یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
نقد ونظر
آشار
نویسنده:عبدالواحد رفیعی
ویراستار: محمدحسین محمدی
ناشر: خانه ادبیات افغانستان
کابل- پاییز 1387
قصۀ نشر و پخش کتاب در افغانستان ما و بخصوص درمیان ما افغانهای بی افغانستان، « یکی داستان است پرآب چشم» که به گمانم در این زودی ها سامان نخواهدگرفت. قصه رسیدن کتاب آشار به دست من خواننده هم جزئی از همین ماجراست.مدتهاست که پی جوی یافتن و خریدن آشار هستم و نمی یابم. تازه دیروز پریروزبود که کتاب به دستم رسید و آن هم به لطف و محبت خود نویسنده. اینها را گفتم که پیش از خواندن حرفهای من درباره حرفهای رفیعی نفرمایید: « این چه آذان بی وقتی است!»، آشار کی ها چاپ شده، این بنده خدا کی درباره اش گپ می زند؟
مجموعه داستان «آشار»، اولین محصول چاپ شدۀ فعالیت ادبی عبدالواحد رفیعی در زمینۀ داستان نویسی، شامل دوازده داستان از این نویسندۀ غزنوی است. به عنوان دستپخت اول یک نویسنده، این مجموعه فراتر از حد انتظار است و چنان که محمدی در مقدمۀ کتاب اشاره کرده است، حداقل سه داستان خوب(آشار، برف باد و بازگشت سلیمان) و به یادماندنی دارد. اما اگر تجربه چندین سالۀ رفیعی را در طنزنویسی و روایتگری در وبلاگش(مسافر) به یاد آوریم و اگر در نظر بگیریم که وی حداقل از 1378 با نویسندگی در تماس بوده است، خیلی شگفت زده نمی شویم. من از جمله کسانی هستم که انتظارم از رفیعی(با توجه به توانایی های او) بیشتر از این بود و با خواندن کامل مجموعه آشار، گفته می توانم که انتظارم را صددرصد برآورده نکرد.
اگر بخواهم کوتاه تر و دسته بندی شده تر در مورد مجموعه داستان آشار حرف بزنم می توانم بگویم که برجستگی و نقطه قوت( و نیز نقاط ضعف) این مجموعه، در دو حوزه «زبان» و «موضوع و بن مایه های داستانی» دیده می شود. از نظر تکنیک های روایت،تیپ ها و شخصیت ها، طرح و ... مجموعه آشار حرف جدیدی برای گفتن ندارد، اگرچه ازین نظر قابل قبول و کم عیب است. البته شخصیت های داستانی او ظرفیت بررسی و تأمل جدی دارد که امیدوارم کسی دیگر این کار را بعهده بگیرد. من در اینجا به زبان و موضوع و بن مایه های داستانهای رفیعی می پردازم.
انتخاب موضوع و بن مایه هایی که در داستان طرح می شود، به جهان نگری و زاویه نگاه نویسنده به جهان و انسان باز می گردد. عموم موضوعاتی که در سه دهۀ اخیر در ادبیات داستانی افغانستان دستمایۀ آفرینش ادبی قرار گرفته اند، زیر سایۀ سنگین جنگ و پیامدهای آن قراردارند و داستان های رفیعی نیز مستثنی ازین قاعده نیستند. این مسئله آنقدر تکرار شده است که وجود سایۀ جنگ در داستانهای نوشته شده در افغانستان به یک قاعدۀ آشنا تبدیل شده و بخشی از «زندگی» انسان افغانستانی، چه در واقعیت و چه در دنیای داستان تلقی می شود. جنگ و پیامدهای جنگ در افغانستان، یک دغدغۀ «عام» و غیر شخصی است. رفیعی با درک این مسئله و به درستی، دلمشغولی های جنگی را در پس زمینه داستانهایش قرارداده و در فضاسازی از آن کمک گرفته است اما موضوع و بن مایه های اصلی،خیلی به جنگ مربوط نمی شوند. قهرمان داستان آشار، که گل سرسبد این مجموعه است،دختری فقیر به نام «صغری» است که در طول داستان در هوس خوردن شوروا در تب و تاب است و عاقبت هم در حرمان می ماند. زندگی انسان درنگاه مدرن، که داستان نویسی امروز هم یکی از محصولات آن است، تشکیل شده از همین «آرزوهای کوچک» است؛ نه آرمان های بزرگ که فقط «تیپ» های آرمانی انسان، قدرت «داشتن» آن آرزوها را دارند. پیداست که بن مایه های فرعی دیگر نیز در داستان قابل ردیابی است: تقابل طبقاتی دهقان زحمتکش و ارباب های استثمارگر(که خاله کته سخنگوی آنان است)، تقابل دایمی فقیر و غنی ، بی رحمی و سبعیت طبقات غنی، بیان هرمندانۀ عمق فقر و محرومیت در محیط روستایی افغانستان و ...

