تبليغاتX
مسافر

پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387

پیروزی بزرگ

روح الله نيكپا پيروزي ات مبارك باد !

عکس ازبی بی سی

وقتي اازاستقلال كشورياد ميشود هيچ احساسي به من دست نميدهد ، وقتي ازپيروزي ملت افغانستان حرف زده ميشود هيچ احساسي به من دست نميدهد ، وقتي ازشكست فلان ابرقدرت درفلان تاريخ به دست بهمان قهرمان با شوروشعف ياد ميشود  هيچ احساسي به من دست نميدهد ،چراكه ازهمه يك نوع بوي تشريفات ودروغ به مشام ميرسد .  ولي وقتي روح الله نيكپا را ميبينم كه تنها براي اولين باردرتاريخ افغانستان صاحب وبرنده مدال ازالمپيك جهاني ميشود ، ناخودآگاه اشكم سرازيرميشود . قهرماني واقعي يعني اين ، قهرمان اصلي ملت افغانستان روح الله نيكپا است كه ازگمنامي به بِه نامي ميرسد وبا مبارزه باهمه سدهاي دست وپاگير، خودش را به اوج ميرساند . قهرمان واقعي ملت افغانستان روح الله نيكپا است ، آيا دركشوري كه تمام روابط آن براساس تعصب وكم بيني است آيا ازرشادت روح الله به طورشايسته اي ارج وبها داده خواهد شد ؟  

دیگرورزش کارشرکت کننده روبینا  مقیم یار است که درگروخود دردومیدانی نفرآخر شد چند عکس ازاورا هم ببینید .

  روبینا مقیم یار درحال تمرین .

درحال تمرین

درحین مسابقه .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:0 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

سناریوی نشر

 سناريوي نشر وچاپ درهرات  سناریویی که جدی گرفته نمیشود

عبدالواحد رفيعي

هرات 24/05/1387

پرده اول :

بنده بر اساس ذوق وعلاقه اي كه به نوشتن دارم ، چند سالي است كه درزمينه داستان وطنزدرحد توان نوشته كرده كاغذ سياه ميكنم وبه توعي اين حرفه با زندگي من گره خورده است .  حاصل اين تلاش ودرد سر، چند مجموعه داستان ودومجموعه طنز ميباشد كه هيچ كدام باآنكه به نظربنده وهم چنان به باورخيلي ازدوستان نويسنده وپشكسوتان دراين راه كه اين نوشته هارا خوانده اند ، شايستگي كتاب شدن را داشته و آ ماده چاب براي كتاب شدن ميباشند ، ولي تاهنوز به چاپ نرسيده. به همين منظور تصميم گرفتم يك مجموعه داستان ويك مجموعه طنزرابا همكاري بعضي ازدوستان، براي فعلا چاب كنم تا به قول معروف اگرخدا بخواهد وبنده گان موافقت نمايد، به زيورتبع آراسته گردد .... لذا به يكي ازچاپخانه هاي شهرهرات مراجعه كردم ، با خوشحالي استقبال كردند وبسيار با برخورد مشتري پسند نسخه صفحه آرايي شده كتاب را گرفته وهزينه ي چاپ آنرا برآورد كرده ولي درآخرفرمودند:  حالا مجوز تان را لطف كنيد كه ما براي چاب بفرستيم ...  گفتم ؛ مجوز ازكجا ؟ گفتند ؛  ازرياست اطلاعات وفرهنگ ..... با تعجب گفتم چنين چيزي قبلا معمول نبوده است وفكرنميكنم لازم باشد...  با جديت تمام گفتند؛ متاسفانه ما بدون مجوز كتاب را چاب نميتوانيم... وادامه دادند ؛ براي ما رياست اطلاعات وفرهنگ مكتوب رسمي صادرنموده ودستورداده اند كه بدون مجوزرياست اطلاعات وفرهنگ چيزي چاب نكنيم ، فكرميكنم ايشان يك چيزي ازپيش خود درآورده تا ازباب احتياط محكم كاري كرده باشد ، جدي نميگيرم  ......ازآنجا به يك چابخانه ديگر ميروم وهدف ومقصدم را مبني برچاب دوجلد كتاب بيان ميكنم .  آنها اول ميپرسند مجوز داريد ؟ ميگويم ازكجا ؟ ميگويند ؛ رياست اطلاعات وفرهنگ ، ... ميگويم چنين چيزي معمول نيست ... وفكرنميكنم لازم باشد وادامه ميدهم ؛ به نظر من اين امرخلاف قانون مطبوعات است .... ولي آنها ميگويند براي ما اين طورگفته شده است . بعد ادامه ميدهند ؛ راستش ما به همين خاطرازچاب كتاب كلا منصرف شده ايم وازمدتها است تصميم گرفته ايم كتاب چاب نكنيم به درد سرش نميرزد .... بعد كاغذي را به من نشان ميدهند كه لايحه وظايف چابخانه است و ازطرف رياست اطلاعات وفرهنگ هرات صادرشده واتحاديه ناشران آنرا  مهروامضا كرد است وبه نحوي ميتوان گفت يك نوع تعهد نامه ي است كه رياست اطلاعات وفرهنگ ازچابخانه ها گرفته است ... ودريك بند ازآن آمده است :

