پيراهن سياه با گلهاي سرخ

مي گويند بچه يتيم نافش را خودش مي بره . اين قضيه قصه ي كساني است كه درافغانستان به نحوي با فرهنگ وهنروخصوصا با نوشتن سروكاردارند .مجبوريم خودمان ازخودمان تعريف وتبليغ كنيم .  قصه ازاين قراراست كه تازگی ما به قول كاكه تيغون "با كتاب" شده ايم . مجموعه داستان " پيراهن سياه با گل هاي سرخ " امروزصبا که به گفته این نطاق طیاره آریانا "مع الخیر" به پیشخوان کتاب فروشی ها برآيد .

اين هم طرح روي جلدش :

                       

دراين لحظه يادم ازملا نصرالدين امد (اگرمرده است خدا بيامرزد ، اگرزنده است انشاالله  هزارسال عمركند ) . ميگويند ؛ ملا نصرالدین یک روز دربیابان حالش به هم خورد فکرکرد مرده ، روی زمین درازکشید ومنتظرماند تا دوستانش بیایند وجنازه اش را ببرند . اما هرچی انتظارکشید کسی به سراغش نیامد . ازجا بلند شد بخانه اش رفت وبه زنش گفت : من مرده ام ودرفلان جا افتاده ام ، اگرتا شب نیایید جنازه ام را نبرید گرگ ها جسدم را میخورند . بعد ازگفتن این حرف ها دوباره رفت دربیابان سرجایش خوابید .

زن ملا شروع به گریه  و زاری کرد ورفت پیش همسایه ها وبا التماس گفت : شوهرم مرده وجسد اش دربیابان مانده ممکن گرگ بخورد .

همسایه ها پرسیدند : چی کسی آمد خبرمردنش را آورد ؟

زنِ ملا جواب داد : بیچاره شوهر غریبِ من کسی را نداره که بیاید  خبرمرگش را بدهد . خودش آمد خبرداد که مرده ودربیابان افتاده است .

وضع نویسندگان وهنرمندان درکشورما چیزی شبیه به همین ماجرای ملانصرالدین است . ما مجبوریم خبرمرگمان را خودمان بدهیم . اولا كه نويسنده ونويسندگي دركشورما ارزش خبري ندارد . ثانيا انتشاركتاب دراين كشورارزش خبردادن ندارد . بدين لحاظ نویسنده ها مجبورند خودشان ازخودشان تبلیغ کنند ،  خبرانتشارکتابش را جیغ زنند ، التماس کنند تا بلكه خلق الله کتاب را بخوانند  وبدتراینکه کتاب را با هزارمنت وقیمت چاپ مي کنند و رایگان پخش مي کنند .

اما اين تنها وضعیت نویسندگان کشورما دراین دوره نیست . بلکه سرگذشت خیلی ازنویسندگان بزرگ دنیا بوده است البته درصد وصدوپنجاه سال پیش. برای تسکین دل خودمان وجمیع نویسندگان گرامی،بخشی ازسرگذشت يك نويسنده ايراني را میخوانیم  :

احمد محمود به سال 1333 اولین داستانش را با نام«صُب میشه» می‌نویسد که در یکی از مجله‌های پرتیراژ آن زمان به چاپ می‌رسد و بعد از آن دو مجموعه داستان کوتاه با نام‌های«مول» و «بیهودگی» درشمارگان هر یک پانصد نسخه را با هزینة شخصی و قرض از دوستان چاپ می‌کند. «دریا هنوز آرام است» را گوتنبرگ در سه‌هزار نسخه  درمی‌آورد که، چون روی دست ناشر باد می‌کند، ناشر آن را به عنوان جایزه به خریداران کتاب می‌دهد؛ بدین صورت که هر خریداری که یک کیلو! کتاب می‌خریده یک«دریا هنوز آرام است» جایزه می‌گرفته. سومین کتابش را، با نام«بیهودگی»، دوست ناشر اهوازی‌اش در پانصد نسخه درمی‌آورد که یکی از کتاب‌فروشی‌های اهواز با سفتة یکساله به هشتصد تومان تمامش را جیرینگی می‌خرد و تعدادی از آن را می‌فروشد و تعدادی را برای نشر«امیرکبیر» به تهران می‌فرستد که امیرکبیر آن را با یادداشتِ«لطفاً کتاب‌های متفرقه نفرستید» بازپس می‌فرستد.    

                                                     احمد محمود .         

برای اینکه دل مان بیشترتسکین یابد ، سرگذشت یک نویسنده امریکایی را درصدوپنجاه سال پیش نقل می کنیم . به این علت که ما فعلا درشرايط فرهنگي ی به سرمي بريم كه امريكا درصد وپنجاه سال پيش درآن وضعیت به سرمی برده است . به سرگذشت يك نويسنده امريكايي به نام ادگارآلن پو توجه كنيد :

"ادگارآلن پواز چهارده سالگی شاعری می‌کرده و حتی به تشویق دوستش در همان هجده سالگی دست به انتشار کتاب شعر کوچک و کم‌حجمی به نام«تیمور لنگ و دیگر اشعار» می‌زند که تنها چند جلدِ آن به سختی فروش می‌رود. ولی ادگار از پا نمی‌نشیند و دو سال بعد کتاب دیگری با نام«الاعراف، تیمور لنگ و دیگر اشعار» به بازار می‌فرستد. این کتاب در واقع تجدید نظرشده و بسط یافتة کتاب اول است و هم‌چنان مورد توجه و خرید قرار نمی‌گیرد. گرچه شانس می‌آورد و با قرار گرفتن در ردة«کتاب شعرهای بد» لااقل دیده و مطرح می‌شود.

                                 ادگارآلن پوه  

   ادگارآلن پو درسال 1831 در نیویورک زندگی می کرد و جزفروش کتاب ممر درآمد دیگری نداشت، می‌ توان گفت او اولین نویسندة حرفه‌ای ی امریکایی است. امروزه بیشتر نویسندگان امریکایی حرفه‌ای هستند ولی در زمان آلن پو نویسندگی شغل دوم و فرعی بود و نویسندگان از شغل‌های دیگری نان می‌خوردند. چاپ جدیدی از اشعارش را با عنوان«صرفاً اشعار» منتشر می کند که باز هم پولی برایش به ارمغان نمی‌آورد"

این هم همین اکنون یادم آمد و فکرمی کنم گفتنی است که صادق هدایت درپشت جلد کتاب سه قطره خون نوشته بود : به قیمت سه ریال رایگان توزیع گردد . ودرادامه نوشته شده بود : با کمک نفقه اوقاف جیب مبارک . یا همچین چیزی که عبارت دقیقش یادم نیست . منظوراین است که ازپول تو جیبی اش این کتاب را چاب کرده بود .