد سیاسی دولت با این قضیه را کارندارم که تحلیلی جداگانه دارد ، ولی روشی را که دربرچیدن خیمه ی اعتصاب ، وزارت داخله ونیروهای امنیتی به کارگرفت ، روشی بسیارناپسند وغیرقابل توجیه بود . این نشان میدهد که باهمه نقایص ، این اعتصاب دولت را دچاراستیصال ودرماندگی کرده بوده است تا حدی که دست به چنین عملیات نظامی درنیمه شب زدند ، درحالیکه میشد همان کاررا درنیمه ی روزانجام دهد که تبعات وواکنش های کمتری درپی میداشت .

درآخربايد عرض كنم كه دراين ملك آدم نمي تواند طرفدارهيچ كدام ازطرف هاي درگيردرقضاياي جاري باشد ازبس كه همه وهمه درهرجناح وسمت كه قراردارد ، چي دولت چي مخالفين مسلح ، چي پارلمان ، نمايندگان معترض و..... دراعمال ورفتارشان ريگ به كفش دارند . فقط مي توانيم بگوييم كه : اللهم من التبع الهدي .

درمحبوبیت کاندوم !!!

درمحبوبیت کاندم !!!

درطول این چند سال وبلاگ داری ونوشتن مطالب گوناگون ، همیشه دراین فکربودم که چی باید بنویسم تا رضایت خاطرخواننده گان وبازدید کننده گان وبلاگ مسافررا فراهم کنم وچگونه بنویسم تا تعداد بازدید های وبلاگ را بالا ببرم وکدام سوژه را بگیرم تا مردم برای من کامنت بگذارند . برای این منظور، شگرد های زیادی می زدم ؛ موضوع عوض می کردم ، خبرهای داغ مینوشتم ، عکس های گوناگون میگذاشتم وازاین قبیل شگردهای مشتری پسند که همه وبلاگ نویسان با آن آشنا یی دارند . حتی به وبلاگ های مردم سرزده پیام گذاشتم وبا خواهش برایش نوشتم که ؛ " وبلاگ بسیارخوبی داری ، به من هم سربزن " ودرمواردی این را نیزخواهش کردم که ؛ " نظریادتان نرود ". ولی هیچ کدام کارسازنشد که نشد . تعداد بازدید ها ی روزانه همیشه دریک حد بود وتعداد مشتری ها همان هایی بود که بودند . آنها کسانی بودند که قبلا آمده بودند وکم کم باهم ارتباط مرید ومراد دایمی داشتیم . این جماعت مشتاق ، نه کم میشدند نه زیاد . تا اینکه همین چند روزپیش ، وقتی پستی گذاشتم "درابهت کاندم "، کلا به ذائیقه وسلیقه ملت پی بردم . درظرف چند ساعت تعداد بازدید ها ی وبلاگ از500 تا بالاتررفت . این تعداد نه تنها که آمدند وبه مسافرسرزدند ، بلکه تعدادی حتی زحمت کشیده ، منت نهاده ، کامنت هم گذاشتند . طوری که تعداد نظرات نیزبه صورت سرسام آوری بالا رفت .

با توجه به این مسئله ، برای من ثابت شد که اولا؛ کاندم محبوبیت بالایی بین ملت دارد . ثانیا ؛ ملت علاقه مندی عجیبی به کاندم دارند ، ثالثا ؛ اگردرمورد کاندم بنویسم ملت ارادتمندی زیادی به وبلاگ مسافرپیدا میکنند . درهرصورت،این نشان ازمحبوبیت کاندم نزد ملت شریف می باشد. ازاین جهت، بنده ووبلاگ بنده ، به نحوی مدیون وجود کاندم خواهیم بود .  

بنا براین ، بنده به نوبه خودم ، ضمن تشکروقدردانی بابت علاقه مندی شدید ملت شریف اعم ازپیروجوان ، خورد و بزرگ وزن ومرد ، که با حضوردروبلاگ مسافروبا ابرازاحساسات نسبت به شخصیت کاندوم مرا مفتخرساختند ، بنده نیزبه نوبه ی خود ، ازاین ببعد کوشش خواهم کرد ، درمورد ابعاد مختلف شخصیت کاندم بیشتربحث کنم تا رضایت خاطرشمارا بیشترفراهم کنم . چرا که هدف ماجلب رضایت شما است .