" براي چاب كتاب ، مجله وروزنامه ارائه مجوز رياست اطلاعات وفرهنگ وتوريزم حتمي است ." ....

پرده دوم :

به رياست اطلاعات وفرهنگ هرات مراجعه ميكنم .  با رئيس صاحب اطلاعات وفرهنگ چنين صحبت  ميكنم كه من يك كمي كارنويسنده گي ميكنم واگرادعاي بي جايي نباشد وبلوف نگردد، تا حدودي ‌به اصطلاح "نويسنده"  هستم ، ميخواهم يكي دونمونه ازكارهايم را به صورت كتاب چاب كنم (چيزي ازرفتن به چابخانه ننميگويم) حالا خدمت شما رسيدم  تا درمورد  با شما مشوره كنم ونظرشما را بدانم ، درضمن ميخواستم بدانم رياست اطلاعات وفرهنگ چه برنامه ها واحيانا چه كمك هايي  براي نشركتاب وتشويق نويسنده گان دارد وخلاصه چه كمكي كرده ميتوانيد ...

رئيس صاحب كه ازدوستان خوب من نيز ميباشند واحترام زيادي به ايشان قايلم ،  باخوشحالي ابراز احساسات كرده گفتند ؛  خيلي خوبه ، ما هميشه ازنويسندگان استقبال ميكنيم وازهيچ گونه كمكي دريغ نميكنيم ...بعد روبه من سوال كردند ؛ درچه زمينه هايي است اين نوشته ها؟ گفتم داستان است وطنز ... بلافاصله سوال كردند سياسي هم است ؟ كمي درجواب دادن برايم مشكل خلق شد،  چون خودم هم نميدانستم نوشته هايم واقعا سياسي است يا نه ، بعد با لكنت زبان گفتم ؛ خوب بله ، ممكنه ، خصوصا طنزها خالي ازمسايل سياسي نيست .... بلافاصله گفت ؛ والله اين ديگه كمي مشكل خلق ميكند، ولي خوب يك كاريش ميكنيم كوشش ميكنيم مجوز بدهيم ، شما اول يك درخواست نوشته كنيد به اين مضمون كه : اينجانب فلاني ميخواهم كتاب چان كنم ازرياست اطلاعات وفرهنگ ميخواهم كه براي اين كارمجوز صادر كند ، .... بعد يك نسخه ازكارهاي تان را به ما بدهيد كه به كسي بدهيم تا بخواند اگر تاييد كردند كه چاب شود ما براي شما مجوز صادر ميكنيم ، كمي مكث كرده ادامه دادند ؛ ولي مشكل اينجا است كه ما درهرات كسي را نداريم كه درطنز تخصص داشته باشد و...... كمي گيج شدم يادم ازادارات سانسورو قصه هاي نويسنده گان ايران افتاد كه هميشه ازنظارت قبل ازچاب وومميزي و..... حرف ميزنند،  تازه كمي به عمق درد نويسندگاني كه طعم تلخ نظارت قبل ازچاب را ديده اند پي بردم ......

