شنبه شانزدهم مهر 1390

درابهت کاندوم ومدل هاي آن !!!

یکی دونکته قبل ازخواندن :

۱- خواندن این مطلب برای خانم ها چندان ضرور نیست .

۲- اگرلغزشهای ویرایشی وغیرادبی درمتن می بینند به حساب دست پاچکی وعجله ی من بگذارند .

درابهت کاندوم ومدل هاي آن !!!

آدم وقتی درکشوری مثل افغانستان زندگی کند، گاهي ازنام بردن بعضي چيزها درجمع خجالت مي كشد ، گاهي ازاستفاده بعضي چيزها درجمع مي شرمد وگاهي ازخریدن بعضی چیزها می شرمد . البته ماهيت اين شرم نسبت به ماهيت بعضي شرمنده گي هاي ديگرفرق مي كند . مثلا اگريك نفرمتهم به دزدي شود يك نوع شرمندگي دارد واگر خداي ناكرده درجمع بادي ازكسي  صادرگردد  يك نوعي ديگرمي شرمد واگرگلاب به روی تان صورت همسرش را ببوسد وکسی اورا ببیند نوع شرمندگی کاملا فرق می کند .

این احساس شرمندگی بیشتربرمی گردد به فرهنگ اجتماعی ، تربیت خانواگی ، قیودات دینی مذهبی ونوع بارآمدن ما . مثلا دربعضی  خانواده ها نام بردن ازابزارآلات جنسی زیرناف یک عمل زشت وخلاف ادب می باشد ، ولی دربعضی خانواده ها نام بردن ازآن آلات ،خصوصا درحین جنگ وعصبانیت ویا حتی درحین گفتگوهای شدید برای کوبیدن وشکست طرف مقابل ، کاربرد ابزاری دارد. رعایت این مسائیل ، به عنوان حفظ آداب معاشرت ، عفت کلام ویا احترام به ارزش ها به حساب می آید . گرچند که بسته به انسان ها موارد رعایت این ارزش ها فرق می کند وبیشترآدم ها ، ظاهرقضیه را حفظ می کنند . مثلا یک زمانی ما درده مان یک ملایی داشتیم که مسیربین ده خود ش را که خانه اش بود ومحل وظیفه اش درده ما را، با خرمیامد ومی رفت . وی ازآنجا که تلاش می کرد پابندی به آداب معاشرت داشته باشد وقتی می خواست ازخریاد کند ، نمی گفت "خر"، بلکه باکمی تمانینه ولحن خاصی ، ابتدا خطاب به مخاطب ، کلمه " گلاب به رویتان " را می آورد ، بعد میگفت : "گوش دراز" یا میگفت "چهارپا " ودرمجالس معتبرترمی گفت "مرکب ". همه ی اهالی ده می دانستند که منظورملا همان "خر" است که  ایشان روزچهاردفعه سوارش می شود ولی به خاطرحفظ عفت کلام وبه جا آوردن ادب، ازبه کاربردن نام آن زبان بسته یعنی کلمه " خر" خود داری می کرد . همین آدم درموقعش که میشد ، خصوصا وقتی اطفال بدبخت را کف پایی میزد، به قول معروف ؛ آدم را ازدهن سگ مینداخت ازماتحت اش بیرون میکرد ." بچه خر"، "اولاد سگ" و"شیرخرخورده" ازمعمول ترین کلماتی بود که نثاراطفال می کرد .

اين مقدمه را گفتم كه بگويم شايد بيشترمردم ازخريد بعضي چيزها که برای استفاده های ویژه است ، دچارشرمندگی شود . مثل خريد - گلاب به روي تان-  "کاندوم" . همينطوردراين رديف مي توانيم ازچند وسيله ديگرمثل نواربهداشتی زنانه ، موی بر، حتی تیغ وازاین قبیل چیزها ي شرم آور، نام برد . اين وسايل درعين ضرورت ، شرم آور است . خواستن وخريدن آن مايه حُجب وحيا مي شود . البته این وسایل به  خودی خود شرم آورنیست ،بلکه بسته به نوع استفاده ی که دارند ، درارتباط به اعضا وجوارح دیگرمایه ی شرمندگی می شود . واضح است كه وقتي نام بردن ازیک وسيله درجمع شرمندگي ايجاد كند ، استفاده ازآنها درحضورجمع غيرممكن است .