درهمینجا به جا میدانم ازشما نیزخواهش کنم که با ارسال تجربه ها وچشم دید های مفید خود درباره کاندم ،  دراین زمینه مارا یاری دهید تا برنامه های پربارترومفید تری خدمت ارائه دهیم (ببخشید این قسمت مثل مجریان تلویزونی شد . کمال همشینی است ) ....

موترهای گلپوش عروس محله ما !!!

موترهای گلپوش عروس محل ما !!!

چند سال قبل ٰ، یک جوانی عروسی را ازیکی ازکشورهای همسایه وارد افغانستان کرد وازقضا باما هم محله شد . حالا که حتی چند سال ازآن عروسی میگذرد ، هنوز که هنوز است درهرمحفل زنانه ی که می شود ، همان عروس خانم ، موترهای گلپوش محفل عروسی شان را به رخ دیگرخانم های محله ما می کشد که ؛ برای من سه دفعه موترگل پوش شد .

قصه ازاین قراراست که چون خانه پدری عروس خانم دریکی ازکشورهای همسایه بود ، وی یک باردرهمان کشوربرایش عروسی گرفتند وموترش را گلپوش کردند . باردیگروقتی ایشان را آوردند به افغانستان، قوم و خویش داماد که درمحله ما بودند موتری گلپوش کرده به استقبال ایشان به ترمینال رفتند . دفعه سوم وقتی بود که دوسه روزبعد ازآمدن ایشان خانواده داماد برای اهالی محل - که  ما باشیم- یک لقمه نان تیارکردند وبه این بهانه بازموتری را گلپوش کردند وعروس وداماد را یک دورگرد شهرچرخاندند .

همین مسئله باعث شده که این عروس خانم دست ازسراهالی برنداشته به هربهانه ی آنرا به رخ دیگرخانم های محل می کشد .  

درست است که این عروس خانم - که حالا صاحب یکی دوفرزند هم شده است - ازاین نظرمنحصربه فرد است وجا دارد که به عنوان رکوردارنامش درکتاب گینس ثبت گردد ، ولی این درست نیست که او درهرمحفل این قضیه را به رخ دیگرخانم ها  بکشد وبگوید  ؛ مه آرمان بدلم نماند ، سه دفعه برای من موترگل پوش شد .

حالا این مسئله برای یک تعداد اززنان محله ما ، خصوصا خانم های که ده ، پانزده سال قبل درزمان طالبان عروسی کرده اند واصلا موترش گلپوش نشده که هیپچ ، حتی سازوآوازهم نداشته اند ، ایجاد عقده کرده چنانکه حتی دوسه روزقبل ، یک نفرازخانم ها  حوصله اش سررفته دربرابراین خانم ایستاد شده که ؛ تو با این عروسی وموترگلپوش ات مارا دیوانه کردی بسه دیگه ...این یک طرف قضیه ! طرف دیگرقضیه آن است که خانم های محل، دم به دم به رخ شوهرانشان میا ورد که ؛ ما بیچاره کجا عروسی داشتیم ؟ بیا عروس فلانی را ببین که سه دفعه برایش موترگلپوش شده وازاین قبیل طعنه ها وکنایه ها ....

با توجه به حساسیت مسئله ، ترسم از آن است که مبادا فردا پس فردا خانمی به این خاطردم کوچه خیمه زده اعتصاب غذا کند . به این خاطر، فکرمی کنم که ما مردان اهالی این محل آخرش مجبورخواهیم شد یک باردیگرموتری گلپوش کنیم وخانم های خودرا دور شهربچرخانیم بلکه این عروس خانم کوتاه بیاید ومسئله بخوابد .

درابهت کاندوم ومدل هاي آن !!!

یکی دونکته قبل ازخواندن :

۱- خواندن این مطلب برای خانم ها چندان ضرور نیست .

۲- اگرلغزشهای ویرایشی وغیرادبی درمتن می بینند به حساب دست پاچکی وعجله ی من بگذارند .

درابهت کاندوم ومدل هاي آن !!!

آدم وقتی درکشوری مثل افغانستان زندگی کند، گاهي ازنام بردن بعضي چيزها درجمع خجالت مي كشد ، گاهي ازاستفاده بعضي چيزها درجمع مي شرمد وگاهي ازخریدن بعضی چیزها می شرمد . البته ماهيت اين شرم نسبت به ماهيت بعضي شرمنده گي هاي ديگرفرق مي كند . مثلا اگريك نفرمتهم به دزدي شود يك نوع شرمندگي دارد واگر خداي ناكرده درجمع بادي ازكسي  صادرگردد  يك نوعي ديگرمي شرمد واگرگلاب به روی تان صورت همسرش را ببوسد وکسی اورا ببیند نوع شرمندگی کاملا فرق می کند .

