چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
داستان ترجمه
نوشته : ناتانیل هادرن (1804- 1864 )
ترجمه : عبدالواحد رفیعی
سرانجام زمستان سرد وطولانی پایان یافت . شب های سرد آهسته آهسته تمام شد ، و به جای آن ، روزهای گرم بهاری کم کم شروع به آمدن کرد . به این صورت زندگی نو درزمین شروع شد وهمه چیزبه رشد ونموشروع کردند . برای اولین دفعه ، گیاهان سبزذرت شروع کردند به رشد . آنها ازمیان خاک سرگ کشیدند واکنون روی زمین دیده میشد ند .
بعد ازماه های طولانی زمستان ، کلاغ ها ،این پرنده های کلان وسیاه گرسنه بودند . وقتی گیاهان کوچک وسبزذرت را میدیدند ، برای خوردن آنها با سرعت به سوی زمین فرود میامدند . مادر"ریگبی" پیر کوشش میکرد کلاغ های گرسنه وبد صدا را ازروی مزارع ذرت خود فراری دهد . آنها پیرزن را خیلی عصبی میکردند . اونمیخواست کلاغ ها گیاهان ذرت اورا بخورد . اما کلاغ ها دست بردارنبودند . سرانجام مادرریگبی حوصله اش تمام شد ویک روز صبح زود ، درست زمانی که آفتاب طلوع میکرد ، ازجا برخواست . او نقشه ای داشت تا مانع خوردن گیاها ن ذرت اش توسط کلاغ ها شود .
مادر"ریگبی" قادربه هرکاری بکند ، او یک جادوگرنابغه بود ، زنی با قدرت فوق العاده . او میتوانست آب جوبی ر ا به قله کوه براند، یا زنی زیبایی را به یک اسب سفید تبدیل کند . خیلی ازشب ها موقعی که ماه کامل بود ودرخشان ، او درحالیکه روی یک تکه چوبی نشسته بود درحال پرواز بالای خانه های قریه دیده میشد .. آن یک تکه چوب جارو بود وبه مادر"ریگبی" قدرتی میداد که انواع حیله ها ونیرنگ های عجیبی انجام دهد .
مادر"ریگبی" صبحانه اش را سریع خورد وسپس شروع به کارروی چوب جادویی اش کرد . او درنظرداشت چیزی بسازد به شکل یک مرد ویا لااقل به نظرکلاغ ها یک مرد بیاید وآنها ازترس آن ذرت های اورا نخواهند خورد . کاری که بیشترین زارعین ودهقانان تلاش میکردند به اینصورت حاصلات شان را ازشراین پرنده گان سیا ه ومزاحم محافظت کنند .
مادر"ریگبی" به سرعت کارمیکرد ، او چوب جادویی اش را بصورت ایستاده نگهداشت وسپس قطعات چوب های دیگررا به او بست . به اینصورت آهسته آهسته آن چوب شکل یک مرد را به خود میگرفت ، درواقع او به نظریک مرد میرسید . سپس کدوی سبزی شبیه وبه اندازه ی یک توب فوتبال را روی نوک چوب گذاشت ،به این صورت او سرآن را ساخت وبرای تکمیل کاردوسوراخ کوچک هم روی کدو به عنوان چشم های او ایجاد کرد ، وکمی پایین ترسوراخ دیگری تراشید که درست به صورت دهن یک مرد به نظرمیامد .
سرانجام ، مرد تکمیل شد ، او به نظرمی آمد برای خدمت به خانم ریگبی آماده است وازخوردن ذرت ها ی او توسط این پرندگان پیرجلوگیری خواهد کرد . اما مادرریگبی ازساختن آن چندان راضی نبود ، او میخواست که هیولای پرنده گان ، بهترازاین باشد . به این خاطرکه او یک کارگرماهر بود . بنابرای اویک کوت ارغوانی ساخت وبه تن هیولا داد وآنرا با یک جامه سفید پوشاند . اوآنرا با پرهای نرم ویک کلاه کهنه پوشاند . وداخل آن کلاه پرهای پرندگان را چسپاند . ازنزدیک آنرا امتحان کرد واحساس کرد حالابیشتراورا دوست دارد . یک کوت زیبا به تن اش داد وبایک پرزیبایی دربالای کلاه اش اورا "کلاه پردار" نام گذاشت .
