تبليغاتX
مسافر

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388

بخشی ازیک داستان۲

"

پدرم بایسکل اش را پاک کرد ،  بتوی نازکی را روی تیرآهنی چارچوبه ی آن پیچید ومرا روی آن سوارکرد . درهمان حال بوسه ی به روی من کرد وگفت:" آفرین بچیم ، میریم بخیرترا "مکتب سرکاری" شامیل کنم . اول رفتیم بازارپیش عکاس . عکاس روی سه پایه پیش یک دکان نشسته بود . مردی بود میانه سال ، مشتری دیگری نداشت . با دیدن ما پرسید : "برای مکتب ؟"  پدرم گفت :"  آره میخواهیم تذکره بگیریم تا شامل مکتب شوه بخیر" عکاس دستی به سرم کشید وگفت آفرین، آفرین بچگگ خوب بخیرمیری مکتب ؟ لهجه ی غزنیچی داشت ، مثل دکاندارای شهرغزنی گب میزد . اززیردوبازویم گرفته بلندم کرد روی چوکی سه پایه نشاند وگفت "طرف کمره بازسیل کنی ". بعد به طرف من نگاه کرد وگفت : هوش کو چشمانته نبندی . چشمانته نپرانی که عکست بازخراب میایه مردم برایت خنده می کنن . یک لحظه طرف مه سیل کن شاباش "  ، بعد کف دستش را به موازات صندوق کامره گرفت وبه من نشان داد وگفت : دست مره سیل کن آفرین ، یک لحظه تکان نخور..."  بعد صدای ترقی ازصندوق شنیدم ودرهمان حال عکاس گفت : " تما م شد دیگه تاشو ازچوکی ". تا تمام شود نزدیک بود نفسم دربیاید ، چون دراون فاصله نفس نمی کشیدم برخودم فشار میاوردم که نفس نکشم تا تکان نخورم . درعین حال کوشش می کردم چشمانم پلک نزند یا به قول عکاس چشمم نپره . ولی چشمانم هم ازسرلج مثلی که میخواست بپره اون یک لحظه خیلی دیرگذشت . بعد عکاس دستش را داخل کیسه کتانی که مثل خرطوم فیل بود برد وازداخل آن یک صفحه چهارگوش کاغذی درآورد وآنرا داخل یک پیت روغن پرآبی گذاشت که ازکمربریده شده بود داخل آن نیمه پیپ پرازآب بود . بعد عکس هارا شست وازآب درآورد با لاته یخشک کرد با قیچی به دقت به صورت چهارگوش برید وگفت آفرین بچگگ خوب این هم عکس های مقبولت تیارشد وداد به دست پدرم . با علاقه مندی یکی را ازدست پدرم چنگ زدم وپدرم گفت " هوش  کو میده نشه بچیم ، قاطیش نکن ".  برای اولین دفعه بود که قیافه خودم را درعکس میدیدم . خوشم نیامد .چند دفعه نگاه کردم پس دادم به پدرم . دیگه آن عکس هارا ندیدم ومطمئنم هنوز درکتاب کلان ثبت نفوس است . چند سال قبل که رفتم  بازتذکره بگیرم دیدم . ولی فرصت نشد خوب نگاه کنم . ولی دیدمش همان عکس ها بودند عکس های شش سالگی من .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 14:17 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

بخشی ازیک داستان

بخشی ازیک نوشته را اینجا گذاشته ام که قراره به زودی یک داستان شود .

"

وقتی که کتاب هایم را جاگذاشتم  .

