پنجشنبه سی ام خرداد 1387
بادغیس
قريه چلانك :
قريه چلانك در35 كيلومتري غرب آبكمري قرار دارد كه ازمسيردره اي به نام كوچه زرد ميگذرد . دره ي تنگ وصعب العبور با كوتلي بسيار سخت وبه قول ما تيزكه موتربه سختي بالا شد ودرهرگولايي چند مرتبه دنده عقب ميزد وهمكاران وهمراهان خانمي كه همراهمان بودند درهرپيچ چندين بسم الله ناخودآگاه ميگفتند وخدا ميداند چندين سوره دعا كردند وچندين وچند نذري به گردن گرفتند ....درمسيربه سوي قريه مورد نظركه گنده آب وچلانك است درحاليكه درست بلد نيستيم ، موتروان مان ميگويد : اينه به قلعه نريمان رسيديم ..... ميپرسم نريمان ؟ ميگويد : نريمان وسام ، نشنيدي؟ يادم ازشاهنامه ميايد ورستم وسهراب وسام وزال ونريمان و..... ميگويم اينجا قلعه نريمان ؟ موتروان مان ميگويد مردما ازاين قلعه خيلي كشيدند وبردند ، خصوصا درزمان طالبان حالا قلعه غار غار شده است . .....منظورش كنده كاريهاي روي قلعه است كه توسط مردم انجام شده است . قلعه درسر يك كوه بلند واقع شده است وكلا ازسنگ ساخته شده با ديوار هاي سنگي وهمچنين چندين برج سنگي شبيه به منار....ديوارهاي نميه ويران ازقلعه هنوز باقي است كه ازدور ديده ميشود وحوض هاي سنگي آن شگفت انگيز است كه احتمالا درزمستان ازآب برف وباران پرميشده است ودرتابستان مصرف ميشده است . قلعه ازهرنظرتوسط افرادي كه به دنبال زيرخاكي بوده اند تخريب شده است وهركسي به نوبه خود با بيل وتيشه وكلنگ بخت خودش را دراين قلعه آزموده است تا شايد لنگه كفشي يا بند ازاري يا ....ازآل وعيال نريمان را به دست آورده به نوايي برسند ، اما ازهزارتا شايد يكي به اين مراد نايل شده باشد واكثرا بعد ازمدتها كندن كاري وتخريب اين بناي تاريخي دست خالي برميگشته است . هم اكنون كندن كاري به صورت كل بند شده است وكسي ديگه نميرود چرا كه دولت مانع ميشود . ازقلعه نريمان ميگذريم بعد ازجستجوي زياد به قريه چلانك ميرسيم .
ادامه دارد .........
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
سفربه بادغیس
قلعه نومركز ولايت بادغيس . يك شنبه 1 جون 2008
بعد ازطي 4 ساعت راه ازهرات به قلعه نو ميرسيم ، راهي كه قبلا با 8 ساعت بايد طي ميكرديم، ولي مسيربين بازارقلعه نو تا پاي بند سبزگ زيرسازي شده وهمواراست ، وازاين طرف ازشهرهرات تا منطقه ي به نام ارملق درساحه ولسوالي كرخ ، پخته شده است . اين دومنطقه گوش شيطان كر، شامل پروگرام هاي بازسازي شده است ، ودرنتيجه مسيررا كوتاه تركرده است ، حدود 57 كيلومتر درميان اين دومنطقه ي بازسازي شده بي سرنوشت مانده است ، نه هرات پيشروي كرده است نه قلعه نو ومطمئنم اگرمسئله جنگ وفتح وفتوح درميان ميبود تا حالاي يكي ازدوطرف پيش روي كرده بود . وارد قلعه نو كه ميشويم چيزي تغيير نكرده مثل هميشه دست نخورده است ، من حدود 5 سالي ميشود كه براساس وظيفه مرتب به بادغيس سفرميكنم ، ولي دراين 5 سال تغيير چشم گيري درشهرقلعه نو نمبينم ، به قول معروف سنگ بالاي سنگ گذاشته نشده است ....