این احساس شرمندگی بیشتربرمی گردد به فرهنگ اجتماعی ، تربیت خانواگی ، قیودات دینی مذهبی ونوع بارآمدن ما . مثلا دربعضی  خانواده ها نام بردن ازابزارآلات جنسی زیرناف یک عمل زشت وخلاف ادب می باشد ، ولی دربعضی خانواده ها نام بردن ازآن آلات ،خصوصا درحین جنگ وعصبانیت ویا حتی درحین گفتگوهای شدید برای کوبیدن وشکست طرف مقابل ، کاربرد ابزاری دارد. رعایت این مسائیل ، به عنوان حفظ آداب معاشرت ، عفت کلام ویا احترام به ارزش ها به حساب می آید . گرچند که بسته به انسان ها موارد رعایت این ارزش ها فرق می کند وبیشترآدم ها ، ظاهرقضیه را حفظ می کنند . مثلا یک زمانی ما درده مان یک ملایی داشتیم که مسیربین ده خود ش را که خانه اش بود ومحل وظیفه اش درده ما را، با خرمیامد ومی رفت . وی ازآنجا که تلاش می کرد پابندی به آداب معاشرت داشته باشد وقتی می خواست ازخریاد کند ، نمی گفت "خر"، بلکه باکمی تمانینه ولحن خاصی ، ابتدا خطاب به مخاطب ، کلمه " گلاب به رویتان " را می آورد ، بعد میگفت : "گوش دراز" یا میگفت "چهارپا " ودرمجالس معتبرترمی گفت "مرکب ". همه ی اهالی ده می دانستند که منظورملا همان "خر" است که  ایشان روزچهاردفعه سوارش می شود ولی به خاطرحفظ عفت کلام وبه جا آوردن ادب، ازبه کاربردن نام آن زبان بسته یعنی کلمه " خر" خود داری می کرد . همین آدم درموقعش که میشد ، خصوصا وقتی اطفال بدبخت را کف پایی میزد، به قول معروف ؛ آدم را ازدهن سگ مینداخت ازماتحت اش بیرون میکرد ." بچه خر"، "اولاد سگ" و"شیرخرخورده" ازمعمول ترین کلماتی بود که نثاراطفال می کرد .

اين مقدمه را گفتم كه بگويم شايد بيشترمردم ازخريد بعضي چيزها که برای استفاده های ویژه است ، دچارشرمندگی شود . مثل خريد - گلاب به روي تان-  "کاندوم" . همينطوردراين رديف مي توانيم ازچند وسيله ديگرمثل نواربهداشتی زنانه ، موی بر، حتی تیغ وازاین قبیل چیزها ي شرم آور، نام برد . اين وسايل درعين ضرورت ، شرم آور است . خواستن وخريدن آن مايه حُجب وحيا مي شود . البته این وسایل به  خودی خود شرم آورنیست ،بلکه بسته به نوع استفاده ی که دارند ، درارتباط به اعضا وجوارح دیگرمایه ی شرمندگی می شود . واضح است كه وقتي نام بردن ازیک وسيله درجمع شرمندگي ايجاد كند ، استفاده ازآنها درحضورجمع غيرممكن است .

تا همین چند سال پیش ، شخصا كه عمري را درجامعه سپري كرده بودم نه درآسیاب ، ازچيزي به نام " کاندوم" هیچ تصویری درذهن نداشتم . وقتي مي گويم چند سال پيش ، همين چهاريا پنج سال پيش است . بحث درمورد كاندوم را زياد مي شنيدم ، ولي هيچ تصويرذهني خاصی ازآن نداشتم . اگرهم كدام تصويرذهني گنگ داشتم ، یک چیزی درذهنم میامد که کلا قابل توصیف نیست . خلاصه بگويم ؛ درذهنم هرگزخطورنمي كرد كه كاندوم همان "پوقانه" سابق باشد. به همین خاطر، وقتی برای اولین دفعه کاندوم را با چشم سردیدم تعجب کردم . با يك حس وحالي خاص ولحن موزون وناباورانه یي ، با خودم گفتم : اینکه همان "پوقانه"  است !!!. ازآن لحظه ابهت كاندم کاملا ازچشمم افتاد، شد يك نوع بازيچه ی كه زن وشوهري را به بازي مي گيرد .

