یکشنبه سی ام تیر 1387
ادامه سفرنامه چشت شریف
قسمت دوم
دوشنبه 17/04/1387 ....
قريه غوري آباد : با هدف رفتن به قريه لوله مَرغ به قريه سفرس ميرويم تا ازآنجا به قريه لوله مرغ برويم چون قريه درطرف ديگررودخانه واقع شده است وپل روي رودخانه وجود ندارد . ولي پرسيده پرسيده به جاي اينكه به قريه لوله مرغ برسيم سرازقريه ي به نام غوري آباد ميكشيم . اهالي اين قريه اصلا ازولايت غور هستند ولي بنا به شرايطي ازمحل اصلي شان بيجا شده دراين منطقه زمين خريداري كرده ،سكني گزيده اند . درقريه مكتب نيست واطفال اين قريه مكتب نميروند
قريه لوله مَرغ :ازقريه غوري آباد ادرس گرفته تبه هاي بلندي را ورها هاي بي راهه ي را دور ميزنيم تا به يك قريه متروكه ميرسيم كه دروازه ها بسته است وهيچ زنده جاني ديده نميشود ، حالت عجيبي به آدم دست ميدهد كه دريك قريه متروكه بروي وحشت زده ميشوي ازآنجا دور ميزنيم كه يك كودك پسربا بيلي ويك دخترك همراهش سرراه ما برابرميشود ، ازموتر پايين ميشوم ميگم اهالي اين قريه كجايند ؟ ميگه نميفهمم چه ميگي . ميگم مردم اين قريه كجا يند؟ بازميگه نميفهمم چه ميگم ، فكرميكنم زبان من كمي مشكل دارد ، ولي او تيزطرفم نگاه ميكند ، لحظه اي فكرميكنم با كدام موجود ماوراء طبيعي روبه رو نباشم دراين دره خلوت واين قريه غيرمسكوني اين كودكان تنها اينجا چه ميكند ، لخظه اي فكرميكنم طرف بايد جن باشد يا ديو يا پري ، آخرش به حرف ميايد ميگه من گوشام نميشنوه ، حرف هاي شمارا نميفهممم ....به طرفي اشاره ميكند ميگه آنجا برويد مردم است ازآنها پرسان كنيد ، رد اشاره ي اورا ميرويم كه پيرمردي پيدا ميشود ،با دست به ما اشاره ميكند كه بياييد ...به سمت او ميرويم ، ميبينيم كه خيمه وخرگاه دراين دره است، درميان باغ هاي زردالووچارمغز... مردم همه ازقريه كوچ كرده به قول خودشان به "غورت" آمده اند . "غورت" به جايي ميگويند كه خيمه ميزنند . تا ميرسيم زير درخت زردالو فرش مياندازند وتشك مياورند وابراز محبت و... با تعجب ميبينيم كه با زبان پشتو صحبت ميكنند تعجب ما ازاين جهت بود كه شب قبل دريك بحث وگفتگو به اين نتيجه قطعي با همكارم رسيده بوديم كه درچشت شريف مردم پشتو ن نيست ، ولي حالا ميبنيم كه اون برداشت ونتيجه گيري ما فورا باطل شد ،تعجب بيشتراينكه اين مردم ازنظرقومي ميگويند ما تيموري هستيم وتيموري اصلا ريشه ي قومي اش به تاجيك ها برميخوره ، ولي چطورپشتو زبان شده اند ؟ خودشان ميگويند ؛ به علت سالها نشست وبرخواست با پشتونها ، حالا پشتوزبان شديم . ميگويند سابق ما مثل كوچي ها مالداربوديم ودراين مدت بيشتربا كوچيهاي پشتو زبان رابطه ومراوده داشتيم . مردم چنان با محبت وخوبي رفتارميكنند كه لحظه هايي كلا شرمنده ابراز احساسات شان ميشويم ، براي ما چاي مياورند وسرشته نان ميگيرند كه ما مانع ميشويم . درسرچشمه يك كاريز، يك نفرسوداگر دوره گرد دربرابركِيشته وآرد وگندم ، بسكوت وساجق و..... به اطفال ميدهد ....با غوث الدين صحبت ميكنم او به پسرش دستور ميدهد برو يك دسته گندم بيار ، پسرش يك دسته خوشه هاي گندم را ازخرمني كه هنوزنرم نشده است مياورد ، غوث الدين با كف دستش حدود ده خوشه را يك جاكف مال كرده خاك ميكند ، بعد پف ميكند به من نشان ميدهد كه ببين اين حاصلات ما است ، ميبينم كه گندمي نيست چند دانه گندم آن هم كاملا پوچ وخالي كه درواقع ميشه گفت پوسته ي گندم است دركف دست پيرمرد معلوم ميشود ، ميگويد آب كه نبود گندم اين ميشود ما فقط به اميد كاه اش اينها را جمع كرده ايم . غوث الدين درقريه لوله مرغ يك دختر9 ساله اش را براي پسر چهارساله اش بايك دختر2 ساله تبادله كرده است .
قريه پاي قلف : ازقريه لوله مرغ به قريه پاي قفل يا به قول اهالي پاقلف مياييم . درقدم اول ازعزيزالدين كه برادرارباب است ميپرسم چرا اينجارا پاي قفل ميگوييد؟ عزيزالدين ميگويد اين قريه را ازآن جهت پاي قلف ميگويد كه آب آن توسط يك بزرگ قفل شده است . ميگويم بيشترتوضيح بده يعني چه قفل شده است؟ ميگويد ؛ يك بزرگي كه مردي خيلي صاحب كرامت بوده است يك روز ازاينجا عبورميكرده است ، درهمان موقع ميبينه وقت نمازشده است ، ميخواهد وضو كنه ميبيند آب نيست ، دست بلند كرده دعايي ميكند ، درهمان بلندي كه ميبني عصايش را ميزند ازفضل وبزرگي خدا فوري چشمه اي به وجود ميايد كه عالم خدارا آب ميگيرد ، آن بزرگوارنمازش را ميخواند وميرود واين چشمه آن چنان آب ميدهد كه دريك لحظه دنيارا آب ميگيرد وتمام اين قريه هارا نزديك كه آب ببرد ، مردم به پيش اين بزرگوار كه نامش خواجه قبله بوده است وهنوز هم قبرش درتولك است ميروند ، عرض وداد ميكنند كه اين آب مارا به عذاب كرده زندگي مارا تبا ه كرده ، يك كاري بكن ، اين آغا كه خيلي بزرگوار بوده است اين دفعه دست بلند ميكند وميگويد قفل ، يك دفعه آب كم ميشود تا جايي كه مردم ميگه بس . وآب به اندازه ميشه .... ازهمان زمان تاكنون اين آب همينه كه ميبيني ، نه كم ميشه نه زياد .... اگردنيا را سيل هم ببره اين آب به همين اندازه است واگرتمام دنيا را خشكسالي ببره بازهم اين آب همين اندازه است ..... آب همچنان به اندازه فوران ميكند وما دست وروي تازه ميكنيم ...