چيزي كه تغييركرده والي هاي گوناگون بوده است كه آمده اند ورفته اند وبه قول مردم قلعه نو؛ آمده جيب هاي شان را پركرده رفته اند . تنها چيزي كه امروز ديدم ومايه شادي وتعجب شد ساختمان جديد ولايت بود كه ساخته شده است ومورد بهره برداري قرار گرفته است . والي مثل هميشه حضورندارد، چيزي كه دراين ولايات دوردست ازقبيل بادغيس وغوروفراه كمتر مردم ديده اند كه سرجايشان باشند ، والي است . كمتربه ياد دارم كه رفته باشيم ووالي را بالفعل سركارش درولايت گيرآورده باشيم . نميدانم چرا والي ها هميشه دركابل است به جاي اينكه درولايت محل وظيفه باشند . با معاون والي صحبت ميكنيم كه تلفن زنگ ميزند ، معاون صاحب درحضورما با آن طرف خط مشغول گب وگفت ميشود ، خيلي وقت گب ميزننند طوري كه ما را خواب ميگيرد ، براي آولين دفعه است كه دعا ميكنم آنتن قطع شود ، يا كردت طرف خلاص شود ، اما طرف ملا است وحتما كردت مفت گيرآورده است ، حالا حالا هم قطع نميشود صحبت ازجا است ومكان وپذيرايي وگوشت برنج و.... حتما مهماني دركاراست ، وبلاخره قطع ميشود ، وقتي گوشي قطع ميشود ، معاون صاحب با خودش ميگويد : با اين گرسنگي مراسم دستاربندي ميخواهيد چكار؟ آن هم با اين كش وفرش وهزينه . بعد براي ما توضيح ميدهد ميبخشيد ، با لبخندي ميگويد ؛ خدا شما را گيرملا نياندازد ، يك ملابود ، ميخواهند مراسم دستار بندي داشته باشند خيمه ووسايل وفرش وظرف ميخواهند تيار كنيم ، سه هزار نفررا هم دعوت كرده اند ، ازفراه وغور وهرات و..... بعد ادامه ميدهند : هفته قبل يك گروه ديگرشان مراسم دستاربندي داشتند ،حالا اينها ميخواهند ازآنها كم نياورند مراسم بزرگتري را گرفته اند ،خدا ازرقابت آخند ا هم نجات بدهد .....تمام بارهم سرمردم گشنه وبيچاره .... بعد ادامه ميدهد كه مردم تشنه وگشنه اند ما درغم اين مردم مانده ايم ، همين امروز هشت تانكررا كرايه كرده ايم كه درقريه جات آب برساند تا ازتشنگي تلف نشوند ......
ازانجا به مهمان خانه ولايت كه درخانه اي كرايي است مستقرميشويم ، جاي بدي نيست ، با اطاق هاي فرش شده وتخت ماندگي وكمبل هاي نرم ونو ووسايل بود وباش كامل دراختيار ما گذاشته ميشود ، خدارا شكرميكنيم كه باز درمهمان خانه شاروالي نيستيم وازشرموش هاي مهمان خانه شارولي كه قبل ازما غذا را ميچشيد اينبارنجات يافته ايم .......
دوشنبه دوم جون 2008 ولسوالي آبكمري" دومين ولسوالي صلح ".
ولسوالي آب كمري در19 كيلومتري غرب قلعه نو واقع شده است ،مقرولسوالي دريك خانه مسكوني است كه خانه نشيمن كسي بوده وحالا ولسوالي شده است . دوسه تا اطاق نشيمن دارد كه دريكي ازآنها ولسوال صاحب را پيدا ميكنيم . ميزهاي گرد گرفته نشان ميدهد كه چندان استفاده اي ندارند ..... ولسوال وضع امنيتي ولسوالي را بسيار خوب تعريف ميكند ودرتاكيد روي اين مسئله ميگويد؛ازهركجاي اين ولسوالي ميتوانيد ديدن كنيد ، وبراي اطمينان شما همينقدر بايد بگويم كه ولسوالي آبكمري به صورت رسمي دومين ولسوالي صلح درسراسرافغانستان نام گذاري شده است .... خواستم بپرسم كه آيا اين لقب ازطرف مخالفين هم تاييد شده است يا يك طرفه اعلان شده ، ولي سوالم را اينگونه تغيير دادم كه : اولين ولسوالي كجا بوده ؟ براي اولين دفعه كه چنين لقبي براي يك ولسوالي ميشنيدم .... ولسوال صاحب جواب دادند : راستش نميدانم درهيمن طرفاي نورستان بوده يا پكتيا !!!!...اينبار تعجبم بيشترشد ونتيجه گرفتم ، دومين ولسوالي صلح بايد موسي قلعه باشد...
قريه چلانك :
ادامه دارد .......
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
سفربه بادغیس
این مطلب راسال گذشته درسفری به بادغیس درباره این ولایت نوشتته ودراین وبلاگ نشرکرده بودم ُ ولی چون میخواهم درمورد سفرتازه ام به این ولایت مطلی نشرکنم این مطلب را دوباره گذاشتم تا مقدمه ی باشد برای مطالب تازه .