پرده سوم :

سراغ قانون رسانه هاي جمهوري اسلامي افغانستان ميروم . با مطالعه ي آن درهيچ كدام ازبندهاي آن نيامده است كه نشان دهد نويسنده بايد قبل ازچاب كتاب ازجايي مجوزبگيرد يا نشان دهد كه نويسنده به اخذ مجوزازوزارت اطلاعات وفرهنگ ملزم است ....برعكس درماده پنجاهم آن چنين آمده است :

" كتاب ورساله بعد ازنشرتوسط ناشر دروزارت اطلاعات وفرهنگ ثبت گرديده وصاحب امتياز آن مكلف است ازهركتاب ، رساله ونشريه خود دو دو نسخه به وزارت اطلاعات وفرهنگ وكتاب خانه عامه بفرستد "

همچنين درماده چهارم آمده است : " 1. هرشخص حق آزادي فكروبيان را دارد . طلب ، حصول وانتقال معلومات ، اطلاعات ونظريات درحدود احكا م قانون بدون مداخله ازطرف مسئولين دولتي شامل اين حق است . اين حق دربرگيرنده فعاليت آزاد وسايل پخش توزيع ودريافت معلومات نيز ميباشد .

2 . دولت  آزادي رسانه هاي همگاني را حمايت ،‌تقويت وتضمين مي نمايد . هيچ شخصي حقيقي به شمول دولت وادارات دولتي نميتواند فعاليت آزاد رسانه هاي خبري يا معلوماتي را منع ، تحريم ، سانسوريا محدود نموده ويا طورديگري درامورنشرات رسانه هاي همگاني ومعلوماتي مداخله نمايد . "

وازهمه مهمتر ماده ي سي وچهارم قانون اساسي افغانستان است كه درآن چنين تصريح شده است :

" آزادي بيان ازتعرض مصون است .

هرافغان حق دارد فكرخودرا به وسيله گفتار، نوشته ، تصويرويا وسايل ديگر، با رعايت احكام مندرج اين قانون اساسي اظهارنمايد .

هرافغان حق دارد مطابق به احكام قانون ، به طبع ونشرمطالب ، بدون ارائه قبلي آن به مقامات دولتي ، بپردازد ."

 

به نظرمن اين كاررياست اطلاعات وفرهنگ هرات مصداق كامل محدوديت وهم چنان درتناقض كامل با ماده سي وچهارم قانون اساسي دولت جمهوري اسلامي افغانستان است .... تانظرشما چه باشد ؟  

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 12:30 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم مرداد 1387

دخترکی برهنه پا

این دخترک مسیرطولانی بین دره تخت درولایت غوررا تا ولسوالی چشت شریف که حدود ۳۰ کیلومترمیشود را پیاده طی کرده بود تا به داکترمراجعه کند اصلا ازبادغیس آمده بودند شب را دردره تخت گذرانده بود وروز بعد صبح زود ازدره تخت حرکت کرده بود ساعت یازده بجه به چیشت رسیده بود ودرهتلی ماندگی میگرفت با پیاله ای چای ونان خشک ..... والبته بوتلی کوکاکولا ....

یک هموطن به نام " هموطن " درکامنت نظرات درمورد این عکس چنین نوشته اند :

رفیعی جان همه گزارش ها و عکس هایت جالب اند. حتا این عکس هم خیلی زیبا است. اما شرحی که نوشته یی ظاهرا مربوط کدام عکس دیگر باشد. این چهره گل انداخته آن لباس براق و تازه آن پاهای گوشت-آلو و بازهم تازه, نشان نمی دهند که صاحبش سی کیلو متر پیاده رفته باشد. ما و شما یگان دفعه جو گیر می شویم و هیجان "هرچه بد بختی را بیشتر نشان دادن، بهتر" مارا احاطه می کند. باور کن دختر من که یک صدم بد بختیی که شما تصویر کرده اید ندیده، این قدر شاداب و تازه نیست. هر چه زود تر این توضیح را از بالای عکس بردار که حیثیت ژورنالیستک ! ات را بر باد می دهد.بوتل کوکاکولا" نشان می دهد که توضیح مربوط یک عکس دیگر است! آن بوتل فانتا مانتا یا یگان چیز دیگه باید باشد..."

