یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
تمکین
تمکین !!!
با جمعی ازدوستان با مذاهب مختلف درمسیری روان بودیم که دیدیم نره خری با آلت آخته ماده خری را دنبال میکند وبیچاره ماده خربا انداختن جفتک وقرتک ضمن فرار مذبوحانه تلاش میکرد تن به هوس نره خرنسپارد . دراین میان بادیدن این صحنه کسی روبه دیگران کرده گفت : ببینید ، پدرلعنت ماده خرتمکین نمیکند .
دیگری گفت : لابد قانون احوال شخصیه را نخوانده است .
سومی گفت : بیچاره ها تلویزون ندارندازکجا بفهمند قانون احوال شخصیه چیست ؟
یکی ازآن میان گفت : اینجا تلویزون تمدن را نمیگیره ُ تلویزون هم داشته باشه فایده نداره .
دیگری رو به من کرده گفت : تقصیرشما است که این قانون را درست تبلیغ نکردین .
ومن ازآنجا که آدم مذهبی نیستم دراین میان ماندم که چه گویم .....ازیک طرف احساس میکردم برای اولین دفعه است که رگ غیرت مذهبی ام برافروخته میشود ، ازطرفی مانده بودم که واقعا تمکین یعنی همین نیست ؟
دوشنبه یازدهم خرداد 1388
به مناسبت روز جهانی کودک .
کودکی درمرکزشهر هرات ساجق اش را برای فروش با لبخندی پیشکش مشتری می کند .
زرنج مرکز ولایت نیمروز . بهارسال ۱۳۸۸ . خانه بازی کودکان
کودکی وکاسبی بی رونق - زرنج مرکز ولایت نیمروز بهار ۱۳۸۸
یکشنبه دهم خرداد 1388
داستان ترجمه 3
نیم انگشتی
ترجمه : عبدالواحد رفیعی
درزمان های بسیارقدیم ودرسرزمین بسیاردور، پیرزنی تنها زندگی می کرد . یک روزکه روی چوکی گهواره ی خود نشسته بود وبا خودش فکرمیکرد، آهی کشید وگفت : چقدرخوشحال میبودم اگه خدا به من یک طفل میداد . درهمین فکرها بود که صدای تک تک دروازه حویلی را شنید ، وقتی دروازه را بازکرد بانوی جوانی را دید که پشت دروازه ایستاده است . زنِ جوان بعد ازسلام واحوال پرسی به پیرزن گفت :" ممکنه امشب را به من اجازه دهی خانه شما بمانم ؟اگه اجازه دهی شب را مهمان شما باشم درعوض، یکی ازآرزوهای شمارا برآورده خواهم کرد "
پیرزن کمی فکرکرد بعد به خانم اجازه داد داخل شود ، هم به این دلیل که دلش برای زن جوان سوخت ، هم اینکه میخواست یکی ازآرزوهایش را شاید برآورده کند ، واومیدانست چیزی راکه او آرزودارد داشتن یک طفل است ، ودردلش گفت :" شاید این زن بتواند آرزوی اورا برآورده کند" بعد ازاینکه پیرزن به مهمانش آب گرم داد تا اودست وصورتش را بشوید وباغذای خوب ازاوپذیرایی کرد ، دید که واقعا این زن چقدرزیبااست .
