تبليغاتX
مسافر

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388

بنای یاد بود دموکراسی

مجموعه طنز " بنای یاد بود دموکراسی " ازچاب برآمد .

نام کتاب : بنای یاد بود دموکراسی .

نویسنده : عبدالواحد رفیعی

ویراستار : محمد حسین محمدی

طرح جلد : محسن حسینی

صفحه آرا : حسین سینا

ناشر: خانه ادبیات افغانستان  

متن کوتاهی که درپشت جلد آمده است :

" حسب لزوم دید مرکز وطبق فیصله شورای مرکزی "بنیاد دموکراسی ،حقوق بشروجامعه مدنی "درجلسه مورخ...(تاریخ محفوظ) چنین تصمیم گرفته شد که برای ترویج هرچه بیشتر دموکراسی درمیان عامه مردم ،آشنایی مردم با حقوق بشروگسترش ورواج فرهنگ جامعه مدنی ونهادینه کردن این فرهنگ درمیان مردم عوام ،فیصله به عمل آمد که درهمه شهرهای مهم کشور یک بنای یاد بود تحت نام " آبده تاریخی دموکراسی وحقوق بشر وجامعه مدنی " بنیاد نهاده شود ، موضوع جهت عملی نمودن این فیصله به شما ابلاغ شد تا هرچه زود تراقدام نموده کاراعمار بنای مذکوررا دربهترین نقطه شهر ازهرحیث شروع نمایید ...."

 

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:4 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388

آموزش س ی ک س

چند روزی میشود که هرروز صبح ایملی ازیک خانمی به نام Nazanin برای من میرسد که درآن گفته میشود  : آموزش sex با ارگاسم بالا ....

بنده اولا درتعجبم که فرستنده ی ایمل ازکجا فهمیده من به این آموزش نیازمندم .

درثانی فکرمیکنم ایشان به اشتباه فکرمیکنند من ازجمله کسانی هستم که درتدوین قانون احوال شخصیه اهل تشیع دست داشته ام .

بنا براین ازهمه خواننده گان این وبلاگ تقاضا مندم اگرادرس ایملی ازتدوین کننده گان قانون احوال شخصیه دارند برای این خانم بفرستند تا مفاد این قانون بهترواحسن ترعملی گردد .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:33 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388

نامه ی گلایه آمیز

 

توضیح :

امروزه روزنامه های چاپی کشوربرای پرکردن صفحات داخلی وبیرونی خود به صورت بی رویه وبی محابا ازانترنت استفاده میکنند . ازمدتی است که درچندین نشریه هفتگی وحتی یکی دوتا کتاب که درکابل منتشرشده است عکس هایی منتشرشده است که ازبرداشت های من میباشند  ولی در هیچ کدام ذکری ازعکاس نیامده است . امروزنیزدریکی ازروزنامه های امروز کابل درصفحه اول وآخر آن عکس دیدم که ازبرداشت های من درولسوالی زنده جان قریه شکیبان بود ودوسال قبل گرفته بودم ولی ذکری نه ازمنبع شده است نه ازعکاس . بنده این دفعه را چون ادرس ایمل داشت نامه ی به شرح زیربرای این روزنامه نوشتم وارسال کردم تا کمی بعضی مسایل به یاد دست اندرکاران رسانه های وطن بیاید . ....:

بسمه تعالی !

 

به دست اندرکاران محترم روزنامه وزین وگرانسنگ " ماندگار" !

ضمن عرض احترام :

درشماره هفتم روزیکشنبه مورخ 23 حمل 1388 ،درصفحه هشتم وستون انگلیسی این روزنامه ازعکسی استفاده شده است که ازکارهای اینجانب میباشد . بنده به عنوان صاحب این عکس ، دراینکه ازعکس استفاده گردیده است کدام اعتراضی ندارم ، ولی دراینکه ازمنبع برداشت عکس وعکاس آن ذکری به عمل نیامده است احترامانه ازشما گله مندم . فکرمیکنم این عمل خلاف قوانین ورسوم رسانه ی میباشد . مطابق اصول رسانه ها , وظیفه ی هررسانه است که دراستفاده ازمطلب ، عکس ، کاریکاتورویاهراثرِدیگری ، به ذکرماخذ وصاحب اثرمبادرت ورزد ، درغیرآن صورت خدای نکرده ممکن تقلب ، بهربرداری ناروا ویا حتی سرقت فرهنگی محسوب گردد .

