سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388
نقد نظر2
مطلب زیرنوشته ونظری است که دوست عزیزمان آقای محمد امین زواری دروبلاگ شان روی مجموعه داستان" آشار" نوشته اند . ازلطف ونظرایشان صمیمانه سپاس گذارم وامیدوارم که نقد ونظرادبی دربین فرهنگیان کشور روز به روز رایج ترگردد تا راه گشایی برای نویسنده گان باشد .
به نقطه چین واقع در پایان نوشتۀ پیشین که رسیدم، توفان عطسۀ آلرژیک از راه رسید و نفسم را برید. علت این توفان هم - که معمولا در فصل بهار زیاد می شود- این دو ردیف درخت قدکشیده بالای پنجره حجره دانشجویی من است که در این فصل به قصد زاد و ولد، گرده افشانی و تخم پراکنی و از این گونه کارها می کنند و بادهای بهاری هم کمکشان می کند تا من را که حساسیت دارم نسبت به این چیزها،دچار عطسه هایی کنند که گاه- مثل همین چندروز- طول می کشد.بگذریم...
دوستی کاتالان دارم،از مردمان بارسلون که شاید در این وبلاگ چندبار از او یادکرده باشم. همیشه می گوید «من از دستور و زبانشناسی متنفرم، اینها(دستوریان و زبانشناسان) مانند قصابان ساتور به دست، زبان را شقه شقه و مجروح می کنند؛ این اصلا زیبا نیست» و من بارها از او پرسیده ام- به خاطر جواب زیبایش- که خوب تو به زبان چگونه می نگری؟ و رامن گاژه- دوستم- بارها گفته است: « زبان برای من اسب نجیب و اصیلی است که سوار بر آن می تازم، می نویسم، زیبایی می آفرینم و لذت می برم». رفیعی نیز سوارکاری بر اسب اصیل زبان را یادگرفته است. داستان او شبیه یک گزارش روایتمند، شبیه یک خاطرۀ نقل شده در محفلی دوستانه، روان و به دور از تکلف است و البته سرشار از زیبایی های طبیعی و بومی گویشی. این زیبایی های اخیر، حاصل کاربرد استعاره ها، نمادها،مجازها، تمثیل ها و کنایه هایی است که مردمان روستاها و قریه های ما ناخود آگاه و به زیبایی در زبان خود به کار می برند.چند مثل دم دستش را ببینید: «نان در نیمۀ راه گلو و اشکمبه اش بود»،«مرگ شوهرش را از پیشانی دختر استا می دانست»،«دختر مردم را ....به پای خود زنجیر کرده بود»(همه مثال ها از داستان بازگشت سلیمان). البته اینها بهترین مثال ها نیستند اما فقط از یک صفحۀ کتاب برداشت شده اند.
رفیعی زبان راوی را نزدیک به زبان معیار افغانستان( اگر گویش رایج در محافل فرهنگی کابل را معیار بپنداریم) برگزیده است. البته مشخص است که هیچ تلاشی برای حذف تأثیر گویش منطقه زادگاهش- گویش هزارگی- بر زبان داستان نکرده است و این هم به طبیعی بودن و روان بودن زبان او کمک کرده است. اگر زبان نویسنده را در این قسمت، یک دست نبینیم، خیلی بر او ایرادی نیست چرا که نویسنده سالهای عمرش را در محیط های متفاوتی سپری کرده و به صورت طبیعی از محیط زندگی خود- ایران، کابل،هزاره جات و ...- تأثیر پذیرفته است. اما هنگام بیان گفتگوهای میان شخصیت های داستان ها، یک دست نبودن زبان، فضاسازی را دچار اشکال می کند و خواننده را نیز در تحلیل وضعیت شخصیت ها به اشتباه می اندازد. این عیب در بیشتر داستان های مجموعه آشار به چشم می آید. مثلا داستان آشار که در فضای یک روستای هزاره نشین روایت می شود، نویسنده از ابتدا قصد دارد گفتگوهای شخصیت ها را به گویش هزارگی بنویسد و از این راه اهدافی مثل ایجاد صمیمیت و نیز تکمیل صحنه پردازی و فضاسازی را تأمین کند. طبعا ما انتظار نداریم «خاله کته» یا «صغری» گاهی هزارگی گپ بزنند و گاه- بدون دلیل منطقی- به گویش کابلی. و نیز در میان جمله ای به گویش هزارگی، کلمات را کابلی نیز تلفظ کنند. ببینید: «تا یک خرمو رَ چپر نکده نخواد بیایند، بلکم آلی خلاص شون دیگه...