20/07/1388

این تپه ی خاکی که من روی آن نشسته ام ویرانه های مکتبی است که من صنف اول را درآن شروع کردم . درست سی سال قبل اینجا مکتبی بود درمقطع لیسه که من درآن صنف اول ام را میخواندم . آن درخت "سرخ بید" که روبرویم ایستاده است تنها چیزی است که ازآن زمان به یادگارمانده است .  ازسی سال قبل همچنان پابرجا است نه بزرگ شده ونه کوچک ، فقط سوراخ داخل تنه ی آن فکرکنم فراخ ترشده است ، مثل درخت های همقطارش هنوز سایه ی دارد که کسی را درسایه ی خود پناه دهد . درست مثل سی سال قبل که ما درزنگ تفریح درسایه ی آن پانزده دقیقه زنگ تفریح را به شادی سپری می کردیم . سی سال قبل درسایه ی آن گرد میامدیم ودوسه تن ازمعلمین هم به جممع اطفال  اضافه میشد و برنامه ترانه خوانی وآواز خوانی شروع میشد . بچه خان قره باغی با دهانش صدای تنبک درمی آورد ودرهمان حال با دودستش به رانهایش میزد وبه زبان پشتتوآوازهای پدرش را که ازآوازخوان های معروف روزگاربود درمیا ورد " ما پساله گل وهلی ده ،  راضه جانانه ، راضه جانانه او راضه جانانه ما پساله گل وهلی ده  " هنوزصدایش را میشنوم مثلی که سی سال نگذشته باشد مثلی که سی روز ازآن زمان گذشته باشد، هنوزصدایش درگوش های می پیچید . بعد نوبت عزیزلله وحمید الله میشد که بچه کاکای هم دیگربودند وغزل هزارگی می خواندند که درآن زمان به آن نوع غزل "بلبی " میگفتد . دونفری کف دستانشان را روی گوشهایشان میگرفتند ورودرروی هم شروع می کردند " سرکوه بلند زردک نموشه  دل دختربه پیرمردک نموشه " شوروهلهله ی برپا بود وچقدرزود گذشت این سی سال ، درست مثل زنگ تفریح که تا یکی دوتا غزل خوانده میشد زنگ میخورد وما با امید زنگ تفریح دیگرباز پای کشال به طرف صنف ها میرفتیم .

روی نقطه ی که من دراین تپه خاکی نشسته ام اگه درست برآورد کرده باشم روی آوارهای صنف دوم ب است ، صنفی که روبه روی صنف من بود ومحمد الله درآن درس میخواند . حالا که اینجا نشسته ام بعد ازسی سال اولین روز مکتب ام وآخرین روز مکتب ام را پیش چشمم دارم . صدای هلهله وشادی بچه ها را میشنوم . حتی تعقیب وگریزآنهارا میبینم وآن پایه سمیتی که هنوز مانده است بقایای چاه آبی بود که درزنگ تفریح مثل رمه گوسفند گرد آن حلقه میزدیم تا آب بخوریم ولی آن چاه حالا خشک است . گرداگرد این تپه که سابق یک مکتب دوازده صنفی بود دیوارگیلی بود وما پشت دیوار شلوارهای خودمان را بدل می کردیم . وقتی ازخانه میامدیم تا پشت این دیوارباپیراهن تنبان های محلی خود میامدیم همانی که همه افغان ها میپوشند،  بعد درپشت این دیوارپتلون های لیلامی خودرا ازبین دستمال های خود یا ازبین پلاستیک درمیاوردیم وبه روی تبنال میپوشیدیم ودامن های دراز خودرا داخل آن فرومی کردیم . بعضی که مثل ببرک بچه ماموربود بخن قاق داشتند وکورتی ودریشی تمیز ، ولی ما نه .... . "

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 10:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388

مرض روانی

مرض روانی !!!!

ازیک سال به این طرف که خانه جدید را گرفتیم وبه این کوچه کوچ کرده ایم ، ازهمسایه دست چب مان دایم  مستفید می شویم .  این همسایه محترم ومتدیین ما درطول هفته مراسم گوناگون مذهبی درخانه اش برگزار می کند ، نمیدانم ازبیکاری است یا دین داری . من به صورت نمونه چندتایی ازآن را یادآوری می کنم ، به طورمثال ایشان شب های چهارشنبه درخانه اش دعای توسل دارند وبلند گوی آن تا هفت کوچه آن طرف ترمردم را خبرمی کنه که فلانی درخانه اش دعا برگزارکرده . شب های جمعه هم دعای کمیل است واین دعا چون طولانی است تا نصف شب دوام دارد وصبح جمعه هم دعای ندبه دارند که ازصبح شفق نشده بلندگوی خانه اش اهالی را ومارا که دیواربه دیوار هستیم بیدار میکند . همیشه این سوال برای من مطرح بوده که چرا همسایه عزیزما این مراسم را درمسجد برگزارنمی کند ، درحالیکه درچند متری خانه اش مسجدی وجود دارد که ایشان ماه به ماه به آن سرنمی زند  .درثانی چرا اینقدرصدای بلند گویش را بلند می کند که همه کوچه را صدا پرمی کند . چند دفعه شیطان وسوسه ام کرد بروم بگویم آقای محترم چرا درمسجد نمیروید که بیشترثواب دارد، ولی گفتم نه ، آزادی مذهب وعقیده کسی را نمیشه محدود کرد .  درثانی هرکسی برای رفتن به بهشت روشی داره شاید این هم روشی است که ایشان برای رسیدن به خدا انتخاب کرده نباید مزاحم شد . همیشه به یاد حرفی ازرضا مارمولک می افتادم که درفلم مارمولک میگفت ؛ "به اندازه انسان های روی زمین راه رسیدن به خدا وجود دارد ." با این وجود برای من همیشه سوال بود ودغدغه ،  تا اینکه خدا خیردهد وزیرصحت عامه کشورمان را که  با سخنرانی علمی شان پاسخ سوال هایم را دادند .  وقتی دیروز وزیرصحت عامه داکترصاحب فاطمی اعلان کرد که هفتاد درصد مردم افغانستان ازبیماری روحی روانی رنج میبرند خیالم راحت شد . حالا میدانم چرا همسایه عزیز ما به جای مسجد درخانه اش مراسم مذهبی می گیرد . آنهم با این هیاهو ..... خدا همه را شفادهاد . آمین . 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:57 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم مهر 1388

