ليگ برترافغانستان ، بالاترازتوقع !

اولين بازي ليگ برترافغانستان ، بالاترازتوقع :

ديروز اولين بازي ليگ برترفوتبال افغانستان بين تيم هاي ميوند اتلاين و شاهين آسمايي را ديدم .بنده معمولا مسابقات فوتبال را تماشا مي كنم وازجمله بازي هاي ليگ برترايران را دركنارليگ برترانگليس تعقيب مي كنم . چيزي كه ديروز ديدم برايم خيلي جالب بود ،  نميدانم خيلي ذوق زده شدم يا واقعا اينگونه بود كه كيفيت بازي ليگ برترافغانستان به نظرم بهترازكيفيت بازي ليگ برترايران آمد .  ازجمله بازي نفت تهران وپرسپوليس تهران را درهفته هشتم ديدم كه سطح كيفي بسيار پاييني داشت وفكرمي كنم بازي شاهين وميوند جذاب ترازآن بازي بود . به صورت نمونه درتعداد پاس هاي درست وبه موقع ونيز بازي روان و حمله هاي مثمرثمر بازي ميوند وشاهين جذاب تربود . اين براي من مايه ي اميدواري براي آينده فوتبال كشوربود . البته اين نظرمن ممكنه ناشي ازحس ميهن دوستي يا حس خود بزرگ بيني كاذب باشد ولي باوركنيد ليگ فوتبال ايران سطح كيفي شان خيلي پايين آمده است وبرعكس سطح فوتبال كشور الااقل دربازي ديروز خيلي دوراز انتظارواميداركننده بود . امروز نيزيك بازي برگزارمي شود فراموش نشود . 

نكته ي قابل توجه دراين بازي ، حضورتماشاگران خانم درجايگاه ويژه دركنارهزاران تماشاگرجالب توجه بود . استقبال ازفوتبال درافغانستان هميشه با رونق بوده است .  

قتل ناموسي !

قتل ناموسي

دختروپسري ازاهالي قدوس آياد ولسوالي كهسان حدود يك ماه قبل به كابل فرارمي كنند . بنا به تصميم ريش سفيد به اين دونفرزنگ مي زنند كه بيايد تا مسئله را بين قومي حل كنيم . اي دوتن وقتي برمي گردند بنا به تصميم ريش سفيدان ازجمله كاكاي دختر، وپدرنامزد سابق دختر، ويكي ازملاهاي محل اين دوتن به دست پسركاكاي دخترتيرباران مي شوند وشب هنگام اجساد به قريه آورده مي شود تا مخفيانه دفن گردد . دراين حال پوليس باخبرشده اجساد را دستگيروبه شفاخانه هرات انتقال مي دهند . جالب تراينكه هنوز دراين مورد كسي بازداشت نشده است .

ظهورخدا !!!

ظهورخدا

زمان طالبان بود .زماني كه خدا نبود ولي اجراي فرامين غراي شريعت، ازحد وقصاص گرفته تا شلاق ونمازاجباري وقطع ید؛ هر روز جريان داشت وخدا انگارمردم را فراموش كرده بود.