بادغیس
عبد الواحد رفيعي
یکی از ولایات مهم ودورافتاده کشور ولایت بادغیس است که در شمال غرب ولایت هرات ودر مرز بین افغانستان وترکمنستان موقعیت دارد .
وقتی از هرات به طرف بادغیس حرکت می کنیم ؛هرچه از فضای هرات دورتر می شوی وبه طرف بادغیس نزدیک تر ، قدم به قدم به زیبایی طبیعی محیط و طراوت فضا افزوده می گردد. اوج این زیبایی در بند سبزک است .بند سبزک یکی از مکانهای زیبا وسحرآمیز درا فغانستان است که هر بیننده ای را مسحور زیبایی خود می کند .
بهتر است اینطور بگویم که بند سبزک درست شبیه به یک کاسه کلان است که وقتی از نقطه ای به درون آن نگاه کنی ،طوری به نظر می رسد که در ما بین آن كاسه كلان ، چند کاسه کوچکتر را داخل هم دیگر مانده باشند .به همین صورت در ه های داخل هم مثل کاسه های کوچکتر بین در بین به نظرميايد كه این بند را درست کرده است . هر دره مملو از درخت های خودرویی است که مثل سربازان یک لشکر در کنار هم ایستاده اند .سربازانی با کله خود های برسر وشمشیر هایی در دست، سوار براسب های سیاه ،که فکر می کنی در انتظار فرمان حمله به لشکر مقابل است .
وقتی به بند سبزک می رسی اگر مسافر عازم فلعه نو باشی از کمر کش بند طی سفر خواهی کرد . در یک سمت دره هایی خواهید دید به هم پیچیده وتو درتو ، ودر سمت دیگر، کوه ها یی خواهید دید در هم تنیده، که پشت به پشت وپهلو به پهلو ی هم قرار گرفته اند .همان کاسه ای را که گفتم اگر طی کنیم ،سرانجام از گو شه ای از همان کاسه که تصور کنیم در این نقطه شکسته باشد؛ به منطقه ای می برآیید که به آن دره ی لامان می گویند .
دره لامان دره ای است با طراوت که در دو طرف آن دو راسته کوه سرسبز وبا نشاط دراز کشیده است. و تپه های پوشیده از علف های گوناگون از جمله گندمی که به صورت دیمه تو سط اهالی دره ی لامان کاشته می شود ،این دو راسته کوه را به وجود آورده است .در میان دره ی سرسبز لامان هرچه که پیش می روی زیبا تر می شود . خصوصا خیمه های بر افراشته شده توسط مالداران وکوچی ها ورمه های که در اطراف این خیمه ها لمیده اند ویا به چرا مشغول اند. باید گفت که مرد م دره ی لامان هنوز هم به صورت ابتدایی وطبیعی زندگی می کنند . همه چیز در این دره طبیعی است و ابتدایی .گویی در طول دره ی سرسبز لامان ؛ گذ ر زمان در نقطه ای توقف کرده است واز کاروان بشری رو به جلو به جا مانده است وهنوز دنیایی نوین در این دره نرسیده است و زندگی شکل ابتدایی خودرا حفظ کرده است .مردم آنجا هنوز فکر می کنند دنیا در دره ی لامان خلاصه می شود وبیرون ازا ین دره آخر دنیا است .
فاصله بین لامان تا قلعه نو مرکز ولایت بادغیس حدود 50 کیلو متر است .اماهمین فاصله را باید در سه ساعت طی کنی ،چرا که مجبوری از روی سنگهای میخ شده در زمین عبور کنی وچیزی به نام سرگ به معنی واقعی آن وجود ندارد .
قلعه ی نو مرکز ولایت بادغیس است ولی هیچ شباهتی به مرکز یک ولایت ندارد .شبیه به یک بازاری است که مربوط به قرن هفده هم با شد . شهر قلعه ی نو؛ اگر بتوان به آن شهر گفت ،مملو از خر است که در فرمان صاحبانش در سرگ های شهر در عبور ومرور است .. خرهایی که صبح وقت مسافرین خودرا از دهات اطراف به شهر می آورد ود ر انتظار می مانند تا صاحبان پیرآن متاع اش را از بازار بخرد ویا زنان مریض وتکیده ، طبابت اش را کرده با کوله باری از دوا و دارو راه آمده را به ده برگردند . همان طور که در شهرهای بزرگ پارکینگ هایی برای موتر ها وجود دارد؛در قلعه ی نو هم مکانهایی است برای انتظار خرها .سرای هایی مملو از خرهای کوچکی که مثل صاحبانش جسه های کوچک وآفتاب زده واندامهای سیاه ولاغردارند .مردم بادغیس همه کارهارا روی دوش خر انجام می دهد از آب کشی گرفته تا قولبه زمین ها و بارکشی .
