ما تشنه گان محبت !

زيباكلام

از چند روز به اين طرف است كه آقاي دكترزيبا كلام لطفي درحق افغان ها كرده  و درستايش ودلجويي مهاجرين افغان مقيم ايران مقاله ي به نشررسانده است واز زحمت كشي هاي افغان ها دركوره پزخانه ها وفاضلاب هاي ايران ستايش كرده است . اين مقاله چنان هموطنان عزيزوگرامي را به جد آورده است كه سرازپا نشناخته چب وراست آنرا درفيس بوك و وبلاگ وبسايت  و درودروازه به رخ همديگرمي كشند كه ببينيد يك نفرپيدا شده است كه اعتراف كرده ماهم آدميم وقابل ترحم . نتيجه اينكه ما افغان ها چي قدرمحبت نديده ايم . چي قدر منتظر مي مانيم كه يك نفردست محبت برسرمان كشد وچي قدر به وجد مي آييم تايك نفرمي آيد اذعان مي كند كه ؛ هاي آدم ها كه برساحل نشسته شاد وخندانيد ؛ افغاني هم آدم است . اين نوشته ي دكترزيبا كلام زيبا است ولي چيزي غيرطبيعي وكشف نوي نيست . چيزهايي نوشته است كه همه ي ما با پوست وگوشت همه روزه آنرا لمس مي كنيم وچيزي به درد بخوري هم نيست. اما اينكه چرا سرخط اخبار براي ما افغان ها شده است دليلش را شايد خيلي ها مي دانيم ولي بازهم دوست دارم بدانم چرا اينهمه روي آن به اصطلاح مانورمي دهيم ؟ ما مثلي كه خلق شده ايم تا تشنه محبت باشيم واين تشنگي كي رفع مي شود ؟

درخواست نامشروع

جناب کاکه تیغون که خودش اعتراف دارد حقیر سراپا تقصیراست ازجمله تقصیرات او اینکه لبخند شیطانی می زند که حتی به صورت کتاب نشرشده است . وی ازمن درخواست نامشروعی دارد به این مضمون :

حضرت رفیعی صاحب،
اگر وقت اضافه داشتید لطفاً برای این حقیر فقیر سراپا تقصیر، امضای مبارک خویش را طور یادگاری بفرستید
."

اولا ما به آدمای فقیر و سراپا تقصیرامضا نمی دهیم .

ثانیا امضا دادن بلا تشبيه شباهت زيادي به بوسه دادن دارد ازاين رو مي توان گفت امضا به پيغام نمي شود . براي گرفتن آن بايد قدم رنجه كرده خدمت اين جانب شرفياب شويد . درآن صورت مثل بقيه درخواستي تان را بررسي مي كنيم البته حق تقدم با خواهران است.
ثالثا اگرامضا بفرستم ممكن زيرزبانت مزه كند فردا بوسه بخواهيد وپس فردا چيزي ديگه . البته خودم پرواي خودم را ندارم هرچي خواستي درخدمتم ولي ترسم ازاين است كه هوس كرده ازشيريين بانو چيزي بخواهيد که درآن صورت ما دربرابرملت بی جواب می مانیم .

 

شب پانزدهم !

گزارش زیردرروزنامه هشت صبح نشرشده است

عبدالواحد رفیعی در «شب‌های کابل»

«شبهای کابل» پانزدهمین شب خود را به عبدالواحد رفیعی اختصاص داد. سلسله برنامه‌های شب‌های کابل که به همت خانه ادبیات افغانستان هر ماه در کابل برگزار می‌شود، این‌بار ـ به بهانه چاپ مجموعه داستان «پیراهن سیاه با گل‌های سرخ» ـ به نقد آثار «عبدالواحد رفیعی» پرداخت. این کتاب که شامل شش داستان کوتاه می‌باشد، با ویراستاری محمدحسین محمدی، توسط انتشارات تاک به چاپ رسیده است. عصر روز پنج‌شنبه چهاردهم ثور، در سالون اجتماعات موسسه تحصیلات عالی ابن‌سینا، با خوانش قسمتی از داستان «پیراهن سیاه با گل‌های سرخ»، از داستان‌های آمده در کتاب توسط دکتر حفیظ‌الله شریعتی، برنامه آغاز شد. شریعتی پس از سلام و خوش‌آمدگویی به مهمانان حاضر در برنامه، مختصری از زندگی و فعالیت‌های ادبی آقای رفیعی ارایه کرد.