ارباب نيست وپسرش كه حدود 14 يا 15 ساله است براي ما درزيردرخت كلان چارمغز فرشي مياندازد ودرحاليكه تشك را پهن ميكند وبالش ميگذارد ، ميپرسم مكتب ميروي ؟ ميگويد ؛ نه . ميگويم ؛چرا ؟ ميگويد ؛ رفتم خلاص كردم ... ميگويم ؛ آفرين ، پس فارغ شدي ؟ ميگويد؛ بلي . تا صنف پنجم خواندم .... ميگويم ؛ بعد چه شد ؟ ميگويد ؛ بعد مكتب خلاص شد ، ديگه من نرفتم .... پسرارباب با آنكه تا صنف پنجم را درس خوانده است ولي يك سطرچهاركلمه اي را نميتواند بخواند ... بي سواد مطلق .... تاسف ميخورم به حال آينده ونسل آينده ..... فكرميكردم ما قرباني جنگ شديم ولي اميدي به نسل نو هم نيست .....
بعد ازظهر درمهمان خانه ولسوالي بايك انجنيرآشنا ميشوم ، انجنيربشيركه اهل ولايت غزني وازولسوالي خواجه عمري است ، انجنيري را دركابل خوانده است ودراستخدام وزارت انرژي وآب است . او درمورد بند سلما به ما اطلاعاتي ميدهد كه خالي ازفايده نيست اگرباشما شريك سازم . انجنيربشيرميگويد : حدود 67 درصد پروژه تكميل شده است وتا پايان سال 2009 انشاءالله بند كامل شده به بهره برداري ميرسد ، البته اگرمسايل امنيتي مانع كارنشود . وي درمورد خصوصيات اين بند ميگويد : ارتفاع بند ازسطح دريا حدود 107 متروتاج بند ازاين كوه به آن كوه ، 551 متراست و ازنظرطولي 28 كيلومتررا زيرآب ميبرد . كه تا دره تخت تمام اين قريه جات وكشت زارها را شامل ميشود . و600 ميليون مترمكعب آب را ظرفيت دارد . و42 مگاوات برق ميتواند توليد كند كه سه توربين قرار است نصب گردد كه هرتوربين 14 مگاوات برق توليد خواهد كرد . ودرحدود 45 هزار جريب زمين زراعتي را زيركشت ميبرد . اين بند درقدم اول با هدف كمك به زراعت منطقه بسته شده است وهدف اصلي آن زراعت است ولي توليد برق ازاهداف دوم است وچنانچه آب كم شود ما به تدريج ازتوليد برق با ازكارانداختن توربين ها جلوگيري ميكنيم . درضمن عكاسي ازبند ممنوع است .... وحدود 77 ميليون دالرهزينه درنظرگرفته شده است ...
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
خاطرات یک روزه یک وکیل درکشورغیرتستان
خاطرات یک روزه یک وکیل درکشورغیرتستان
21ثور1387
عبدالواحد رفيعي
صبح زود كه ازخواب برخاستم، ديدم پيامکي روي تلفنم ثبت شده است، پیامک ازملا... بود كه خبرداده بود سه نفرازشهادت طلبان داخل پايتخت شده اند، ولي موقعيت شان را نگفته بود. بايد تا چند روز ديگراتفاقي بيفتد. اين كه دركجا وكدام خيابان، بايد ازخودشان سوال كنم كه يك وقت خودم به تيربرابرنشوم ... خوب فعلا كه بايد درباره پارلمان فكركنم .....
تلفن را برداشته زنگ زدم به يكي از وكلا كه چند وقتي ميشود دريك ائتلاف باهم رفيق شده ايم. راستش حساب و كتاب ائتلاف ها و زد و بند ها ازبس زيادند، گاهي آدم فراموش ميكند كه كدام ائتلاف براي كدام چيز بود. زنگ زدم ازاو بپرسم كه اجنداي امروز پارلمان چه است. جواب دادند «ايشان در سفرخارج هستند....» مرتكه يك پايش اينجا است يك پايش در خارج ....
مجبورشدم به منشي پارلمان زنگ بزنم تا بدانم بالاخره امروز اجندا داريم يا نه؟ جواب داد " اجنداي خاصي نداريم، تشريف بياوريد اگرنصاب پوره شد روي یک اجندا بحث ميكنيم ..." . مطمئنم با اين همه گرفتاري ومصروفيتي كه وكلاي محترم دارند اول كه حد نصاب پوره نمي شود، دوم هم اجندايي نخواهيم داشت ..... با اين وضع تصميم گرفتم امروزهم به پارلمان نروم وضرورتراست كه سري به سفارت كشوردوست وبرادر"جابلقا " بزنم ،چون سفيركشوردوست وبرادر مي خواستند جزئيات مجلس سري ديروز پارلمان را بدانند. شما مي دانيد كه اين خارجي ها وسفارت خانه های مقيم كابل برخلاف سفارت خانه هاي ما درديگركشورها كه نميدانند سفارت خانه براي چه است،بيشترازما به جزئيات اين گونه مجالس علاقه مندند و برخلاف ما كه مجلس سري ميگيريم ولي نتيجه نمي گيريم ، آنها ازاين مجالس بيشترازخود ما نتيجه مي گيرند ...... زنگ زدم كه ازسفارت وقت بگيرم، گفتند: سفيربا وزيرصاحب (.....) امروز قرار ملاقات دارند، شما ميتوانيد با دبيراول سفارت ديدن نماييد، آن هم بعد از چاشت اگروقت كردند شمارا ميبينند. پدرلعنت ها ، هميشه وقتي تلفن مي كنم اين گب ها را مي زنند، باوركنيد اگرتلفن نمي كردم همينطورسرم را ميانداختم پايين وسرزده ميرفتم دم دروازه سفارت فوري راهم مي دادند وسفيررا هم مي ديدم، وقتي تلفن ميكنيم ازاين بهانه ها مي تراشند، نمي دانم به چه دليلي خوش دارند اينقدرآدم را سرگردان كنند، فكرمي كنند ما چشم دنبال ويزاي آنهارا داريم ....