 يك دفعه آوازه شد كه درفلان دهي درشيشه يك خانه، نام خدا نوشته شده است به صورت " الله ". مردم از اين ده وآن ده، اسپ وخرشان را زين مي كردند  و براي ديدن خانه اي كه در روي شيشه پنجره ي آن، نام خدا نقش شده بود مي رفتند. بعد ازمدتي اين نام خدا درشيشه ي خانه اي درده كناري نيزپيدا شد وبعد درده بعدي وهمين طوردرهردهي روي شيشه ي يك يا دوخانه اي ، خدا ظهورمي كرد. تا اينكه يك روز آوازه شد كه نام خدا وتصويراسپي با ذولفقاري دردست وامامي سواربرآن، روي شيشه ميرزا خداداد بي خدا نقش بسته است. بي خدا ازآن جهت مي­گفتند كه اين آدم درزمان خود علافي داشت ودراين كسب سرمردم را چنان شيره مي ماليد كه نامش را ازبي انصاف ارتقا داده ، بي خدا گذاشته بودند واين نام براي او مانده بود: علاف بي خدا. دسته دسته زنان واطفال مي رفتن پشت شيشه ميرزا بي خدا زل ميزدند به يك نقطه در روي شيشه  و زن ميرزا بي خدا مي­آمد، توضيح ميداد كه ؛ اينه سراسپ، اينه دم اسپ فدايش شوم ، اينه نوك دو سرذولفقار و....خلق الله بعضي ازشرم كه متهم به گناه وملامت نشوند وبعضي شايد واقعا دچارتلقين ذهني مي شدند، مي گفتند ؛ آره ، آره اينه ديدم، اينه سرش، اينه دمش، اينه ذوالفقاربا دونوك اش، اينه الله اكبر در سر بيرق . مسئله چنان شد كه فردا وپس فردا ازچند خانه ي بي خداي ديگرنيزآوازه شد كه روي شيشه فلاني، نام خدا ديده شده و روي شيشه بهماني، الله اكبرنوشته شده . تعجب برانگيزاين بود كه در شيشه خانه خدا، كه مسجد باشد، هيچ چيزي ديده نمي شد ولي درشيشه خانه ميرزا بي خدا ، نام خدا حك شده بود. تعجب برانگيزتراين بود كه صاحبان خانه­ ها ادعا مي­كردند ؛ اين نقوش فقط دردمادم غروب قابل رويت است ومراجعين اگردرنيمه ي روز و سرچاشت براي ديدن اين معجزه مي­رفتند ، ميگفتند؛ حالا ديده نمي­شود بايد دم غروب بياييد. دريكي ازاين بازديدها ، تحت تاثيرهياهوي مردم من نيز رفتم كه صورت خدا را روي شيشه خانه بي خدا ببينم. هرچي دقت كردم چيزي نديدم. بقيه ازاطرافم راهنمايي­ ام مي­كردند: تو چطورنمي بيني؟  اينه، ببين، خوب تيزدقت كن. اينه ای دمش است، ديدي؟ من بي جواب مي­ماندم كه چي بگويم، مي­گفتم: نمي­دانم به خدا، نه نديدم.  بقيه با جواب و حالت مستاصل من، گري ميخنديدند و به بي اعتقادي ملامت ميشدم.  وكسي ازآن طرف مي­گفت: به اعتقاد آدم هم بستگي داره. عقيده پاك نباشه، نمي بيني.  ديگري مي­گفت وضو داري يانه؟ بايد وضو داشته باشي، ناشسته كه نميشه ديد.

اين قضيه ادامه پيدا كرد واين روزها يك سالي مي­شود كه هرروز، خدا از يك جايي سر درمي­آورد.  يك روزازميان شكم گوساله­ ای، يك روز درپشت بادنجان رومي، روز ديگر در صورت دختری، يك روز درپشت لاكپشتی و درجايي ديگردربدنه درختي ... تازگي چند شب پيش، دراخبارتلويزون ديدم كه گوينده با اشتياق بشارت داد، كه خدا درداخل هندوانه­ اي پيدا شده است .تصويري را كه نشان داد تصویرهندوانه­ اي بود كه محترمانه تر از خدا، داخل يك قابي گذاشته شده بود واحيانا، نام خدا در داخل يا در پشت آن نقش شده بود كه من نديدم.

همين اكنون كه اين مطلب را مي­نويسم؛ بادنجان سياهي، پيش رويم گذاشته شده است كه ادعا مي­شود، روي آن نام خدا نوشته شده است واين بادنجان قبلا درتلويزون نشان داده شده است وحالا توسط يكي ازهمكاران تلويزون دست من رسيده است ومن مي­توانم خدايي به آن بزرگي را در وجود اين بادنجان دردستانم، بندازم داخل ماهي­تابه. واقعا چرا خدايي كه آنقدربزرگ است كه بايد درهمه جا ودر روح آدمي باشد در روي بادنجان سياه مي­بينيم؟

 همه­ ي اين­ها نشان از آن است كه ما مردم، خدا را گم كرده ايم. درحالي كه خدا را بايد درسينه­ هاي­مان جستجو كنيم ، درجستجوي خدا دربيرون ازدرون­مان مي­گرديم .