نجات

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:27 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

اسلام مرز ندارد . !!!!

4 اکتبر2009

 اسلام مرز ندارد . !

صبح شفق با زنگ تلفن ازخواب برمیخیزم . کسی ازآن طرف خط می گوید من فلانی هستم ازغزنی ،زنگ زدم که بپرسم  راسته که مرز ایران بازشده؟  میگن افغانیا همیتو گله گله میرن ایرانی ها کاری ندارن ؟ می گویم من هم خبرندارم بخدا ،  دیشب تاحالا چند نفردیگه هم  به من زنگ زده اند پرسیده اند ، ولی راستش من چیزی گفته نمیتوانم ، اگه بگویم بله ، بازه تو بلند شی بیایی بعد بازنباشه سرگردانی بکشی ....  من دیروز درمرز بودم ، تا جایی که دیدم مرز رسمی بسته است .... میگه نه نه میگن ازبغل بغول مردم میرن ایرانی ها کارندارند . گفتم؛ ازبغل بغولش من خبرندارم ، باید امروز پرسان  کنم بعد به شما زنگ میزنم . دوسه تا تلفن دیگه راهم باهمین محتوا جواب می دهم وبه دفترمی روم ، وقتی به دفترمی رسم همه حرف وحدیث  ها همین است ، وهمه هم ازمن می پرسند که به مرز چه خبره  تو که دیروزبه مرز بودی . ولی من واقعا خبرندارم چیزی ازاینگونه  ندیده ام که مرز باز باشه ومردم سرش را پایین  انداخته بروند فقط گفتم مرز بسته است حتی برای پاسپورتی ها هم مشکلات خلق می کردند ولی من کسی را ندیدم که بدون مدرک وارد ایران شده باشه .....

ازآنجا برای روشن شدن وضعیت راهی مرزشدم . دراولین پاسگاه پولیس وقتی رسیدیم هیاهویی دیدیم که بیا وببین . همه شهرریخته بودند به پاسگاه . ده ها نفروموتررا پولیس مانع شده بود  . مردم را میبینیم که گروه گروه عازم مرزاند . ولی پولیس همه را برگردانده است . به پاسگاه بعدی بازهمین طورتا میرسیم به اسلام قلعه دراسلام قلعه فکرمی کنی هرچه مردم درشهربوده  آمده اند به مرز حتی فامیل های زیادی ازآنجا رفته  به نقطه  صفری می رسیم که میبینیم کمیسارنظامی با طرف ایرانی شان درداخل کانترایرانی ها جلسه دارند وقتی ازجلسه می برایند کمیسرنظامی افغان می گوید به ایرانیها رفتم خبردادم که ازطرف ما مرز بسته است ، کسی حق داخل شدن یا خارج شدن ندارند . کمیسر ازآنجا برای صرف یک پیاله چای به داخل اطاقک ما میاید میگویم به نظرشما دلیل بازشدن مرز چیه چرا ایرانی ها اینگونه شل  کرده اند ؟ کمیسرجواب میدهد ؛" بخدا به حساب این ایرانی ها شیطان هم  نمیفامه ، اینهادست شیطان را ازپشت بسته اند، نمیدانم چه سوری است دراین کارشان . ولی به نظرمن دودلیل میتانه  داشته  باشه یکی اینکه  ازاین افغان ها برای جنگ ها ی آینده کاربگیرند ، همین حالا ما راپورهای  موثق داریم که اینها رامیبرند درمراکزنظامی تعلیم میدهند معاش خوب حتی یک میلیون تومان هم به اینها میدهند تا درآینده ازاینها برعلیه افغانستان وناامن کردن افغانستان کاربگیرند تا امریکارا دراین جا تحت فشاربگذارد یک دلیل دیگه اینه که مقدارپولی را که هرسال سازمان ملل برای نگهداری مهاچرین افغانی به  ایران میدهد،  امسال قطع کرده است ، حالا ایران با اینکارمیخواهند نشان دهند  که ما به افغان هااجازه میدهیم تا به ایران بیایند شاید به این طریق این پول را بگیرند ." هیچ کدام ازاین تحلیل های کمیسار به دل من نمینشیند . برای کمیسارتلفن میاید  بعد ازتلفن بلند میشود که برود ومیگوید  یک هیات ازهرات میایه دراین باره  قراره  جلسه کنیم .