مادر"ریگبی " به مرد چوبی اش که ساخته بود نگاه کرد وبا خوشحالی خندید وگفت : چقدرزیبا است ؟ کمی فکرکرد وباخودش گفت : اکنون چه کارکنم ؟ دوباره به فکرفرورفت ودراین حال احساس ترس کرد . اواحساس کرد که این مترسک به اندازه ی کافی برا ی کلاغ ها ترسناک است، مترسک واقعا به نظرترسناک میامد . اوفکرکرد این آدمک میتواند خوب کارکند ، وبا خودش گفت : بهترازاین است که تمام تابستان را درکنارذرت ها نگهبانی دهم وکلاغ هارا فراری دهم . دراین حال یک چیز دیگربه نظرش رسید ، تصمیم گرفت یک طرح دیگرنیز روی مترسگ اجرا کند . او پیپ تنباکواش را برداشت ، آنرا به دهن مترسک گذاشت وگفت : بکش ، بکش عزیزم ، پوک بزن ، پوک بزن کوچولوی خوب من ، این زندگی تو است " دود شروع کرد به بیرون آمدن ازدهن مترسگ . دراول فقط کم کم دود میامد ، اما مترسگ محکم ترپوک زد ، میکشید وپوف میکرد ، هرلحظه بیشتروبیشتردود ازدهن او بیرون میامد .
مادر"ریگبی" اورا تشویق میکرد ودم به دم میگفت : بیرون بده عزیز م ، دود کن کوچولو. وبا شادی تکرارمیکرد : بیرون بده عزیزم ... پوک بزن زیبای من ، دردانه ی من ، پوک بزن . این زندگی تو است ، میگویم پوک بزن ، این زندگی بخش است .... سپس مادرریگبی به مترسگ دستور داد راه برود ، اوگفت : راه برو تو دنیایی پیش رو ی خود داری راه برو ... مترسگ یک دست اش را بیرون آورد به سمت پیش روی خود دراز کرد ، درحالیکه درجستجوی چیزی میگشت تا به آن تکیه دهد . درهمان حال یکی ازپاهایش را بلند کرد و با سختی ومشکل زیاد آن را حرکت داده جلوگذاشت . دراین حال مادرریگبی با فریاد به او دستورداد: ادامه بده ، راه برو عزیزم ، ومترسگ شروع کرد به حرکت، اولین قدم هارا آهسته آهسته برداشت وکم کم شروع کرد به راه رفتن به سمت جلو ومادرریگبی فریاد زد : تو مثل یک مردهستی ومثل یک مرد قدم میزنی وراه میروی واکنون من به تو میگویم مثل یک مرد راه برو ...
مترسک تقلا میکرد وبالاخره با یک صدای خفیف نجوا کرد : "مادر".... من میخواهم صحبت کنم ، من میخواهم حرف بزنم اما من مغزندارم ، چه میتوانم بگویم ، وقتی که مغزندارم ؟
مادرریگبی جواب داد : آه عزیزم ، تو میتوانی حرف بزنی ؟ میخواهی صحبت کنی ؟ نترس ، موقعی که وارد دنیای جدید شوی ، موقعی که درجهان ما وارد شوی تویک هزار چیز برای گفتن داری ، تو هزاران چیز خواهی گفت . ویک هزار بارآنهارا خواهی گفت . وهزاربارآنرا تکرار خواهی کرد ، درحالیکه هنوز چیزی نگفته ای . بنا براین فقط گب بزن ، مثل یک پرنده بخوان دقیقا به اندازه کافی مغز داری برای آن .
دراین حال مادرریگبی مقداری پول به مترسگ داد وگفت : اکنون تو مثل همه آنها هستی ومیتوانی سرت را بالا بگیری وبا غرورراه بروی .....
اما مادرریگبی به مترسگ گفت : او نباید هرگز پیپ را فراموش کند ، وهرگز نباید کشیدن آنرا متوقف کند ، مادرریگبی به مترسگ هشدارداد که اگرازکشیدن پیب غفلت کند اوبه زمین خواهد خورد ودوباره مثل یک چوب خواهد شد .
مترسگ با صدای کلفت درحالیکه ابری ازدود را ازدهنش بیرون میداد جواب داد : " نترس مادر..."