خدمت عرض گردد که این حقیربا این دخترک همسفرنبودم چیزی که نوشتم اززبان پدرش بود .... راست ودروغش به گردن او ولی درمورد بوتل راست میگی بوتل فانتا است یا یگان چیز دیگه خوب اینهم ازنادیدگی من است که هنوز کوکاکولارا ازفانتا تشخیص داده نمیتانم ....

حالا مانده ام که برای حفظ حیثیت ژورنالیستیک خود این توضیح را بردارم یا برای حفظ امانت داری وحقیقت گویی آنرا بگذارم ..... نظردیگرخواننده گان ومهمانان وبلاگ را دیده اقدام خواهم کرد .... از"هموطن" عزیز نیز خیلی خیلی ممنونم ...

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 14:55 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم مرداد 1387

تظاهرات سفارشی میپذیریم ...

تظاهرات سفارشي ميپذيريم !

ع – رفيعي

هرات – 12/05/1387

قابل توجه كليه اهالي محترم روي كره زمين ، همه اقوام وقبايل موجود درروي زمين ،  خصوصا اهالي بومي كشورهاي جنگ ديده با سابقه درخشان تاريخي ، چنانچه به شخصيت ملي تان توهين شده ، چنانچه به دين وآيين تان توهين شده ، چنانچه به عنعنات ملي تان بي احترامي صورت گرفته ،  چنانچه به آيين ورسوم قبيله تان كسي خنديده باشد ،  چنانچه ترمينولوژي ملي تان ناديده گرفته شده باشد ، چنانچه كسي به شما گفته بالاي چشم تان ابرو است وازاين قبيل الفاظ ركيك .... حاضريم با علاقه مندي تمام به نشانه ي اعتراض به جاي شما تظاهرات ،اعتصاب ، اغتشاش ،  راهپيمايي مسالمت آميز، گردهمايي اعتراض آميز ، جلسه و..... راه اندازنماييم ، نوع تظاهرات وشيوه ي رفتارتظاهرات كننده گان ، همچنين نوع شعارها وپلاكاردها بسته به سفارش شما دارد ولي شهرها ومسيرهاي محل تظاهرات با تفاهم باشما درنظرگرفته خواهد شد .... ،  قابل ذكراست كه مصرف سوخت ازقبيل گوگرد وتيل براي سوزاندن تصاويروتخريب اماكن مورد نظرشما وهمچنين تهيه چوب وسنگ براي زدن ، شكستاندن واحتمالا غارت گري ... به عهده ي  ما خواهد بود ، درمقابل عايدات ازناحيه چور وچباول درمسيرتظاهرات كه درهرتظاهراتي خواه ناخواه پيش ميايد به تظاهركننده گان عزيزتعلق خواهد گرفت ......

اتحاديه تظاهرات ، تجمعات وراهپيمايان كشورغيرتستان .  

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 15:23 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم مرداد 1387

کرایه نشینی ( طنز)

کرایه نشینی

طنزی از: عبدالواحد رفیعی

چیزی راکه می نویسم وقصد دارم برای شما توصیف وتعریف کنم چیزی است که بدرد یک طبقه خاص جامعه که همان قشرسعادتمند اجاره نشین است می خورد ، پس اگر خوانند ه عزیز صاحب خانه است ومثل من وخیلی از همشهریان عزیز اجاره نشین نیست ، بهتراست هم اکنون از خیر خواندن  این ستوربگذرد ،چون فکرمیکنم خواندن این نوشته برای کسی که  صاحب خانه وزندگی باشد هیچ لذتی ندارد، چه بسا مایه شرمندگی من وسایر اجاره نشین های عزیزباشه ،ازاین جهت که  دردنیای اجاره نشینی مسایلی می گذرد که هیچ اجاره نشینی دوست ندارد بقیه مردم ،خصوصا صاحب خانه های محترم آنرا بدانند ،با این همه گوش شیطان کراجاره نشنیی هم دنیایی دارد با  لذایذ خاص خود که گاهی اوقات باورنکردنی به نظرمی رسد !