بادغیس دارای هشت ولسولی سرسبزدارد که زیباتر از دیگری است . که عبارتند از قادس ، جوند ، مقر،سنگ آتش ، غورماج ،بالامرغاب وآب کمری .
بادغیس یکی از ولایت های سرسبز وطن است با تپه های سرسبزوغنی ، هرچه که ولایت های غورو وفراه خشک وبی آب وعلف است ولی بادغیس حاصلخیز ومستعد برای محصولات زراعتی است . درفصل بهار اگر یک سفری به بادغیس داشته باشیم ، تپه ها وکوه هایی می بینمی سحر آمیزاز سرسبزی وتراوت هربینند ه ای را به شوق می آورد ، خصوصا گلهایی سرخ وسفید ی به نام "گل دختر" کوهها همگی للمی زار است که ازگندم ودراواخر فصل بهار فصل کشت خربوزه وهنداوانه دیمه است که سراسر تبه ها را فرامی گیرد ودهقانان با خر وگاو درحالی کشت ان است. ولی متاسفانه هیچ ردپایی از دولت نیست تا با این زارعین ودهقانان کمکی کند . دولت هیچ کمکی از نگاه زراعتی به این زارعین نکرده است ، اگردولت تنها به همین ولایت رسیدگی کند وزراعت آن را زیر پوشش بگیرد ، شاید گندم آن کفایت تمام افغاسنتان را بنماید ونیز اگر دولت درقسمت احیا وانکشاف پسته زارهای این ولایت توجه کند شاید یکی از اقلام صادراتی کشور تبدیل شود . این ولایت پسته زارهای طبیعی زیادی دارد ولی متاسفانه درچند سال جنگ ونیز خشک سالی صدمات ویران گری به این پسته زار ها وارد آمده است . گرچند که موسسه داکار چند سالی است درقسمت احیا وانکشاف دوباره این پسته زارها پروژه هايی را روی دست دارد ودرحال رونق واحیا پسته زارها است ، ولی این کفایت نمیکند .
مثلا یکي از ولسولی های بادغیس بالا مرغاب است که درمرز بین ترکمنستان وافغانستان قراردارد که دریایی بین دوطرف فاصله انداخته است . خیل تاسف آوراست که وقتی دراین طرف استاده باشی وبه طرف ترکمسنان نگاه کنی سبزه زارهایی می بینی پر از درخت پستته ومردمی که درحال کار است . ولی درچند متری با فاصله ی یک دریاچه درداخل افغانستان ، بیابانی می بینی خشک وبی آب وعلف که درحال نابودی است . درحالی که از نگاه اقلیمی وطبیعی هردوطرف هیچ فرقی باهم ندارند وتنها فرق ، وضعیت سیاسی وعدم رسیدگی دولت است .این طرف بیابانی است فقیر وصحرایی است خشک ، آن طرف چمنزاري است سرسبزوحاصلخيز ....
ولسوالی آبکمری ......
ادامه دارد .....
شنبه یازدهم خرداد 1387
سفربه گلران 6
ادامه سفربه گلران قسمت ششم
قريه احمد كل ....
قريه احمد كل در25 كيلومتري شمال شرق بازار قرباغ قرارا دارد ، بعد ازطي حدود 15 دقيقه راه به قريه رسيديم . وقتي به قريه ميرسيم جوانان درچند تا جاي گرد گرد نشسته اند تا دوره بيكاري اش را با گفتگوپركنند، موترما دركنار يك جمع ازاين جوانان توقف ميكند ، بقيه هم جمع ميشوند ، سراغ ارباب را ميگيريم ، ارباب ميايد گردهم جمع ميشويم ، همه بيكاراند جوانان برومند، دربقيه قريه جات چنين جمعيتي را نديده بوديم ،خصوصا درولسوالي كوهسان كه براي پيدا كردن يك مرد بايد سه ساعت ميگشتي ، همه رفته بودند "نيش زدن " به هلمند وقندهار وشهرهايي كه ترياك جوازدارند ، ولي اينجا جوانان نرفته اند ومردان درقريه هستند .....همه بيكارند ، ميگويند به علت نبود كشت وكار وخشكسالي همه بيكاريم ، سابق خوب بود كه لااقل مزرعه ميشد وهمه گرفتاركشت وكاربودند ، جلال ميگويد پاليز كشت كرده ام حتي يك بوته هم سبزنشده است ...ميپرسم چرا نام قريه احمد كل است واحمد كل حال كجاست ؟ ميگويند درسابق اين قريه ازشخصي به نام احمد كل بوده است كه ما مردم كه كوچي بوديم اين زمين هارا خريده ايم ، ..... وازسرنوشت احمد كل فعلا خبرندارند ، همين قدرميداننند كه احمد كل درشهربراي خود زندگي دارد ...