بدینوسیله احترامانه خواهشمندم جهت اعاده حق مسلم صاحب عکس ودرعین حال ترویج این قاعده ی رسانه ی یعنی ذکرمنبع وصاحب اثر، نام عکاس این عکس یادآوری گردد یا مطابق اصول روزنامه نگاری ، این نامه ی گلایه آمیزبه نشربرسد .

با احترام

عبدالواحد رفیعی – هرات

23 حمل 1388 .

وحدود ده دقیقه بعد ازایمل منُ جواب روزنامه ماندگار به شرح زیر رسید :

سلام و عرض ارادت رفيعي صاحب
ممنون از تذكر به جاي تان و حتما در شماره فردا اين مسأله را تذكر خواهيم داد. اما مشكلي كه وجود دارد اين مي باشد كه ما گاهي عكس هايي را از بعضي سايت ها مي گيريم كه با توجه به بي سر و ساماني بازار رسانه اي در افغانستان مطمن نيستم اين عكس ها از خودشان باشد به همين دليل عكس ها را منبع نمي زنيم. به هر صورت اميدوارم اين اتفاق باعث گردد از اين به بعد هم كاري هاي شما را هم در كنار خود داشته باشيم به خصوص در زمينه عكس هايي كه احتمالا داشته باشيد و براي ما ارسال كنيد.
با درود فراوان روح الامين اميني

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 15:0 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388

قابل توجه ملت همیشه مجاهد وآزاد اندیش ودموکرات افغانستان

ازشما ملت عزیز عاجزانه تقاضامندم که دریک گردهمایی با شکوه درچوک عمومی شهر ازاین حقیر استدعا کنید تا خودم را برای ریاست جمهوری کاندید نمایم  .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:3 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم فروردین 1388

چند عکس ازجوانان معتاد درولایت نیمروز .

درزرنج مرکز ولایت نیمروز ازهرشهری میتوان گروهی جوان سرگردان را دید که درشهرلالوان اند . ازبدخشان گرفته تا ننگرهار وغوروبادغیس و..... اکثراین جوانان برای امرار معاش وتامین زندگی راهی ایران هستند ُ ولی دراین میان عده ی جوانان بدبخت ترهم است که اعتیاد دارند ودرانتظار هیچ روزهارا با بدبختی طی میکنند . قبرستان شهر محل تجمع اینان برای کشیدن مواد مخدر است . دراین قبرستان صدها جوان به صورت بی پروا به دود ودم گرفتارند نه آینده ی برای خود دارند ونه گذشته ی .... برشی ازاین نوع زندگی را درعکس های زیرمیتوان دید . فلم هم ازاین افراد گرفتم که گفتنی های خود اینان بود ولی به علت مشکل تخنیکی خودم که بلد نیستم نتوانستم دروبلاگم بگذارم .

 

یک جمع دوستانه ومهمانی دسته جمعی دریک قبرستان درزرنج مرکز ولایت نیمروز!

گفت ۱۵ ساله است . گفتم این چیه که میکشی ؟ گفت : کریستال . کریستال چیه ؟

سردرگور .

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 15:10 |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم فروردین 1388

چند عکس ازهرات

ولسوالی کرخ بازارک خوجه چهارشنبه

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 14:36 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388

اول آپریل

 

خبرعاجل

به دنبال باران ها ی شدید چند شب اخیر درهرات سیل همه جارا فرا گرفته است . دراثرشدت باران وجاری شدن سیل شش عدد ازباقیمانده ی منارهای هرات که سابقه چند صد ساله داشت همه گی فروریخت و یکی ازآثار گرانبهای تاریخی محو ونابود شد .

یکی ازمنارها که ریاست اطلاعات وفرهنگ کمرش را با سیم بسته بودند تا ازریختن جلوگیری شود همراه سیمهای شان ازکمر معلق مانده است که صحنه دیدنی را درهرات خلق کرده است .

رئیس اطلاعات وفرهنگ ضمن بازدید ازمناره های فروریخته گفت : آخیش راحت شدیم .

وی درادامه قول داد درظرف چند روز آینده کاربازسازی منارها ازسرگرفته شود وبهترومحکم ترازمنارهای سابق ساخته شود .