حداقل یکی از این لذایذ این است که آدم خانه های گوناگون را درنقاط مختلف شهرتجربه میکند با دیزاین ها ونقشه ها ی گوناگون ، از آنجا که انسان ذاتا تنوع طلب است این غریزه تنوع طلبی تا حدودی از این طریق ارضا می شود . دیگر اینکه اگرخدابخواهد ویک روزی شما نیز به لطف یک رهبریا قوماندانی که اراضی اطراف شهرتان را تصاحب کرده اند  ، صاحب تکه زمینی دریک گوشه ای از شهر شدید  که ازاحتمالات ضعیف است ، درقسمت نقشه خانه به حدکافی تجربه اندوخته دارید ، انواع خانه ها را نشسته وتجربه کرده اید؛ یک طبقه ، دوطبقه ، طبقه بالا ،طبقه پایین ، پنجره روبه آفتاب ، حیاط روبه کوچه ..... همه وهمه را به یمن کرایه نشینی  تجربه داشته با انواع واقسام دیزاین ها ونقشه ها وازهمه گونه طرحی با خبرید .

مثلا می دانید که دیزاین خانه های جدید  چگونه است و فرقش با خانه های سابق چه می باشد. دیگرانکه درطول سالها گشت وگذار وبه قول معروف ورایج بین کرایه نشین ها یعنی "خانه به دوشی " اکثرقسمت های  شهر را آدم بلد میشود وبا خوی وخواص مردم ساکن درآن آشنایی پیدامیکند ومی داند که کدام قسمت شهر درچند متری آب میدهد، کدام قسمت شهر خانه هایش نم دارد ، آب کدام قسمت شهر شوراست وحتی می دانیم که مردم فلان قسمت شهر چه می خورند ومردم کدام قسمت شهراز چه خوشش می آیند ، وهمینطورمی دانیم که میوه وسبزی خوب درکدام بخش شهربه فروش می رسد و درکدام قسمت شهر گرانتراست ودرکدام قسمت شهر ارزان تر و...... به هرحال

شما که صاحب خانه هستید ، نمی دانید این اجاره نشینی چه دنیایی دارد ؟وخوشبختانه ازآنجا که  اکثر مردم شهرها ی کشور از این سعادت برخوردار است ازاین سعادت نیز برخورداراست که می داند که اجاره نشینی چه دنیایی دارد ،بنابراین من این نوشته راتنها  برای اجاره نشین ها نمی نویسم، بلکه  صرفا می نویسم که ثبت تاریخ بشود ، اگر یک روزی همان طورکه وزیرصاحب مسکن ورئیس جمهورعزیزقول داده اند ، کشوریا حتی دنیا خالی ازاجاره نشین شد،  مردم آن زمان بدانند که درمقطعی از زمان مردم به صورت اجاره نشین زندگی میکرده اند  .من اکنون می خواهم به توصیف گوشه هایی از این تجربه ها و لذایذ آن درحدتوان برای نسل های آینده بپردازم ، درست مثل کسانی که قرنها قبل به توصیف غارنشینی برای نسل های بعد پرداخته باشند .

مدتی است که ما از محله ی بارکش ها درجنوب شهربه محله باربرها درشمال شهرکوچ کرده ایم .اهالی این محله درمقایسه با محله قبلی کمی قیافه می گیرند،چون فکر میکنند نسبت به محله جنوب کمی پولدارتراند ، ودرسایه همین خیال که فکرمیکنند پول دارتراند ، تبعا فکرمیکنند  از اصالت بیشتری نیزنسبت به ادم های جنوب شهری ها برخوردارند ،  وماهم از این نظر که از یک محل فقیرتردرجنوب، به یک محل پول دارتردرشمال آمده ایم ، خواهی نخواهی خیال میکنیم پولدارتریم به همین لحاظ  قیافه می گیریم ،خصوصا وقتی اهالی محله جنوب را ببینیم که بیشتر . به همین خاطر سعی میکنیم رفتاری از خود بروز دهیم که هم شان رفتاراهالی با شخصیت وکرکتر این محله باشد ،بهترازمن شاید بدانید که فرقها ی  قابل توجه وعمیقی بین عادات ورفتارآدمای این دومحل وجود دارد که ناشی از وضعیت جیب دوطبقه  است .مثلا درمحله قبلی اگرپیشین روز به یک دکان درکوچه می رفتیم ، بچه های کوچکی را می دیدیم که با نعلبکی وپیاله به دست دم دکان آمده اند از یک روپه رُب می خرید ند ، یا ازدوروپه چای ویا یک خورد روغن می خریدند ، ولی دراین محله این نوع خرید ، یعنی خرید رُب  به صورت یک روپگی ،یا روغن وچای به صورت خوردکی مایه شرمندگی است ، ولذا دارا ونادارحتی اگر لازم هم نداشته باشند ، باید رُب را با قوطی بخرند نه ازیک روپه ودوروپه سه روپه ، وروغن را با بشکه وچای را کلویی و..... بلکه هرچه قوطی کلانتری بخرند به همان اندازه نشانه شخصیت بیشتراست .