وقتی برنامۀ رفتن به سفارت به تأ خیرافتاد ، تصميم گرفتم اقاي "جهان دارهفت سر" را ببينم كه تازه براي رياست جمهوري خودش را كانديد كرده است ،وقتي ازدفتربرآمدم يك عالم ازاين كساني كه به من راي داده اند دم دروازه جمع بودند با سرصدا و آه وناله ، فكرمي كنند ما كه وكيل شديم معجزه مي كنيم ، يكي ازآسمان مي گوید يكي ازريسمان. توصيه مي كنم هركاره يي مي شويد بشويد ولي وكيل نشويد. باوركنيد ازدست موكلين خود به ستوه آمده ام ، يك راي داده اند حالا انتظاردارند من بچه شان راهم تروخشك كرده پوشك كنم. بدون توجه به اينها موترم را سوار شده ازآنجا دورشدم، رفتم به دفترجهاندارهفت سر تا ببينم چه طرح و برنامه براي كار دارد. وقتي به دفترشان رسيدم ديدم قبل ازمن سه تا ازوكلاي ديگرازدفترشان برآمدند، اين ها را ديروز دردفترحزب "جبهه اتحاد قومي هم ديده بودم " نميدانم چرا هرجا مي روم اين چند نفرهم هستند! تعجب آوراين كه يكي ازاين ها ازحزب دموكراتيك خلق است و يكي هم عضو يكي ازاحزاب جهادي، اين كه چطورشده كه بعد ازسالها تيغ كشي وخون ريزي، اين گونه با هم دوش به دوش راه ميروند، بنا به همان دليل تاريخي وعقلي است كه گفته اند " سياست پدرومادرندارد " برپدرسياست لعنت ... بعد ازملاقات با اين كانديد رئيس جمهوري، ازآمدنم پشيمان شدم، پيشنهاد خاصي نداشت، بدتراين كه گفت با كمبود بودجه مواجه است ... ازآنجا برآمدم كه تلفن زنگ زد، يكي ازوكلايي بود كه در يك ائتلاف ديگربا او شريك هستم. گفت دردفتر"جبهه متفق وطني ، ......." كه ميخواهد روي انتخاب وزيرجديد خارجه به جاي وزير فعلي تصميم بگيرند و سخنگوي شان بعد ازظهر دريك كنفرانس مطبوعاتي نظرجبهه را اعلان مي كنند. اين سخنگو تا جايي كه من مي شناسم تا حالا سخنگوي چندين جبهه وحزب وكنگره و رهبربوده است و.... و ذاتاً "سخنگو" به دنيا آمده است و استعداد عجيبي درتغييرموضع ونظردارد ودرارائه ی همه گونه نظري استاد است، سخنگوي جبهه را ميگويم .... ، خود اين حزب هم خيلي شلم شوربا است. ازكمونيست ومائوئيست سابقه گرفته تا مجاهد و طالب در اين حزب عضويت دارند، اگرخواسته باشيد ازاحزاب موجود افغانستان چه درگذشته و چه درحال و چه درآينده نمونه گيري كنيد، حتما به دفتر اين حزب مراجعه كنيد .....
از آن جا رفتم به وزارت تحصيلات عالي تا كار دوتا بورسيه هاي خارجي بچه كاكا و برادرزاده ام را دنبال كنم وزيرصاحب گفته بودند اينها صنف دوازده را خلاص نكرده اند، رفتم از وزارت معارف شهادت نامه 12 را جوركردم ، حالا بروم كه كارگرميافتد يانه ؟
بعد ازظهر طبق قرار صبح، رفتم سفارت كشوردوست و برادر ..... كه خوشبختانه جناب سفيرهم ازملاقات با وزير.... آمده بودند و مرا ديدند. گزارش مفصلي ازجلسه سري پارلمان كه درباره مسايل امنيتي بود خدمت شان دادم. خيلي كيف كردند و حتي بعضي نكات را يادداشت كردند. هميشه وقتي چيزي را يادداشت مي كنند مي فهمم مهم است وهرچه بيشتريادداشت كنند مي فهمم قضيه مهمتراست و من بيشتركيف مي كنم. خيلي خوشحال شدند و درتوصيف مهمان نوازي هاي مردم افغانستان يك عالم گب زدند كه سرم را به درد آورد . نمي دانم چرا اين جماعت خارجي بسيارعلاقه دارند ازمهمان نوازي وغيرت افغانها براي ما حرف بزنند .... ازآن جا برآمدم كه درسالون انتظار يكي ازمعاونين رياست امنيت ملي را ديدم. با ديدن من تعجب كرد ولي نميدانم چرا كمي دست پاچه شد. ازدليل آمدنش سئوال كردم، گفت كه يكي ازفاميلهايش مريضه به دنبال ويزه هستند. نپرسيدم براي ويزا چرا اين وقت روز مراجعه كرده است ....