تا همین چند سال پیش ، شخصا كه عمري را درجامعه سپري كرده بودم نه درآسیاب ، ازچيزي به نام " کاندوم" هیچ تصویری درذهن نداشتم . وقتي مي گويم چند سال پيش ، همين چهاريا پنج سال پيش است . بحث درمورد كاندوم را زياد مي شنيدم ، ولي هيچ تصويرذهني خاصی ازآن نداشتم . اگرهم كدام تصويرذهني گنگ داشتم ، یک چیزی درذهنم میامد که کلا قابل توصیف نیست . خلاصه بگويم ؛ درذهنم هرگزخطورنمي كرد كه كاندوم همان "پوقانه" سابق باشد. به همین خاطر، وقتی برای اولین دفعه کاندوم را با چشم سردیدم تعجب کردم . با يك حس وحالي خاص ولحن موزون وناباورانه یي ، با خودم گفتم : اینکه همان "پوقانه"  است !!!. ازآن لحظه ابهت كاندم کاملا ازچشمم افتاد، شد يك نوع بازيچه ی كه زن وشوهري را به بازي مي گيرد .

وقتي كودك بودم ، هزارتای این وسیله را ما ازسوداگران دوره گرد درده مان دانه يك قران ، يك روپه مي خريديم ، باد می کردیم ودورخانه می چرخیدم تا اینکه ترقی پاره میشد ، نه کسی ازدیدنش خجالت می کشید، نه به یاد عمل شرم آوری میفتاد ونه حتی کسی می فهمید چی است . حتي بزرگترا هم نمي فهميد ند ، چرا كه ده ما هم يك دهي بود شبيه به دهاتي كه درشعرهاي سهراب مي توان نظيرآنرا بسيارپيدا كرد. آن موقع نامش "پوقانه"  بود حالا شده "کاندوم".

حالا موضوع بحث ، تهيه ويا خريد كاندوم است . شاید شما هم مثل اینجانب ، اولا ضرورت به تهیه یک عدد کاندوم پیدا کرده باشید ، ثانیا شاید درخريد وتهيه ي كاندوم دچارشرمندگي ازفروشنده شده باشید . اگرنشده باشید احتمالا خيلي به گفته ي مردم كابل آدمي "چشم سفيدي" هستید . به این خاطر، شاید كوشش کنید اين وسيله حياتي را ازكسي بخرید كه لااقل سابقه آشنايي با شمارا نداشته باشد وکاملا بیگانه باشما باشد .

همه ی آنچه که دربالا ذکرش رفت مقدمه چینی برای آن بود که یکی دوخاطره کوتاه درباب کاندم براي تان تعريف کنم . مثل خیلی ازمصاحبه های تلویزونی که درآخرازآدم میخواهند یک خاطره تعریف کنند ، احتمالا شما هم توقع دارید دراین مورد یک خاطره تعریف کنم ، این هم خاطره .

يك روزكه هوس کرده بودم کاندوم بخرم ، درپی آن بودم که ازکجا بخرم تا احساس شرمندگی كمتري كنم . با همین فکردواخانه های شهررا دید میزدم تا یک نفرهالووبیخیال ، یا به قول هراتی ها "پخمه " تری را پیدا کنم که چندان ازشنیدن کلمه کاندم دچارخیالات نشده فکرش خراب  نشود . با همین حال وحس ، به دواخانه ی چشمم گیرکرد که دخترک کوچکی درسنین بین ده تا 12 ساله ، پشت پيشخوان دواخانه ایستاده بود مشتری راه می انداخت . با این تفکرکه این دخترک نه کاندوم را ديده ، نه می فهمد استفاده ی آن برای چی است ونه فکرش خراب میشود ،وارد دواخانه شدم .این را هم پیش خود گفتم که می روم بسته کاندم را نشانش ميدهم ومی گویم ؛ "يك بسته ازآن بده" . با همین فکروخیال داخل رفتم . پشت ویترین هرچی دید زدم کاندم را ندیدم که نشانش بدهم بلاخره مجبورشده گفتم ؛ يك بسته كاندوم بده . دخترك نگاهي توام با لبخند به سروپایم كرد وگفت : ازكدام مدل ؟

فکرکردم منظورمرا نفهمیده ، گفتم مگه کاندم مدل مدل داره ؟ گفت: آره ديگه ، بزرگ، كوچك ، خارجي افغاني ؟ درهمان حال دوسه بسته کاندم را گذاشت روی میزکه انتخاب کنم . درآخریک بسته را جداگانه گذاشت وگفت اینهم با طعم میوه ي ...

درحاليكه دهانم بازازتعجب به دخترك نگاه مي كردم دردلم گفتم : خرخودتي ( منظورم خودم بودم ) .

2

یک روزحدود ساعت یک بجه بعد ازظهررفتم به دواخانه گفتم یک بسته کاندم بده . فروشنده که مردی بود با افکارمریض ، با یک نگاه بسیارمشکوک ، ضمن اینکه کاندم را کوبید روی میز، گفت ؛ د ای سرچاشت کاندم را میخواهی چی کار؟

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:6 |  لینک ثابت   •