وقتي كودك بودم ، هزارتای این وسیله را ما ازسوداگران دوره گرد درده مان دانه يك قران ، يك روپه مي خريديم ، باد می کردیم ودورخانه می چرخیدم تا اینکه ترقی پاره میشد ، نه کسی ازدیدنش خجالت می کشید، نه به یاد عمل شرم آوری میفتاد ونه حتی کسی می فهمید چی است . حتي بزرگترا هم نمي فهميد ند ، چرا كه ده ما هم يك دهي بود شبيه به دهاتي كه درشعرهاي سهراب مي توان نظيرآنرا بسيارپيدا كرد. آن موقع نامش "پوقانه"  بود حالا شده "کاندوم".

حالا موضوع بحث ، تهيه ويا خريد كاندوم است . شاید شما هم مثل اینجانب ، اولا ضرورت به تهیه یک عدد کاندوم پیدا کرده باشید ، ثانیا شاید درخريد وتهيه ي كاندوم دچارشرمندگي ازفروشنده شده باشید . اگرنشده باشید احتمالا خيلي به گفته ي مردم كابل آدمي "چشم سفيدي" هستید . به این خاطر، شاید كوشش کنید اين وسيله حياتي را ازكسي بخرید كه لااقل سابقه آشنايي با شمارا نداشته باشد وکاملا بیگانه باشما باشد .

همه ی آنچه که دربالا ذکرش رفت مقدمه چینی برای آن بود که یکی دوخاطره کوتاه درباب کاندم براي تان تعريف کنم . مثل خیلی ازمصاحبه های تلویزونی که درآخرازآدم میخواهند یک خاطره تعریف کنند ، احتمالا شما هم توقع دارید دراین مورد یک خاطره تعریف کنم ، این هم خاطره .

يك روزكه هوس کرده بودم کاندوم بخرم ، درپی آن بودم که ازکجا بخرم تا احساس شرمندگی كمتري كنم . با همین فکردواخانه های شهررا دید میزدم تا یک نفرهالووبیخیال ، یا به قول هراتی ها "پخمه " تری را پیدا کنم که چندان ازشنیدن کلمه کاندم دچارخیالات نشده فکرش خراب  نشود . با همین حال وحس ، به دواخانه ی چشمم گیرکرد که دخترک کوچکی درسنین بین ده تا 12 ساله ، پشت پيشخوان دواخانه ایستاده بود مشتری راه می انداخت . با این تفکرکه این دخترک نه کاندوم را ديده ، نه می فهمد استفاده ی آن برای چی است ونه فکرش خراب میشود ،وارد دواخانه شدم .این را هم پیش خود گفتم که می روم بسته کاندم را نشانش ميدهم ومی گویم ؛ "يك بسته ازآن بده" . با همین فکروخیال داخل رفتم . پشت ویترین هرچی دید زدم کاندم را ندیدم که نشانش بدهم بلاخره مجبورشده گفتم ؛ يك بسته كاندوم بده . دخترك نگاهي توام با لبخند به سروپایم كرد وگفت : ازكدام مدل ؟

فکرکردم منظورمرا نفهمیده ، گفتم مگه کاندم مدل مدل داره ؟ گفت: آره ديگه ، بزرگ، كوچك ، خارجي افغاني ؟ درهمان حال دوسه بسته کاندم را گذاشت روی میزکه انتخاب کنم . درآخریک بسته را جداگانه گذاشت وگفت اینهم با طعم میوه ي ...

درحاليكه دهانم بازازتعجب به دخترك نگاه مي كردم دردلم گفتم : خرخودتي ( منظورم خودم بودم ) .

2

یک روزحدود ساعت یک بجه بعد ازظهررفتم به دواخانه گفتم یک بسته کاندم بده . فروشنده که مردی بود با افکارمریض ، با یک نگاه بسیارمشکوک ، ضمن اینکه کاندم را کوبید روی میز، گفت ؛ د ای سرچاشت کاندم را میخواهی چی کار؟

وقتي كه وبلاگ نويس با چرا مواجه مي شود .

وقتي كه وبلاگ نويس با چرا مواجه مي شود .

