تبليغاتX
مسافر

پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388

فرار ازباغ وحش

این یک نوشته درمایه طنز است که مدت ها بود دل بی دلک بودم که بگذارم یانه آخرش دل به دریا زده با اجازه استادان گرامی کاکه تیغون و احسال سلام گذاشتم .... تا نظرشما چه باشه .

فرار ازباغ وحش .!

عبدالواحد رفيعي

1 ميزان 1387

عيش دنيا را همه خران كردند   سعد يا كاشكي تو خربودي !

دريكي ازكشورهاي خارجي مثل آدم زندگي ميكردم كه يك دفعه آوازه شد افغانستان صلح وامنيت شده ، دموكراسي برقرار گرديده ودنيا گل وگلزارشده است . سرازپا نشناخته باروبنديل را باركرده راهي وطن شدم . وقتي بعدازسالها سرگرداني ودربه دري  پا به خاك وطن گذاشتم ، يكي ازهم وطنان مرزي با لبخندي تمسخرآميزپرسيد : كجا ؟ گفتم : آمد ه ام وطن كه زندگي كنم . لبخندي زد وبين دهانش زُنگ زد : خررا ببين ... ناشنيده گرفته تيرشدم . كمي آن طرف تركه رفتم لشكري ازجوالي ها و كراچي دارها به پيشوازم آمدند وهركدام ازيك گوشه بكسم گرفته به سمت خود ميكشيدند تا بارمرا ببرند ، نزديك بود لباس به تنم نماند ،  يكي ازآن ميان روبه من کرده گفت  : "چه سرت را ماركنده بود آمدي ؟" گفتم :" آمدم درسايه دموكراسي زندگي كنم " نيش خندي زد وبا اشاره به ديگررفيقش آهسته گفت : " خررا ميبيني ؟" هردو ازته دل به من خندیدند ....

