تبليغاتX
مسافر

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387

عکس ها

امروزه کارکودکان آن هم کارهای کثیف ازقبیل جمع آوری اشغال وشاگردی مستری خانه ها وریستوران های ودربهترین مورد کار کاذبی که بسیاررایج شده است فروش کارت کریدت تلفن معضلی شده است که نسلی را تهدید به سقوط میکند ولی هیچ کسی وهیچ ارگانی خودش را مسئول سروسامان دادن به این وضعیت نمیدانند . نمونه های ازاین مشغولیت های سیاه را میبینیم .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:55 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387

این هم نقدی ازدوست عزیزم حیدربیگی برداستان های مجموعه داستان آشار

حسين حيدربيگي   

 
Image
نقد مجموعه داستان "آشار" آشار  عبدالواحد رفيعيويراستار: محمد حسين محمدي طرح جلد: سيد محسن حسيني ناشر: خانه ادبيات افغانستان چاپ اول- 1387 كابل شمارگان: 1000 نسخه  آشار، اولين مجموعه داستان كوتاه عبدالواحد رفيعي است كه با دوازده داستان و صد و سه صفحه به دست خواننده‌گان رسيده است و در ابتدايش ياد داشت كوتاهي از محمد حسين محمدي به چشم مي خورد كه از اولين روزهاي داستان نويسي رفيعي سخني با خواننده‌گان به ميان آورده است.  آشنايي من هم با رفيعي به همان سالهاي اول داستان نويسي‌اش بر مي‌گردد. رفيعي به اصفهان بود و داستان مي‌نوشت. داستان مي‌نوشت و به دفتر در دري در مشهد پست مي‌كرد براي آقاي مظفري تا بخواند و نقدش كند. و چند داستانش كه محمدي هم از آنها نام برده است، به جلسه نقد داستان دفتر در دري در غياب مؤلف نقد شد. از همان سالها رفيعي به عنوان داستان نويس در بين جمع داستان نويس‌هاي كشور خرقه انداخته است. سال و سالهاي بعدش بود كه رفيعي به مشهد آمد و مجموعه داستان‌اش را تايپ و صفحه آرايي كرده به افغانستان برد؛‌ داستان‌هاي كه مجموعه آشار را شكل داده است. و من به اين حيرت وامانده‌ام كه رفيعي در سالهاي بلواي گذشته چطور داستان‌هايش را گم و يا به زير خاك نفس‌گير مدفون نگرده است. و شايد، يكي دو داستاني هم، در مجموعه هست كه در افغانستان نوشته شده است. و با آن‌هم در اين سالها، رفيعي كم نويس به نظر مي‌آيد. و باز البته كه فعلا رفيعي در عرصه طنازي خاك به هوا داده است و ما هم از اين جهت خوشحاليم كه حرف هنري اش را مي‌زند؛ اگر خداي نخواسته در كشور پر از احساس و سرشار از مدارا و تحمل، زبان سرخ سر سبز ندهد بر باد. الهي كه چنين مباد! از اين حواشيي مهم‌تر از متن كه بگذرم، عبدالواحد رفيعي با انتشار "آشار" نشان داده است كه با پشت كار و دردمند، همچنان در عرصه داستان نويسي كشور حضور دارد و حرف‌هايي براي گفتن.  داستان‌هاي مجموعۀ "‌آشار" داستان‌هاي رئاليستي اند كه همه‌ شان با روايت خطي پيش مي‌روند؛ از زماني آغاز مي‌شوند و زمان را به ترتيب پشت سر مي‌گذراند و به پايان مي‌رسند. نويسنده نخواسته است در اين داستان‌ها از خم و چم و تكنيك هاي داستاني استفاده يي ببرد و به دنبال موقعيت يابي روايت داستاني باشد. سوژه‌هاي داستاني؛ در اين داستان‌ها به شكل اوليه‌ي خود باقي مانده است؛ سوژه‌هايي كه از واقعيت بيروني شكار شده و بدون تحليل و انسجام ذهني، باز آفريني شده است. و حال آن‌كه داستان آن‌ چيزي نيست كه در بيرون اتفاق مي‌افتد و نويسنده با تجربۀ بيروني، آن حوادث و رخداد را باز آفريني مي‌كند؛ بل‌كه داستان تلفيقي از همه تجربه‌هاي بيروني، ذهني و ديدگاهي نويسنده از جهان پيرامون‌ و گفتمان‌هاي جامعه‌ي پيرامون‌اش است.  