درآن اوایلِ زندگی، وقتی می خواستیم کاری را شروع کنیم ، خدابیامرزهمیشه می گفت ؛ "بچیم خرسواری را یک نام تا شدن شه هم یک نام " این توصيه يا تذكر، بسان تلنگری بود که مارا وادارمی کرد به عواقب کاربیندیشیم . پیش خود تحلیل می کردیم که آیاکاری را که میخواهیم شروع کنیم قادربه ادامه وانجام آن هستیم یانه . اگرشک وتردیدی درموردِ ادامه واتمام آن وجود می داشت، مثل سنگی که زورمان نمی رسید ، بوسیده کنارمی گذاشتیم .

 این قصه ، قصه ی وبلاگ داری ووبلاگ نویسی برای وبلاگ نویسان است . وبلاگ نویس اگربه ادامه ی نوشتن دروبلاگ مطمئن نیست، بهتراست به جای وبلاگ ، یک باب تشناب روی رودخانه کابل اعمارکند تا فضولات ذهنی اش را درآن بریزد .

مدتی است که وقتي به صفحه وبلاگ مسافرمراجعه می کنم اين سوال درذهنم خلق مي شود كه ؛ " بلاخره تاكي ؟ " ودرنتیجه کمترمی نویسم . این مسئله کدام دلیل سیاسی ،اقتصادی وايدئولوژیک ندارد . وهمچنین برخلاف دیگرحوادث درکشور، که به گفته ي كارشناسان سياسي دست های پشت پرده ازبيرون مرزها آن را رقم می زند ، هیچ دستِ پشت پرده ویا عواملی دربيرون مرزها دراین امردخیل نیست ، چرا که وبلاگ نه مثل کشورعزیزما افغانستان دارای " موقعیت ژئوپلوتیک است " ونه به گفته کارشناسان ، بعنوان" تخته ی خیزاستعماربرای رسیدن به آب های گرم" استفاده می گردد . یک صفحه ی است برای بیان اندیشه های نیک وگاه شومِ یک نفرکه فکرمی کند متفکراست . بنا براین ، باید مفتضحانه اعتراف کنم که اين سوال صرفا يك نوع خود القايي يا تلقين منفي مي باشد كه آدم را دچاریک نوع تنبلی توام با بی انگیزگی مي كند .

درایجاد یک وبلاگ چند سوال درذهن می گذرد که باید جواب گوباشیم . این سوالات، سوال های بغرنجی مثل روابط استراتژیک بین دوکشورنیست که آدم مجبورباشد برای رسیدن به جواب ، لوی جرگه دايیرکند ویا کنفرانس بُن تشکیل دهد ، بلکه سوالاتی است درخورجواب ودرحیطه دانش واستعداد وبلاگ نویس ویا وبلاگ سازوبنا به عبارت انترنتی بلاگر. مهمترازهمه وقبل ازهرچیزی که دربدو ایجاد وبلاگ درذهن یک بلاگرخلق می شود این است که "چی بنویسم ؟". سوال بعدی که درذهن وبلاگ نویس خلق می شود این است که "چرا بنویسم ؟" وسوال اساسی اینکه "برای کی بنویسم ؟ " . وقتی که  برای این  سه سوال اساسی ، جواب دندان شکنی پیدا نشود ، وبلاگ نویس - بلا تشبیه – خردوپایی را شبیه است که ادای وبلاگ نويس را درمیاورد . درچنین حالتی طبعا ویا تبعا ، دچاریک نوع کسالت وبی انگیزگی می شود . درچنین حالتی بازتوصیه می شود یک سری به رودخانه کابل رفته مدفوعات ذهنی اش را خالی کند .

بعد ازاین پاراگراف ، به احتمال قريب به يقين ، اكنون درذهن تان چنين خطورکرده است که بنده درجواب برای یکی ازاین سوالات درگِل افتاده گیرمانده ام وبا این نوشته دارم نفس های آخری را می کشم ودرپی یک نوع فرارآبرومندانه اززیربارمسئولیت می باشم تا دروازه این خانه را کاه گیل کنم وبروم دررودخانه کابل .. واقعیت این است که این توهم را فعلا نه می توانم رد کنم ونه می توانم تایید کنم . چرا که درخیلی موارد دچاراین دغدغه شده ام که به خودم بگویم ؛ "برای چی ؟"  یا "چی فایده؟ " . خصوصا وقتی یک نفرآدمي کلان ، درحین چت وگفتگوی انترنتی که اکثرا دوستانه است ،با اشاره به وبلاگ مسافروبا طعنه به من چنين توصيه مي كند كه ؛" این مزخرفات یعنی چی می نویسی ؟ "