مرز ظاهرا عادی است ولی مردم به طرف خط مرزی درامتداد مرزبه طرف ایران  می روند وموترهای پولیس افغانستان درامتداد خط مرزی حرکت کرده  آنها راتعقیب می کند بعد ازتعقیب وگریزچند تایی را دستگیرکرده میاورند . بقیه یا به  طرف داخل افغانستان  فرار می کنند یا به  داخل ایران ولی گفته می شود ازطرف نیروهای ایرانی درقبال ورود خودسرافغان ها ظاهرا واکنشی نشان داده نمیشود .

ساعت حدود 2 جلسه تمام  میشود ومرز دوباره بازمیشود ، ظاهرا کمیسار به دل وتصمیم خودمرز را یک طرفه بسته بوده است .

مرز رسما بسته است اگر کسی بخواهد قانونی برود باید ویزه بگیرد ، ولی اگرکسی بخواهد غیرقانونی بروند ایران کارندارد . درکشورهای  عجیبی زندگی  می  کنیم کارها به صورت غیرقانونی بهترپیش می رود ....دراین حال یاد گفته ی ازرهبرفقید ایران آیت الله خمینی میفتم که گفته بود اسلام مرز ندارد وبه ادامه ی آن  بازیاد یک حکایتی جوک مانند میفتم که درهمین ارتباط در سابق نقل می کردند ؛ میگویند سال ها قبل به همین گونه یک نفرافغانی وقتی این فرموده آیت الله خمینی را میشنوه سرش را پایین انداخته بدون مدرک میخواسته ازمرز برود  داخل ایران . درمرزوقتی سربازایرانی جلوش را میگیره ، افغانی با اعتراض به سربازمیگوید ؛ حضرت امام گفته اند اسلام مرز نداره شما حق ندارید مانع من شوید . پاسدارایرانی درجواب میگوید  : " من فدای حضرت امام میشوم ولی حضرت امام قربانش بروم دراین مورد گوه خورده "

وقتی بعد ازچند ساعت ماندن درمرزبه طرف هرات میایم هنوز نمیدانم که واقعا این خبرصحت دارد یانه ؟مرزواقعا آنگونه که مردم میگویند است یا آنگونه که مامورین رسمی می گویند .  مامورین ایرانی تکذیب میکنند ولی مردم عادی صدها دلیل میاورند که خبرراست است . وقتی به خانه میرسم پسرم اولین کسی است که بازسوال میکند " میگویند مرز ایران باز شده یک همصنفی ام صبح رفته حالا مشهد رسیده است . نفربعدی نظرمامورین رسمی را تکذیب می کند خانم ام است که ازنانوایی خبرآورده ، وی میگوید فلانی وفلانی بچه های شان دیشب رفته اند حالا ازمشهد زنگ زده اند . این خبرهارا وقتی درکنارگفته های مقامات دولتی ایران وکنسول ایران میگذارم وچشم دید های خودم درمرزرا اضافه می کنم ،  به این نتیجه میرسم که مرز قانونا بسته است ولی واقعا باز است . چرا ؟ جوابی هنوز ندارم .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 12:5 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم مهر 1388

مرز اسلام قلعه !

مرز اسلام قلعه  !