از همين روست كه خوانندۀ وقتي اين مجموعه را مي‌خواند و حيفش مي‌آيد كه بسياري از اين داستان‌ها و سوژه‌هاي داستاني، مي‌شد بهتر از اين‌ها به دست خواننده‌گان برسند و با يك بازبيني و باز نويسي تبديل به داستان‌هاي بهتر شوند. البته اين نوع روايت ريشه در فرهنگ بومي ما دارد؛ روايتي كه افسانه هاي بومي در اين قالب نقل مي‌شود و خود ناقل هم حضور بلامنازع در پيش برد روايت دارد، كه امروزه از آن به عنوان دخالت راوي در داستان ياد مي‌شود و مذموم تلقي مي‌گردد. در تعدادي از داستان‌هاي مجموعه "آشار" لحن دخالت گرايانه‌ي راوي و اين‌كه مثل نقال‌هاي افسانه، مخاطب جمعي دارد،‌ و تكه‌هاي كه به مخاطب جمعي موكول مي‌كند، حكايت‌گر تكوين ذهنيت نويسنده از نوع روايت و نقل افسانه‌ يي است و اين‌هم برخاسته از فضاي زيستي و جامعه افسانه پرداز است. مثلا در داستان "بازگشت سليمان"،‌ راوي مي‌گويد: "سليمان گورش كجا بود كه كفن داشته باشد."(ص11) و يا در پاراگراف آخر همين داستان؛ "اگر سليمان را ديديد، بگوييد دختر استا غلام هنوز شيريني كرده منتظر است." اين گونه ارجاعات از خاصيت ناقلي است كه در نقل افسانه‌ها به كار برده مي‌شود و نقال با اين طرفند شنوندگان را هم، به نوعي شريك ما جرا مي‌نمايد.  در نگاه كلي به مجموعه "آشار" خواننده با سه گونه از داستان رو‌به‌رو مي‌شود:   داستان‌هايي كه با پس زمينه‌هاي فراتر از داستان، و واقعيت موجود داستاني، ذهن خواننده را به چالش مي‌كشد. و اين نوع از داستان‌ها، هم از لحاظ فرم منسجم پرداخت شده است و هم بيش‌تر از آن‌چه را كه در داستان گفته مي‌شود به خواننده القا مي‌كند. داستان‌هاي "برف‌باد"، "آشار"، "غزني‌ والا" و "معلم صاحب" از اين قبيل داستان‌ها هستند.  داستان "برف‌باد" با فضا سازي جزئي و مناسب با حال و هواي كليت داستان روايت مي‌شود و پله پله خواننده را تا بحران اصلي داستان پيش مي‌برد. در اين روند، نويسنده دچار شعارزدگي هم نشده است. توصيف شب زمستاني در اول داستان، زوزه گرگ‌ها در تاريكي و پيوند اين فضاي وحشت آلود و نا موافق با كاراكترها؛ و بعد، فضاي كلي داستان "برف‌باد"؛ كه شخصيت اصلي در آخر اسير نظامي هاي محلي شده در يك تصفيه حساب كور، قرباني مي‌شود،‌ وحدت و يگانگيي نماديني به‌ وجود آورده‌است و در آخر گرگ‌هاي طبيعيي كه در اول داستان توصيف مي‌شود،‌ تسري پيدا مي‌كند به كل فضاي داستاني و گرگ‌هاي انساني. در ادامه داستان، نگاه جانب دارانه يي هم، از نويسنده به چشم نمي‌آيد؛ و داستان در غياب نويسنده شكل پيدا مي‌كند؛ با آن‌كه نويسنده، داستان را به دايي اش تقديم كرده كه چنين سرنوشت تلخي را داشته. داستان‌هاي "آشار"، "غزني والا" و "معلم صاحب" هم،‌ از داستان‌هاي اند كه هم فرم روايتي،‌ طرح، و هول ولايي محكم بر خوردار اند و هم بيان‌گر نوعي ديد درد‌‌‌مندانه نويسنده از اوضاع و احوال اجتماعي اش هستند.  در "آشار"، راوي آن قدر پرداخت محكم و جزئي ارايه مي‌دهد و كه يگانگي بين خواننده و شخصيت اصلي داستان "دخترك" ايجاد مي‌شود و حتا خواننده با گرسنگي دخترك، احساس گرسنگي مي‌كند و از بي تفاوتي پير زن صاحب آشار و ديگ پر از شوربا، احساساتي مي‌شود. در داستان‌هاي "معلم صاحب" و "غزني والا"ا، همين خصوصيت روايتي به چشم مي‌خورد و فراروي مفهومي بيش‌تر از آنچه كه در داستان ها روايت مي‌شود. داستان "غزني والا" با آن‌كه شخصيت كودك و فضاي بازي كودكانه را توصيف مي‌كند؛‌ با آوردن ديالوگ: "تاشوين تاشوين، كه بي گاري‌يه، د نظرم بي گاري‌يه تا شوين كه بي‌ گاري آمد."