برای انکه حساب بیشتردستتان بیاید بهتراست به گوشه های از مشخصات خانه ها بپردازیم مثلا مقایسه خانه های دومحل . چون درمحله نو آمده ایم تبعا خانه های آن هم اکثرا نقشه مدروزاست وازجمله آشپزخانه های آن اوپن (open) است . فرق این آشپزخانه ها با آشپزخانه های قدیم دردوچیزبیشترنمایان می شود ، یکی رفت وآمد موشها درخانه ودیگری تردد مهمان ها !

درخانه مد جدید یا به قول معروف " اوپن "، وقتی مهمان می آید معمولادرهال که قسمت پذیرایی است می نشیند وازاین قسمت تمام سوراخ سمبه ها ی آشپزخانه را می تواند ببیند .اما با این وجود ،این نقشه جدید یک خوبی دارد که وقتی خانم خانه درآشپزخانه مشغول است چون می داند که همه ، مهمان وغیرمهمان اورا می بینند، بیشتر دقت میکند تا دست از پا خطا نکند ، واین باعث میشود که خیلی از ظروف دیگرنشکند، درحالیکه درآشپزخانه های با ساخت قدیم بانوی  خانه از دید همه دوربود به همین خاطر دراثر بی دقتی ، درهفته چندین پیاله وبشقاب ناشکن برای خانه ضرر می زد ، حالا به یمن اوپن خصوصا وقتی مهمان نشسته است وهمه چیز را درآشپزخانه زیر نظردارد خانم خانه کمتر ضررسانی میکند چون بادقت بیشتری کارمیکند  ...

فرق دیگر خانه ها ی با نقشه قدیم ونقشه جدید چنانچه گفتم درتردد موشها معلوم می شود ، اینرا هم باید عرض کنم که  ، موشهای این محله چون درمحله ثروت مندترواقع شده اند کمی بفهمی نفهمی گنده تروچالاک تراند ، درعین حال کمی به نظرمی آید براق تر هم باشند و مثل هم نشینا ن آدمیزاده خود کمی تپل ترهستند به همین خاطر  وقتی تشریف می آورند خانه ، یا می خواهند بروند آشپزخانه ، دیگرحداقل بچه ها ، خصوصا جماعت زنان  جرأت نمی کنند سد راهش بشوند ، آنها راست می روند  آشپزخانه، روز، شب هرموقع که دلشان بخواهد می آیند ، درحالیکه موشهای محله قبلی فقط شب ها می آمدند آنهم خیلی محترمانه وبی سروصدا وبا کمی ترس ولرز،ممکن سئوال کنید این چه ربطی به خانه قدیم وجدید دارد ؟ حالا خدمت عرض میکنم . درخانه قبلی که بودیم موشهای آن وقتی هوس آشپزخانه می کردند راست ازکوچه می آمدند می رفتند آشپزخانه ، چون خانه قدیمی بود ودرخانه های قدیمی آشپزخانه دروازه و راه جداگانه دارد ، وخانه قبلی ما هم همینگونه بود  ، بدین لحاظ  مجبور نبودیم به احترام موشها که می خواستند بروند آشپزخانه ازجا برخیزیم ، خصوصا طبقه اناث  که همیشه با دیدن موش  با جیغ وداد ابراز احساسات می کنند  . ولی درخانه فعلی که آمده ایم چون جدید است وبه قول معماران اوپن (open) است ، موشها وقتی هوس آشپزخانه را میکنند ،باید ازجایی که به آن هال می گویند بگذرند ، بدین صورت با کمال نترسی وشجاعت  از بالای  ما عبورکرده به آشپزخانه می روند واین کار شبانه روز چندین بار تکرار میشود.و ما هم چند باردرشبانه روزمثلی که زلزله آمده باشد ، با هیاهو وسرصدا حضورآنهارا به هم خبرمی دهیم . البته موشهای محله قبلی این حسن راهم  داشتند که فقط شبها بعد از انکه ما می خوابیدیم می آمدند ودرعین حال به جاهایی سرمی زدند که ما نبودیم . ولی موشهای محله نو هرموقع که هوس کنند می آیند . وازهرجا که دلشان بخواهد سرک می کشند .