وی ضمن ابراز تاثرشدید ازاین حادثه ادامه داد : ما تلاش زیاد کردیم که جلو باران ها را بگیریم حتی نرده سنگ چیدیم ولی طبیعت ازخرش پایین نشد آخرش کارخودش را کرد . وی گفت این توطئه ی است ازخارج که میخواهد ثروت ها ی مملکت مارا به یغما ببرند . وی هم چنین نشریه پالون را متهم که احتمالا درتشدید باران ها و درنتیجه تخریب این منارها دست دارند .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:59 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388

چند عکس ازقلعه نو

خروترافیک دربازار قلعه نو

پارکینک خرها دربازار قلعه نو

داخل این پتو پسری بود حدود ۱۵ ساله که توسط پدرش به شفاخانه شهرانتقال میافت ازش خواهش کردم لحظه ای سرش را ازپتو بیرون کند تا من عکس بگیرم گفت نمتوانم خیلی سردمه ُ من هم مزاحم حالش نشدم .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:30 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم فروردین 1388

سالروز چهارسالگی مسافر

در درروز پنچشنبه دهم حمل سال ۱۳۸۵ بود که وبلاگ مسافر با این جمله کوتاه به جمع وبلاگ نویستان پیوست " من نیز به جمع شما آمدم " ازآن روز تاحالا هم من تغییرکرده ام وهم این وبلاگ .

ولی یک چیزرا میتوانم بگویم اینکه وبلاگ یک چیزی مقطعی وموقتی است درست مثل خواننده گان اش که مثل رهگذران یک خیابان شلوغ به یک سلامی میگذرند . بعضی شاید برای اولین وآخرین باربه یک وبلاگ سرمیزنه وبعضی شاید دوسه باربعد کم کم هم ازیاد صاحب وبلاگ میره وهم وبلاگ وصاحبش ازیاد آن خواننده فراموش میشود . با همه ی این وجود در پایان سه سالگی وآغاز چهارسالگی این وبلاگ تا کنون به تعداد ۳۳۹۸۹نفرازاین وبلاگ بازدید نموده اند به شرطی که کنتورانترنت مثل کنتوربرق وآب شهرما نباشد که این تعداد بازدید کننده به نظرم خوبه به بودنش میرزه . پس حالا هستم . اگرکسانی هستند که میخواهند نباشم نظربدهند اینکه کرسی ریاست نیست که کناررفتنش سخت باشد . باشم یانه ؟

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 13:21 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ششم فروردین 1388

کنسرت موسیقی هندی درهرات

شاید اگر کل دوره زندگی ام را برگردم به گذشته بخاطرندارم که درکنسرت زنده ی موسیقی شرکت کرده باشم به جز یک مورد که دراصفهان رفتیم به کنسرت اقای شجریان شرکت کردیم ولی داخل نرفتیم چون بلیط ها گرانترازموجودی جیب ما بود لذا اگه اینو به حساب شرکت دریک کنسرت موسیقی بیاوریم دیشب برای دومین باردریک کنسرت موسیقی شرکت کردم آنهم به این خاطرکه مفت بود وهرچیزی به مفت میرزد .

کنسرت ازطرف سرکنسول هندوستان درهرات وبا همکاری ریاست اطلاعات وفرهنگ برگزارشده بود .

 تنها محفلی دیدم که شروع آن با تلاوت آیاتی ازقرآن نبود .

اول معاون ریئس اطلاعات وفرهنگ آمد به نمایندگی ازریاست اطلاعات وفرهنگ سخنرانی کرد وموسیقی را غذای روح خواند ویک شعرازحافظ را اینگونه خواند : "هرگز نمیرد آن دلی که دلش زنده شد به عشق "

شخصی که کنارم نشسته بود رو به من گفت این چه میگه شعربه همین صورته ؟ گفتم وقتی معاون ریاست اطلاعات وفرهنگ میگه حتما به همین صورت است لابد حافظ اشتباه کرده بوده ...

ومعاون صاحب دوباره این مصرع را برای کسانی که شک کرده بودند به همینگونه تکرار کرد و..... بعد رفت کنار و به دنبال او رئیس اطلاعات وفرهنگ آمد پشت مایک واو هم به نمایندگی ازاطلاعات وفرهنگ سخنرانی کرد وگفت که ما میخواهیم با این کنسرت با کشوردوست وبرادرهندوستان ُ تبادل فرهنگی کنیم ....وایشان هم اعلان کردند که موسیقی غذای روح است به این خاطرما برای شما غذای شب نداریم ....