،كودك به مادرش مي‌گويد: "يك لاظه هوشت طرف موتر باشه، بورم قومندان چي مي گه." خواننده را به فضاي اجتماعي و قومندان بازي سال‌هاي سياه كشورمان پرتاب مي‌كند و به داستان فضاي جدي‌تر از آن‌چه هست، مي‌بخشد. و معلمي كه با گاوش به كلاس مي‌رود و آن هم،‌ نه به خاطر احساس مسؤليت،‌ بل‌كه به خاطر حاضري خودش، و اين دقيقا حكايت اوضاع آموزشي امروز افغانستان است. بخش ديگر از داستان‌هاي مجموعه‌ي آشار، داستان‌هاي اند كه از وسعت و گستره‌ي زماني بر خوردار اند؛ زمان داستان‌ها بيش از آن‌كه نياز باشد و بتواند نقش اساسي در بستر روايتي داستان داشته باشد، به كار رفته است. و به همين دليل است كه بسياري از داستان‌ها پيش از آن‌كه موقعيت روايت و دليل روايت فرا برسد؛ آغاز شده است. از داستان‌هاي كه اين خصوصيت را دارند، مي‌توان از "بازگشت سليمان"، "مادر‌‌آل"،‌ "راز آسياب ما" نام برد. در اين سه داستان؛ روايت از اصل بزنگاه شروع نمي‌شود. در داستان بازگشت سليمان،‌ بزنگاه و بهترين نقطه شروع روايت، هنگام باز گشت سليمان است و بقيه داستان را مي شد با به كار بردن روايت از گذشته و فلاشبك، در روايت آورد كه هم فرم بهتري به داستان مي‌بخشيد و هم زمان در داستان كوتاه مي‌گرديد. همين طور است توصيفات قبل از هنگام زايمان در "مادرآل". اين گونه توصيف كردن و مقدمه چيني براي ورود به اصل قضيه داستاني و وارد كردن شخصيت به گود داستاني،‌ مربوط به نوعي روايت رمان است نه داستان كوتاه. در داستان كوتاه زمينه سازي براي تكوين شخصيت‌هاي داستان و بسط روايت لازم نيست و حتا در داستان‌هاي مدرن لازم نيست كه روايت از اول واقعه و حادثه داستاني شروع شود،‌ بل‌كه از ميانه و اصل بزنگاه شروع مي‌شود.  داستان "راز آسياب ما" هم از خصوصيت توصيفات خارج از گود روايتي بر خوردار است. توصيف گوسفند و اين‌كه گوسفند چي خصوصيت دارد و براي چي پرورانده مي‌شود؛‌ سوژه داستاني نيست تا با آن جزئيات اتفاق افتاده در داستان، روايت شود آن هم به خاطر اين‌كه در آخر داستان، گوسفند نقش جزئيي در پايان و گره گشايي روايت بازي مي‌كند.  در داستان "راز آسياب ما" و "مادرآل" (كه به نظرم آل درست است چون در فرهنگ بومي "آيه سرخكان" داريم و لي "آيه آل" نداريم، بل‌كه به باور مردم خود "آل" است كه دل و جگر زن‌ها را هنگام زايمان مي‌خورد.) خود اين‌گونه باور در فرهنگ بومي و نوعي ديد مردم به اين قضيه و نوعي شاخ و برگ ‌هاي اين باور و چگونگي برخورد و رفتار در مقابل اين باور،‌سوژه اصلي داستان مي‌ باشد،‌ نه حواشيي كه در اول و آخر داستان زيادي پرداخت شده است.   از اين خرده بيني ها كه بگذريم، رفيعي در مجموعه داستان "آشار"، نويسنده يي است كه به تمام جوانب اجتماعي نظر داسته است. هم از مسايل نظامي‌گري و پيامدهاي منفي و تصفيه حساب هاي كور غافل نمانده است، و هم به فكر فرهنگ بومي بوده به شكلي كه به نظرم بهترين استفاده كاربردي زبان را داشته؛ چون نه زبان را با استفاده واژگان و لهجه غليظ مركزي به غرابت كشانده است و نه زبان و گويش بومي را فراموش كرده است،‌ و هم مسايل عاطفي و عشقي را از ياد نبرده است. و اين جامعيت ديد و درد هاي نهفته در داستان‌هاي مجموعه ي آشار، نويد از نويسنده خوب مي‌دهد.           
     