اين قريه نيزمثل خيلي ازقريه هاي پشتون نشين ، قريه اي است كه مكتب ندارند وچندان علاقه اي هم به مكتب نشان نميدهند ، وقتي ازمكتب پرسان ميكنم ، ميگويند نداريم با اين نا داري وبيكاري كي مكتب ميرود؟ ما هيچ وقت مكتب نداشته ايم ... راستش كسي دنبالش هم نرفته اند ، .... اين قريه به نظرميرسد درطول تاريخ به وجود آمدنش كه حدود 50 سال ميگذرد ، مكتب نداشته اند ودرآينده هم با روحيه ي كه من درمردم ديدم فكرنميكنم تا پنجا ه سال بعد صاحب مكتب شوند .....
قريه اخته چي چهارشنبه 14 مي 2008
اين قريه همه بلوچ اند ، قريه هاي ديگري كه ديديم همه برادران پشتون بودند ، اين تنها قريه اي است كه بلوچ است وبلوچي گب ميزنند ... قريه حدود 80 خانواده است وكارشان ديمه كاري ومالداري است ، روي زمين دولت كشت ميكنند وسالانه دوازده خرواراجاره به دولت ميدهند ، كريم كه معلم قريه است ميگويد درگلران هم قبول نميكنند ، بايد باركنيم به سيلوي هرات تحويل دهيم يك عالم كرايه ترانسپورت وموترميشه ، امسال كه ديمه هم نشد نميدانيم كه اين دوازده خرواررا ازكجا جمع كنيم . ستار ميگويد 60 من تخم پاشيدم 30 هزاركرايه تراكتورقرض دارشدم ولي باورم نميشه كه 60 دانه گندم برداشت كنم ....
به خانه حاجي شيراحمد ميرويم ، حاجي شيراحمد با عصاي خود دردهليز نشسته است هردم به يكي ازنواسه هاي خود فحش ميگويد و يا به عروسهاي خود دستوري با چاشني دشنام صادرميكند ، وقتي براي ما چا ي طلب ميكند با بلوچي نميدانم به عروسش يا زن جوانش با فحش دستورچاي ميدهد ، بعد صداي وع وع كودكي نورسيده ميايد ، بازحاجي دشنام ميدهد اينباربه زنش ، كه هي .... كجايي چرا اي توله سگ گريه ميكنه ؟ ميگويم نواسه ات است ؟ حاجي شيراحمد ميخندد ولي كريم به جاي حاجي جواب ميدهد كه نه ، ازخود حاجي است ، به حاجي اينطوري نگاه نكن ، دود ازكنده بلند ميشود ، .... همه ميخنديم ...بله صدا از آخرين كودك شيراحمد 78 ساله است ، ولي زنش حدود 35 ساله است ، كودكي كه دربغل دارد ميگويد ده ماهه است ، ازحاجي ميپرسم چند نفرهستيد به خانه ؟ ميگويد سي نفر سي نفرسريك دسترخان مينشينيم ، .... وهي عصايش را تكان ميدهد وكودكان را تهديد ميكند كه آرام بگيريد ....تشك حاجي درست درنقطه وسط دهليز انداخته شده است كه چهارتا اطاق خانه را زيرديد دارد وهركسي ازيكي ازاطاق هاي اين خانه كه برايد بايد ازجلوچشم حاجي بگذرد .....
ادامه دارد ............
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
سه شنبه 13 مي 2008 قريه ظاهرجو....