ازآنجا بايد آقاي ويليام را مي ديدم كه اهل كشور"جابلستان" است، ولي دوست شخصي من است. مهارت خاصي درزبان پشتو دارد وفارسي دري را مثل زبان مادرش مي فهمد. او علاقه دارد هرروز بعد ازظهروقتي من ازپارلمان خلاص ميشوم مرا ببيند. علاقه مندي عجيب به مسايل روز افغانستان دارد. مناطق جنوب را قريه به قريه گشته است و چند مركز درماني وتعليمي هم براي مردم ساخته است، ولي خيلي آدم عجيبي است. وقتي چيزی را پيش بيني مي كند حتماً اتفاق ميافتد، مثل كف بين ها، مسائل افغانستان را پيش بيني ميكند. هرچيزي را كه او مي گويد بعد ازچند روز اول دريك روزنامه خارجي معتبرنشر مي شود، بعد بي بي سي اعلان مي كند بعد همان پيش بيني دركابل اتفاق ميافتد ..... او را ديدم پاره اي مسايل را با هم درميان گذاشتيم كه ازمن خواست باكسي نگويم. من هم براي حفظ اسرار ملي خوش ندارم اينجا بگويم. درضمن من هم چيزهايي را كه شنيده بوم به او گفتم ، خيلي خوش شد و در آخر رو به من كرده گفت: «من افغاني به صداقت وراستي تو نديده ام!» خيلي تشكر كرد و در باره ی غيرت و مهمان نوازي افغان ها يك عالم گب زد و تاكيد كرد؛ تك تك سربازان كشورش چقدرخاطرات خوشي ازمهمان نوازي افغانها دارند ....
بعد از آن درميزگردي دريكي از تلويزیون هاي خصوصي شركت كردم. نميدانم چرا اين تلويزیون درمورد هرمسئله اي مرا دعوت ميكند، اين بار بحث درمورد "جنگ سريال ها" ودرگيري تلويزونهاي خصوصي با وزيراطلاعات و فرهنگ است كه اين روزها برسر پخش كردن اين سريال ها وپخش نكردن آن ها به شدت ادامه دارد، ولي باوركنيد هنوز نمي دانم كه چه موضعي بگيرم، چون از نتيجه وعاقبت اين كش مكش مطمئن نيستم. براي من اصلا نرخ روز خيلي مهم است. راستش هنوز دراين مورد خاص نرخ به دستم نيامده. با اين وجود رفتم و چند كلمه اي در مورد آزادي رسانه ها گفتم ... آهان يادم رفت كه بگويم جناب سفيردرباره ی ماندن يا رفتن وزير اطلاعات و فرهنگ كشور هم گفتني هايی داشت كه گفت «به زودي به سمع ريئس جمهورشما ميرسانيم ....» دراين ميزگرد البته بعضي گفتند سريال ها باشد، بعضي گفتند نباشد، ولي من از آنجا كه خوش دارم يكي به ميخ و يكي به نعل بزنم، موضعم را فعلا و براي 24 ساعت دیگر اين گونه بيان داشتم: درصورتي كه درروابط شكننده ي ما با كشورهاي دوست و كشورهاي همسايه وهم چنين دموكراسي جوان و نوپاي ما صدمه وارد نكند، پخش آن ادامه پيدا كند، ولي درصورتي كه با ارزشهاي اسلامي و ملي ما درتناقض نباشد پخش آن ادامه پيداكند! و...
از آنجا خسته و كوفته برگشتم به دفترارتباطات عمومي ام كه كارت دعوتي روي ميزم ديدم. ازسفارت كشوردوست و برادر " پشت كوه قاف " بود كه به مناسبت روز ملي شان مجلس مهماني گرفته بودند ، نمي شد نرفت، پارسال كه رفتيم در آخر مهماني سرهرنفريك پاكت به هركدام ازمهمانها دادند. داخل پاكت يك مقدار دالر بود. چيزدندان گيري نبود ولي به رفتن ميارزید. بعدا گفته شد كه داخل پاكت يكي از وزرا 50000 دالر بوده است! من هميشه معتقدم كه دراين كشور آدم وزيرباشد بهترازاين است كه وكيل باشد، مسئوليت و درد سرش كمتر ولي منفعت و درآمد ش بيشتر .... بگذريم. رفتيم ... سالن پر بود و جناب سفير با بعضي بيشتر با بعضي كمتر، با بعضي به صورت راست و با بعضي به صورت خميده خوش وبش مي كرد. ازطرز رفتارسفيربا بعضي مي شد فهميد كه طرف چقدر ميارزد. وقتي برآمديم برخلاف پارسال ازپاكت خبري نشد، گفتیم شايد بعدا بفرستند، چون پارسال آن پاكت ها براي دهنده وگيرنده كمي مايه شرمندگي شد.امسال شايد به صورت زيرميزي بعدا بفرستند. خوب خدا مهربان است .........
حالا با اجازه بروم بخوابم كه فردا كاردارم ...
برگفته شده ازسایت دردری
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
عکس هایی ازولسوالی چشت شریف
خانقاه مخروبه که محل عبادت طریقه ی چشتیه بوده است
زیارت ومقبره ی سلطان مودود چشتی
قرآن ُ پنجره ای به سوی نور
عکاسی درچشت شریف ُ این تنها عکاسی دراین شهر است .
کودکانی خارکن که ازکوه برگشته است ساعت ۸ و۳۰ صبح اینان ازکوه برگشته بودند .
برنج وشالیکاری درقریه ده زبر
قریه سلما
پل لرزانک ساخت مردم محل برا عبور ازرودخانه .
چوپانی درقریه سنج
شنبه بیست و دوم تیر 1387
سفر به چشت شریف
يك شنبه 16/04/1387 برابربا 6 جولاي 2008
سفربه ولسوالي چشت شريف !
ولسوالي چشت شريف در160 كيلومتري شرق هرات واقع شده است كه ازمسيرولسوالي "اوبه" در90 كيلومتري هرات ميگذرد ودرسرشاه راه هرات به چخچران واقع شده است .چشت شريف يكي ازولسوالي هاي مهم هرات است كه معدن مهم سنگ مرمر وهم چنين بند حياتي ومهم سلما درآن واقع شده است . ولسوالي چشت ازآنجا كه دركنار درياي هريرود واقع شده است ، يكي ازولسوالي هاي زراعتي وحاصلخيز ميباشد كه زمينها ي آن دوفصل كشت ميشود، يك فصل گندم وبعد ازبرداشت گندم روي همان زمين ماش ميكارند . ازديگرحاصلات اين ولسوالي برنج صدري وبرنج نيلوفر است كه جزو حاصلات مهم اين ولسوالي ميباشد .
