تبليغاتX
مسافر

دوشنبه چهاردهم فروردین 1385

داستان آبی یال

آبه يال

عبدالواحید رفیعی

مدتى بود كه نمى‏توانست روى بغل بخوابد. رو به آسمان طاق‏باز مى‏خوابيد. شكم باد كرده‏اش روى او پهن مى‏شد. در شكم‏اش شورشى احساس مى‏كرد كه گاه با درد لذيذى در درونش همراه بود. دست مى‏برد روى شكم‏اش پهناى شكم‏اش را لمس مى‏كرد و از پيچش مطبوع آن احساس لذت توأم با بيم مى‏كرد. احساسى از بيم و اميد، تلخ و شيرين. دست مى‏برد زير نافش و نگه مى‏داشت تا كسى از درون او را لگد بزند. با ضربه‏هاى كوچك روى دستش لبخندى از رضايت بر گرد لبانش خط مى‏انداخت. مثل آنكه كسى او را نوازش كند. در آن حالت احساس كودكى را پيدا مى‏كرد كه با مادرش مرغوله كند. با خوشى و رضايت شكايت مى‏كرد: »قد خودش اَم جنگ ديره، خدا پرده كنه. اگه بايَه بيرون چه خواد كَد؟« شوهرش با شنيدن اين بذله شيرين از لبان دخترك دست مى‏برد روى شكم او و از آماسى آن كمى وحشت مى‏كرد. يازده ماه قبل كه طوى كردند، اين قسمت از دنيا مثل نى باريك بود و اكنون به نظرش مى‏آمد هندوانه‏اى است درون كيسه‏اى از حرير. وقتى ضربه‏هايى از درون آن روى دستش احساس مى‏كرد، با شگفتى به قدرت خداوند آفرين مى‏گفت. دستش را روى آن مى‏گرفت و منتظر مى‏ماند تا چند لگد بيشتر روى دستش بخورد. گاهى سعى مى‏كرد از لگد او بگيرد اما او مثل ماهى از مشت‏اش فرار مى‏كرد. دخترك از اين بازى شوهر با كسى كه هنوز نمى‏شناختند، بى‏اندازه خوش مى‏شد. سرش را به دور گردنش به طور وسوسه برانگيزى تاب مى‏داد. مثل گلى در گذر نسيم. در آن حال احساس شوهر به جوش مى‏آمد، بلند مى‏شد و نيم‏رخ صورتش را مى‏گذاشت روى شكم دخترك، گوش مى‏ايستاد تا شايد صدايى از درون ندا دهد "پدر "مگر وقتى به جاى صدا ضربه‏هاى پى‏درپى و شورماشور بى‏وقفه‏اى روى صورتش مى‏نواخت، تمام وجودش را شادى و شور همراه با دلهره، پر مى‏كرد. خنده‏اش مى‏گرفت، دخترك را نيز خنده مى‏گرفت. هردو در تاريكى مى‏خنديدند بى‏آنكه تاريكى را ببينند. دخترك در همان حال موهاى شوهر را با انگشتان نحيف‏اش نوازش مى‏كرد و شوهر با پهناى صورت، بر وسعت شكم دخترك بوسه مى‏زد. دخترك را از ين نوازش بوسه مَلَل مى‏گرفت و با شور و عشوه پيچ بر اندامش مى‏داد و هردو در تاريكى مى‏خنديدند بى‏آنكه تاريكى را حس كنند. اين بازى لذّت‏بار و شيرين، بين اين سه دلداده، هرشب تكرار مى‏شد و آن‏قدر ادامه مى‏يافت تا آنگاه كه خواب بر احساس عشق و اشتياق آنان پرده مى‏كشيد...

با كف دستش روى صورت شوهر را تكان داد. شوهر تكانى به خود داد و به خيال آنكه بى‏خوابى دخترك را دلتنگ نموده، دستش را كه هميشه زير سر دخترك دراز بود، از آرنج دور گردن او حلقه كرد و او را در تنش فشرد. دخترك صورت شوهر را محكم‏تر تكان داد. شوهر در نيمه خواب و بيدارى سرش را روى بازوى دخترك گذاشت و لبانش را روى كومه دخترك بخيه كرد و در همان حال زُنگى زد. دخترك با صداى لرزان در حالى كه سر شوهر را محكم تكان مى‏داد با التماس زارى كرد: »وارخِى...« مرد سر بلند كرد و نيمه خواب با مهربانى پرسيد:

"چيزه؟ تُشنه شدى؟"

دخترك در حالى كه سرش را روى بالش تاب مى‏داد با صداى لرزان دمبوره زد:

"جانيم درد موکونه"

اين گپ مثل زنگى خواب را از سر شوهر جوان پراند. تا كمر نيم‏خيز شد و پرسيد:

"كُوجِه تو؟"

دخترك با صداى شرم‏آگين لرزيد:

" شکمم ."

شوهر جوان كاملا نشست. در تاريكى دست دواند كوركور شده گوگرد را پيدا كرد ه اليكين را روشن كرد. صورت دختر در زير نور زرد چراغ مثل ماه در پَسِ مَلمَلِ نازكى از مه مى‏درخشيد. دامن دخترك را پس زد، به نظرش شكم دخترك بزرگتر شده بود، لكّه‏هاى قرمز دور شكم‏اش خربوزه پخته را مى‏ماند كه گفتى هرآن ممكن است ترك‏هاى آن دهان بازكنند. دست كشيد روى شكم دخترك و سرش را خم كرد و با درماندگى پرسيد:

"آلِى چه كار كنىم؟"

در همان حال صورت دخترك را با لبانش ناز كرد. دخترك با بى‏تابى دستى در موهاى شوهر فروكشيد و گفت:

"خُوبُورو نه نهِ ته خبر كو"

شوهر جوان مثل مرغ از جا پريد. در يك گام خود را به پشت كلكين اطاقى كه مادر بود رساند.