امروز رفتيم قريه ظاهرجو ازكسي پرسيديم اين قريه چه نام دارد گفت : نام اصلي اش " باغ كهنه است " ولي مردم "ظاهرجو " ميگويند به اين خاطركه نام ارباب ظاهراست ..... گفتيم خانه ارباب كجاست ، با دست نشان داد، رفتيم . موتركرولا درمقابل خانه وتراكتورنشان ميداد كه خانه، خانه ارباب است ، دختركي با شلواركاوباي وبليزجين وخلاصه به مد روز شهري حدود ده يازده ساله پيش خانه با بقيه كودكان چرك زده قريه بازي ميكرد ، گفتيم دختركي هستي ؟ گفت دخترارباب . گفتيم : بدو صدا كن ، .... ارباب آمد ولي نيمه خواب بود، تازه ازخواب خيسته بود ، با هيكلي بلند وقوي با برخوردي بسيار خوش وبا لبخندي دست مارا گرفت وبعد ازاحوال پرسي گفتيم كه كي هستيم وچرا خدمت رسيده ايم ، مارا به سمتي برد وگفت بياييد به اطاق بنشينيد ولي بدتان نيايد مثل شما زياد آمده اند ورفته اند وما به اين كارها عادت داريم . رفتيم داخل اطاق . معمولا درهرقريه اي بيرون ازحويلي ارباب وبعضي درآستانه دروازه ورودي خانه ارباب كه معمولا كلان ترا ست ، يك خانه اي با يك دهليز ويك تشناب وجود دارد كه اصطلاحا به آن "اطاق" ميگويند وبراي مهمان هايي ناخوانده اي مثل ما است . گفتيم همشيره ها كجا بروند كه چند تا همشيره هاي ده را بايد ببينند ،گفت آنها را ميبرم خانه ، گفتيم :چند تا زنان وهمشيره هاي ده را هم صدا كنيد كه اينها با آنها گب بزنند ،با قاطعيت گفت زناي ده كه به خانه ما نميايند ، همين چند تا زن كه خانه ما است كفايت نميكند؟ گفتيم نه ، گفت شما برويد اطاق ما يك كاري ميكنيم ، ....
درقريه چند تا مردي گرد آمدند كه همگي ازدهقانان ومزدوران ظاهرجان يا ظاهرخان بودند ، كه صحبت كنيم ازمشكلات شان ،بپرسيم ، اينكه چه دارند ، چه ندارند و.... قريه داراي حدود 120 خانه است كه تنها ظاهرجان زمين دارد وبقيه همه دهقان ها ومزدوران ظاهرخان است وهمگي درخانه هاي مينشيند كه متعلق ظاهرجان است وبراي دهقان هاي خود ساخته است وهرسال بسته به كاركرد شان چندتايي به قول آنها بارميكنند وچند تايي ميايند به قول يكي ازدهقان ها هروقت ظاهرجان ازكسي دل بد شد بايد باركند .....اين حرف را دربيرون ودرآخربه ما زدند ....ازظاهرخان پرسان ميكنم كه اين ساحه چقدر زمين متعلق به شما است ، ميگويد ازهمين بازار قره باغ بگيرتا مرز تركمنستان ازما است كه دراين سالها بين برادران تقسيمات شده است ، او ادمه ميدهد كه درزمان پادشاهي نميدانم نادريا ظاهرخان به پدرپركلانم دستوردادند كه سرمرزهاربگيريد كه تركمن ها حمله ميكنند وخلاصه پدركلان ما به نام فلاني ( دقيق يادم نيست ) به شاه ميگويد من ميروم ولي به شرطي كه هرچه را گرفتم وباركردم وكوچ دادم وتصرف كردم مال خودم باشد ،با همين شرط ميايد با لشكرزياد اين ساحه را تصرف ميكنند ، ساكنين اصلي اين مناطق تركمن ها بودن وپدركلان ها ي ما درجنگ وزور گرفتند ... وي ادامه ميدهد : بله همينطورساده ما اينجا را بدست نياورديم ، جنگ كرديم و.... ودامه ميدهد ازهمان زمان تاكنون به فضل خدا يك وجب را هم ازدست نداده ايم و.....( اين مسئله ريشه سياسي وتاريخي درسياست دولتمردان گذشته افغانستان دارد كه ميخواسند سرمرزها كاملا يك قوم خاص را جاي گزين كنند )
درقريه يك جايي به عنوان مكتب است كه يك معلم دارد وآنهم برادر ارباب است وكودكان يك ساعت ميايند براي تقسيم بسكويت و..... خلاصه درس نميدهند فقط هرروز يك بارمراسم توزيع بسكويت توسط اين معلم انجام مي شود كه اين مسله را من با رئيس معارف چغلي كردم .... ازعاقبتش خبرندارم ...