اولین منتقدی که در جایگاه حاضر شد، آقای علی پیام، داستان‌نویس و پژوهشگر کشور بود. آقای پیام، رفیعی را بازیگری خواند که در نقش‌های مختلفی ظاهر شده است. کسی‌که گاه به‌عنوان یک داستان‌نویس، گاه گزارشگر، گاهی طنزپرداز و گاهی نیز در نقش یک عکاس به فعالیت پرداخته است. پیام، تنوع فعالیت‌های رفیعی را در کارهای او تاثیرگذار خواند و در مقایسه کتاب حاضر با مجموعه قبلی مولف «آشار»، این پراکندگی فکری را مشهود دانست. به عقیده او، این امر باعث شده که نویسنده با سیر نزولی در کیفیت آثارش مواجه شود. با این‌حال منتقد، زبان داستانی روان، شفاف و روشن رفیعی و پرداخت خوب شخصیت‌ها را از برجستگی‌های آثار او می‌داند. در نظر پیام، رفیعی از آن دسته داستان‌نویسانی است که در آثارش همه‌چیز، خوب و طبیعی ترسیم می‌شود، مانند نقاشی که در تابلو خود همه‌چیز را به‌جا و درست استفاده می‌کند و اثری ماندگار از خود به جای می‌گذارد. او آثار نویسنده را به پازلی تشبیه می‌کند که در کنار هم به دنبال به تصویر کشیدن چهره واقعی زندگی است. او با زبان خاص خود در واقع بخش‌هایی از میراث مشترک غیرملموث بشری را از نابودی نجات می‌دهد. زبانی که شیرینی و قدرت استفاده به‌¬هنگام از تکه‌کلام‌های عامیانه را در خود دارد. پیام در پایان سخنان خود باز هم به این نکته اشاره کرد که اگر نویسنده خود را از پراکنده‌نویسی برهاند و بر داستان تمرکز کند، می‌توان داستان‌هایی بسیار قوی و ماندگار را در مجموعه‌های بعدی او شاهد بود.

منتقد دیگری که برای نقد این اثر در نظر گرفته شده بود، تقی واحدی، داستان‌نویس چیره‌دستی بود که از بلخ به این برنامه دعوت شده بود. آقای واحدی چاپ کتاب جدید رفیعی را به ایشان تبریک گفت و از وی به‌عنوان یکی از نویسندگان خوش‌ذوق و شیرین‌قلم کشور یاد کرد. او سخنان خود را با معرفی شش داستان آمده در کتاب آغاز کرد (قفس سیمی پدر، پیراهن سیاه با گل‌های سرخ، عریضه باطله، چکری در شهر با خلیفه مامور، تابوت، سکه‌های یک پنی) و درباره هرکدام توضیح مختصری داد تا حضار با حال و هوای آن‌ها آشنا شوند. در تقسیم‌بندی واحدی، چهار داستان به سبک روایت اول‌شخص و دو داستان دیگر با روایت سوم‌شخص یا دانای کل نوشته شده است. به‌گفته او به غیر از داستان «چکری در شهر با خلیفه مامور» در بقیه داستان‌های این مجموعه حضور کودکی را می‌توان حس کرد. کودکی که گاه خود راوی داستان است و گاه نیز به شکل غیرمستقیم در داستان حضور دارد. از نظر منتقد شاید بتوان این را به‌عنوان یک ویژگی برای داستان‌های رفیعی در نظر گرفت و احتمال داد که ناخواسته، بعدها تبدیل به خط سیری مشخص در آثار او شود. واحدی در قدم بعد به سوژه داستان‌ها پرداخت. او اشاره کرد که داستان‌ها تقریبا همه در روستا شکل می‌گیرد، به غیر از داستان سکه‌های یک پنی که ماجرا در یک رستورانت اتفاق می‌افتد که باز معلوم نیست این رستورانت در شهر است یا در روستا. از نظر او ترسیم شخصیت‌های روستایی از یک‌سو و حضور دنیای کودکانه در کنار زبان بی‌پیرایه از سویی دیگر باعث شده که برقراری ارتباط خواننده با داستان به‌راحتی میسر شود. این نکته از ویژگی‌های داستان‌های این مجموعه است که باعث می‌شود در ذهن خواننده به‌خوبی ماندگار شود. به‌نظر منتقد، رفیعی با شخصیت‌پردازی خوب خود و زبان‌‌روایی شیرینش، می‌تواند برای خود در بین نویسندگان ژانر کودک نیز، جایگاهی کسب کند و موفق به خلق آثاری بدیع در این زمینه شود.