حدود ساعت يك بعد ازظهربه ولسوالي چشت شريف ميرسيم كه روي طاق دروازه ي ورودي آن نوشته شده است "به مركزطريقه ي چشتيه خوش آمديد . درسمت چب دروازه ورودي درست به كنارسرگ ساختمان خرابه ي ازخانقاه شريف واقع شده است كه محل عبادت طريقه ي چشتيه بوده است . كمي آن طرف ترازاين خانقاه زيارتي با دوگنبد ومنار ديده ميشود كه قبر سلطان مودود چشتي يكي ازبنيان گذاران ومبلغين طريقه ي چشتيه است . درميان صحن زيارت يك مدرسه ديني واقع است كه تعدادي ملا وآخند زندگي ميكنند وتعدادي كمي زائرين ازاطراف ولسوالي درحال زيارت است درميان زيارت روي يك لوحه ي كه قاب گرفته شده است درمورد سلطان مودود چشتي با خط خوش وقلم ني يك باب مدحيه ولقب نوشته شده كه من خلاصه ي آنرا چنين خلاصه ويادداشت كردم :
حضرت سلطان مودود چشتي دررجب سنه 433 ه ق درچشت شريف به دنيا آمد ودرعمر 7 سالگي قرآن را ازحفظ بود وبه عمر 16 سالگي به كمال علوم رسيد ودراين هنگام كتاب هاي منهاج العارفين وخلاصت الشريعه را تصنيف كرد ودر29 سالگي ازجانب پدربزرگوارش سيدنا ناصرالدين ابويوسف چشتي ، برسجاده خلافت وارشاد نشست وبه هدايت خلق مشغول گشت ودرممالك شام ، فلسطين ، عراق ، عربستان ، وبلخ وبخارا ، سيرنمود. به روايتي 12 خليفه دراطراف واكناف داشته است . ومريدان زيادي ازانس وجن داشت . ودرجمله اي چنين آمده است " ونقل است كه اگروي را طواف كعبه آرزو بودي ازنظرمردمان غائب شدي وطواف نموده بازآمدي " ....
درمورد سلسله چشتيه درهمين لوحه چنين نوشته شده است :" سلسله ي چشتيه در314 هجري توسط خواجه شراف الدين ابواسحاق شامي ، شايع واساس گذاري شده است ..." ولي دراين لوحه گفته نشده است دركجا ودركدام شهر .. ......ودرادامه چنين آمده است : "سلسله ي قادريه توسط حضرت شيخ عبدالقادرگيلاني ، وسلسله ي سهرورديه توسط شيخ شهاب الدين سهروردي درسنه 620 ه وسلسله ي نقشبنديه توسط شاه نقشبند درسنه حدود 800 ه ق پايه گذاري شده است ....
طبق معمول ميرويم به ولسوالي ، ولي بازهم طبق معمول ولسوال تشريف ندارند وبا رئيس اداري لحظه اي را صحبت ميكنيم ودرمهمان خانه ولسوالي درطبقه سوم ساختمان ولسوالي كه سه سال قبل توسط نيروهاي خارجي اعمارشده است ميرويم ولي مهمان خانه نسبت به سه سال قبل كه ديده بوديم وچند شبي را مهمان بوديم چنان تخريب شده است كه يك لحظه فكرميكني توسط كدام نيروي مهاجم چوروچباول گشته است . ظروف آشپزخانه كاملا به غارت رفته است ، درهاي كابينت آشپزخانه ازجا كنده شده است اجاق گازخراب شده است، اطاقي كه براي مهمانها تخت گذاشته شده بود كاملا غارت شده است نه ازدوشك ونه ازپتوهاي نو آن درسه سال قبل خبري است وروي آن يك فرش كهنه انداخته شده است ، وارد سالن كه ميشويم چوكي به صورت درهم ريخته هركدام دريك گوشه ي مثل اينكه پرتاب شده باشد افتاده اند ، روي ميزهايي كه براي كنفرانس روم است وقتي دستي ميزني انگشت آدم تا ده سانت داخل خاك فروميرود ، راه پله هاكاملا كثيف ومملو ازكاغذ هاي باطله وپاكت ها ي خالي بسكويت وپلاستيك وخاك و..است ، شيرهاي آب دست شويي همه خراب اند وازيكي آب به صورت دايم ميرود وبسته نميشود ولي آب گرم كن آن كارميكند چراكه سربازان ميايند درتشنابي كه اصلا برا ي حمام نيست حما م مكينند ، برق بيست وچهار ساعته ازشركت هندي كه پروژه بند سلما را كارميكند درولسوالي وجود دارد .... ازيكي ازمسئولين سوال ميكنيم كه چرا اين ساختان واين مهمان خانه به اين روز افتاده است ؟ ميگويد هركسي كه آمده يك چيزي را برداشته برده است ، فلان مقام پتوهارا برد ، فلان اداره ظروف را برد ، كي باشه كه پرسان كند ؟
شنبه پانزدهم تیر 1387
مراسم سنگ تهداب گذاری
مراسم تهداب گذاري !!!!
عبدالواحد رفيعي
15/04/1387
مراسم تهداب گذاري يك باب ساختمان تشناب عمومي درشهرهمچنان ادامه دارد .
اين مراسم كه ازچند روزبه اين سوجريان دارد ، با گذاشتن اولين سنگ تهداب توسط والي شهرشروع و با گذاشتن دومين سنگ تهداب توسط قوماندان پي آرتي وسومين سنگ تهداب توسط معاون والي ادامه يافت ، ودرادامه وكلاي پارلمان ونماينده گان شوراي ولايتي هركدام سنگ هاي تهداب مربوط خودشان رابه تهداب گذاشتند وقرار است سنگ تهداب گذاري اين تشناب درروزهاي آينده طبق نوبت توسط روئساي ادارات مربوطه ومديران ادارات وملاامامان محترم وهمچنين وكلاي گذرواربابان ده ادامه يابد وهركدام به نوبت سنگ مربوط خود شان را درتهداب اين ساختمان بگذارند . قابل ذكر است كه هركدام ازاين سنگ ها به صورت بسيارزيبايي كاغذ پيچي وتزئين شده است وسرهركدام يك شاخ گل به شكل شاخه گل هاي سنگ قبرقرارداده شده است .... درپايان قابل ياد آوري ميدانم كه ازمراسم پايان مراسم نيزگزارشي براي اهالي گرامي شهر خواهيم داشت ..... پايان .
چهارشنبه پنجم تیر 1387
طنز ی که ادامه دارد ..