سایه کج شده»....«بچُّم بچی جان، صبکی که پدرت پس چارشاخا آمد می گفت اَژده نفر رَ گوفته، مالوم نییه چندنفرشان بیایه چندشان نیایه». این دو جمله از زبان خاله کته نقل شد. می بینید که نویسنده سعی کرده گفتگوی او را به گویش هزارگی بنویسد، اما کلمات قرمز رنگ در گویش هزارگی به این صورت تلفظ نمی شوند بلکه تلفظ انها به ترتیب این است: بِیَن(بَیَن)،آته تو( بابه تو)، موگوفت(مُگوفت)،شی،شی، نَیَه. از این بدتر جملاتی است که کاملا با روش نویسنده در ثبت گفتگوی شخصیت خاله کته تباین دارد: «..راستی خواهر ریزه گگت خوب شد؟ آلی می چوشه؟ سینه را می گیره؟» که بنابر روش نویسنده باید اینطور نوشته می شد: راستی خُوار ریزگگ تو خوب شده؟ آلی موچوشه؟ سینه رَ میگره(می گیره؟
ناگفته نماند که نقش ویراستار در ایجاد یکدستی و یکنواختی اثر، بسیار مهم است. با وجود اینکه ویراستار آشار، نویسنده نام آوری چون محمدحسین محمدی است، در ویراستاری آشار اندکی شتاب زده و حداقلی ظاهر شده است. به کاربردن شکل محاوره ای کلماتی مثل شیرنی،مزدورا و پوسخند در متنی که قرارنیست محاوره ای باشد، کاربرد بی امان و غیر ضرور الف قبل از ضمیرمتصل مفرد غایب(ش) در کلماتی مانند : انگشت اش( انگشتش)، دورنگ اش(دورنگش)، گرانقیمت اش(گرانقیمتش یا گرانقیمت او)، انگشتر عقیق اش(عقیقش)، کاربرد نابجای نقطه ویرگول(؛) و مواردی شبیه این از مصادیق این کم کاری است. از سوی دیگر، همین که محمدی - یکی از بزرگان داستان نویسی ما- قبول کرده است کار ویراستاری کتاب اول یک نویسنده را انجام دهد، خودش هم تواضع است هم نشان ارج و قرب رفیعی در خانه ادبیات افغانستان. از این گذشته مشکلات زبانی و نوشتاری« آشار» بسیار کمتر از کتابهای مشابه است و از این نظر به ناشر و نویسنده و ویراستار باید تبریک گفت.
کاستی های دیگری که در کار رفیعی می بینم، به احترام «کتاب اول» بودن آشار، ذکر نمی کنم؛ باشد برای آفرینش ها و آثار بعدی وی. اما ذکر یک ویژگی دیگر را که کمیاب است در نویسندگان ما، واجب می بینم. «طنز» رفیعی علاوه بر اینکه در داستانهای «راز آسیاب ما» و «نذر شاه مردان» به روشنی در تارو پود روایت تنیده شده است، در بقیه داستانها نیز به شکلی ظریف، اگرچه پنهان،حضور مداوم دارد.« آشار» داستانی تلخ است اما ساختار آن و بخصوص پایان بندی آن، طنزی تلخ را نیز در خود دارد.حتی در داستان «برف باد» که به یک شهید، یک قربانی نفرت نژادی تقدیم شده است و در فضایی تلخ و غمبار روایت می شود نیز طنز حضور دارد: «سیف الله چاقویی از کمرش بازکرد.حلقۀ مردان با جامه های سیاه و چشمان درخون آمیخته، گرد آن دو شروع کردند به اَتنگ. دستان سیف الله می لرزید....کارد راگذاشت روی گلوی گل احمد.....گل احمد زمزمه کرد:«لا اله الا الله....»......سیف الله زمزمه کرد: « الله اکبر...»....».