مردم درابتدا فكركردند ما براي مرضي چرمك يا به قول خودشان "شكم پربادك " آمده ايم ، گفتند دراين قريه فقط سه نفربه "شكم پربادك " گرفتار شده اند ، يك پدرودوپسرشان ، كه كسي را نميگذارند آنها راببينند ،گفتم من ميخواهم آنها را ببينم ، گفتند نميشه ، نميگذارند ،دراين بين جميل پيرمردي ازاهالي قصه كرد : خوب نيست بروي ، من يك روز رفتم ديدنشان ، شب درجايي مهمان بوديم وقتي گفتم من آنها را ديده ام ، برادرارباب با من غذا نخورد ، چرا كه تو رفته ي ديدن شكم پربادك ها ، دراين وقت ارباب ادامه داد : راست ميگه ، ميخواستم كوچ آنها را بار كنم ، ولي مردم گفتند گناه دارد ، يك بلاازطرف خدا سرآنها نازل شده است كه به مرض گرفتارند يك بلاهم تو .... خوب گذاشتم باشند ، ديدم گناه ميشه ...ولي بايد كسي را نبينند .... گفتم شما آنها را دستي دستي ميكشيد ،اين مرض كه ساري نيست ، ..... يكي گفت خوب ازيك خانه سه نفرمبتلا شده اند اگرساري نيست چرا فقط دريك خانه ميايد ، ....
ازآب خوردن ميپرسم ، ميراحمد ميگويد قبل ازمرض "شكم پربادك" ما ازهمين چشمه ميخورديم ولي بعد ازاين مرض حالا با خرميرويم آب ازبازار قرباغ مياوريم ، سه ساعت راه است ، خانه چند بشكه بارخرميكنيم با دوساعت راه ميرويم آب مياوريم .... ميگويم تا جايي كه من شنيده ام ، شكم پربادك كه ازاثرآب نيست ،ازگندم است ، جواني ميگويد ما احتياط ميكنيم تا حالا معلوم نشده كه ازگندم است يا ازآب يا به خاطر سوء تغذيه ،راديوها هم هرچيز براي خود ميگويند ، .....
خيلي وحشتناك است ،اين بلا وحشتناك ترازهجوم يك لشكرزرهي دريك منطقه است ، چرا كه لشكروتوب وتانگ را باچشم ميشود ديد ، ميتواني فرار كني يا بجنگي يا گريه كني يا فرياد كني خلاصه يك خاكي به سرت بريزي ، ولي اين گونه دروحشت به سربردن وبه هرچيز بد گمان بودن وازهرچيز ترسيدن خيلي وحشتناك است.... گاهي خودمان هم دچاروحشت ميشويم كه مبادا دربرگشت ازگلران به هرات ، با شكم هاي بالا آمده برگرديم ، موتروان مان ميگويد شب تاحالا نميدانم چرا شكمم درد ميكند ؟ ميگويم خلاصي ، "شكم پربادك" گرفتي ، بايد همراه ما غذا نخوري ، وخلاصه ترا بايد قرنطينه كنيم .... شوخي ميكنم ...
دوشنبه ششم خرداد 1387
سفر به گلران 4
مبارزه با ملخ
شب برگشتيم به قراگاه مان امشب سه نفرمهمان هم ازهرات آمده اند گل بوديم به سبزه هم آرسته شديم ، ازآن جمله يكي موتروان يك كاميون است . بعد ازغذا همكااران مان تصميم ميگيرند كه داخل كاسه كاميون بخوابند وقتي داخل كاسه را جارو ميكنند بوي ملخ وگوشت مرده به مشام ميرسد، وقتي دقت ميكنند ميبينند كه داخل كاسه تيلرپرازاجساد ملخ است ،ازموتروان جوياي حال ميشوند ، موتروان تعريف ميكند كه حدود 152 تُن ملخ را ازسطح مزارع گلران مردم جمع كرده اند كه ازآن جمله سه تُن آن را باركرده به شهربرده است وحالا برگشته است. همه كاميون بوي ملخ ميداد ......واما درمورد حمله ملخ به ولسوالي گلران هم بايد بگويم كه يك هفته قبل ازاين كه ما به گلران برويم دسته هاي ملخ به گلران هجوم برده اند ودولت براي مقابله با اين آفت دست به ابتكاري عجيب زده اعلان ميكند كه هركس يك "من (4 كيلو )" ملخ جمع كند درعوض هفت كيلو گندم به آن نفرميدهيم، مردم بيچاره هم كه ازگرسنگي سرازپا نميشناسند مثل موروملخ به صحرا ريخته به قول معروف اگردو دست داشتند دوتاي ديگه هم قرض كردند و اگردرخانه هفت نفربودند هفت نفر ،اگرهشت بوده هشت تا به مزارع سرازيرشدند ودرظرف چند روز دمار ازروزگار ملخ ها درمياورند ، وهركدام چند من ملخ به بازار مياورند وبه مديريت زارعت تحويل ميدهند ودرظرف چند روز 153 تُن ملخ توسط مردم جمع آوري گرديده وتوسط مامورين دربازار گلران دفن ميگردد، ومقدار سه تن هم ضميمه گزارش ازفعاليت اداره محترم به شهرفرستاده ميشود وقتي ملخ ها تمام ميشود كسي كه گندم وعده شده بوده است ميگويد گندم بي گندم ، براي خودتان ملخ جمع كرده ايد نه براي من .... هركسي كه ناراضي است ملخ هاي شان را پس ببرد ، و.......