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 13:18 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387

عکس هایی ازمهاجرین کمب شیدایی درشرق هرات که محل اسکان مهاجرین وبیجاشده گان داخلی هستند که درطی سالهای جنگ وخشکسالی  ازشهرهای میمنه وبادغیس وغور وفراه به این دیارآمده اند  .

پیرانه سر ی و یادی ازکودکی

کودکی وشادی هایش

زنی ۹۹ ساله درکمب شیدایی

این هم تورجان وشیرین گل که باهم تبادله شده اند وعروسی کرده اند .

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 12:7 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387

توضیح :

آدم ها تشنه ی تعریف شد ن یا به عبارتی واضح تر تشنه ی تمجید شدن هستند وذاتا چنان به دنیا می آیند که دوست دارند همیشه مورد تمجید وتعریف قرار گیرند ومن نیزازآنجا که ازجمله ی آدمیان به حساب آمده ام ُ ازاین امرچندان بدم نمی آید که کسی ازمن تعریف کند خصوصا اگراین تعریفات به صورت کتبی باشد وبالاخص اگرازطرف یک آدم نام آشنا درعرصه ی فرهنگ وهنرباشد که آدم ازدیدن آن پردرمیاورد . به همین خاطر نسخه ی ازیک نوشته را که به تعریف وتشویق این حقیرمبادرت کرده اند ضمن تشکر وسپاس فراوان  نشرمیکنم . حالا اینکه این تعریفات تا چی حد واقعی یا خیالی باشد وتا چه حد روی شخصیت من تاثیرگذاشته وباعث  پرورش آن میشود بماند ُ . و زحمت این کاررا دوست عزیز واستاد گرامی ام علی پیام کشیده اند واین حقیررا به باد تمجید گرفته اند به شرح زیر :

انفجار مجموعه داستان آشار در شهر انتحار کابل

ü      علی پیام

 تاریخ نوشته: 20/11/1387 برابر با 7 فبروری 2009

آشار، نخستین مجموعه داستان مستقل داستان نویس ارجمند عبدالواحد رفیعی است. این مجموعه شامل 12 داستان به نامهای بازگشت سلیمان، آشار، مادر آل، راز آسیاب ما، نذر شاه مردان، غزنی والا، معلم صاحب، یک دانه مروارید، پنج تا ده روپیه، تیشه، برف باد و نیلوفر می باشد. این کتاب در 102 صفحه در قطع رقعی از سوی خانه ادبیات افغانستان به نشر رسیده است. در مشخصات این کتاب آمده است: آشار، عبدالواحد رفیعی، ویراستار: محمد حسین محمدی، طرح جلد: سید محسن حسینی، صفحه ارا: حسین سینا، ناشر: خانه ادبیات افغانستان، چاپ اول: پائیز 1387، کابل، شمارگان: 1000 نسخه.

