سكه

فرزاد دويده آمد كه ؛ " مهنازيك روپگي (سكه يك افغانيگي )  را قورت كرد "  

ميروم سراغ مهنازكه ؛ " راست ميگه تو يك روپگي را قورت دادي ؟" ميگويم دهانته بازكن ببينم واقعا سكه را قورت دادي  ؟

دهانش را بازنمي كند حيران طرفم نگاه مي كند كه عصبي شده ام وازعصبيت من تعجب كرده است . دوباره  ميگويم ؛ راست ميگه ؟  تو يك روپكي را  قورت دادي ؟ با قهرميگويم ؛ بگو قورت دادي يانه ؟

درحاليكه ازقهرمن تعجب كرده دهانش را بازنمي كند كه هيچ ، جواب دندان شكني هم ميد هد :

بروتوهم به خاطريك روپه ، يك دانه ساجيق هم نميشه ...

حيران ميمانم ، راست ميگه يك دانه ساجيق(آدامس ) هم نميشه ...

بی درنگ یادم ازقصه ی میاید که درکرامات کدام شاهی درافغانستان نقل می کنند .

میگویند نمایندگان ملت جمع شده رفتند پیش کدام شاه که قجطی امان مردم را  بریده ، گندم وآرد نایاب است ومردم گرسنه ، اعلیجضرت اگرکدام چاره ی بنیدیشید که مردم ازگرسنگی تلف می شوند ....

میگویند شاه فکری کرد وگفت : چرا مردم کیک نمی خورند ؟ بگویید مردم کیک بخورند .

حیران می مانم دراین که شاهان قدیم ما وشما افکارکودکان داشته اند ، یا کودکان ما افکارشاهانه دارند .

 

نوت 1-  اگرکسی پرسان کند که چی ربطی داشت ؟ تقصرمن است که مسایل بی ربط را باهم ربط می دهم .

 

نوت 2- فرزاد 5 ساله ومهناز7 ساله ...