با این‌حال منتقد در برخی موارد با توجه به این‌که راوی داستان کودک است، آوردن برخی جملات فلسفی را در روایت خوش‌نشین نمی‌داند. برای مثال او اشاره به قسمتی از داستان «قفس سیمی پدر» می‌کند، جایی که می‌خوانیم: «روی زانوی پدر نشستم» و چند سطر بعد می‌خوانیم: «این قفس تمام زندگی ما را در خود اسیر کرده است.» در داستانی دیگر نیز آمده است: «صدایش لرزه گرفت، مثل لرزش شیشه‌های ترک‌خورده در باد.» از نظر منتقد باور این‌که این جمله¬ها از زبان کودکی شنیده شود، برای خواننده کمی سخت است و به او این ذهنیت را می‌دهد که راوی کودک نیست، بلکه نویسنده است که می‌خواهد افکار خود را به او تحمیل کند.

در ادامه واحدی داستان‌ها را دارای زبان‌روایی خوبی دانست که نه تنها در توصیف‌ها، بلکه در روایت‌ها نیز گاه‌ها با طنزی دل‌نشین آمیخته شده و به فهم داستان کمک چشمگیری کرده است. روایات ساده و بی‌پیرایه در داستان توانسته است شیرینی آثار را چندبرابر کند و صحنه‌پردازی‌های خوب نیز کمک می‌کند که خواننده به درون داستان کشیده شود و خود را به جای قهرمان داستان ببیند. واحدی برای نمونه به سه صفحه اول داستان «عریضه باطله» اشاره کرد که نویسنده به‌خوبی توانسته صحنه‌ها را با کلمات ترسیم کند و فضا را برای خواننده خود ملموس و عینی سازد. در عین حال، در مواردی نیز از دید منتقد توضیحات اضافی و مقدمه‌چینی‌های غیرضروری دیده می‌شود که حتا اگر از آن بخش‌ها صرف نظر شود، به سیر محوری داستان لطمه‌ای وارد نمی‌شود. او این توضیحات اضافی را گاه دلیل ضعیف شدن انسجام آثار می‌داند.

در نهایت، واحدی داستان «سکه‌های یک پنی» را به‌دلیل دارا بودن انسجام قوی و شخصیت‌پردازی بدیع، یکی از داستان‌های خوب این مجموعه دانست که هم‌خوان با تیوری داستان مدرن است. او اشاره می‌کند که در داستان مدرن، روایت باید نقش اساسی را ایفا کند و توصیف مکمل داستان شود، چیزی که به‌خوبی در سکه‌های یک‌پنی می‌توان آن را مشاهده کرد. این ویژگی باعث شده که این داستان در کنار داستان «تابوت» یکی از بهترین آثار این مجموعه باشد.