و اما، عبدالواحد رفیعی از جزو آن دسته ادمهای است که نویسنده است و یا نویسندگی در خونش هست. بارها به خودش هم گفته ام و این بار هم می گویم که عبدالواحد رفیعی عزیز داستان نویسی در ذاتش هست. اگر باشند کسانی در مجموعه داستانی نویسی هم سن و سال رفیعی و یا نسل بزرگتر که به زور داستان می نویسند اما رفیعی ذاتا نویسنده است. از همان روزهای اول که داستانهای رفیعی را یا خوانده ام و یا از زبان خودش شنیده ام طعم شروعهای داستانش همیشه در ته کامم هست. و بعدش فضا و بعدش ملاحت داستانهای وی. همیشه همین این تکه یادم هست: "غور، غور غور، دیت، دیت، دیت...

غزنی واله، هله غزنی واله، سوار شین بدوین که موتر رفت." (داستان غزنی والا)

و اینکه یک روزی همین پارسال بود که عبدالواحد را در کابل دیدم، از هرات آمده بود، ولی خیلی اوقاتش تلخ بود. گفت که ویندوز کامیپوترش ناگهان خراب شده است و داستانهایش در باد فنا رفته است. به خاطرم آمد که شبی در شهر هرات در خانه اش آخرین داستانهایش را گوش کردم و لذت بردم و اکنون هم که این یادداشت را می نویسم، مزه داستانهایش در ته ذهنم هست. و باز هم همین امسال بود که یادداشتش را در یکی از سایتها خواندم که از وضعیت بد نشر و طبع در کشور گلایه داشت. و ذهنم می گشت که نشود وضعیت بد نشر و طبع مانع نشر مجموعه داستانی وی گردد، تا اینکه همین روزها (یک هفته قبل) آشار توسط قاصد نیک نفس به دستم رسید.

کتاب طبع و صحافت زیبا دارد. و اضافه کنم که من سخت طرفدار نشر و طبع در داخل کشور هستم. با دیدن کتاب آشار بوی چاپخانه کابل مشامم را معطر ساخت. این را هم علاوه کنم که رفیعی این روزها و این سالها علاوه بر نوشتن داستان، طنز نیز کار می کند، سفرنامه و گزارشهای خوب از مناطق غور و سیستان می نویسد و عکسهای خوب در وبلاگش نشر می کند. فقط مطلبی که به نظرم می رسد، استهلاک وقت و انرژی و فرصت وی است که ریخت و پاش نگردد. اگرچند تمامی تجربیات طنز و عکس و گزارش و سفرنامه داستانهایش را بال و پر خواهد داد و غنا خواهد بخشید. زیرا داستان تجربه زندگی است. هرکس تجربه اش کمتر، بال و پر داستانش کمتر. اما حق آن است که اگر فضای موجود کشورم طوری می بود که داستان نویس با نوک قلمش امرار معاش می کرد، حیات نویسندگی داستان نویسان کمی تضمین می شد. رفیعی حق دارد که فقط به داستان فکر نکد. من طعم زندگی در کشور و غریب بودن هنر داستان نویسی را بسیار چشیده ام، می دانم که ...

دعاگوی رفیعی عزیز هستم و آرزوی سلامتی اش را دارم. خصوصا دعا می کنم که در ماموریتهای حقوق بشری اش در ساحات نیمروز و فرا و غور و غورات جانش بی بلا باشد. باشد تا به زودیها منتظر کتاب بعدی این دوست نازنینم باشم.

