یکشنبه دهم خرداد 1388
داستان ترجمه 3
نیم انگشتی
ترجمه : عبدالواحد رفیعی
درزمان های بسیارقدیم ودرسرزمین بسیاردور، پیرزنی تنها زندگی می کرد . یک روزکه روی چوکی گهواره ی خود نشسته بود وبا خودش فکرمیکرد، آهی کشید وگفت : چقدرخوشحال میبودم اگه خدا به من یک طفل میداد . درهمین فکرها بود که صدای تک تک دروازه حویلی را شنید ، وقتی دروازه را بازکرد بانوی جوانی را دید که پشت دروازه ایستاده است . زنِ جوان بعد ازسلام واحوال پرسی به پیرزن گفت :" ممکنه امشب را به من اجازه دهی خانه شما بمانم ؟اگه اجازه دهی شب را مهمان شما باشم درعوض، یکی ازآرزوهای شمارا برآورده خواهم کرد "
پیرزن کمی فکرکرد بعد به خانم اجازه داد داخل شود ، هم به این دلیل که دلش برای زن جوان سوخت ، هم اینکه میخواست یکی ازآرزوهایش را شاید برآورده کند ، واومیدانست چیزی راکه او آرزودارد داشتن یک طفل است ، ودردلش گفت :" شاید این زن بتواند آرزوی اورا برآورده کند" بعد ازاینکه پیرزن به مهمانش آب گرم داد تا اودست وصورتش را بشوید وباغذای خوب ازاوپذیرایی کرد ، دید که واقعا این زن چقدرزیبااست .
خانم مهمان تمام شب را راحت وباآسایش درخانه پیرزنِ مهربان خوابید ، وصبح زود ، وقتی ازخواب برخواست وبارو بقچه اش را جمع کرد که برود ، روبه پیرزن کرده گفت : "خوب من دارم میرم ، حالا شما میتوانید یک آرزوی بکنید تا من برآورده کنم . چه آرزویی داری ؟
بانوی جوان فکرمی کرد پیرزن هم مثل بیشترمردم آرزوی های معمولی داره ، مثل کسانی که میخواهند ثروتمند ترین مرد دنیا باشند، یا قدرتمند ترین مرد دنیا باشند، یا شاید بخواهد زیباترین یا باهوش ترین زن دنیا باشد و... اما پیرزن چیزی را آرزو کرد که خانم جوان اصلا باورش نمیشد وفکرش را هم نکرده بود . پیرزن گفت : "من دوست دارم یک طفل داشته باشم " آرزویی که تا این زمان هیچکس با اونگفته بود . بانوی جوان ازچیزی که پیرزن میخواست ، شگفت زده شده بود، با تعجب پرسید :" شما چه گفتین ؟" پیرزن چیزی را که گفته بود تکرار کرد: " آرزودارم یک طفل داشته باشم "
بانوی جوان یک دانه ی کوچک به دست پیرزن داد وگفت : این دانه را دریک جای خوب روی زمین بکار ، به دقت اورا آب بده ، خوب ازاومواظبت کن وبه اوبسیارمحبت کن . اگر همه ی آن چیزهایی را که میگویم انجام دهی ، به زودی صاحب یک طفل خواهی شد " بانوی جوان بعد ازاینکه تعلیمات لازم را به پیرزن یاد داد خدا حافظی کرد ورفت .
پیرزن همه چیزهایی را که آن زن به اوسفارش کرده ویاد داده بود ، انجام داد . درطول یک هفته ، ازجایی که دانه را کاشته بود یک بوته گل زرد رنگ و زیبا رویید . روز بعد این گل شکوفه داد . داخل گل یک دخترزیبا وکوچک که اندازه انگشت شصت پیرزن بود به وجود آمد ، به همین خاطرپیرزن نام اورا گذاشت " بند انگشتی " پیرزن برای دخترک یک لباس کوچک به اندازه ی او با نخ های طلایی ساخت . بند انگشتی همیشه داخل پوسته چارمغز میخوابید وبرای پیرزن شادی ونشاط میاورد .
اما ، یک روز موقعی که بند انگشتی برای خواب پایین رفت ، یک بقه ازمیان پنجره پرید وصدازد :" وای چه دخترقشنگی ، تو عروس قشنگی برای پسرم خواهی شد " وبند انگشتی را گذاشت روی یک تشکچه زنبق وروی آب شناکنان حرکت کرد برای یافتن پسرش . بند انگشتی شروع کرد به گریه وزاری . دراین هنگام تعداد کرم های کوچک آبی که درهمان گوشه کنارها زندگی می کردند ، صدای بند انگشتی را شنیدند وبه کمک اوشتافتند . به این خاطرشروع کردند به جویدن ریشه های برگ زنبق تا برای فرار بند انگشتی کمک کنند . تشکچه زنبقی که بند انگشتی روی آن بود ، یک روز تمام شناکردند . چند ساعت بعد بالاخره تشکچه ی زنبق درحالیکه بند انگشتی روی آن بود ازشنا بازماند. درطول تابستان او ازدانه ها میخورد وازشبنم روی برگ ها مینوشید . اما به زودی زمستان فرارسید وبندانگشتی به یک پناهگاه گرم نیازداشت تا ازسرمای زمستان درامان باشد . درهمان نزدیکی یک موش مهربان زندگی میکرد وبه نبدانگشتی اجازه داد که زمستان را درلانه او زندگی کند . اما ، آنها همینطورباهم زندگی میکردند وزمستان روبه تمامی بود که یک روزموش روبه بند انگشتی کرده گفت :" اگربخواهی زمستان آینده را هم بامن زندگی کنی باید با دوستم "مولی" عروسی کنی ، درغیرآن صورت باید ازلانه ی مرا ترک کنی ، چرا که من نمی توانم زمستان بعدی را به تو جای دهم "
بندانگشتی به ناچارقبول کرد وروزبعد راه افتاد که مولی را ببیند . همینطورکه دنبال مولی میگشت ، دریکی ازلانه ها با یک پرنده ی سربه سرشد که مریض وبیحال روی زمین افتاده بود، بند انگشتی فکرکرد او مرده است وباخودش گفت :" بیچاره مرغک ، من باید اورا دفن کنم " اما وقتی اورا دست زد دراین حال دید که مرغک هنوزنفس میکشد و فهمید که هنوز زنده است ، واوچند وقتی را ازمرغک مراقبت کرد تا زمانیکه مرغک خوب شد وتوانست پروازکند . مرغک پروازکرد . تابستان داشت تمام میشد وبند انگشتی درفکربود که اگربخواهد زمستان را با موش سپری کند باید با مولی عروسی کند به همین خاطر آن پاییز بند انگشتی نزدیک بود با مولی عروسی کند . اما دراین هنگام اویک جک جک آشنایی شنید ، صدای دوستش مرغک بود که یک فکرخوب به سرش رسیده بود . مرغک صدا کرد به بندانگشتی وگفت : " تو مجبورنیستی با مولی عروسی کنی دوست عزیز، اگرمایل باشی میتوانی همراه من به مناطق گرمسیربروی " بند انگشتی بی درنگ پرید روی پشت مرغک نشست وبه سوی مناطق گرمسیربه پروازدرآمدند . مردم منطقه گرمسیرکه خیلی مهربان بودند بند انگشتی را خیلی دوست داشتند . به همین خاطر نام جدید روی او گذاشتند ، نام جدید بند انگشتی شد " ایرین ". او بایک شاه زاده درهمان منطقه گرمسیرعروسی کرد وبا شادی وخوشی به خانه شاه زاده رفت وبرای همیشه زندگی نوی را شروع کرد . پایان .