خانم مهمان تمام شب را راحت وباآسایش درخانه پیرزنِ مهربان خوابید ، وصبح زود ، وقتی ازخواب برخواست وبارو بقچه اش را جمع کرد که برود ، روبه پیرزن کرده گفت : "خوب من دارم میرم ، حالا شما میتوانید یک آرزوی بکنید تا من برآورده کنم . چه آرزویی داری ؟
بانوی جوان فکرمی کرد پیرزن هم مثل بیشترمردم آرزوی های معمولی داره ، مثل کسانی که میخواهند ثروتمند ترین مرد دنیا باشند، یا قدرتمند ترین مرد دنیا باشند، یا شاید بخواهد زیباترین یا باهوش ترین زن دنیا باشد و... اما پیرزن چیزی را آرزو کرد که خانم جوان اصلا باورش نمیشد وفکرش را هم نکرده بود . پیرزن گفت : "من دوست دارم یک طفل داشته باشم " آرزویی که تا این زمان هیچکس با اونگفته بود . بانوی جوان ازچیزی که پیرزن میخواست ، شگفت زده شده بود، با تعجب پرسید :" شما چه گفتین ؟" پیرزن چیزی را که گفته بود تکرار کرد: " آرزودارم یک طفل داشته باشم "
بانوی جوان یک دانه ی کوچک به دست پیرزن داد وگفت : این دانه را دریک جای خوب روی زمین بکار ، به دقت اورا آب بده ، خوب ازاومواظبت کن وبه اوبسیارمحبت کن . اگر همه ی آن چیزهایی را که میگویم انجام دهی ، به زودی صاحب یک طفل خواهی شد " بانوی جوان بعد ازاینکه تعلیمات لازم را به پیرزن یاد داد خدا حافظی کرد ورفت .
پیرزن همه چیزهایی را که آن زن به اوسفارش کرده ویاد داده بود ، انجام داد . درطول یک هفته ، ازجایی که دانه را کاشته بود یک بوته گل زرد رنگ و زیبا رویید . روز بعد این گل شکوفه داد . داخل گل یک دخترزیبا وکوچک که اندازه انگشت شصت پیرزن بود به وجود آمد ، به همین خاطرپیرزن نام اورا گذاشت " بند انگشتی " پیرزن برای دخترک یک لباس کوچک به اندازه ی او با نخ های طلایی ساخت . بند انگشتی همیشه داخل پوسته چارمغز میخوابید وبرای پیرزن شادی ونشاط میاورد .
اما ، یک روز موقعی که بند انگشتی برای خواب پایین رفت ، یک بقه ازمیان پنجره پرید وصدازد :" وای چه دخترقشنگی ، تو عروس قشنگی برای پسرم خواهی شد " وبند انگشتی را گذاشت روی یک تشکچه زنبق وروی آب شناکنان حرکت کرد برای یافتن پسرش . بند انگشتی شروع کرد به گریه وزاری . دراین هنگام تعداد کرم های کوچک آبی که درهمان گوشه کنارها زندگی می کردند ، صدای بند انگشتی را شنیدند وبه کمک اوشتافتند . به این خاطرشروع کردند به جویدن ریشه های برگ زنبق تا برای فرار بند انگشتی کمک کنند . تشکچه زنبقی که بند انگشتی روی آن بود ، یک روز تمام شناکردند . چند ساعت بعد بالاخره تشکچه ی زنبق درحالیکه بند انگشتی روی آن بود ازشنا بازماند. درطول تابستان او ازدانه ها میخورد وازشبنم روی برگ ها مینوشید . اما به زودی زمستان فرارسید وبندانگشتی به یک پناهگاه گرم نیازداشت تا ازسرمای زمستان درامان باشد . درهمان نزدیکی یک موش مهربان زندگی میکرد وبه نبدانگشتی اجازه داد که زمستان را درلانه او زندگی کند . اما ، آنها همینطورباهم زندگی میکردند وزمستان روبه تمامی بود که یک روزموش روبه بند انگشتی کرده گفت :" اگربخواهی زمستان آینده را هم بامن زندگی کنی باید با دوستم "مولی" عروسی کنی ، درغیرآن صورت باید ازلانه ی مرا ترک کنی ، چرا که من نمی توانم زمستان بعدی را به تو جای دهم "