ازدیگرفرقهای دومحله بچه ها واطفال ساکن دومحله است ، محله قبلی بچه های خیلی باحال ، زیرک وچالاکی داشت واکثرا هم پابرهنه درکوچه راه می رفتند ، وبعضی البته شلواروپیژامه هم نداشتند و ازبیست وچهارساعت شبانه روز، چند ساعت شب را برای استراحت درخانه های شان به سرمیبردند، بقیه روزرا درکوچه سپری میکردند ، از آنجا که اکثراهم تکه نانی دردست داشتند ، میشد حدس زد که نان چاشت وصبح شان را هم درکوچه صرف میکنند . درآن محل که بودیم ،بچه های شان هرگز به آدم سلام نمیکردند ،بیشتربه جیغ وداد وجنگ و دعوی بین خود مشغول بودند ، که گاهی مادران شان هم دراین جنگ ها شرکت میکردند ولی بچه های محله شمال چون فکرمیکنند پول دارتراند ، فکرمیکنند با فرهنگ تراند ولذا فکرمیکنند با ید مودب ترباشند ، به همین خاطر وقتی ازکنار آدم عبورمیکنند محترمانه سلام میکنند ،به همین خاطربرای لحظاتی احساس خوشی به آدم دست می دهد ، ولی به علت روحیه سرشاری که دارند ،بعدا زانکه چند قدم دور شد ند ، صدای یک نوع حیوان را ازخود درمی آورند ، مثلا صدای پشک ، صدای گرگ ، گوساله گاهی هم صدای سگ وهرچه که بلد بودند بسته به ذوق هنری شان ....

ازموارد دیگری که خیلی مهم است انکه درمحله قدیم  روزانه ده ها بار زنگ خانه ما به صدا می آمد وما مجبوربودیم برویم دررا بازکنیم وقتی دررا بازمیکردیم می دیدیم پشت دروازه کسی نیست ، البته بعدا ماهم آنها را سر کار می گذاشتیم بدین صورت که وقتی زنگ به صدا درمی آمد ما نمی رفتیم دررا باز کنیم به این صورت فکر میکنم کمی تا قسمتی ابتکارعمل را به دست می گرفتیم ومایه شرمندگی کسی بودیم که زنگ زده بود وجایی قایم شده بود . ولی وقتی دودفعه سه دفعه  زنگ می خورد وخوب که مطمئن می شدیم که واقعا کسی باماکاردارد می رفتیم دررا باز میکردیم . البته دراین طورمواقع معلوم بودکه خصوصا مهمانها گاهی پشت دروازه منتظرمی ماندند ، که زیاد مهم نبود ودرمقایسه به مبارزه ای  که مابا بچه های محل مان داشتیم قابل حساب نبود واهمیت این جنگ پارتیزانی بین ما وبچه های محل ارزش چند لحظه انتظاررا داشت . ولی درمحله فعلی که کمی به قولی تیپ بالا است ، به همان اندازه بچه هایش وکارهای که میکنند مدل بالا است . همان مشکل را داریم . روزانه چندین دفعه زنگ خانه صدا میکند ، ولی با یک تفاوت مهم ، مثل سابق زنگ دروازه ما به صدادرمیاید ،ولی وقتی دررا باز میکنیم همیشه پسرکی را می بینیم که خیلی محترمانه وشجاعانه ازما چیزی می پرسد یا چیزی می خواهد ، مثلا می گوید می بخشید  تایربایسکل ام پنجر شده شما پنجری دارید ؟ دراوایل درعین تعجب با ورمیکردیم که حتما طرف مشکل داره ،ولی حالا عادت کرده ایم ومعنی همه این جملات را می فهمیم ، مثلا یک روز که دررا بازکردم پسرکی از من پرسید :می بخشید قصابی کجاست ؟ یا یک روز ازمن پرسید : می بخشید من گم شده ام می تانید مرا به خانه ام ببرید ؟ اول باورم شد گفتم می رم لباسم را بپوشم شاید بتوانم تورا کمک کنم ولی وقتی دیدم بقیه بچه ها که آن طرف ناظر بودند واززور خنده گرده هایشان را گرفته بودند ، باورم شد که دروغ میگوید . محترمانه ازش معذرت خواسته خدا حافظی کرده دررا بستم ، نمی دانم بعدازمن  چه قدر خندیدند ولذت بردند....