زن با شنيدن صدا در نيمه خواب و بيدارى پرسيد:

" كيه؟"

" جمال جواب داد: مَيُم"

مادر با شناختن آواز جمال خود را پشت كلكين رساند و پرسيد:

"چيزَ، خيرَتَ دَ اِى وخت شو؟"

جمال بانگرانى گفت:

" يك لازه، بِيَه، معصومه جانش خوب نِيَه"

زن دست‏پاچه چادرش را سر كرد و در همان حال اضطراب گفت:

"زود بُرو خاله هشيار رَه خبر كو، از راى خو مادر سليم رَم بگى بايَه..."

تا اين گپ‏ها را بگويد از پهلوى جمال تير شد و با سرعت خود را به اطاق، پهلوى معصومه رساند. ديرى نگذشت كه سه زن فرتوت دور معصومه حلقه زده بودند و شاهد پيچ‏وتاب او بودند و جيغ و داد او را با خونسردى گوش مى‏دادند. او را تا كمر بين تشت آب گرم فرو كرده بودند و...

جمال پشت در اطاق خود و خانه مادرش در رفت‏وآمد بود. سفارشات مادرش را با چابكى اجرا مى‏كرد. آرام و قرار نداشت. در همان حال هزار رقم فكر در سرش عبور مى‏كرد:

"اگر بچه باشه؟ چه نام كُنيم؟ با جمال چه جور ميشه؟... اگه دختر باشه؟ قدِى معصومه چه جور ميشه؟... صديقه، آمينه..."

در خيالش تازه كودك را از بغل معصومه مى‏گرفت كه مادرش صدا مى‏كرد:

"برو دو تا لحاف بيار، بدو...«

آفتاب يك نيزه بالا آمده بود كه واعْ‏واعْ كودك دنيا را پر كرد. گفتى دلنوازترين آهنگى در گوش جوان طنين افگند. يا شايد زنگ بيمناكى. نمى‏فهميد چه. در ميان بيم و شادى سرگردان بود. احساس ناشناخته‏اى داشت. يك نوع دلهره همراه با شادى، يك نوع بيم همراه با اميد نسبت به آينده. در برزخ شادى و نگرانى مى‏تپيد. احساس كسى را داشت كه پشته سنگينى را به منزل رسانده باشد. نفس راحتى كشيد. دلش را گاه شوق گاه دلهره نابجايى فرامى‏گرفت. صداى واع‏واع كودك لحظه‏اى قطع نمى‏شد. دخترك پس از زايمان دلش ضعف مى‏كرد، دم‏به‏دم از حال مى‏رفت. چهارزن فرتوت او را مثل آهوى شكار شده در ميان گرفته بودند. يكى گفت:

زُبون خو بیاربیرون . او دختر زُبانته بیار بیرون "

دخترك دلش سست مى‏شد. يكى از آنان دستپاچه نالید :

"واى خاك دَ سرم. آبى‏ياله، آبى‏يال."

ديگرى بازگفت:

"معصومه، معصومه. زبابته بیار بیرون ، او دختر زبانته بکش بیرون "

دهان دخترك قفل بود. زنى از ميان آن گروه، با يك دست فكِّ او را محكم گرفت و با دست ديگرش انگشت در دهان دخترك فروكرد. مگر دخترك با يك تكان دست پيرزن را كنار زد و سرش را از چنگال او خلاص كرد. پيرزن ديگر جيغ زد: "زبانتته بکش بیرون او دخترك، كه دل جگر تو ره میبره "

و دخترك زبانش را بيرون نكرد. يعنى نمى‏توانست بيرون كند. چندبار سعى كرد مگر هردفعه دلش سست شد. دو تن از پيرزنان دستهاى او را محكم گرفتند و خسورمادرش روى پاهاى او نشست، و زن ديگرى با يك دست سر دخترك را محكم روى بالش نگه داشت و با انگشت دست ديگرش با چابكى و مهارت زبان دخترك را بيرون كشيد و محكم نگه داشت. دخترك مثل بره‏اى يا شايد آهويى در چنگال كفتارها دست‏وپا مى‏زد، مگر توان نجات نداشت. براى چندى تقلا كرد، مگر مانند بره‏اى سربريده آرام گرفت. پيرزنی رو به ديگران گفت:

" اِيله كَد بگمانيم"

آرام دستش را از روى سر دخترك برداشت. رخسار دخترك نوربندتر شده بود. مثل قرص ماه سفيد شده بود. عرق در روى كومه ا‏ش از حركت بازمانده بودند. رويش سفيد و سفيد شده بود. دخترك با چشمان باز به آنها بهت‏زده بود. تكان نخورد. دل پيرزن لرزيد. رنگ از چهره پير و تكيده‏اش پريد و چابك زبان او را رها كرد. اما زبان دخترك جمع نشد. پيرزنان يكى‏يكى خود را پس كشيدند، با چشمان از كاسه برآمده همديگر را ملامت مى‏كردند. خسورمادر دخترك جيغ زد:

واى خاك دَ سرم چِه كَد، او پيرِ سگ دختر رَ كشتى؟ عروس مَه كشتى؟"

" خود را انداخت روى معصومه."

آفتاب يك گز به نيمه آسمان مانده بود و شوهر جوان در پشت در هنوز نمى‏دانست كه دل و جگرش را آبه يال× برده است.

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:45 |  لینک ثابت   •