گرچند من آن روز، دراثراين توصيه دوستانه ، نه روحيه ام تضعيف شد ، نه به ذوقم برخورد ، نه عصبي شدم ونه دست وپايم را گم كردم ، بلكه با اعتماد به نفس كامل جواب دادم ؛ "همین مزخرفاتي که من می نویسم تعداد خوانندگان اش بیشترازخوانندگان روزنامه ی محلی شهرما است ، بیشتربه همین خاطروشادی روح خوانندگان می نویسم ". این جواب درآن لحظه برای دندان شکنی آن دوست عزیزبود تا دیگرچنین توصیه های دوستان نکند ولی واقعیت آن بود که اين دوست گگرامي ، مشت محکمی بردهان وبلاگ نویس زده بود که هنوزکه هنوز است گاهی ازاین حرف سرگیجه می گیرم . یکي دیگرازدوستان نيزبرايم نوشت كه ؛ "تو هنوزوبلاگ می نویسی ؟ زمان وبلاگ گذشت عزیز، وبلاگ قدیمی شده حالا دوره دوره فيس بوك است ." بازهم روحيه ام را ازدست ندادم . درجواب گفتم ؛ "من وبلاگ را بسان عشق اولم دوست دارم ، حتی اگرقدیمی  شود . درعین حال به نظرمن فضای فيس بوك فضای بسیارساده ومبتذل وغیرقابل قیاس با فضای وبلاگ است . امروزه درفیس بوک هرچیزی  گفته می شود غیرازچند کلمه ی قابل تامل .

تنها این پیام های مغرضانه نبوده، درمقابل پیام های دشمن شکنی نیزدریافت کرده ا م که نشان ازمحبوبیت وبلاگ مسافرنزد ملت بوده است . کسانی بسیاربوده اند که  به نحوی هندوانه زیربغلم گذاشته اند وباتلفن وایمل به نحوی ابرازاحساسات نموده اند . به صورت نمونه ، وقتي سفيرافغانستان دراتحاديه اروپا برايم پيام مي نويسد من نميتوانم ازكناروبلاگ نويسي به سادگي بگذرم . براي خود ارضايي بيشترپيام ايشان را عینا نقل می کنم : " جناب رفیعی عزیز سلام
امیدوارم که به سلامت باشید. بعد ازمدت ها و یا شاید هم سالها به وبلاک شما امدم و تمام نوشته هاو حتا آرشیف را هم زیر و رو کردم. خیلی لذت بردم و خوشحال شدم که شما این همه می نویسید و زیبا می نویسید. حالا تنها نوشتن و زیبایی که نه، حقیقت ها را می گویید و ما را از چیز هایی که نمی دانیم با خبر می سازید.
برای تان آرزوی موفقیت و شادمانی می کنم (نام شريف نويسنده گرامي را محفوظ نگه ميدارم .)

براي اينكه ازبحث دورنرويم برمي گرديم به سوالاتي كه دراول ذكرش رفت :

چی بنویسم ؟  مقوله ی " چي بنويسم " کاملا يك بعدي است وبه خود آدم مربوط می شود نه به کسی ديگر، واگراحیانا دلت نخواست بنویسی نمی نویسی وقول میدهم آب ازآب تکان نخورد ودل هیچ کسی هم برایت تنگ نشود .

چرا بنویسم ؟ اين مورد به نحوی دوطرفه است . یک طرف آن شخص نویسنده است وطرف دیگرِقضیه، حوادث پیرامون نویسنده است . با توجه به شرايطِ كشورعزيزما كه چنانچه گفتم ََ به قول كارشناسان امورسياسي ، داراي موقعيت ژئوپلوتيك مي باشد َ يك وبلاگ نويس براي اين سوال هميشه جواب دارد . دراين صورت هروبلاگ نويس كه كمي احساس داشته باشد ، مجاب مي شود چيزي بنويسد حتي اگرشده درحد يك سطر. بنا براين مطلب براي جواب " چرا بنويسم خر دَر خرواراست . دراين حالت ، درصورتی که وبلاگ نويس ننویسد یک نوع عذاب وجدان می گیرد وعقده یی می شود . این عقده ی ننوشتن ممکن مثل یک درد مزمن برای مدتی همراه آدمِ نویسنده باشد تا اینکه کم کم مشمول گذشت زمان شده ، فراموش گردد .

