شنبه نهم اردیبهشت 1385
داستان
" " غزنی والا" "
عبدالواحد رفیعی
"غور، غورغور... ديت ديت، ديت...«
- غزنى واله، هَلَه غزنى واله، سوار شين بدوين كه موتر رافت.
نفس تازه كرد و دوباره چيغ كرد:
- هَلَه غزنى واله!
بعد رو به مادرش كرد و گفت:
مادر جان سوار شو، تو پالوى خودم دَ سِت بشى.
مادرش لبخندى زد و گفت:
- خو بچيم، هروقت ديگه مسافرو سوار شدن ما استم.
دستش را روى اَرنگ ماند:
- »ديت ديت...«
بعد چيغ زد:
- هله غزنى واله، كسى دَ جاى مُو نمانه.
مادرش دست روى گوشش گذاشت و گفت:
- واى، قرار بچيم. گوشايم رَه كر كَدى.
توجهى به گپ مادرش نكرد و دوباره گفت:
- كُلَّگى سوار شدن؟ كسى دَ جاى نمانده؟
مادرش جواب داد:
- اَرى بچيم، حركت كو بخير.
يك دستش را بالا برد و گفت:
- دعاى خير، غورغور...
از پيچ گوشه خانه دور خورد. مادرش گفت:
- هوش كو بچيم كه دَ ديره بند نكنى.
با غرور جواب داد:
- نترس! از ما وارى موتروان قابل دَه كل بازار پيدا نموشه.
هرموقع كه پشت اِشترينگ مىنشست زور مىزد كه كابلى گپ بزند. مادرش از اين لهجه او بىاندازه خوش مىشد، به همين خاطر هرچه بيشتر مىپرسيد
، لبخند زد و گفت:
- شكر كنم در تو بچيم، بچيم شكر موتروان شده!
رو به مادر گفت:
- مادرجان! تو كلينر مه استى، بىزامت كِرارَ جمع كو.
مادر كه پهلويش نشسته بود، جواب داد:
- واى خاك دَ سرم، اَميقَه زود؟ مردم كه رسيد كِرارَ جمع مونَنْ بچيم.
- نِهنِه، حالى جمع كو كه موتر تيل نداره، تيل مىخرم.
مادر لبخندى زد و گفت:
- خو، تو بورو ما جمع مونم.
او به راهش ادامه داد :
"غورغور... دیت دیت ....."
مادرش پرسيد:
- اينى خاتون ملك كلبى روپيه نداره، دَ قرضاَم موبرى يا نه؟
به تندى جواب داد:
- نه،نه، دَ قرض نمىبَرُم، هركس پيسه نداره تا شوه نه نهِ سلام تا شو، تا شو.
مادرش وساطت كرد:
- خيره بچيم، گناه داره.
باقهرو هيبت جواب داد:
- نه،نه، ديروز ما قدآغای خو رفتم دَه دكانشى يك پاو بوره دَ قرض نداد گوِ سگو.
مادر زير لب خنديد و گفت:
- خيره خاله جان، تو اَنگه قد ديگه موتر بِيَه، حالى نموبره ديگه.
موتروان به راهش ادامه داد: »غورغور...«
مادرش دوباره پرسيد:
- اينه خاتون حاجى زمانام روپيه نداره.
- نه،نه تا شُو خاله، تاشو.
مادر به آرامى گفت:
- واى بچيم، اگه اوره نبرى صبا اَجىآغای توره خدا نكده جواب ميديه.
ساكت شد و كمى فكر كرد و گفت:
- خو، اَنگه، باشه يك خاله ره دَ قرض مىبرم.
موتر به سرعت مىرفت. مادر كه در كنارش نشسته بود، گفت:
- اَستا اَستا بچيم، كه خدا نكده چَپَه مَپَه نكنى.
همانطور كه نفسنفس مىزد، جواب داد:
- نترس، از مه وارى موتروان قابل دَ كل بازار نيس، اِى موتر دَ اَسانى چپه نمىشه... غورغور... چس
صدا كرد:
- تا شوين، تا شوين كه پنجر شد، لامذب
بعد گفت:
- جَك بيار اُو كلينر، اُو كلينر، زود شو جك بيار.
مادر با بىحوصلگى گفت:
- مَه اِنىام جك.
با يك پاى موتر را روى جك بالا برد. احساس مىكرد چيزى به پايش فرورفته است. روى يك پايش ايستاد و با كف دستش كف پايش را تكاند و گفت:
- پنچرى گرفته شد؟
مادر سرش پايين بود.
- اَرى حركت كو بخير.
- جكَ بوبر دَ جايشى بان .
و چيغ كرد:
- سوار شوين، سوار شوين. »غورغور...ديت ديت«
مادر كه در كنارش همانطور مشغول بود، پرسيد:
- اى موتر از مو چى نام دَرَه بچيم؟
چابك جواب داد:
- مينىبَس می نی بس ... يكيك نفر ازى موترا داره،
، »ديتيدت، ديت.«
مادرش با هيبت صدا كرد:
- اَرامتر، گوشاى مَه رَه پاره كدى.
زير لب خنديد و از پشت شيشه به بيرون نگاه كرد. مرغكها با چهچه از روى سرشان اينطرف و آنطرف مىرفتند و برگهاى درختان در اثر وزش شمال بهارى پرپرك مىكردند. در همان حال دست دراز كرد و شيشه را باز كرد.
- مه صدقه تو، قرارتر بورو، پشت سر خُو سيل كو گرد و خاكَره ؟.
- تيل خلاص كد بن پیر .
ايستاد شد و دست دراز كرد و از پشت شيشه گيلاس آب را گرفت تا آخر سر كشيد. از شيشه به بيرون چشم دوخت. رو به مادرش گفت:
- سيل كو بلگاى درختا چقه سَوُز شدن.
و به راهش ادامه داد: »غور...غور...«
صداى پدرش را شنيد:
- خيال بچيم! اُو خيال!
وارخطا شد! »غور،غور.... چيس.«
- تا شوين، تا شوين كه بيگارى يِه، دَ نظرم بيگارى يه تا شوين كه بيگارى اَمد.
بعد رو به مادرش كرد و گفت:
- يك لاظه هوشت سون موتر باشه، بورم قوماندان چى مىگه.
بعد چوب را كنار مادرش گذاشت و دويده بيرون رفت.
وقتى نفسنفسزنان برگشت، گفت:
آغایم مىگه يك پيله چاى دم كو. بعد بدون معطلی دويد و صدا كرد:
- مسافرا سوار شوين.
مادر در حالى كه طرف تندورخانه مىرفت. گفت:
- بَسه بچيم، سروروى خُو سيل كو، پُر از عرق.
بدون توجه به گپ مادرش چوب را از روى رختهاى كنار مادرش برداشت و بين دوپايش گذاشت و روى آن سوار شد و شروع كرد: »غورغور... غور... ديت ديت هَلَه هَلَه غزنى واله.
شروع کرد به دور اطاق چرخیدن .