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم بهمن 1387

من رفتم باذغیس

برای چند روز خدا حافظ

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 14:31 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم بهمن 1387

سمینارآزادی بیان

سمینارآزادی بیان دردفترحقوق بشرهرات  

این دوروز اخیردردفترحقوق بشرهرات سمیناری دایربود  تحت عنوان " آزادی بیان " وبا استفاد ازاین فرصت هرکسی هرچیزی که داشت بیان داشتند . اینکه چه دست آوردی برای مردم ما وبرای حقوق بشرخواهد داشت من کاره ای نیستم که به آن بپردازم ، ولی دست آوردی که برای شخص من داشت بسی خوشحال کننده وشادی آفرین بود . دست آورد اول  من این بود که بعد ازسالها زندگی درهرات ودرهمسایگی نویسنده توانا ومشهورکشور آقای استاد نظری آریانا ، بلاخره اورا ازنزدیک دیدم . وسبب این آشنایی هم استاد ناصررهیاب شدند که ازاین بابت بسیارسپساسگذارم . سالها بود که با نوشته های استاد نظری آریانا  آشنا بودم ومیدانستم که ازداستان نویسان به نام کشورند و اصلا تصورنمیکردم درهرات باشد ، فکرمیکردم مثل خیلی ازفرهنگیان بزرگ وقلم بدستان معروف رخت سفربسته دردیار مهاجرت بسربرند وبا دیدن او درهرات کمی تعجب کردم . با آقای آریانا نشستیم وگب زدیم و یک ساعتی به قول معروف درد دل کردیم . آقای نظری آریانا ازمدت یک سال میشود که خانه نشین است واین فرصت را خیلی مبارک دانسته  برای تنظیم کارهای نیمه کاره  خود. علت خانه نشنینی ایشان هم  حادثه ی تروری بوده است که وی با هشت زخم دربدن ازآن زنده برآمده است وازآن ببعد کاررا رها کرده درخانه به تحقیق ونوشتن مشغول است .

آقای گل احمد نظری آریانا

دست آورد دوم من آشنایی با فرهیخته گرامی است که خود یک کتاب خانه سیار است ولی درانزوای کامل مشغول به کاربزازی است . ایشان هم آقای معلم صاحب خودجو بود که ازآشنایی با ایشان بسیارخوشحالم . ایشان درخانه اش حدود سه هزار جلد کتاب دارد وبا همین کتاب ها شب را به صبح میکند . واگرازکتابی درزمینه عرفان وادب نام ببرید محال است که ایشان نخوانده باشد ونداشته باشد .  

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 13:16 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم بهمن 1387

قلوه ترش

قلور ترش

انسان ها دراصل خلقت به عنوان انسان هیچ تفاوتی ندارند ، دارای دوپا ودوگوش وسایرخصوصیات ظاهری یکسان میباشد که شاخصه موجودی به نام انسان یا آدم یا بشراست . اما همین انسان هرکدام ازدرون یا بیرون ازنظرفردی دارای ویژه گی هایی پنهان وآشکاری است که ویژه ومخصوص تک تک انسان ها است وبرمبنای این ویژگی ها مثلا احمد ازمحمود  تفاوت پیدامیکنند . ودریک دایره ی یک تعدادی ازاین ویژه گی ها برای یک تعداد ازآدم ها مشترک است که  معمولا روابط رابین آنها شکل میدهند . واجتماع برمبنای همین ویژه گی های مشترک باهم تعامل ایجاد میکنند . وازطرفی همین ویژه گی های خاص فرهنگ یا عنعنه وسنن آن جامعه را میسازد وازطرفی جامعه برمبنای همین سنن وفرهنگ هویت پیدا کرده شکل میگیرد وشناخته میشود .

اما دراین میان معدود ویژگی هایی است که برای یک جامعه تبدیل به شاخصه ی آن جامعه میشود وبه صورت برازنده گویای هویت واصالت مردم آن جامعه است . مثلا گفته میشود این رسمِ مردمِ فلان منطقه است ، فلان خصیصه رسم اهالی فلان ولایت است و....

این مقدمه را گفتم که بگویم مردم عزیز ولایت هرات باستان ، صرف نظرازلحجه خاص خود که ازویژه گی های بارز ومنحصربه فرد ودرعین حال متاسفانه درحال انقراض وتحریف است ، دارای یک تعداد شاخصه های دیگری هم است که کمترتوجه میشود .