اما مهمترین سوالی که درذهن ایجاد میشود وگاهی جواب همین سوال موجب انگیزه ی قوی برای نوشتن می شود؛ "برای کِی نوشتن " است . اگروبلاگ نويس ، برای این سوال به یک جواب قانع کننده برسد ، درآن صورت همان جواب ، برای نویسنده الزام ایجاد می کند که باید بنویسد اگرنه ، دچارچنین توهم وحشتناک می شود که ؛ پیش خدا وبنده مسئول است .این چیزی است که عمروبلاگ مسافررا ازروزی که خلق شده تا به این روزکه شما می خوانید به درازا کشانده است .

 ایجاد وبلاگ چیزی نبود که کسی ازمن خواسته باشد که بیایم به لحاظ خدا وبرای خدمت به خلق استعدادم را هدرندهم وبنویسم . این کاری است  که برای کاندید شدن دریک پست ومقام به احتمال زیاد پیش می آید ، ولی برای یک نویسنده حتی اگرآن نویسنده "ویگتورهوگو" یا "گارسیا مارکز" باشد ، هرگزچند نفردرحد تعداد انگشت یک دست پلاکارت امضا نمی کنند که بیا به خاطرخدمت به خلق چیزی بنویس . درحالیکه بسیارشنیده اید که اکثروکلای پارلمان بنا به گفته ی خودشان به اصرار مردم کاندید شده اند و بارسنگین وکالت به دوش او گذاشته شده است . ولی برای یک نویسنده؟ شتردرخواب بیند پنبه دانه .

 با این وحود ، وقتی كسي چیزی می نویسد وبعد درفردای آن روزیکی میاید برای نويسنده به به وچه چه می کند ، یا کسی میاید به ايشان دو و دشنام می دهد ، دوحالت برای نویسنده دست می دهد ؛ یک حالت خوشی که درذات آدمی لذت ازتمجید نهفته است که ازاو ودرباره ی او گب زده شود . حالت دوم ، احساس مسئولیت ودرنتیجه ایجاد انگیزه برای نوشتن است  . این چیزی بوده که مایه تحرک ماشین وبلاگ مسافرتا این زمان گردیده است . واکنش بخودي خود ، باعث ایجاد انگیزه می شود ، فرق نمي كند كه آن واكنش مدح وتمجيد باشد ، يا فحش وتوهين . به آن خاطرکه به گفته یکی ازاندیشمندان بزرگ؛  " آدمی همیشه دوست دارد درمورد خودش بشنود ، حتی اگرروی صندلی محکمه نشسته باشد ."

یک چیزی که من بعد ازچندین سال وبلاگ داری ووب گردی تجربه کرده ام اینکه ایجاد وبلاگ یک مقوله است وادامه حیات وبلاگ مقوله ی دیگر. درست مثل آن جمله معروف درمورد انقلاب که "پیروزی انقلاب مهم است ولی حفظ انقلاب مهم تراست ". پیروزی انقلاب شاید دراثرغلیان احساسات واغفال عوام درظرف چند روزتحقق پیدا کند ، ولی حفظ انقلاب به تدبیروسیاست ودانش کسانی بستگی دارد که خلق الله را خرکرده، سوارشده ، شعارداده ، زنده باد مرده باد گفته اند وسرانجام بعد ازپیروزی سکان انقلاب را به دست میگیرند . عین این فرضیه وتئوری درمورد ایجاد وبلاگ نيزصادق است . ایجاد وبلاگ ممکن دریک آن درذهن خطورکرده ، تحقق پیدا کند . وازآنجا كه سیستم های انترنتی که فضا برای ایجاد وبلاگ دراختیارکاربران می گذارندَ ازکسی امتحان ورودی ودانش وبلاگ داری هم نمی گیرد . درست مثل رفتن به پارلمان افغانستان است که کافی است روی دوپا راه بروی تا بتوانی برای پارلمان خودت را کاندید کنی وچی بسا درعین بی دانشی برنده گردی . بنا براین ، انگیزه ایجاد یک وبلاگ هرچی باشد ، با انگیزه ی ادامه ی نوشتن دریک وبلاگ اگرنگویم قطعا ، می توانم بگویم به احتمال زیاد فرق می کند . انگیزه ی ایجاد یک وبلاگ بسیارساده ، مثل ایجاد یک انقلاب دریک کشورعربی ، ممکن خودنمایی باشد ، ممکن اثبات وجود باشد وممکن اعلان موجودیت باشد ، وحتی ممکن گرسنگی باشد ، ولی هیچ کدام ازاین انگیزه ها باعث ادامه ی زندگی ودوام یک وبلاگ نمی تواند باشد . به همان دلیل که یک آدم هرچی ازخود راضی هم باشد، نمی تواند بعد ازهربیست وچهارساعت یک باراعلان موجودیت کرده ابرازوجود یا خودنمایی نماید ، چرا که پتانسیل چنین کارهایی مثل هواي داخل بادکنک است که با یک بارترکیدن خلاص شده ازبین می رود . ولی چیزی که باعث دوام وبلاگ می شود چیزی است که به یک ذره هنرودانش وتدبیرومهمترازهمه به هنروبلاگ داری نیازدارد . به همین دلیل به قول تحلیل گران سیاسی ، "ناگفته نباید گذاشت" که عمریک وبلاگ برعلاوه كه بستگي به عمروبلاگ نويس دارد ، به باوروذوق وپشت كارنيزبستگي دارد وتبعا ازیک وبلاگ تا وبلاگ دیگرنیزفرق می کند .