بندانگشتی به ناچارقبول کرد وروزبعد راه افتاد که مولی را ببیند . همینطورکه دنبال مولی میگشت ، دریکی ازلانه ها با یک پرنده ی سربه سرشد که مریض وبیحال روی زمین افتاده بود، بند انگشتی فکرکرد او مرده است وباخودش گفت :" بیچاره مرغک ، من باید اورا دفن کنم " اما وقتی اورا دست زد دراین حال دید که مرغک هنوزنفس میکشد و فهمید که هنوز زنده است ، واوچند وقتی را ازمرغک مراقبت کرد تا زمانیکه مرغک خوب شد وتوانست پروازکند . مرغک پروازکرد . تابستان داشت تمام میشد وبند انگشتی درفکربود که اگربخواهد زمستان را با موش سپری کند باید با مولی عروسی کند به همین خاطر آن پاییز بند انگشتی نزدیک بود با مولی عروسی کند . اما دراین هنگام اویک جک جک آشنایی شنید ، صدای دوستش مرغک بود که یک فکرخوب به سرش رسیده بود . مرغک صدا کرد به بندانگشتی وگفت : " تو مجبورنیستی با مولی عروسی کنی دوست عزیز، اگرمایل باشی میتوانی همراه من به مناطق گرمسیربروی " بند انگشتی بی درنگ پرید روی پشت مرغک نشست وبه سوی مناطق گرمسیربه پروازدرآمدند . مردم منطقه گرمسیرکه خیلی مهربان بودند بند انگشتی را خیلی دوست داشتند . به همین خاطر نام جدید روی او گذاشتند ، نام جدید بند انگشتی شد " ایرین ". او بایک شاه زاده درهمان منطقه گرمسیرعروسی کرد وبا شادی وخوشی به خانه شاه زاده رفت وبرای همیشه زندگی نوی را شروع کرد . پایان .
شنبه نهم خرداد 1388
داستان ترجمه
کمی وکاستی اگر هست ضمن پوزش استدعا دارم مرا راهنمایی کنند .
ببریا بانو ؟
نوشته : فرانک آر استاکتون (frank R.Stockton1834-1902)
ترجمه : عبدالواحد رفیعی
خیلی وقت پیش ، درزمان های بسیارقدیم ، یک پادشاه بسیارقدرتمند زندگی میکرد . بسیاری ازفکرهای او مترقی وپیشرفته بود ، ولی بعضی ازعقاید او باعث درد سرورنج مردم میشدند .
یکی ازقوانین پادشاه روش عجیب وغیرمعمول محاکمه ومجازات مجرمین بود . دراین روش ازیک مکان عمومی به عنوان یک محکمه کارگرفته میشد . هنگامی که یک شخص به یک جرمی متهم میشد ، سرنوشت او درمیدان عمومی شهرتعیین میشد . مجرمین دراین مکان بسته به شانس واقبالی که داشتند ، یا مجازات میشدند یا بی گناه شمرده میشدند .
درروزهایی که قرار بود کسی محاکمه شود ، همه مردم دراین ساختمان عمومی درمیدان شهرجمع میشدند و پادشاه بالاترازهمه روی چوکی رسمی ومجللی مینشست . وقتی که اوعلامت میداد ، یک دروزاه اززیرپایش بازمیشد . شخص متهم ازآن دروازه به داخل محوطه قدم میگذاشت . درست روبه روی شاه دوتا دروازه وجود داشت ، که دقیقا شبیه هم ودر کنارهم ساخته شده بود. شخص متهم که قرار بود محاکمه شود ، باید مستقیم به طرف این دوتا دروازه میرفت ویکی ازآن دروازه ها را به صورت اتفاقی بازمیکرد . او میتوانست هردروازه ی را که دلش میخواست انتخاب کرده بازکند . درحالیکه درپشت یکی ازاین دروازه ها ببری درنده ایستاده بود ودرپشت دروازه دیگربانویی زیبا منتظربود . ولی شخص متهم وهیچ کسی نمیدانست درپشت کدام دروازه ببراست ودرپشت کدام دروازه یک زن.
اگرمرد متهم دروازه ی را بازمیکرد که ببرگرسنه ی، که درنده ترین حیوان روی زمین است ازآن بیرون میامد ، دریک چشم به هم زدن ببر روی متهم میپرید واورا به قطعه های کوچک وریز،تکه تکه میکرد ، وشخص متهم به عنوان مجازات برای جرمی که مرتکب شده بود به این صورت محکوم میشد .
