چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
غم نان
غم نان ( کابل ۱۹ حمل ۱۳۸۷)
بعد ازسه ساعت انتظاروسرگردانی درمیدان هوایی هرات بلاخره ساعت چهارونیم عصر طیاره اززمین کنده شده مسیرهوایی را به سوی کابل به پیش میگیرد داخل طیاره مردی تیزطرفم نگاه میکند من متووجه میشوم ولی نادیده میگیرم بازتیزطرفم خیره میشود یک چوکی ازهم فاصله داریم فکرمیکنم میخواهد چیزی بگوید ...لحظاتی درهمین حالت تلاقی نگاهها میگذرد بلاخره طاقت نیاورده میپرسد : میبخشید شما ازولایت غورنیستید ؟ میگویم ازولایت غورنیستم ولی ولایت غورزیاد رفته ام ازغزنی هستم ... بازمیگوید قیافه تان آشنا است ... مکثی کرده میپرسد شما آغای رفیعی نیستید ؟ با تعجب میگویم بله . میخندد ودوباره دستم را میگیرد واظهارلطف ومحبت کرده میگوید شمارا درسایت جام غورزیاد دیده ام مطالب شما را همیشه میخوانم خصوصا اون مطلبی که درباره تفریح رفتن والی غورنوشته بودین خیلی جالب بود ...... برایم تعجب انگیزاست که کسی را ازروی عکسش که درسایت دیده باشی بشناسی برای من لااقل کارسختی است دردلم به حافظه اش رشک میکنم واو میگوید من ازساغر هستم و..... بعد ازحدود ۵۵ دقیقه پرواز آرام وخوب طیاره به میدان هوایی کابل مینشیند درمیدان هوایی مثل همیشه بعد ازچانه زدن های زیادبا چندین تاکسی ران بلاخره سواری یکی ازتکسی ها میشویم ِ اولین سوال تکسی ران این است : ازکجا میایید بخیروطندار؟ میگوییم ازهرات . دومین سوالش این است : نرخ ونوا به هرات چطوربود ؟ آرد به چند رسیده بود ؟ میگویم دقیقا نمیدانم چرا که اهل خرید وبازار نیستم باور کن ازقیمت ها خبرندارم ُ میگوید : خی بیغم هستی ِ نوش جانت ..... خدا پرده ای مردمه بکنه خدا بیامرزدت نجیب ُ ما به شوروی کبرکردیم حالا باید تاوانشه بدیم ..... تکسی ران ادامه میدهد : یک سال قحطی شد نجیب گدام هارا به هم زد حالا کارنداریم که ازکدام کشورکفرآورد ولی مردمشه نجات داد .... هی هی خدا بیامرزدت که قدرتورا نفهمیدیم ....
دیرووقت است که کارته سه میرسم کارته سه برخلاف معمول که همیشه برق داشت امشب برق ندارد به طرف آرایشگاه مورد علاقه ام که همیشه وقتی کابل هستم میروم راه میفتم تا سروصورتم را اصلاح کنم . پسرجوانی که باورت نمیشه درقید وبند روزگار باشه شعله گاز را روبه روی صورتم میگذارد طوری که گرمای آنرا روی صورتم حس میکنم مرا که میشناسد میگوید ازهرات کی آمدی بخیر؟ میگویم همین حالا نیم ساعتی میشه بلافاصله میپرسد : آرد به چند بود درهرات ؟ میگویم هرات هم کشور دیگری نیست همین قیمت های کابل بود میگوید : گفتم آنجا سرمرزه شاید ارزان ترباشه..... گفتم: نه برارجان همه جا آسمان همی رنگه .... پرسیدم : برق ندارید ؟ گفت نه برق کجا بود؟ یک شب درمیان شده نوبتی است امشب نوبت ما نیست .....میپرسد برق هرات چطوره ؟ .....
ازآنجا برآمده سوار تکسی دیگری شده به طرف پل سوخته میروم درمیان تکسی موتروان میگه: آرد به ۱۸۰۰ رسیده گونی ۵۰ کیلویی ُ... زنی آن طرف نشسته میگوید ماازمندوی به ۱۸ صد صب خریدیم ولی پیشتر داخل سرویس یکی گفت به نوزده صد رسیده ازصب تاحالی صد روپه رفته بالا ُ ...موتروان میگوید : مندوی بله شاید ۱۷ صد باشه ولی این طرفا هجده ونیم صدتا نوزده صد است ........
میبینم همه جا بحث نرخ ونوا است وغصه ی روزگاروغم نان ....... تازه به این فکرمیفتم که :
فکرنان کن که خربوزه آب است