 همينطور درهرقدم هم وطنان عزيزمقيم وطن ، وقتي ميفهميدند ازخارج آمده ام كه درداخل زندگي كنم ، پوزخندي ميزدند وباهم زمزمه ميكردند : عجب خريه ...بعضي كه دليرتربودند رو در روي من ميگفتند : " عجب خري هستي تو ..." همين طورهرچه بيشتربه داخل خاك وطن فروميرفتم اسم مبارك " خر" را خطاب به خودم بيشترميشنيدم وبه خريت خودم بيشتراعتقاد پيدا ميكردم . تا به كابل رسيدم کاملا باورم شد كه واقعا خرم . خودم را به مامورين شهرداري معرفي كرده وقصه ام را ازسيرتا پيازتعريف كردم . آنها هم مثل بقيه وقتي قصه ام را شنيدند، قاه قاه خنديدند وبا خنده مراباهم ديگرنشان داده درهمان دم ميگفتند : " عبجب خري بودي تو ..."  يكي ازآن ميان تاييدكرد وگفت : " واقعا خري مثل تو تا هنوز نديده ايم " يكي كه رئيس ناحيه بود گفت : "حالا چقد ميدي كه تورا به باغ وحش معرفي كنيم ؟" گفتم : "باغ وحش براي چه ؟" گفت : " اگربخواهي با اين خريت دراين شهرزندگي كني بعيد است كه ازدست گرگ هاي شهرجان سالم ببري ، ازدست گرگ ها هم كه خلاص شوي آن قدرازتو كاروبار بكشند كه اززندگي بيزارشوي  ، بهترهمينه كه بري باغ وحش ، آرام ميخوري وميخوابي ، فوقش چند تا آدم كابلي روزانه ميايند تورا نگاه ميكنند وشوخي ومزاحشه با تو ميكنند وميروند ..." حالا كه باورم شده بود واقعا خرم ، گفتم :" مگه خررا به باغ وحش قبول ميكنند ؟ آنجا جاي حيوانات وحشي است " گفتند : " آره ، پول بدی اینجا هرکاری میشه ، رنگت ميكنيم مثل گوره خرشوي ...." مامورين شهرداري شيرني اش را گرفتند مرا رنگ كرده به عنوان گوره خربه باغ وحش تحويل دادند. حالا ازآنها بابت اين كارچقدربه حساب شيرني  گرفتند نميدانم . خلاصه اينگونه بود كه زندگي درباغ وحش كابل را شروع كردم ومن جزو اولين حيواناتي بودم كه وارد باغ وحش شدم . قبل ازمن يكي دوتا شيرودوسه تا خرس وچندتا شغال هم بودند كه گفتند از چين آمده اند وازجمله كمك هاي وعده شده دولت چين براي بازسازي افغانستان است . چند تا كفترويكي دوتا بزكوهي هم بودند كه نفهميدم ازكمك هاي كدام كشوربراي بازسازي افغانستان بود . هرروز كابلي ها سرمست ازجو دموكراسي به ديدن ما ميامدند ودراين حال آنچه كه دربيرون براي شان ممنوع بود باما انجام ميدادند، ازحرف هاي ركيك گرفته تا مزاح هاي زيرتنباني وحركات خلاف وخیلی ازبازی با ما لذت میبردند ، خصوصا درهمسايگي ما دوتا شادي بودند وجالب است بدانید که اين مردم كابل وقتي شادي را ميبنند هرچه اشتهاي پنهان وممنوع دارند با دیدن شادی زنده میشود . حركاتي ازخود نشان ميدادند كه كاملا براي شادي هاي بيچاره بد آموزي داشت وآنها را وادارمیکردند به كارهاي زشت مبادرت كنند ومردم كابل ازكارهايي كه آنها ميكردند وخودشان دسترسي نداشتند لذت مبيردند وميخنديدند. بلاخره ازاين رفتارواين بدبختي هاي داخل باغ وحش به تنگ آمده بودم . اينكه غذاي ما دزديده ميشد واينكه چقدرخوردوبرد ازسهم ما ميشد بماند ولی از زندگي يك نواخت با علوفه بخورنميركه نصف آنرا مامورين باغ وحش براي گوسفندان اش ميبردند ، خسته شدم ، تصميم گرفتم فرار كنم . اگرنديده ايد بايد بگويم كه باغ وحش كابل مثل خانه ملا نصرالدين است ، يك طرف كه تكت مييفروشند دروازه هايي دارد كه موش هم نميتواند ازآن عبوركند  وطرف ديگرآن اصلا ديوار ندارد ازهمان طرف زدم بيرون .  پيش دروازه تكسي را دست دادم ، بريك كرد وبالحن مخصوص جوانان كابل پرسيد : "كجا كاكه جوان ؟" گفتم : مرا به يك حمام همين نزديكيها برسان ،  گفتم : حالي كه شوق كدم چند روزي مثل آدمی زاد زندگي كنم . گفت : سوار شو . گفتم :‌ چند ؟ گفت : مهمان مه باشين تازه ازباغ وحش برآمدي ... سوارشو هيچ پيسه نده ..... پريدم بين موتر وچهاردست وپا به سيت پشت سر خودم را جا كردم .... تكسي ران ازآيينه نگاهم كرد وگفت : "ناق برآمدي بچيش ، اينجا به شكمت درميماني، بريت گفته باشم كه بازصبا نگي نگفتي .... :‌ تواگه خرنميبودي نميامدي بيرون ، آخر آب ات نبود نان ات نبود ؟ ...گفتم : خسته شده بودم ، ميخواهم مثل آدم زاد زندگي كنم . گفت : آدمی زاد كجا پيدا ميشه ؟ اگه ديدي سلام مرا هم برسان  ،  به يك حمام آشنا ميبرمت ،حمام عصري با شاور وگرم .... گفتم : خانه آباد ... پيش يك ساختمان كهنه كه تعداد لنگ آويزان بود بريك كرد وگفت : اينم حمام ، بعد روي شانه ام دست گذاشت محكم تيله كرد وگفت برو پايين ......... چهاردست وپا پايين افتادم . حركت كردم بروم كه صدا كرد كجا كاكه؟ سرته پايين انداختي مثل خر، كرايه ته بدي .... گفتم شما گفتين مهمان مه باشين ... خنده اي كرد وگفت : ساده خدا ، راستي كه ازباغ وحش برآمدي ،  120 روپه ميشه ... با قهروتشرادامه داد :  زود شو كه كارداريم ... گفتم : ولي اين يك قدم راه ؟ گفت : زياد گب نزن ، جاي مه كسي ديگه ميبود پانصد يك شش پُلي كم نميگيرفت ... خررا ديدي كسي تاحالا سوار تكسي كرده باشه؟ منم خر شدم سوارت كردم ...... پول را دادم .