مادرریگبی درحالیکه مترسگ را به بیرون دروازه خانه راهنمایی میکرد گفت : به هرحال دنیا مال تو است ، واگرکسی درسرراهت نام ات را پرسید ، فقط بگو : "کلاه پردار" برای اینکه روی کلاهت یک پرداری ویک دسته ازپردرسرخالی ات داری .
مترسگ خیابانهای شهررا پیدا کرد وبسیاری ازمردم به او نگاه میکردند. آنها به کوت ارغوانی وزیبای او و جورابهای سفید وابریشمی اش نگاه میکردند . به پیبپی که او درگوشه ی لبش داشت وبا دست چب اش آن را نگهداشته بود نگاه میکردند . درحالیکه او هرپنج قدمی که برمیداشت ، یکبارآنرا به دهن اش میگذاشت وراه میرفت . رهگذران فکرمیکردند اویک توریست خیلی مهمی است .
مردی گفت : چه یک مرد ِشریف وخوبی ؟ مرد دیگری گفت : اوحتما یک فرد متشخصی است ، کسی گفت حتما برای خودش کسی است ، دیگری گفت یکی ازمقامات شهراست . .....
موقعی که مترسگ درامتداد سرگ های ساکت نزدیک حاشیه شهرراه میرفت اویک دختربسیارزیبایی را دید که دربرابریک خانه کوچک سرخ رنگ آجری، ایستاده بود ویک کودک کوچکی نیزدرکنارش ایستاده بود . دخترکِ زیبا به مترسک لبخند زد ، ودراین حال عشقی درقلب او رخنه کرد . از این احساس تمام صورت او زیرنورخورشید سرخ شد .
مترسگ به دخترک نگاه کرد واحساس عجیب وناشناخته ای وجود اورا فراگرفت . ناگهان ، همه چیزبه نظراو به گونه ی دیگرآمد . هوا بایک هیجان ناشناخته ای پُرشد . نورخورشید درامتداد خیابان میتابید ومردم درهمان حال که درمیان سرگ حرکت میکردند به نظرش می آمد میرقصند . درحالیکه آنها فقط راه میرفتند ولی او به نظرش می آمد که مردم میرقصیدند .
مترسگ نتوانست خودش را نگهدارد وبه طرف دخترجوان وزیبایی که لبخند ی برلب داشت حرکت کرد . وقتی او نزدیک ترشد ، کودک کوچک درکناردخترک با انگشت به طرف مترسگ اشاره کرد وگفت : نگاه کن جولیا ، این مرد صورت ندارد ، مرد چهره ندارد ، اویک کدو است .
مترسگ نزدیک ترنرفت ، بلکه برگشت وبا عجله ازمیان خیابانهای شهر به سوی خانه اش دوید . موقعی که مادرریگبی دروازه را به روی او بازکرد ، دید که مترسگ دارد میلرزد ، با هیجان واحساسات میلرزید . ازشدت هیجان واحساسات روی پای خود بند نمیشد . او با مشکلات زیاد پوک محکمی به پیب اش زد ودرهمین حال صدای شبیه صدای شکستن چوب ازخودش درآورد ویا صدای جرق جرق شکستن استخوان . مادرریگبی پرسید چه شده ؟
مترسگ جواب داد : من هیچ چیزی نیستم ، من یک مرد نیستم ، من فقط یک پوکِ دود هستم ، من میخواهم چیزی بیشترازاین باشم ، من میخواهم چیزی بیشترازیک پوک دود باشم . ودرهمان حال پیپ اش را ازدهن برداشت وبا تمام قدرت آنرا به روی زمین کوبید . بدنبال آن خودش هم به زمین سقوط کرد ودردم یک دسته چوبی شد که ازچندین جای ازهم جدا شد . درحالیکه صورت کدویی او ازتنش جدا شد ودربرابردیوارغلط خورد .
مادرریگبی آهی کشیده گفت : مترسگ بیچاره.. ودرحالیکه به چوب های روی زمین نگاه میکرد ادامه داد : اوخیلی خوب بود که یک کلاغ ترسانک میبود، وشایستگی داشت که یک مرد باشد ، اما اوخوشحال ترخواهد بود که تمام تابستان را درکنارمزرعه ی ذرت ایستاده باشد تاآنرا ازشرکلاغ ها محافظت کند . بنا براین من اورا دوباره صرفا یک کلاغ ترسانک خواهم ساخت . پایان .