قصه ي دخترديوانه !
عبدالواحد رفيعي
5/4/1387
اصل قضيه ازآنجا شروع شد كه تلفن دفتر" بنياد حمايت ازدختران وزنان دوردنيا " به صدا درآمد ومردي ازآن طرف گوشي با صداي پيري سوال كرد؛ دفترحمايت اززنان ؟ صداي جواني ازاين طرف جواب داد ؛" بله پدرجان بفرماييد ، اين جا "بنياد حمايت ازدختران وزنان دوردنيا" است ". پيرمرد چنين خبرداد كه ؛ چند روزي ميشود دختري را كه ديوانه است ازخيابان پيدا كرده ازروي دلسوزي ومراقبت ازدست افراد بي بند وبار.... ، به خانه ام برده ام و.... كسي ازاين طرف تلفن حرف پيرمرد را قطع كرد وپرسيد ؛ مگه شما با دخترنسبتي داشتي ؟ يا اورا ميشناختي ؟ ..ازآن طرف جواب داد ؛ " نه... " ازاين طرف گفت : خوب چطوردخترناشناخته ونامحرم را به خانه ات بردي پدرجان ؟ كاراشتباهي كرده اي ،اين كارشماازنظرشرعي واسلامي مسئوليت دارد ،... آدرس بده ما بياييم .....
گوشي را محكم گذاشت وبا خود غُرزد ؛ عجب آدمايي ، دخترجوان را ازخيابان برداشته به خانه اش برده كه من ميخواستم ازاومراقبت كنم ،ازكجا معلوم كه خودت ....
وقتي مامورين بنياد به خانه پيرمرد رسيدند ، اول چيزي كه ازدخترپرسيدند اين بود كه شب ها كجا ميخوابيدي ؟ دخترك كه ديوانه مزاج معلوم ميشد وبسيارجوان وزيبا بود ، لبخندي زد وگفت ؛ " پيش خاله ، خيلي زن مهربان وخوبي است ...." مامور ديگري با پيشاني گرفته وهزارويك رقم سوال وگمان درذهنش ، پرسيد ؛ "شوهرش كجا ميخوابيد ؟" دخترك خنديد وگفت ؛" من چه ميدانم كجا ميخوابيد ؟...." ولي باآن هم مامورين بنياد قانع نشدند وبراي اطمينان ازسلامتي دختر، دختررا راست بردند شفاخانه .....ازطرفي لبخند دخترك درجواب دادن براي مامورين بسيار شك برانگيز بود ومامورين حق داشتند تا مشكوك باشند ،....خوشبختانه شفاخانه ازسلامتي دخترخبردادند وحتي يكي ازمامورين بنياد صريحا ازداكترپرسيد كه ؛ حامله خو نيس ؟ وداكترجواب داد ؛ نه خاطرجمع باشيد .... ومامورين بنياد با ناباوري تمام ازاين بابت كه دختري چنين مقبول وجوان ، رها شده درشهري چنين بي دروپيكر، حامله نيست ، وحتي به او تجاوزهم نشده است، خاطرجمع شدند . سرگذشت دخترنشان ميداد كه دخترديوانه است ومدتي را دردارالمجانين زنانه بوده است ولي ازسه سال به اين طرف كه سئولين دارالمجانين تصميم گرفتند بخش زنانه را ببندند ، اين دخترهمراه چندين زن ديگربه خيابانها رها شد واين دخترنيزازآن تاريخ درخيابانها ي شهررها بوده وشب ها را درخانه هاي مردم سپري ميكرده وروزها درشهربه گدايي مشغول بوده است . تا اينكه درغروب يك روزبهاري ، دختربه درب دكان اين پيرمرد پيدا شده ازپيرمرد ميخواهد به او اجازه دهد شب را دردكان او سپري نمايد ولي پيرمرد دلش ميسوزد واورا به خانه اش ميبرد . ....
مسئولين بنياد باهم جلسه كردند كه با اين دخترچكار كنند ؟ احساس مسئوليت عجيبي دروجود همه ي شان پديدار شده بود ونميخواستند دختري به اين جواني وزيبايي ، حتي اگرديوانه باشد درشهري به اين بي بندوباري رها باشد وممكن باعث آلودگي جامعه اسلامي شود وبدتر ازآن ممكن جوانان شهررا به دام وسوسه ي شيطاني گرفتاركند . تا اين شورومشوره به جايي برسد ، چند روزي گذشت ودراين چند روز مامورين بنياد به نوبت ازدخترمراقبت ميكردند و هرشب يكي ازمامورين اورا به خانه اش ميبردند وصبح بازبه دفتربنياد برميگرداندند .... ...... بعد ازشورومشوره زياد وتماس با چندين وكيل ومشاوردرامور زنان ،ذريعه مكتوب رسمي كه دربخشي ازآن آمده بود :" براي جلوگيري ازفحشا وحفظ كرامت انساني يك زن درجامعه اسلامي ومراقبت ازبقيه زناني كه دراثرشرايط ناگوارمجبوربه ترك خانه خود شده ودرشهررها ميشوند ،بدينوسيله "فلاني" بنت "بهماني" كه ازسلامتي عقلي برخوردارنبوده وفاميل واقارب اونيزمعلوم نيست ، خدمت معرفي ميگردد تا وظيفه اسلامي وشرعي تان رادرقبال محافظت ازوي انجام داده وايشان را تحت حمايت هاي انسان دوستانه واسلامي خود قرار دهيد ..... " همراه اين مكتوب ازآنجا دختررا به رياست امورزنان تحويل دادند . رياست امور زنان شهر چند شبي ازوي نگهداري كردند ودراين مدت مشغول شورومشوره بودند ، بلاخره حوصله شان سررفت ودختررا ذريعه مكتوبي رسمي به دارالمجانين شهر تحويل دادند . دربخشي ازمكتوب همراه دختر آمده بود ؛ " وظيفه اسلامي وشرعي ما است كه ازاين گونه زنان حمايت كنيم تا جامعه سالم داشته باشيم "وهم چنين درادامه مكتوب گفته شده بود :" ...گرچند ما نماينده وزارت زنان درشهرميباشيم ولي باوركنيد هنوز كه چندين سال ازتاسيس وزارت زنان ميگذرد لايحه وظايف ما مشخص نشده است وخصوصا براي اينگونه قضايا اولا كه هزينه وتخصيص خاصي نداريم ، درثاني ما محلي براي نگهداري اينگونه زنان را نداريم ووظيفه ما هم پناه دادن به زنان فراري آنهم ازنوع ديوانه ي آن نيست ومهمترازآن اينكه ما "پاليسي ساز" هستيم ،نه حمايتي ، ووظيفه ما تدويروركشاب ها وسمينار ها براي بالا بردن سطح آگاهي زنان درمورد حقوق شان است ، ولي با اين وجود قول ميدهيم كه دروركشاب هاي بعدي ايشان را شامل نماييم ........".