ازآنجا که خیلی ازمردم ما مثل من کنسرت ندیده اند نمیدانستند چکارکنند ازجمله اینکه  درچک چک وکف زدنها گیج میزدند ودراکثرموارد سور  وریتم مراعات نمیشد ُ  چندتا که سرشوق میشدند کف میزدند بقیه برمیگشتند با چشمان عصبی آنهارا نگاه میکردند وازکرده شان پیشیمان . چند بارکه این حالت تکرار شد دیگه کسی کف نزد ..... ومن بیشترنگرانی ازاین داشتم که کسی دراین میان نگویه:

 " نعره تکبیرررررررر"

همه نمایندگی های خارجی شرکت کرده بودند وروی صندلی ها نام نوشته شده بود ازجمله درچیدن سه عدد صندلی کاملا مسایل سیاسی مراعات شده بود به اینگونه که روی یک صندلی نام کنسول پاکستان نوشته شده بود ُ کنارش ایران وبعد ازآن نام کنسول  هندوستان . ایران دروسط بین هند وپاکستان حایل شده بود . به اینصورت میشه گفت که  این صندلیها  کاملاسیاسی چیده شده بود .

برای اولین دفعه بود که صندلی های سالن کنفرانس دفترما ن را پرشده میدیدم .

ولی کنسرت خوبی بود به رفتنش میرزید .....

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 10:52 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم فروردین 1388

با سپاس ازاستاد اکرعثمان

نوشته ی زیر توضیحی است ازاستاد گرامی اکرم عثمان که درمورد مجموعه داستان آشار نوشته شده است . با تشکرازاستاد گرامی که وقت گذاشته نظرش را درمورد این کتاب نوشته است .

داکتر اکرم عثمان



                                    آشار يک مجموعهء زيبای داستانی
                                            از عبدالواحد رفيعی

چند روز پيش « آشار» مجموعهء داستانهايی زيبای عبدالواحد رفيعی به ادارهء فردا رسيد که سخت شاد کننده و بشارت برانگيز بود. از زندگينامهء کوتاه او که درج صفحهء نخست « اشار» شده بود بر می آيد که آقای رفيعی از نظر سن و سال دوران شباب را ميگذراند اما از محتويات يکايک آن داستانها بر می آيد که اين هموطن باريک انديش و صاحب قلم ، راه صد ساله را يک شبه پيموده و در رديف بهترين های داستاننويسی ما قرار گرفته است.
در اوضاع و احوال موجود که انواع بحرانهای اجتماعی و روحی، گريبان مردم ما را گرفته است و هر يک به سنگ راه و خار چشم يکديگر مبدل گشته ايم ، پرداختن به کار عاطفی و معنوی امری بی اندازه دشوار است.
چه بسيارند آدمهايی که نه تنها شگفتن يک گل را در باغستان ادبيات ما ديده ندارند بلکه چون صاعقهء آسمانی و صرصر خزانی به جان گلها می افتند و قبل از شگوفا شدن پرپر شان می کنند.
عرض صميمانهء من به برادر ناديده ام جناب آقای رفيعی اين است که سختکوشی و مداومت را از ياد نبرد و بدون ترس از سنگ اندازی معاندان و حاسدان به جايگاهی که سزاوار قلم و قدمش می باشد خود را برساند و بر چکاد هنر داستان نويسی فراز آيد.
من از مطالعهء تمام داستانهای «آشار» لذت فراوان بردم و باور کردم که در جامعه ما استعدادهای بزرگی در حال درخشش می باشد و بدون تعارف آقای رفيعی يک از چهره های شاز می باشد.
سالها پيش در کتابی خواندم که « برنارد شاو» يکی از بزرگان هنر نمايشنامه نويسی هزار روز چرکنويس های نوشته هايش را در باطله دانی انداخت تا اينکه به مراد دل رسيد و بهترين درامه های روزگارش را نوشت.
از ديد من داستاننويسی نيز اعم از دراز، ميانه و کوتاه، گونهء نماز گزاردن است. اگر نويسنده ای با شفافيت و خلوص نيت کامل به اين مهم نپردازد به جايی نميرسد و در نيمه راه از نفس می افتد. اميدوارم جوانهای ما اين گلهای سرسبد باغ زندگی ما هر گاه که دست به قلم ميبرند بايد توجه کنند که به کاری سخت و خطير و مهم دست ميازند و حق اين وجيبهء شريف ادا نمی شود مگر اينکه خود طاهر و طيب باشند و با طهارت و صفای باطن و پاکيزه گی ديده و دل به نماز بايستند ورسالت اجرای يک وظيفهء جليل و جميل را ازياد نبرند.
ديگر اينکه از برادر صاحبدل جناب رفيعی التجا دارم که از اين پس آثار ارجمند شانرا از طريق پست به آدرس فردا يا صاحب اين قلم بفرستد تا آسانتر، مطالعهء مطالبش امکان پذير گردد.
شايان ذکر است که در اين مجموعه داستانهای آتی را ميخوانيم:
ـ بازگشت سليمان
ـ آشار
ـ مادر آل
ـ راز آسياب ما
ـ نذر شاه مردان
ـ غزنی ولا
ـ معلم صاحب
ـ يکدانه مرواريد
ـ پنج تا ده روپيه
ـ تيشه
ـ برف باد
ـ نيلو
برای قلم و قدم اين برادر دانشور دعا ميکنم و کاميابی های افزونترش را آروز ميبرم.