دراین حال زنگ ها به صورت حزن انگیزومغموم به صدا میامد سوگوران ووابستگان محکوم زارزار گریه سرمیدادند . ومردم با سرهای خمیده ، چهره های اندوهگین وبا قلب های غمگین ، به آهستگی راه خانه های شان را به پیش میگرفتند . آنها با افسوس واندوه فقط میتوانستند بگویند :" بیچاره ، چقدرزیبا وجوان بود" ویا: " چقدرپیرمرد محترمی بود ، اونباید به این صورت میمرد .
اما ، اگرشخص متهم دروازه دیگری را بازمیکرد که ازدرون آن زنی بیرون میامد که مخصوصا برای شخص متهم درنظرگرفته شده بود مرد بی گناه شناخته میشد وبه پاس وافتخاربی گناهی اش باید فورا با این زن عروسی میکرد . به فرض اگرشخص قبلا زن وخانواده میداشت ویا شخص متهم ممکن کسی دیگری را برای عروسی درنظرداشته باشد هیچ کدام مسئله ی مهمی نبود ، این عروسی باید صورت میگرفت . شاه هیچ مسئله ی را برای زیرپاگذاشتن این قانون مجازات وپاداش نمی پذیرفت .
دراین صورت دروازه دیگری اززیرپای پادشاه بازمیشد ویک روحانی ، یک آوازخوان ، یک رقاص ویک سازنده به مرد متهم که حالا بیگناه برآمده بود وزن باد آورده اش ملحق میشد ند . مراسم عروسی ازهمان لحظه بی درنگ برگزارمیشد . سپس زنگ ها با صدای شاد به صدا درمیامدند، ومردم شادی کنان فریاد میزدند .وداماد عروس جدید را درحالیکه اطفال درمسیرراه آنها گل میپاشیدند ، به سوی خانه اش راهنمایی میکرد.
این یک روش خاص شاه برای اجرای عدالت بود . بی طرفی این روش به صورت کامل مراعات میشد . شخص متهم نمیتوانست بداند که پشت کدام دروازه زنی منتظراست وپشت کدام دروازه ببردرنده وگرسنه ی ایستاده است . او به صورت شانسی یکی ازآن دروازه هارا بازمیکرد . بدون اینکه بداند درطول یک دقیقه بعد سرنوشت او مرگ است یا عروسی با یک خانم زیبا ؟
بعضی وقت ها حیوان درنده ازیک دروازه بیرون میامد ، بعضی روزا ازدروازه دیگری بیرون میامد .
این روش یک روش پرطرفداربود . موقعی که مردم دریک روز محاکمه مهم جمع میشدند ، هرگزنمیدانستند که آیا آنها امروزصحنه خونین یک قتل را خواهند دید یا شاهد یک روزخوش عروسی خواهند بود ؟ بنا براین مردم همیشه به این روزعلاقه مند بودند تا ببینند چه میشود . وافکارعامه مردم هیچ گونه مسئولیتی برای خودشان درقبال ظالمانه بودن این نوع مجازات احساس نمی کردند . آیا شخص متهم همه مسئولیت را به دوش نداشت ؟ آیا همه چیز دراختیارشخص متهم نبود؟
ازقضا پادشاه دختری داشت بسیارزیبا که ازخیلی جهات شبیه پدرش بود . پادشاه دخترش را به اندازه همه دنیا دوست میداشت . دخترشاه به صورت مخفیانه عاشق مرد جوانی شده بود که زیبا ترین وشجاع ترین مرد روی زمین بود . اما این مرد ازطبقه مردم عادی ورعیت بود نه ازیک فامیل مهم وبا اعتبار .