ولي بعد ازچند روز....مسئولين دارالمجانين نيز ذريعه مكتوب رسمي دختررا به مركز نگهداري زنان بي سرپرست وفراري به نام "شيلتر" تحويل دادند . دربخشي ازمكتوب آمده بود ؛ " ما ازمدتها است كه درمركزخود زنان ديوانه نداريم وفقط مردهاي ديوانه را نگهداري ميكنيم وپرواضح است كه زنان دركنار مردان ديوانه مراقبت نميشود چون محلي كه ما براي نگهداري زنان ديوانه داريم خانه اي است كه ديوار آن كوتا ه ونا مطمئن است وما براي پيش گيري ازوقايعي نظيرسوء استفاده جنسي مردان ديوانه اززنان ديوانه ، زنان ديوانه را ازمدتها است كه مرخص كرده ايم وهمين زن هم جزو همان زناني بوده است كه ما ازسه سال به اين طرف رها كرده بوديم و يا به فاميل هاي شان تحويل داده بوديم..." همراه مكتوب دختربه "شيلتر" تحويل داده شد .
"شيلتر" يا همان پناهگاه زنان بي سرپرست نيزبعد ازچند شب نگهداري ازدختر وي را ذريعه مكتوب رسمي كه دربخشي ازآن وظيفه اسلامي وشرعي هركسي را درقبال حقوق زنان گوشزد كرده بود اعلان كردند كه ما اززنان سالم نگهداري ميكنيم نه ازديوانه ها ، واين زن ازآنجا كه ديوانه است ، خطرناك ميباشد وباعث آزار واذيت بقيه زنان ودختران ميشود . با اين توضيح ،دختررا به "موسسه ي حمايت اززنان ودختران درحال خطر" تحويل دادند.
موسسه "حمايت اززنان درحال خطر" بعد ازچند شبانه روزشورومشوره با همديگر به اين نتيجه رسيدند كه اين دخترازآنجا كه درحال خطرنيست بلكه درجريان خطراست ، شامل برنامه هاي حمايتي آنان نميشود ،بنا براين تصميم گرفتند به يك موسسه ديگرتحويل دهند وضمن مكتوب نوشتند اعلان كردند كه ما اول زنان درحال خطررا شناسايي ميكنيم بعد مورد حمايت قرار ميدهيم " واضافه نمودند كه ما براي زنان درحال خطرفعاليت ميكنيم نه براي زنان درجريان خطر، .... " دختررا به موسسه " ارتقاء وحمايت ازحقوق زنان" فرستادند . اين موسسه نيز بعد ازچند روز كه ازدخترحمايت كردند همراه مكتوبي جواب دادند :" موسسه ما محلي براي نگهداري وحمايت اززنان بي سرپناه نيست ، وچنانچه ميدانيد ما براي ارتقاء ظرفيت زنان كورسها وكلاسهاي آموزشي تدويرميكنيم كه چنانچه ايشان مايل باشد ميتواند ازكورس هاي دلخواه خود مثل خياطي ، انگليسي ، گلدوزي منجوق بافي وحتي كامپيوترو... بهره مند گردد وما وظيفه اسلامي وانساني خود ميدانيم كه ايشان را دراين زمينه ها كمك كنيم ...."
اين سلسله نقل وانتقال دختر ادامه داشت و دخترازاين موسسه به آن ارگان ازآن ارگان به اين دفترواز...تحويل داده ميشد طوري كه با اكثركارمندان موسسات آشنا شده بود وآنها را حتي ازنام كوچك صدا ميكرد ، تا اينكه يكي ازموسات حمايت اززنان فكري به سرش زد وازاثرآن فكرابتكاري به خرج دادند ، به اين صورت كه همه اين موسسات را براي يك جلسه حمايتي مشترك براي حل اين معضل بي سابقه دعوت كرد، البته با صرف كيك وچاي . همه موسسات حمايتي زنان ، ازاقصا نقاط شهرجمع شدند تا يك تصميم اساسي براي سرنوشت اين دختروحتي دختران ديگري كه با اين سرنوشت مواجه ميشوند بگيرند ، لذا براي محكم كاري وانجام كاراساسي ، ارگانهاي دولتي را نيز دعوت كردند ...... چنين بود كه جلسه اي با سران شهرازقبيل والي ، قومانداني امنيه وآمرجنايي ، حارنوالي ، قضات وخيلي ازارگانهاي علاقه مند امورزنان مشوره كردند وبعد از چندين ساعت بحث وگفتگو تصميم گرفتند فعلا تا روشن شدن سرنوشت قطعي وي ، دختررا به مركز اصلاح وتربيت بسپارند ،وجلسه براي تصاميم بعدي به نشست هاي بعد موكول شد و قرار شد اين جلسات نوبتي به صورت هفتگي تا روشن شدن وضعيت قطعي دخترالبته همراه با صرف كيك وچاي برگزار شود . ولي بعد ازچند روز، حارنوال شهر ذريعه مكتوب رسمي اعلان كرد ؛ چون اين دخترجرم محرزمرتكب نشده است وازطرفي ازسلامتي عقل هم برخوردار نيست ، نگهداري آن درمركز اصلاح وتربيت غيرقانوني بوده ومطابق كنوانسيون هاي بين اللملي ازجمله اعلاميه جهاني حقوق بشركه اين روزها وبال گردن ما شده است ، مصداق كامل سلب آزادي ميباشد وممكن ما ناخواسته به نقض حقوق بشرمتهم گرديم ... " با اين دليل قاطع دختررا ازمركز اصلاح وتربيت نيزاخراج كردند ...درهمين گيروكش ودرحاليكه جلسات دوره ي براي حل مسئله ادامه داشت ، اتفاق جالبي افتاد . دخترمورد بحث به صورت غافلگيركننده وناگهاني وناخواسته ، طفلي به دنيا آورد .