امروزاول اکتبر2009 دراسلام قلعه آمده ام ، درست درنقطه صفری مرزبین ایران وافغانستان . روی این چوکی که من نشسته ام داخل یک کیوسک سیارقراردارد واین کیوسک سیاردرده متری مرزبین ایران وافغانستان یعنی نطقه صفری گذاشته شده است وبا طی حدود بیست قدم میشود رفت داخل خاک ایران ولی این ممکن نیست مگراینکه با دیدن هزاررقم دلال وواسطه وصرف پول تا ویزه ی ایران را بگیری و باداشتن ویزا میشود این نقطه  را عبورکرد . این کیوسک دارای دوتا پنجره ی کوچک میباشد که یکی رو به جنوب دید دارد ودیگری رو به غرب، یعنی به طرف خاک ایران  . از پنجره ی روبه غرب اگربه بیرون نگاه کنی کانتنرسه رنگی رامی توان دید که بالای آن بیرق کم رمق وسه رنگ جمهوری  اسلامی ایران دیده میشود که به زورستون آهنی هنوزبرآفراشته است، درامتداد بیرق کمی درداخل دوتا تصویرکلان ازخامنه ی وآیت الله خمینی دیده میشود که دوش به دوشِ هم چشم به افغانستان دوخته اند . درفاصله ی نیم متری درداخل خاک افغانستان ستونی زده  شده است که  بیرق افغانستان برروی آن برافراشته است . ازکناراین ستون داخل کانتری که بیرق ایران را روی خود دارد میتوان دید . داخل این کانتنر یک سربازویک مردی با روپوش سفید نشسته است . مردانی که  به این  کانتنر مراجعه می کنند افغان هایی است که ویزه دارند وعازم ایران میباشند . وقتی داخل این کانتنر می شوند مردی که  روپوش سفیدپوشیده است وظاهرا داکتراست پلک مرد را بالامیزند نگاهی به چشمان او میندازد وبعد  دهن آنها  رابازکرده با چوبی زیرگلوی اورانگاه می کند و میگوید توگلویت عفونت کرده نمیتوانی بروی ، به دیگری میگوید ، تو سرماخوردی برگرد ، تو سرت درد می کنه نمیتوانی ، تو فلان مردان با زن واطفال شان درگرمای نقطه صفری لالوان وسرگردان وگیج  ، زنی که ازکاپیسا آمده است  میگوید؛ 2لک افغانی مصرف کردیم ویزه  گرفتیم حالا به خاطریک سرما خوردگی باید برگردیم ، پول مارا کی  میدهد ؟  جنجال وبگومگوشروع میشود مردی میگوید من 500 افغانی داده ام به کلینیک ایرانی هادرهرات  آزمایش داده ام ، برگه صحت گرفته ام اگه مریض بودم که  ویزه نمیدادند حالامیگه گلویت ورم داره و....سربازان مرزی میگویند سه روزی میشود این داکترازتیباد آمده است ودرد سرجدیدی برای افغان ها درست می کنند . داخل این کانتنرنشانی ازاحترام به مراجعین افغانی دیده نمی شود برخورد ها بسیارسرزنش  آمیز وبه دورازادب واحترام است ، رفتاراین مامورین بامراجعین افغانی درست مثل رفتارسربازانی است که مثلا تعدادی بازداشتی  را امرونهی می کنند ، برگردبینم ، برو بیرون ،  نمیتانی آغا تو مریضی،  دهنته بازکن بینم  .....دراین میان درخاک افغانستان تبصره وگفتگوروی این مسئله زیاد می شود هرکسی نظری میدهد ازآن میان مردی  که لباس دولت به تن دارد رو به ماکرده می گوید ؛  خوب شما یک کاری بکنید ، این مردم دراین آفتاب تلف میشن... میگویم وظیفه دولت است . میگوید دولت کجا بود بابا !!! خودش لباس دولتی به تن دارد ونان دولتی می خورد ولی باورندارد که دولتی هم وجود دارد . میگویم  نه این وظیفه وزارت خارجه است که  باید با کنسولگری  ایران درهرات درتماس شود تا موضوع حل شود  . 