متوجه شدیدکه  درمحله قبلی فقط مجبوربودیم دررا بازکنیم وببندیم چه بسا مایه ی خنده بچه هایی که پشت دیوار قایم شده بودند می شدیم ، ولی حالا درمحله نو که کمی فکر میکنند پولدارتراند وبه همین لحاظ فکرمیکنند با فرهنگ تراند ، مجبوریم به این گونه سئوالات ودرخواست ها جواب دهیم  ،واین ناشی از همان فرهنگ بالا است ، ومهمترانکه بچه های که  درمحله جنوب این بازی را میکردند ، دوراز چشم تو به تو می خندیدند . ولی بچه های محله جدید چون فکرمیکنند پولدارتراند ، چشم درچشم تو به تو می خندند .

درمحله سابق که بودیم شبها ی مان هم کوتاه بود چون دراون محله خانه ها جا نداشت ،ازکوچه به عنوان  پارکنیگ عمومی استفاده میشد ، شب ها کوچه پرمیشد از سه چرخه ، موترها ی باری ،کراچی و....، شب ها  تا ساعت بعداز12 را ما از رفت وآمد موترهای باری وسه چرخه وکراچی که می آمدند وپارک می کردند نمی خوابیدم ، صبح هم خیلی زود که هوا هنوز تاریک بود ، دوباره این سه چرخه ها وکراچی ها  راه می افتادند . بعد نوبت به اذان می رسید که لاسپیکرآن گوشخراش تر از هرچیزی می ترکید .بدینوسیله  سنگین خواب ترین عضو خانواده هم از خواب می خیست و شورماشور درخانه می افتاد ، خصوصا صدای گوشخراش سه چرخه ها با آهنگهای هندی وترکی و...که با صدای اذان درهم می آمیخت ارکستری میساخت بس شنیدنی ،بدینگونه یکی یکی حرکت کرده اززیرپنجره عبورمیکردند. تازه آفتاب سر میزدکه صدای دوره گردها شروع میشد درابتدا وزودتر ازهرکسی ،پیرمردی  با لاسپیکر دستی اش  کوچه را خبرمیداد ؛ نان خشکه ، آهن کهنه ،پلاستیک کهنه و....... می خریم . بعد هم صدای  کودکی که شیریخ می آورد وصدامیکرد ؛ آلاسکا ،آیس کریم ،.....بعد هم صدای مردی که شورناخود تازه آورده بود وبعد هم مردی که صدامیکرد ماشین خیاطی خراب را درست میکند و........ تا ساعت هشت صبح که درخانه بودم  همین تعدادازکاسبین ملی  از کوچه ریژه میرفتند ،به علاوه چند نفرزن وکودک که درمی زدند خیرات می خواستند . بعد هم که من می رفتم سرکار بقیه روزرا زیاد نمیدانم چه میگذشت .....

اما درمحله فعلی همه چیزش فرق داره این محله نان خشکه شان را یک مرتکه جوان  جمع میکند که به جای کراچی  موترداره، سرموترش یک لاسپیکرغول پیکر نصب کرده که چهارکوچه را یک جا جارمیزد . وقتی فریاد می زند همه خبردارمیشوند .....

خوب خوانندگان عزیزبقیه را خود می توانید درمحل خود کشف کنید .بااجازه......

................................

.........................

............................

والسلام

 

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 13:56 |  لینک ثابت   •