اما سومین منتقدی که این مجموعه را به نقد نشست، محمدحسین محمدی بود؛ نامی آشنا در ادبیات داستانی کشور. محمدی حرف‌های خود را با اشاره به این نکته آغاز کرد که آن‌چه در ذهن خواننده مطرح است، سرگرم شدن و لذت بردن از خواندن داستان است. او که به تکنیک در داستان اهمیت می‌دهد، گفت: «با این‌که داستان‌های رفیعی خالی از تکنیک‌های روایی پیچیده و مدرن است، اما از خواندن آن‌ها لذت می‌برم.» او این امر را برای نویسنده مهم دانست که خواننده‌اش از داستانی که نوشته می‌شود لذت ببرد. به عقیده محمدی هرچند که تکنیک باعث ماندگاری داستان می‌شود، اما عنصری ضروری دیگر، لذت‌بخشی آثار است. از نگاه او هر نویسنده دارای سبک و شیوه خاص خود است و این‌گونه نوشتن نیز، ویژه و مخصوص عبدالواحد رفیعی است. به‌نظر او اگر ساختار و فرم داستان‌های رفیعی را تغییر دهیم، گیرایی فعلی خود را از دست خواهد داد و در یک کلام، این نوع نوشتن است که باعث شیرینی و لذت‌بخشی آثار او شده است. محمدی مهم‌ترین عنصر را در داستان‌های رفیعی، قصه‌گویی او دانست و آن را از ویژگی‌هایی برشمرد که در معدود آثار دیگران می‌توان یافت. او به «صغرا» دختر داستان آشار، اشاره کرد و گفت: «هنوز صغرا، دختر داستان آشار در ذهن من مانده است. حتا صدای قورت دادن آب دهان او را می‌شنوم. این‌که چگونه برای کسانی‌که به‌خاطر آشار آمده بودند غذا درست می‌کرد و از آن غذا حتا لقمه‌ای هم به خودش نرسید. این‌ها هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شود و این ماندگاری از ویژگی‌های آثار رفیعی است.» محمدی، رفیعی را نویسنده‌ای کلاسیک می‌داند که به تکنیک‌های جدید، آگاهانه توجهی ندارد. او خود انتخاب کرده که یک داستان‌گوی کلاسیک باشد و قصه‌گویی را دوست دارد.

در ادامه محمدی نکته قابل توجه را در آثار رفیعی، زبان بومی او عنوان کرد. از نظر او هرچند این موضوع باعث محدود شدن خواننده‌های آثار رفیعی می‌شود، اما استفاده به‌جا از گفتارهای عامیانه را، باعث گیرایی و شیرینی کارهای او دانست. به عقیده او رفیعی نه تنها در زبان، بلکه در جغرافیای داستان‌هایش نیز بومی‌گراست. او همیشه از روستا و ویژگی‌هایش می‌نویسد که این به‌خاطر شناخت خوب او از روستا و زندگی در روستاست. با این‌حال، هرچند که نویسنده سعی کرده تا در مجموعه تازه‌اش خود را از زبان بومی دور کند، اما هنوز در دیالوگ‌ها می‌توان بومی‌گرایی را مشاهده کرد. او علاوه بر آوردن دیالوگ‌های بومی، ساختار بومی فضای داستان‌های خود را نیز در پشت کلمات حفظ کرده است.

محمدی در انجام سخنان خود، رفیعی را از جمله نویسندگانی دانست که دارای شیوه خاص نوشتن خود است. نویسنده‌ای که در آثار او همه‌چیز را می‌توان به شکل واقعی احساس کرد. وقتی از عشق حرف می‌زند، انگار به‌راستی این خود اوست که عاشق شده و در داستان حلول کرده است. آن‌ زمان هم که از مشکلات اجتماعی سخن می‌راند، آن‌چنان زیبا می‌نویسد که فکر می‌کنی شاید واقعا خود او درگیر این مشکل بوده و هست. به عقیده محمدی، از این لحاظ می‌توان رفیعی را نویسنده موفقی دانست. محمدی با این امید که رفیعی در آثارش، به ساختار نیز کمی توجه نشان دهد، به سخنانش خاتمه داد.

بعد از منتقدان این خود نویسنده بود که در جایگاه حاضر شد. رفیعی از تمام کسانی‌که در برگزاری این برنامه دخیل بودند، سپاسگزاری کرد. او هم‌چنین نقدهای مطرح‌شده را مفید، کارآمد و به‌جا دانست و گفت: «اگر این نقد‌ها را پیش از نوشتن این مجموعه می‌شنیدم، شاید این مجموعه به این شکل و یا اصلا چاپ نمی‌شد. با این‌حال خوشحالم که این اتفاقات بعد از چاپ این مجموعه رخ داد.» رفیعی در پایان گفته‌های خود به بخشی از کار خود که در عرصه طنز است نیز، اشاره کرد و آرزو کرد کاش به این بخش از فعالیت‌های او نیز پرداخته می‌شد.