این کیوسکی که من داخل آن نشسته  ام به این خاطراینجاگذاشته شده است که بروضعیت افغان های رد مرزی ازایران نظارت صورت گیرد ، ولی با کمال تعجب چند وقتی است که روند اخراج وبه  قول  ایرانی  ها " طرد مرز افغان های غیرمجاز" متوقف شده است وحتی گفته  می شود که اردوگاه های معروف "سفید سنگ" و"تله سیاه" و" ورامین "هم بسته شده  است . دلیلش  راهیچ کسی نمیداند . بعضی  می گویند مسئله کاملا سیاسی است روابط کرزی باغرب خراب شده احمدی نژاد هم زود پیش ازتایید انتخابات به کرزی تبریک گفت می خواهد ازاین وضعیت استفاده کند. دیروزمامورین کمیشنری ملل متحد هم دلیلش را ازما پرسان میکردند درحالیکه باید خودشان بدانند ، ولی بنده درمورد بسته شدن اردوگاه ها دریک تحلیل نه چندان کارشناسانه به این باورم که  بسته  شدن اردوگاه ها شامل فرمان خامنه ی رهبرایران شده است که بعد ازرسوایی هایی که دربازداشتگاه کهریزک صورت گرفت دستورداد بازداشتگاه کهریزک بسته شود ، فکرمی کنم درپی این دستوربقیه بازداشتگاه های خود سرهم بسته  شده است . 

 

ساعت حدود یازده ظهروانت باری درست روی خط  صفری توقف می کند ازداخل آن دوتا تابوت را پایین میگذارند وافراد کنجکاوخورد وکلان دورتابوت ها جمع می شوند ، من نیزنزدیک میشوم ، مردی بتورا ازروی یکی  ازتابوت ها کنارمیزند صورت مرد جوانی پیدا می شود ، مرد گلویش را نشان میدهد میگویند ؛ همه همین گونه اند باتناب ، دورگردن جسد باد کرده است . میگویم چه شده اینها  را ؟ مرد جواب می دهد ؛ اعدام شده اند نمیبینی؟ این  اثرتناب  دار  است دیگه .  جسد جوان 23 ساله ی است ودیگری  مردی 55 ساله . جسد ها روزگذشته به تیباد اعدام شده اند به جرم همراه داشتن مواد مخدر .  جوان 23 ساله  را مامورین مرزی شناختند .شاگرد یک کامیون بوده است که راننده فرار کرده  ولی شاگرد همراه مواد  کریستال 20 روز قبل دستگیرشده وحالااعدام شده اند . همکارم که  همیشه درسرمرز است میگوید؛ دیروز یک جنازه اعدامی دیگه هم آورد  که ملاامام فلان  مسجد درکهسان  بود ونامش راگرفت، همکار دیگرم حرف اورا اصلاح می کند؛ نه خود ملا  نبود ه برادرش بود،  کریستال برده بود . 

ازپنجره  رو به جنوب تعداد زیادی فرغون  وکراچی دستی میبینم  که روی  هرکدام  یک طفل نشسته اند ومنتظرند تا مسافری ازآن طرف مرز عبورکند . وقتی مسافری وارد خاک افغانستان می شود،  همگی به خیز به جلوتازه وارد میدوند تا  باراورا بارزنند وازاین میان بارنصیب یکی دوتا میشود  وبقیه  برمیگردند سرجای شان ، بازروی فرغون های خود درحالت چرت  انتظارمی کشند .

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:56 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم مهر 1388

بازهم انتحاری درهرات !

تازه ازشفاخانه حوزوی هرات برگشته ام . به تعداد شانزده زخمی وچهارکشته نتیجه حمله انتحاری امروز بود

حمله به هدف اسماعیل خان بود که خوشبختانه وی ازاین حادثه جان سالم به در برد . درمیان زخمی ها سه کودک ودوزن بود ند که یک کودک ویک زن فرزند ومادربودند .

عکس هایی هم دارم که بعدا میگذارم .

این دخترک حزو زخمی های انفجاربود

این کودک هم همراه مادرش زخمی شده بود .

حاجی میرمعاون ولایت هرات که ازمجروحین عیادت می کند .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:6 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم مهر 1388

دست برد !

 

دیشب بعد ازاینکه چند کانال تلویزونی خصوصی ودولتی کشور را هی عوض می کردم تا یک برنامه خوب پیدا کنم ُ درآخرنه تنها که پیدا نکردم بلکه مثل یک بازرس جنایی مثلا کارآگاه گجت سرنخی ازیک سرقت پیدا کردم که لازم دیدم به این صورت اعلان کنم :

"قابل توجه صدا وسیمای جمهوری اسلامی ایران ُ به احتمال قوی آرشیف فلم ها وسریال های صدا وسیمای جمهوری اسلامی ایران توسط عوامل ودست اندرکاران تلویزون های خصوصی افغانستان مورد دستبرد قرار گرفته است .بدینوسیله خواستم بی خبرنباشید  "

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 13:37 |  لینک ثابت   •