هراتیان عزیز اگربخواهند برای یک تازه واردی دراین شهر، زوروسابقه اسلامی وهنری  خودرا نشان دهند اول میبرند دم مسجد جامع هرات تا نشان دهند که مردم متدین هرات چگونه به ارزش های اسلامی ارج میگذاشته اند وتا چه حد مسلمان بوده اند . اگربخواهند سابقه هنری خودرا نشان دهند میبرند پا ی یکی از منارهای درحال ریزش  وازبیخ تا سرمناررا به رخ تازه میکشند ،  تا نشان دهند که مردم هرات تا چه مایه هنرمند وهنرآفرین بوده اند وتا چه علاقه مندی به منارداشته وچه گونه ازاین منارها استفاده میکرده است و...واگربخواهند سابقه فرهنگی خودرا درادب وعرفان نشان دهند میبرند سرقبرخواجه عبدالله انصاری ومولانا جامی و...... اما درکنار این ویژه گی های بارز وانکارناپذیرو ناب  ، مردم هرات یک سری ویژه گی هایی دارند که دردرون خانه ها پنهان است وچون نشان دادن آن برای اهالی عزیزهرات  خرج دارد کمترمسافروگردش گری ازوجود آن باخبرمیشوند وگاه بی خبرازدیارهرات میروند . ولی من به علت سماجت ودیرسفری دراین شهرگران بها یکی ازاین ویژه گی ها وشاخصه پنهان مردم هرات را کشف ولمس ومزمزه کردم وازلذت آن هنوز کیفم کوک است وآن چیزی به نام قلور ترش است .

خصوصا وقتی زمستان فرامیرسد خورد و کلان هرات به دهن اش قلورترش است وسرکوی وکوچه همدیگررا به قلوه ترشصلا میزنند. بعد ازسالها زندگی درهرات بلاخره یکی ازدوستان هراتی را گرفتم که : لالاجان ،  این قلوه ترش چه است که این همه ازآن میگویید شما درهرشبانه سه بارآن را به گوش ما یادآوری میکنید وآب ازلب ودهانتان سرازیر میشود ؟ ؟ سنگ است ؟ چوب است ؟ خوردنی است ؟ پوشیدنی است ؟... دوست فرهیخته ام با دلسوزی پرسید تو هنوز قلورترش نخوردی ؟ گفتم نه . گفت آماده باش که یک جمعه شما را به قلور ترش مهمان میکنم . این انتظار دیری نپایید همین جمعه گذشته مهمان دوست وهمکارعزیزم آقای جویا درواقع مهمان قلوه ترش بودم . وازشما چه پنهان بی نهایت به مذاق وذائقه ام خوش آمد وبه قول معروف  باب طبع من افتاد . با آنکه میزبان دور اندیش ما  درکنارآن گوشت وپلو هم کرده بودند که مبادا من به ذائقه ام خوش نیاید وگرسنه بمانم ولی قابلی را خودشان خوردند ومن به قلوه ترش وگوشت لند سیرگشتم . اما قلورترش چه است ؟ این سوالی است که باید درقسمت نظرگاه شما جواب بگویید . هراتیان گرامی نقل ندهند تا ببینیم مردم دیگرساحات وطن چه نظری دارند .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 10:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم بهمن 1387

اوباما ومشابه اون

 

 این هم یک عکس ازاوباما وزن و فرزندش زمانی که بیکاربودند ودرشهرواشنگتن دنبال کارمیگشتند

این عکس را به این خاطر گذاشتم که این روزها روزهای اوبامااست . ولی جالب اینکه یک نفربه علت شباهت چهره به اوباما این روزها شانس به رویش رو کرده وبه شهرت ونعمت رسیده است . ا و کسی نیست جز «الهام آناس» شباهت را ببیند ؟ به نظرشما چرا اینطوری شده ؟

این هم همان مردی که شبیه به اوباما است وکت وشلوارشبیه به اوباما هم پوشیده .....

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:42 |  لینک ثابت   •