ادامه دارد .....
شنبه چهارم خرداد 1387
سفر به گلران 3
قلعه نعمت ..... دوشنبه 12 مي 2008 .
اين قريه درحدود 18 كيلومتري ازبازارقرباغ به طرف شمال شرق واقع شده است ، وقتي به طرف قريه ميرويم نشاني قريه را ازكسي پرسان ميكنيم ،ميگويد : اونه ها ! ارباب اش همين جا است ، كنارآن كرولاي سفيد ، ارباب قريه را درگنج ميبينيم كه مشغول معامله گوسفند وبز است ، ميگوييم براي ديدن قريه شما ميرويم ، ... ميگويد : كه چكاربشود ؟ .... بعد ادامه ميدهد : شما برويد من ميايم ....مردي بلند قامت وقوي با موتري كرولا . وقتي به قريه ميرويم اوهم خودش را بدنبال ما ميرساند ، قريه حدود 100 خانه جمعيت دارد ولي يك نفرصاحب ، نعمت خان صاحب اين قريه است وبقيه همه دهقان ومزدور اين ارباب است . يعني كه حدود 110 خانه به سختي زندگي ميكنند تا ارباب با چند تا زنش درآسايش باشد ، موتر داشته باشد وزندگي درشهرهرات و..... يادم ازماركس ميايد كه سالها براي مقابله با اين شكل زندگي مبارزه كرد ولي آب ازّاب تكان نخورد . حالا نتيجه زنگي فئودالي وخان خاني اين است كه يك نفرسيراست وبراي سيرشدن اين يك صد نفروخانواده گرسنگي ميكشند . به ارباب ميگوييم تعدادي اززنان قريه را جمع كنيد تا همشيره هاي همراه ما با آنها درارتباط با مشكلات شان صحبت كنند... ميگويد زنان ديگه به ا خانه ما نميايند ،بعدا معلوم شد كه راست ميگويد ، هيچ زني اززنان دهقانان حق ورود به خانه ارباب را ندارند ، به هيچي وجه .... يك فاصله وجدايي عجيب بين خانه ارباب با زنهاي شان وبين مزدوراي شان كشيده شده است ،هرچه انتظارميكشيم كسي به طرف خانه ارباب نميايند ، ازطرفي ارباب هم به صورت مستقيم به ما گفته نميتواند كه آنها اينجا نميايند ، و.... بلاخره تصميم ميگيريم خودما به خانه مزدراودهقانان برويم ، درآنجا هرفاميلي به يك خانه ي شبيه به غارها كه همه خانه ها مربوط به ارباب است ، زندگي ميكنند . وقتي وارد ميشويم براي لحظه اي بايد صبركنيم تا چشمان مان به تاريكي عادت كند ..... همگي براي ارباب نعمت خان كارميكنند ولي اززندگي مينالند ازنداري ازخشكسالي ومريضي و.... كسي به مكتب نميرود دختران هيچ گاه به مكتب نرفته اند وازشفاخانه دور است كسي كه مرضي عايداش شود بايد بميرد ....
مردي شكمش را نشانم ميدهد كه پراست مثل كه باردارشده باشد ميگويد "شكم پربادك" گرفته است ، به بيماري چرمك مردم "شكم پربادك" هم ميگويند ... ميگويم داكتررفتي ؟ ازجيبش يك بسته كاغذ درمياورد كه نشان ميدهد داكتران روي او كاركرده اند ومعاينه شده است ،وفعلا خوب ترشده است ، ازخانه او يك زن نيز به همين مرض گرفتار شده است كه برده اند به پاكستان وبه قول او سه كيلو آب ازشكمش درآورده اند ......






