حمامي چند باربالا وپايين مرا برانداز كرد . دردلم گشت كه چيزي ميخواهد بگويد. فهميده بود كه ازباغ وحش  فرار كرده ام يا ازكدام جنگل آمده ام . گفت : آمدي خودته آب بكشي ؟  گفتم بلي ، ميبيني كه سرووضعم به آدميزاد نميمانه .... گفت : بروآن آخر دهليز يك نمره خالي است ... داخل نمره كه شدم هرچه گشتم شيرآب گرم نيافتم ... صدا كردم : خليفه اينكه آب گرم نداره ؟ گفت : با اين هيزم قيمتي ، توهم شوق كدي با آب گرم حمام كني ؟ خوب ترکن خودته بيا بيرون ، كسي اي گباره بگويه كه قبلا آب گرم ديده باشه.." درآخر.باخودش زمزمه كرد : سروكله اش مثل خرميمانه باز ميخواهه با آب گرم .... ، دوباره بلند صداكرد : .نميخواي بيا بيرون برو جاي ديگه .... با خود گفتم راست ميگه تازه ازباغ وحش برآمدم ممكن جاي ديگه اصلا راهم ندن  .....

ازحمام كه برآمدم احساس تشنگي به من دست داد ،هوس كردم بعد ازمدتها بروم دريك رستوران چاي بخورم . حالا كه قرار است مثل آدم زندگي كنم بايد خوراكم هم خوراك آدم زاد باشه ديگه ... دريكي ازرستورانت هاي شهرداخل شده يك چاي سفارش  دادم . يك چاينك چاي برايم آوردند وقتي بين پياله ام ريختم ديدم به هرآبي شباهت دارد به جزچاي ، خصوصا که مرا یاد شاش خرانداخت ... ومیدیدم که هزارگونه موجودي ريزودرشت داخلش شناوراست . صدا كرده گفتم : خلیفه برادر! اين چاي اس يا آب سيل ؟ هوتلي نگاهم كرد وگفت : با اين هيكل انتظار داري ازآب معدني برايت چاي دم كنيم ؟ بخورديگه ازهمان جويي است كه سالها خوردي .... جواب دادم : "فكرميكردم اينجا شهراست  .... به حيوانات باغ وحش هم ازهمين آب ميدهند ...." قاه قاه خنديد و گفت : فكركردي بيرون ازباغ وحش مردم آب معدني ميل ميكنند ؟ خوب كره خر! همان جوي كه ازپيش باغ وحش جاري است خوازبين كابل ميگذره ، همه ي كابل ازهمان آب ميخورند... ازپيش هوتل ما هم همان درياي كابل تيرميشه ..." ديدم كه بله ازهمان آبي كه درباغ وحش ميخورديم مردم درهوتل ميخورند ....گفتم چه فايده ؟ فكرميكردم اينجا شهراست .... باخودم افسوس خورده گفتم : گمانم كه اززيرچكك به زيرناودان آمدي بچيش  .

ازیکی ازخیابان ها تیرمیشدم که دیدم مردم جمع اند وسرصدا است ، یکی میگه بزن یکی میگه بکش یکی میگه ببند ... نزدیک تررفته دیدم که چند نفرمسلح یک نفررا کش میکند که داخل موتربیاندازند و ببرند . گفتم : چه گب شده ؟ یکی ازمیان جمعیت جواب داد : هیچی بابا ، اینها میخواهند این آدم را اختطاف کنند اوخودش راخیرانداخته سوارموترنمیشه . دیگری درادامه گفت : ناق خیرانداخته آخرش میبرن .... گفتم : مگه چرا ببره چه کارکرده ؟ یکی جواب داد : خوب اختطاف میکنن دیگه کاری نکرده ، توخبرنداری بری چه اختطاف میکنن بی خبر؟ گفتم : خوب پولیس را خبرکنین ؟ یکی ازمیان خندید وگفت : خررا ببین ! یکی ازمیان جمعیت به نفری که قرار بود اختطاف شود گفت : خوب برو دیگه که کشته میشی ،چه خودته خیرانداختی ؟..... آخرش دیدم نفررا چهاردست وپا انداختند بین موتری سیاه که شیشه های آن دودی بود ورفتند وجمعیت با اشپلاق وخنده باهم میگفتند : آخرش برد ،حالا ببینم که شب بازاخبارچه میگه دربارش ...  