در حاشیه‌ی این شب از شب‌های کابل، جایزه برندگان ششمین جشنواره قند پارسی که از سوی خانه ادبیات در تهران برگزار شده بود، نیز اهدا شد. این برندگان جزو شاعران و نویسندگان جوان داخل کشور بودند که موفق به شرکت در جشنواره نشده بودند. از این‌جمله می‌توان به سهراب سیرت، برنده جایزه اول شعر کلاسیک و سید علی موسوی، برنده جایزه نخست بخش داستان و حکیم علی‌پور، برنده جایزه دوم شعر کلاسیک و نیز وسیمه بادغیسی، برنده سوم بخش داستان اشاره کرد که در این شب جوایز خود را دریافت کردند. لازم به یاد‌آوری است که این شب از شب‌های کابل با حضور نویسندگان و شاعران از شهرهای مختلف کشور مثل هرات، مزارشریف و بامیان برگزار شد. در این شب تغییر ساختار اداری خانه ادبیات نیز اعلام شد. پس از این محمدسرور رجایی، به‌عنوان مدیر، محمدحسین محمدی معاون، عبدالشکور نظری مدیر دفتر کابل، دکتر حفیظ‌الله شریعتی دبیر علمی شب‌های کابل، محمدصادق دهقان، سخنگوی خانه و هادی هزاره به‌عنوان مسول نشست‌های نقد و بررسی «کتاب ماه» معرفی شد.

به این ترتیب شب پانزدهم از سری برنامه‌های شب‌های کابل که این‌بار به نقد مجموعه داستان «پیراهن سیاه با گل‌های سرخ» به قلم عبدالواحد رفیعی اختصاص داشت، به پایان رسید. شب‌های کابل سلسله نشست‌هایی است که به همت خانه ادبیات افغانستان هر از چندگاه برگزار و در هر برنامه به معرفی یکی از فعالان عرصه ادبیات افغانستان پرداخته می‌شود. بعد از برنامه نیز از مهمانان با چای و شیرینی پذیرایی شد.

شب پانزده هم

گزاش زیردرهفته نامه سیمرغ نشرشده بود .

شب پانزدهم از شب های کابل برگزار گردید

دیداربه قیامت !

در کابل اگر دوستی بو تو گفت : بازمی بینیم انشالله  منظورش دیدار به قیامت است . جدی نگیرید .

زیبایی های کابل ؟

موتر لینی ایستاد می شود وچندنفرمسافر سوار و چند نفرپیاده می شوند . موتروان باز روی اکسلیتر فشارمی دهد و سرعت میگیرد که زنی صدا می کند : ایستاد شو تا میشویم اوبچه . موتروان با اعصاب خرابی میگوید : شماهم بخی سرنیشه آدم خار میزنید خاله . خاله بلا فاصله جواب داد : شما کارمی کنید یا نیشه ؟ 

این تکه ها زیبایی های کابل است .

كابل جان سلام !!!

دريك سفرغيرمترقبه وغيرمنتظره وارد كابل شدم . البته اين سفر من با سفر غيرمترقبه وغير منتظره  آقاي اوباما هيچ ارتباطي نداره . همزماني سفر ما با ايشان دركابل كاملا غيرمترقبه بوده بوده است .

طوری دیگرباید گفت .

شاید بشود گفت قصه خیلی وقت است تمام شده. شاید از همان اولین دوران که بشر شروع کرد به داستان‌سرایی، قصه از نظر موضوع تمام شد. اما آن چیزی که قصه را قصه می‌کند، نحوه بیان داستان است. اغلب اتفاقات تکراری‌اند. زندگی انسان چیز بسیار ملال‌آوری است. آن‌چه این ملال را قابل تحمل می‌کند آن است که ما بتوانیم درباره این ملال جور دیگری حرف بزنیم.

گفتگو با امیرعلی نجومیان / ویژه‌نامه داستان همشهری، تیر 89

تبادل بو ها !!