.........همه ازشنيدن اين خبر نزديك بود غش كنند، ولي نميدانم ازخوشحالي بود يا ازتعجب يا ازترس يا .... به قول معروف "مشكل يكي بود ترقيد دوتا شد" . حالا مشكل اول اين بود كه اينها دونفرشده بودند ، مشكل دوم اين بود كه معلوم نبود طفل مربوط به كدام ارگان است ؟ دراينجا ثارنوال شهردستش بازشد ودختررا به اتهام زنا دستگيركرد ، ولي ازآنجا كه محل مناسبي براي نگهداري او نداشت ، دختررا دوباره با اخذ تضمين به پيرمرد تحويل داد تا دوسيه نسبتي شان طي مراحل قانوني نمايد . تحقيق وبررسي براي شناسايي ارگان صاحب طفل ادامه دارد . ودختركه حالامادرشده است، دوباره به پيرمردي كه روز اول زنگ زده بود برگردانده شد. پايان.
یکشنبه دوم تیر 1387
سفر به بادغیس 4
ادامه سفربه بادغیس
قريه گنده اب
قريه گنده آب ، بعد ازصعود به آخرين تبه ازچندين تبه ، وگردش به گرد يك پيچ ناگهان به چشم ظاهرميشود . اين رسيدن ناگهاني زيبايي جالبي دارد كه همه را واداربه واكنش ميكند وبعضي ازهمسفران ناخودآگا صدا ميدهند كه : اينه رسيديم ... درست مثل بازار گلران كه او نيز همين حالت را دارد . ازهمان نقطه من عكس اين قريه را گرفتم . چشم اندازعجيب ازيك قريه كاملا خشك وگيلي وشبيه به زمين شخم زده شده با كلوخ هاي بزرگ وكوچك . نه درختي نه سبزه يي . درابتداي ورود هيچ زنده جاني ديده نميشود ، ولي با ورود ما وغورغور موتر كم كم ازغارها سرگ ميكشند وبهت زده طرف ما نگاه ميكنند وازيك دكان چند تا مرد پيدا ميشود .... خوشحال ازحضوربي فايده ودست خالي ما ، شايد جرقه ي اميدي دردلشان زده ميشود ، به اميد كيسه گندمي يا كاسه آردي يا بشكه آبي .... با يكي ازمردها ميرويم خانه يكي ازاهالي قريه .. كه ميگويد بزرگ وريش سفيد قريه است ولي اويك زن است ، نسيم باي . نسيم باي با ورود من چلم اش پركرده به قول ما تازه كرده روشن ميكند به من تعارف ميكند ، ولي عذرخواسته نميكشم، تعجب ميكند ، خودش با ولع ميكشد بعد چلم را به مرد جواني كه حالا راهنماي من است ميدهد او نيز با ولع ميكشد وبه پسر17 ساله نسيم باي ميدهد كه او هم ميكشد وچلم بين چند نفردوره ميكند ومرا سرفه ميگيرد و...
نسيم باي قصه ي قريه شان را ميكند، قصه ي گرسنگي وتشنگي مردم ، پسرش وخودش سرپرست فاميل است ، شوهرش چند سال ميشه كه مرده است ، وعروسش بعد ازاولين زايمان فلج شده است ... پسرش كلان ترش نيز به ايران است وخبري ازاو ندارند ....
قريه گنده آب قريه ي عجيب است درهرخانه كه ميرويم قبل ازهرچيزي يك چلم مياورند پيش مهمان ميگذارند بعد چاي و.... هرخانه بدون استثنا چلم دارند .... يادم ازيكي ازرفقايم ميايد كه براي چلم سرگردان اين چلم خانه هاي پارك هاي هرات است كه اين روزها بسياررونق گرفته است وجوانان زيادي را گرد هم مياورند ..رفيق ام يادم ميايد كه مرده چلم است وبرايش آرزو ميكنم روزي گذرش به اين قريه بيفتد ودلي ازچلم درآورد آن گونه دود ازكله دماغش برآيد و به اصطلاح "چلم سير" گردد . باخودم يادداشت ميكنم كه دربرگشت به هرات اين خبررا به او بدهم كه شايد نسل ونبيره اش به اين قريه برگردد ...
قريه آب خوردن ندارد ، اهالي قريه براي بدست آوردن آب ساعت ها پياده ويا با خرميروند تا به چشمه آب برسند ....
قصه شيراحمد برايم رنج آوراست ، شيراحمد خودش كور است ودخترجوانش فلج وزن اش هم پير... اين سه نفرفلك زده را، خداوند مجبوربه زندگي دركنارهم كرده است ، زندگي عجيبي دارند ،نه كاري نه درآمدي ونه مرگ ونه زندگي ...سوالي كه برايم بي جواب ميماند اين است كه اينها چه ميخورند ؟ دم دروازه خانه شان مينشينند تا يكي ازاهالي وقتي دنبال آب ميرود يك بشكه ازاو رانيزبارخرش كرده براي او هم آب بياورد ، ولي اگرروزي اهالي يادش برود كه بشكه بيست ليتره شيراحمد را نيز برا ي آب ببرند ، آن شب اين سه نفر تشنه سربه بالين ميگذارند ... دخترش فيروزه مشغول تلاوت قرآن است . مادرش ميگويد دربيست روز يك قرآن ختم ميكند ، كار ديگري نميتواند ، فقط قرآن ميخواند وقرآن يگانه همدم اواست ...من چون به خيلي چيزها عقيده درست حسابي ندارم ، بسياركم اتفاق ميفتد كه متوسل به دعا وتوسل گردم ولي دراين مكان يكي ازآن اتفاقات كم رخ ميدهد ومن نيز توسل ميجويم ، ازاوخواهش ميكنم به نيت من نيز دعايي كند شايد به واسطه دعاي اين دختر، خداوند بزرگ مارا نيز بيامرزد ....
ادامه دارد ............

