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 13:52 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سوم فروردین 1388

دو دو تا چهارتا

براي همسايه ما هميشه دو دوتا چهارتا است !

عبدالواحد رفيعي

3/07/1387 - هرات 

خوب است كه آدم درزندگي اش هميشه حساب كتاب دقيق داشته باشد ، درست مثل علم رياضي هميشه خدا دو دوتا چهارتا باشد ، اين را من ازهمسايه دست چپي ام ياد گرفته ام . اين همسايه عزيزما آدمي است كه با حساب كتاب دقيق زندگي ميكند ، اصلا دوستي من با اوهم روي همين حساب كتاب دقيق اوشروع شد وهنوز ادامه داشته است  . شروع اين دوستي هم ازروي يك حركت حساب شده ودقيق بود كه البته من بدون حساب كتاب  شروع كردم ولي ادامه اش را اوبا حساب كتابي كه پيش خود دارد پي گرفت . شروع اين دوستي ازيك سلام شروع شد . چند روزي ميشد كه ما دراين محل آمده بوديم ، روزهاي اول وقتي با اين همسايه ي خود دركوچه باهم روبه روميشديم ، بي هيچ حرفي درست مثل دو قلوه سنگ ازكنار هم گذرميكرديم ،نه حرفي نه كلامي .  بالاخره رفته رفته دردلم گشت كه ادب وروابط اجتماعي اقتضا ميكند وقتي ازكناركسي عبورميكنيم به هم ديگرسلام كنيم ، خصوصا كه با آن كس همسايه باشيم وهردم هردم روبه روميشويم . چنين بود كه اولين سلام را من انداختم . آن روز اوهم عليكي كردو تيرشد . فرداي آن روز فهميدم كه چه كاربه جايي كرده بوده ام . همسايه ي من وقتي ازدورمرا ديد مثلي که تازه مرا دیده باشد ، تكاني خورد و براي يك لحظه احساس كردم خيزبرداشت تا به من برسد ، تند تند به طرفم گام برداشت ،  قبل ازاينكه من فرصت كرده سلام كنم ، پيش دستي كرد وازدومتري همان گونه كه سلام داده بودم به من سلام داد . من هم با دستي برسينه عليكي كرده عبوركردم . عين همان سلام ديروز من ، سلام انداخت وبي هيچ حرف ديگري ازمن عبوركرد ....

دوروز بعد كه همديگررا ديديم بازمن پيش دستي كرده ضمن سلام ، دستي برسينه گرفته مكثي كرده گفتم : حال شما چطوره ؟ واوهم مكثي كرده جواب داد: سلامت باشيد وباهمين دوجمله ازهم گذشتيم ... دوروزبعد بازوقتي به كوچه سربه سرشديم ، بازديدم مثل ذوق زده ها به سوي من سرازيرشد ، مثلي اينكه چيزي يادش آمده باشد يا مثل آدماي قرضداركه بخواهد قرض كسي را بدهد. قبل ازاينكه من فرصت كنم ، درست عين جمله اي را كه من ديروز اداكرده بودم براي من تحويل داد . دستي به سينه گذاشت وضمن سلام گفت : حال شما ؟ جواب دادم سلامت باشيد ...ازهم گذشتيم .  