 

عمله شهرداری محله ی ما !!!

عمله شهرداري محل ما !!!

يك كارمند محترم شهرداري هرات، يكي دوكوچه بالاترازما زندگي مي كند . اين عمله محترم شهرداي ظاهرا مديركدام بخشي است چرا كه صبح به صبح موتري به دنبالش ميايد كه روي بغل موترنوشته شده " كميسيون تنظيف شهر..." . اين موتراورا ازدرخانه اش مي برد به شهرداري . تا اينجا ي قضيه مسئله عادي است .

چند وقتي ميشود كه ايشان بالاي بام موترش يك بلنگونصب كرده وقتي ازخانه اش حركت مي كند شروع مي كند به داد و بيداد وفحاشي وسرصدا بالاي مردم كوچه ومحل وسرگ ، اينگون :

كراچي بزن كنار.

 تو چرا سرگ را بند انداختي اوبچه .

سه چرخه برو پيش .

او بابه راه برو نمي فهمي كجا ايستاد كني ؟

شما چرا مابين سرگ ايستاد شدين ، برين سرايستگاه .

خروالا بزن بيرون ازسرگ  ، سرگ جاي خر است ؟

فلانكوچ راه را بند انداختي .

والا آخر....

 خلاصه همينطورگفته ميرود تا ازمحل دور ميشود . بيشترمردم صبح با صداي لاسپيكراو ازخواب برمي خيزند  وزيرلب شايد پدرمادراورا نيزبه يادش بياورند .

دعاكنيد خداوند همه ي مارا شفا دهاد .

حنجره اكرم عثمان !

حنجره اكرم عثمان !

طبق معمول داشتيم وركشاپ مي ديديم دراين بين تخلص يا لقب يا نام فاميلي " ترينر" كه درسابق به آن "استاد" مي گفتند ، ازقضا " عثمان " بود .

ضمن وقفه چاي ، خانمي شروع كرد وگفت ؛ " ماشالله استاد شما نام خدا نظرنشوين ، بسيارحنجره خوبي داريد كه آدم احساس خستگي نمي كند . نام خدا ، خدا به شما يك قدرت بيان بسيا خوبي داده است .

خانمي ديگري دراين ميان اضاف كرد ؛ ماشالله  بسياربا انرژي هستند استاد . واقعا من وركشاپ زياد ديده ام ولي ترينري مثل شما نديدم .

يكي ازشركت كنند گان براي كه خود شيريني را كامل كند ، ازاستاد يا همان "ترينر" پرسيد ؛ ببخشيد استاد شما با اكرم عثمان نسبتي داريد ؟

استاد جواب داد نه ، من اكرم عثمان را ميشناسم ولي نسبت فاميلي نداريم .

 

ازآن طرف همان خانم اولي با اعتماد به نفس كامل ادامه داد :" اكرم عثما هم صداي بسيارخوب دارد وقتي مي خواند آدم لذت مي برد ، واقعا كه اوهم مثل استاد  عجب حنجره ی دارد .... "

ما قبلا تا این حد میدانستیم که اکرم عثمان یک نویسنده است که درسکوت رمان وداستان می نویسند وچند کتابی از ایشان به نشررسیده است . ( اینهم برای آنهایی که اکرم عثمان را نمی شناسند )