بلاخره مثل همه رازها که همیشه پنهان نمیماند ، یک روزی شاه ازروابط عاشقانه دخترش با این مرد با خبرشد وازاین خبرچنان قهرش آمد که مرد بیچاره را فورا به زندان انداخت . یکی از روزها برای محاکمه مرد درمیدان عمومی تعیین شد . این محاکمه برخلاف دیگرمحاکمه ها یک روی داد خاص ومهم بود . قبلا هیچ مرد رعیتی جرئت نکرده بود عاشق دختریک شاه گردد .
شاه میدانست که این مردتنبیه خواهد شد ، ولو اینکه او دروازه ی خوشبختی را بازکند . وشاه ازتماشای جدی بودن این قضاوت لذت خواهد برد. مهم نبود که مرد جوان درعاشقی اش با دخترشاه اشتباه کرده بود یا نه .
روزمحاکمه ازراه رسید ، مردم ازدورونزدیک درمیدان محاکمه جمع شده بودند . جمعیت حتی دربیرون محوطه اصلی ازدحام کرده بودند . شاه به همراه مشاورین اش درجایگاه مخصوص شان درست روبه روی دو دروازه ی سرنوشت سازنشسته بودند . همه آماده بودند. با ا شاره ی شاه ، دروازه ی درزیرپای شاه بازشد ومردجوانی که عاشق دخترشاه بود درمیدان محاکمه ظاهرشد . جوانی بلند قد ، زیبا وخوش اندام . حضوراو با شادی و ابرازاحساسات حاضرین مواجه شد . نیمی ازجمعیت هرگزنمیدانستند چنین جوان برازنده ای درمیان آنها زندگی میکند . جای تعجب نبود که دخترشاه عاشق او شده باشد . چه یک سرنوشت وحشتناکی برای او رقم میخورد .
مرد جوان همینکه به میدان پا گذاشت ، برای اینکه به شاه تعظیم کند برگشت . اما او به هیچ صورت به حکمران بزرگ فکرنمیکرد . چشمان مرد جوان به جای شاه ، روی شاه دخت دوخته شده بود که درکنارپدرش نشسته بود .
ازروزی که تصمیم گرفته شد تا عاشق جوان را درمیدان بزرگ محاکمه کنند ، شاه دخت به هیچ چیزی فکرنکرده بود مگربه این حادثه .
شاه دخت ازقدرت ، تاثیرونفوذ بیشتری ازهرکسی برخورداربود که درچنین قضیه ی شریک بود . او کاری کرده بود که قبلا کسی انجام نداده بود . او توانسته بود خودش را ازراز پشت دروازه ها باخبرسازد . شاه دخت میدانست که پشت کدام دروازه ببردرنده ایستاده است وپشت کدام دروازه بانوی سرنوشت سازمنتظراست . ثروت وقدرت اراده ونفوذ زنانه ی او ، رازپشت دروازه را برای شاه دخت آشکارکرده بود .
او همچنین میدانست زنی که پشت دروازه ایستاده است ، کی است .او زنی بسیارزیبا ودوست داشتنی درقلمرو پادشاهی پدرش بود . شاه دخت درگذشته چندین بار این خانم را درحال گفتگو با مرد جوان دیده بود، ویا زمانیکه با اشتیاق به او نگاه میکرد . درواقع این زنی بود رقیب سرسخت عشقی برای شاه دخت .
شاه دخت اززنی که ساکت پشت دروازه بود نفرت داشت ، او با تمام وجود ازخونی که دررگ های او جریان داشت ونشان ازنیاکان او میداد نفرت داشت .
مردجوان لحظه ی برگشت وبه شاه دخت نگاه کرد . چشمان او با چشمان دخترتلاقی کرد، درحالیکه اوبیشترازهرکسی رنگ پریده تروسفید دردریایی ازهیجان غرق بود . مرد جوان میدانست که شاه دخت میداند پشت کدام دروازه ببرایستاده است وپشت کدام دروازه بانویی درانتظاراو است . او انتظارداشت که شاه دخت به او نشان دهد .
تنها امید مرد جوان این بود که شاه دخت موفق شود این راز را به دست آورد . موقعی که او به شاه دخت نگاه کرده ، فهمید که او موفق شده است سرازرازپشت دروازه ها درآورد ، درحالیکه او میدانست که شاه دخت موفق خواهد شد .