چند روز بعد كه دركوچه سرخورديم ، من ضمن سلام اورا به چاي دعوت كرده گفتم : بيايك پياله چاي باهم  ميخوريم وگبي باهم ميزنيم ، ازقضا درخانه همراه چاي كمي نخود وجلغوزه هم داشتيم وبدتراينكه داخل قنداني فقط چهارتا چاكلت مانده بود كه يكي را اوخورد ويكي را من خوردم . همسایه عزیزما درضمن نوشيدن چاي شروع كردبه صحبت  كه : ما مردم درروابط اجتماعي خود خيلي ضعيف هستيم ، همين همسايه بغلي ما كه دست راست شما ميشه نميدانم ميشناسي يانه ؟ حدود دوسال ميشه همين جا است ، ولي هنوز نام همديگه را بلد نيستيم . راستي پرسيدنه كه عيب نيست ، نام شما چه است ؟  نام خودم را گفتم واوهم نام خودش را گفت وادامه داد : من هميشه معتقدم درروابط وقتي ازاين دست بدي ازاون دست بايد بگيري ، روابط يك طرفه نميشه ، مثلا اگه همان روز، فكركنم دوشنبه هفته قبل بود، شما به من سلام نميكردين ، من كجا ميامدم حالا باشما چاي بخورم ؟ ازقديم گفته اند يك دست صدا ندارد ،راستي كه دردوستي اين يك اصل است ، شما سلام كرديد كه من هم به شماسلام كردم ..." همسايه ي ما ضمن نوشیدن چاي ، موعظه ونطق شيرين اش را هم كرد بلند شد ازهم گرم خدا حافظي كرديم ورفت . روزبعدش بود يا روزبعد ترش درست يادم نيست كه همسايه ما سرراهم را دركوچه گرفت كه بيا چاي بخوريم ويك گبي بزنيم . گفتم كاردارم ، باشه براي بعد . هرچه اصرار كرد غذرخواستم ، ولي ازفرداي آنروز هرروز سرراهم پيدا ميشد واصرار ميكرد كه برويم خانه اش چاي بخوريم تا دوروز بعد وقتي دركوچه سرخورديم ضمن سلام واحوال پرسي درهمان حدي كه بين ما بود ، اما ایشان ايندفعه محكم گرفت كه حتما بايد بريم خانه چاي بخوريم . من هم مجبورشدم برخلاف ميل وبا وجود كارزياد رفتم خانه اش براي نوشیدن چاي . ازقضا داخل قنداني او هم فقط چهارتا چاكلت بود كه يكي را اوگرفت خورد ويكي را من ودوتا داخل قنداني ماند وعجيب تراينكه درست مثل خانه ي من مقداري نخودوكشمش هم بود . وقتي برآمدم احساس كردم بارسنگيني را ازدوش اوبرداشته ام ، همانطوركه من چاي آورده بودم همراه چاي چهارعدد چاكلت بود ومقداري پسته بود وچند عدد جلغوزه .... ..

دوستي ما به همين منوال دركوچه وگذرميگذشت وهنوزفراترازيك چاي نرفته بود كه عيد رمضان ازراه رسيد . سه روز عيد را به خانه بودم همه آمدند ورفتند تا اينكه روز سوم عيد آن هم بعد ازظهردرآخرين لحظات يادم آمد كه خانه همسايه مان نرفته ام ، دربعد ازظهرآخرين روز عيد رفتم عيد ديدني . به گرمي ازمن استقبال كرد وخوشحال شد .  اين گذشت وگذشت وگذشت تا اينكه عيد بعدي رسيد ، كه عيد قربان بود ، درست درروز سوم ،  آن هم بعد ازظهرروزسوم ودرآخرين ساعات همسايه ما مرا غافلگيركرد . درست درهمان ساعت كه من رفته بودم همسايه ما آمد عيد ديدني .

اين گذشت وگذشت تا اينكه عيد سال بعد رسيد ، اين دفعه من تصميم گرفتم روز اول عيد همسايه هارا ببينم ، به اينصورت صبح زود اولين جايي كه رفتم ، خانه همسايه مان بود ، ازقضا يك نفرازاولادهايم هم به زور خودش را همراه من كرد وباهم رفتيم ، اين درست ساعت اوليه پيش ازچاشت بود  . اين گذشت وعيد بعدي رسيد درست درهمان ساعت اوليه پيش ازچاشت روزاول كه تازه ازنمازعيد به خانه رسيده بودم ، همسايه ما با يك نفرازاولادهايش  آمدند عيد ديدني .

به اين صورت نتيچه گرفتم كه اولا آدم بايد همه كارش روي حساب كتاب ودقيق باشد ، ودرثاني همسايه ما دقيق ترين وباحساب وكتاب ترين آدم درزندگي است . براي او همه چيز مثل حساب دو دوتا چهار تا است . 

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:7 |  لینک ثابت   •