هر چهارشنبه دوشیزه‌ای معطر، یک اسکناس صد کرونی می‌دهد تا بگذارم با زندانی تنها بماند. پنج‌شنبه هم صد کرون بابت آب‌جو از دست می‌رفت. وقتی ساعت ملاقات تمام می‌شد، دوشیزه‌خانم که بر لباس‌های فاخرش بوی زندانی را به‌همراه داشت بیرون می‌آمد و زندانی هم با بوی عطر دوشیزه‌خانم بر لباس زندان به سلول باز می‌گشت. برای من هم بوی آب‌جو باقی می‌ماند. زندگی چیزی نیست مگر تبادل بوها.

اگر شبی از شبهای زمستان مسافری / ایتالو کالوینو

... زاد و ولد !!!

درقريه ي دراطراف هرات رفته بوديم كودكان زيادي دورمارا گرفته بودند ودرهم وباهم وبا ما پيچ ميخوردند طوري كه گاهي راه رفتن دشوارميشد . همكاري ازميان ما پرسيد؛  به راستي چرا دردهات اينقدرطفل به دنيا مي آورند ؟ نسبت به شهردردهات زاد ولد به گمانم زياد تراست ....

ارباب ده كه با ما همراه بود خنديد وگفت ؛ به خاطربي كاري است ، مردم دهات وقريه جات بي كارند ، ديگه سرگرمي ندارند ، دم به ساعت مي رن سراغ زنش .

همه خنديديم . وارباب اضافه كرد خصوصا درزمستان كه مثل مرغ وخروس شب وروزنمي شناسند . بازخنديديم .

دراين لحظه يادم ازالبرتو موراويا آمد كه دركتاب كودك چنين آورده است :

"هنگامی‌که آن خانم مهربان از طرف سازمان حمایت کودک به دیدن ما آمد و مثل دیگران از ما پرسید: چرا ما این‌همه بچه داریم؟ زنم، که آن‌روز خلق خوشی نداشت، صادقانه و بی‌غل و غش جواب داد: " اگر وضع مالی ما اجازه می‌داد شب‌ها به سینما می‌رفتیم. . . ولی حالا که پول نداریم شب می‌خوابیم و بچه‌ها هم دنیا می‌آیند."

کودک/ آلبرتو موراویا

ازشباهت این دوجمله درشگفتم . نمیدانم آلبرتو اززبان ارباب گفته یا ارباب از زبان آلبرتو یا هردو از زبان آن خانم .

 

میلیونرشدن !

درخاطرات یک تبعیدی ازعزیزنسین جمله ی جالبی به این عبارت وجود دارد : "دراین کشور سیرکردن شکم کارسختی است ولی میلیونرشدن کاربسیار آسانی است ."

این جمله درمورد جامعه چقد صدق می کند .

بین هنر و کوشش

 این هم نوشته ونظری ازدوست عزیز ونویسنده گرامی علی پیام !

بین هنر و کوشش

(نقدنامه ای برای مجموعه داستان پیراهن سیاه با گل های سرخ)

علی پیام

لطفا در صورت کاپی ذکر منبع را فراموش نکنید.

مجموعه داستان "پیراهن سیاه با گل های سرخ" اثر تازه دوست داستان نویسم عبدالواحد رفیعی است. خوشبختانه همین روزهای که این اثر نشر شد در کابل بودم و سریع آن را خریدم و سریع خواندمش چون می خواستم اخرین کارهای وی را ببینم.

داستان قفس سیمی کیف داد مرا در سحرگاه روز جمعه تمامش کردم. لذت بردم. از فضاسازی این داستان و شخصیت پردازی اش کیف کردم. زندگی ای که در قفس سیمی خلاصه شده است. زندگی جمعی تمام مردم این سرزمین. محیط جهنمی و محکوم به بدبختی و میراثداری نکبت ها.

