خانه ي بدترازجهنم !

روبه رويم نشسته تيزنگاه مي كند . همه حركات ام را زيرنظردارد . باهوش وزرنگ به نظرمي آيد . ازآن دخترايي است كه اگربه جاي من كدام آخند وملايي اورا اينگونه مي ديد حتما مي گفت : مصداق كامل ازيك دخترچشم سفيد .

مي پرسم : نام ؟

....

نام پدر؟

.....

چند ساله اي ؟

ميگويد : 15 ساله

كي ازخانه فرار كردي ؟

مي گويد : دوشب ميشه .

يك لحظه حس بزرگوارانه ي به خود ميگيرم رو به او كرده درجايگاه يك منبري شروع مي كنم به نصحيت . كاري كه ازشنيدن آن خصوصا نفرت عجيبي دارم . ميگويم : خيلي سادگي كردي دخترجان . هيچ جايي خانه آدم نميشه ، حتي اگه خانه جهنم هم باشه بازهم بهتره .

محكم حرفم را قطع مي كند ومي گويد : خانه ما بدترازجهنمه .

مي گويم : مي فامي كه فرارازمنزل جرمه اگه گيرپوليس بيفتي چي ميشه ؟

ميگه : چي ميشه ؟

ميگويم : مي برندت زندان ، بنديت مي كنند .به شفاخانه مي برندت هزارتا رسوايي ديگه .

خيلي خونسرد جواب مي دهد : بهتر . .

با تعجب مي گويم : يعني بندي شوي برايت فرقي نمي كند ؟

با اعتماد كامل مي گويد : ازخانه كه بهتره .

ميگويم : يعني محبس بهترازخانه است ؟

مثلي كه عصباني شود سرم ، با قهرمي گويد : توكه نمي فهمي خانه ما چي حاله . اگه مي فهميدي اي گپه نمي زدي .

 

ديگه سوالي به ذهنم نمي رسد ، ميگويم پس بهتره بروي شيلتر....