سپس نگاه سریع وهیجان زده ی مرد این سوال را پرسید :" کدام ؟" این نگاه به همان اندازه ی برای شاه دخت روشن بود که مرد ازمکانی که ایستاده بود با فریاد این سوال را مطرح کند . فرصتی برای ازدست دادن نبود .
شاه دخت دستش را بلند کرد ، وبایک تکان سریع وکوتاه به طرف راست اشاره کرد . طوریکه هیچ کسی جزدلداده اش آن را ندید . همه چشم ها مگرچشمان او روی مرد محکوم دوخته شده بود که درمیدان منتظربود . او برگشت وبا گام های محکم وسریع به طرف فضای خالی میدان راه افتاد . همه قلب ها ازتپش افتاده بودند ، نفس ها درسینه ها حبس شده بود ، همه چشم ها روی مرد نشانه رفته بود . او به سوی دروازه ی سمت راست که شاه دخت اشاره کرده بود رفت وآنرا بازکرد .......
نقطه هیجان داستان اینجا است : به نظرشما ازپشت دروازه کدام یک برآمد ؛ ببردرنده یا یک زن ؟
ما هرچه بیشتردرباره این سوال فکرکردیم جواب آن سخت ترشد وکمتربه جواب رسیدیم . این مربوط میشود به مطالعه روی قلب انسان ها . فکرکردن روی آن وتصمیم درمورد جواب آن بستگی به شخص شما دارد. اما مانند اینکه بستگی داشت به قلب خونین شاه دوخت ، روح سفید وسوزان او زیرفشار اندوه عشق وحسادت . او مرد را ازدست داده بود ، اما چه کسی باید آنرا تصاحب میشد ؟
چقدرزیاد ، بارها وبارها ، درساعات بیداری ودررویا های خویش ، شاه دخت ازاین فکربه وحشت افتاده بود ودراین حال صورتش را با دستانش میپوشاند . او به دلداده اش فکرمیکرد درحالیکه دروازه ی را بازمیکرد که درپشت آن ببری با دندان های تیزمنتظربود .
اما بارها بارها درذهنش جوان دلباخته اش را دیده بود که دروازه دیگری را بازمی کند ؟ چه مقداراو دندان ساییده بود وموهایش را کنده بود ، موقعی که صورت خوشحال عاشقش را دیده بود که دروازه ی مربوط به زن را بازکرده بود . چگونه روح او درمیان درد میسوخت موقعی که دیده بود مرد عاشق او، با نگاه پیروزمندانه اش به طرف زن میدود . موقعی که تصورمی کرد هردونفرعروسی می کند . وزمانیکه آنها را میدید که دست دردست هم دورمیشوند ازمسیرپوشیده ازگل . درحالیکه با جمعیت خوشحال وهلهله ی شاد جمعیت خوشحال بدرقه میشوند ، دراین حال تنها او بود که با گریه ازدست داده بود .
آیا برای مردجوان بهترنخواهد بود که به سرعت بمیرد ؟ وبرود دردنیای دیگربرای شاه دخت انتظاربکشد؟ وهنوزآن ببروآن فریاد وآن خون درذهن اش بود ....
تصمیم او به زودی آشکار شد ، اما این تصمیم بعد از روزها و شب ها فکرکردن به دست گرفته شده بود ، او فهمیده بود که ازاوسوال خواهد شد ، واو تصمیم گرفته بود که چه جوابی خواهد داد . به همین دلیل او دست اش را به طرف راست تکان داده بود .
سوال برای تصمیم او به این سادگی نیست که جواب داده شود . واین وظیفه ی ما نیست که خود را جای کسی بگذاریم که قادر است به این سوال جواب گوید .بنا براین من جواب این سوال را برای شما میگذارم . کدام یک ازدروازه ی که بازشده بیرون میاید ؛ بانوی زیبا یا ببری درنده ؟