پیراهن سیاه با گل های سرخ جالب بود روایتی از عاشق بازی های روستایی اما در اخرهای داستان حرکت های پسر ضد حال می زند. گل اغَی خود را می چسپاند به پسر در حالی پسر حس عشق بازی دارد اما هردم احساس بدبینی و بدگمانی دارد و هر دم می ترسد که این ترس و واهمه ها ضد حال است. رسم بی پروایی عاشق بازی ادا نشده است. این داستان وضعیت اجتماعی را به خوبی ترسیم کرده است و از خواندنش لذت بردم.

اما از داستان عریضه باطله خوشم نیامد و مرا نگرفت. گوئیا این داستان سفارشی نوشته شده است. من فکر می کنم که برای کدام جشنواره حقوق بشری نوشته است در حال و هوای حقوق زن و حقوق بشری. البته که سرنوشت و سرگذشت زن محکوم روستایی را به خوبی تصویر کرده است. اما واقعیت امر این است که بین هنر و کار کوششی فرق است از زمین تا آسمان. داستان عریضه باطله کوششی است تا هنرمندانه. هنرمند کشف می کند و از دل می نویسد اما نویسنده عریضه باطله امر خواهشی و کوششی را ساخته و پرداخته است. این داستان را چند خط در صفحه عبور دادم و خلاص. البته که برای فعالان حقوق بشر و اصلاح امور جامعه شاید مفید باشد.  اما باید به دنبال کشف هنرمندانه بود.

داستان چکری در شهر با خلیفه مامور را تا اخرش خواندم. جاهایی درگیری های ذهنی داشت. نویسنده خواسته است که خوی و خصلت طبقه ای را ترسیم کند اما به دل من نچسپید. خلاصه یک جورهای شباهتی است بین خاطره و داستان. البته این داستان از سری داستان های دهه هشتاد رفیعی است یعنی در سال 88 تولید شده است. با این حال نچسپید خیلی.

داستان تابوت نباید اسمش تابوت می بود؛ این اولا. دیگر اینکه این داستان نیز از قماش داستان های کوششی است گوئیا که دوست نویسنده ام خواسته است که در موضوع خاص اجتماعی تحریر کند مسائلی را از سر مسوولیت. داستان زنی است که شوهر دوم اختیار می کند و شخصیت اصلی داستان که بچه خردسالی است از مادرش جدا می شود. البته این داستان بیشتر ترحم انگیز است تا شگفت انگیز. من فکر می کنم که داستان به حیث  اثر هنری شگفت انگیزی داشته باشد تا ترحم انگیزی. تمام.

اخرین داستان داستان سکه های یک پنی است. از نوع داستان کوششی که گوئیا غارتگری فرهنگی توسط نیروهای کشورهای بین المللی در افغانستان را نشان می دهد. اگر درست فهمیده باشم. جورج که به قول نویسنده امریکایی یا انگلیسی است با دادن یک سکه یک پنی تعویذ روی دوش بچه ای را. جورج امده بود برای اعمار مجدد افغانستان کار کند. علاقه ای بسیار به اثار عتیقه داشته است. خصوصا اسیای میانه. این داستان و داستان هایی که خوشم نیامده است در نوع خودش کار ارزشمند اجتماعی و سیاسی است. اما من فکر می کنم که رفیعی در این داستان ها (به جز دو داستان اول کتاب) به خلق کار هنری و آفرینندگی نرسیده است. یعنی فکر می کنم که فعالیت های اغلبی حقوق بشری و غیر نویسندگی خلاق به خلاقیت افراد ضربه می زند. مثلا روزنامه نگاری، فعالیت های غیر حرفه ای خلاقانه.

کتاب را خوانده ام و به این فکرم که فضای موجود کشور و تناقضات و کشماکش های زندگی فضای خلاقیت را خواهد کشت. این سرزمین ایمان به نویسندگی را از بین می برد. نویسنده که در فضا نباشد از زایش می ماند و عقیم می شود.

البته حکم بی زایشی روی عبدالواحد بار نشود. فقط  بهانه ای شد و گریزی زدم به این مسئله. عقیم شدن اهل هنر را از افرینش بازخواهد ماند. این بد دردی است برای جامعه هنری.

برای رفیعی ارزو می کنم که اثار بعدش اش فضا را بترکاند. امین

مورخه چهاردهم اپریل 2012 شهر کابل