بعد ازچند ساعت گشت وگذار درخيابانهاي كابل گشنه شدم ، داخل يك هوتل براي صرف نان چاشت رفتم . سفارش دادم ، برايم يك كاسه قرمه آوردند. هرچه دندان بند كردم ازگوشت آن چيزي جدا نشد ودرضمن بوي آن خيلي مرا به ياد گوشتي انداخت كه درهمسايگي ما درباغ وحش براي شغا لها مياوردند . عصبي شده صدا كردم به هوتلي كه؛ خليفه؛ به نظرم كه اين گوشت را ازباغ وحش آورده باشين ؟... اول فكركرد من مامور كنترل هستم زود دويد طرفم يك پانصدي را گذاشت به مشتم وروي مرا ماچ كرد وگفت اينهم شيرني تان ايدفعه را ناديده بگيرين ... فهميدم كه مرا به جاي مامورين كنترل شهرداري يا صحت عامه اشتباهي گرفته اند ... گفتم : نه، نترسين ، من تازه  به شهرآمده ام ،.. با اين حرف شاگردان هوتل ريختند برسرم وبا مشت ولگد مرا ازهوتل بيرون انداختند ....ازپشت سرم شنيدم كه يكي شان ميگفت : نره خر! فكركرده اينجا باغ وحشه ....

ازآنجا كه برآمدم نيازبه تشناب پيدا كردم . با خود گفتم : مواظب باش كه اينجا شهراست ، به هرجا نميشه نشست ، باغ وحش خوب بود كه ميرفتي گوشه ي قفس مينشستي وبعد بابه ميامد جارو ميكرد ازاولش بهتر.به همين خاطرشرو ع كردم به جستجوي جايي به نام تشناب. همين طورازاين خيابان به آن خيابان ازاين كوچه به آن كوچه ، خبري ازتشناب نبود تااينكه گشته گشته به درياي كابل رسيدم ، ديدم اي واي خلايق دسته دسته كنارهم نشسته اند رفع ضرورت ميكنند ، همه هم كنارهم نشسته اند و درمحضرهمديگررفع ضرورت ميكنند . خوبي باغ وحش دراين بود كه درآنجا هركسي درگوشه قفس يا كنج غارخود دورازچشم ديگرحيوانات ،  مينشست وكسي كسي را نميديد ولي اينجا كنارهم مينشيند وضمن اينكه هميدگررا ميبينند رهگذران هم شاهد اين تخليه هستند وقتي ازكناراينها ميگذرند براي لحظه اي با دست دماغ هاي شان را ميگيرند .بعض ها اگه خوب گوش میدادن صداهايي گوناگون را هم ميشنوند وبويي را كه  درفضا ميپيچد استشمام ميكنند . خوبي ديگرباغ وحش اين بود كه درباغ وحش يك بابه ي داشتند كه روز به روز ميامد جايي را كه حيوانات خراب كاري كرده بودند جاروپارو ميكرد وپاك وپاكيزه بود ، ولي در شهر آن چنان بابه هايي ندارند كه تميزكنند مگراينكه يك سيلي خدايي درشهرراه بيفتد .  چه بساه موادي كه ازچند سال مانده بودند وروي هم انبارشده بود وزيرپاي آدم كرت كرت صدا ميكرد  ...

........

همين طوررفته رفته شام شد وهمه آدم هاازروي شهرجمع شده درخانه هاي خود رفتند ، ولي من درخيابان مانده بودم ودراين فكركه شب را كجا سركنم . كم كم تاريك شد ديدم به جاي آدم ها چارپاهايي سياه سياه  پيدا شدند وكم كم  سرگ ها پرشد . خوب كه دقت كردم ديدم همه سگ اند كه دارند گله گله درسرگ ها گردش ميكنند . ترس برم داشت ،  باخود گفتم اگر ديربجنبي اين سگ هاي شهري خام خام قورتت داده اند . درفكرفرارشدم ،  آنها هم  وقتي ازوجود من بوبردند شروع كردند به عوعو ، زياد ترازصدتا سگ به دنبالم ، من پيش آنها ازپشت ، چند تا پا قرض كردم بدو كه نميدوي ، تا به باغ وحش برسم نزديك بود ازنفس بيفتم . حالا دوباره خودم را رساندم به باغ وحش " .... حيوانات ديگركه گرد گوره خرحلقه زده بودند با شنيدن اين داستان اززبان گوره خركه تازه ازشهربرگشته بود ند به حال مردم كابل تاسف خوردند ، درحاليكه بعضي اشك درچشمانشان حلقه زده بودند بعضي ديگرميخنديدند ، يكي يكي متفرق شدند وگوره خرهم خسته  وكوفته دوباره رفت به قفس خود تا زندگي آرام اش را درباغ وحش ادامه دهد ... پايان .   

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:59 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و دوم تیر 1388

دسته گل های من

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 16:1 |  لینک ثابت   •