دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
سفر به گلران
سفربه گلران قسمت دوم
قريه كاريزنصير.....
گفتيم كه به ولسوالي رسيديم ، ازراه رسيده راست رفتيم به شعبه ولسوال صاحب ، ولسوال صاحب مردي است بسيار خوش برخورد ومثل خودم لاغر وباريك اندام ودرعين حال با تجربه سالها جهاد وجنگ وخلاصه سرد گرم چشيده ولي جوان است وبشاش . بعد ازاحوال پرسي وكسب آشنايي ، ازگزارش هاي چند روزقبل همكاران ما كه قبلا آمده اند درارتباط به عدم رسيدگي مقامات دولتي وارگانهاي ذيربط براي كمك به مردم آسيب ديده ازبيماري چرمك ، شكايت مي كند وميگويد با انتشارگزاش شما درادارات سيلي ازتلفن ها وانتقادها حتي ازشخص والي وروئساي ادارات عليه من سرازيرشده است ، ودرعين حال ليستي ازكمك هاي ارائه شده خودرا براي ما ميخواند كه مثلا بيست تن گندم ازسره مياشت ، چند تن بسكويت انرژي زا مخصوص بيماران ازصحت عامه و.....ولي ازاين ناراحت است كه گزارش شما كه يك هفته قبل منتشرشده است ، خيلي ازارگان هارا به جان ولسوال برانگيخته است وسيل انتقاد هاي تلفني وغيرتلفني را به ادرس او مواجه ساخته است ، ازجمله گفت تا گزارش شما به والي ميرسد به من زنگ زدند و..... درآن گزارش رئساي اكثرارگانها ازجمله صحت وسره مياشت اينطوربرداشت كرده بودند كه اين گزارش درمصاحبه با ولسوال تهيه شده است ويا ازقول مقامات ولسوالي اين گزارش تهييه شده است ، لذا رئساي ادارات دراثراين گزارش دريك جنگ سرد با ولسوال درگيرشده اند وولسوال انتقاد كرد كه اين گزار ش شما باعث دلسردي ارگان هاي كمك رساني ميشود كه همان مقدار ناچيز كمك را هم قطع كنند و..... ولي وضعيت ولسوال وقتي بيشترخراب شد كه ما به ايشان خبرداديم كه براي چند شب ميخواهيم دراين ولسوالي بما نيم اگرممكن باشد يك جايي براي بود و باش ما درنظربگيريد ، وتاكيد كرديم كه صرفا جا براي خواب ميخواهيم نان وآب داريم و.......ولسوال بعد ازسكوتي جواب داد : خوبه يك فكرميكنيم ، فعلا شما درهمين اتاق بغلي كه محل بود وباش خودم است باشيد ، تا ما يك فكري بكنيم ...دراطاق خواب شخصي ولسوال رفتيم كه يك فرش بود وچند تا كمپل ودرهمانجا براي ما نان آوردند، شوربا بود ، وما با همراهان باز به ياد مرض چرمك افتاديم ولي ازآنجا كه گفته اند گرسنگي آدم را به جنگ شيرميبرد ، ما هم با اين شعار نشستيم وغذارا خورديم . بعد ازنان باهم مشوره كرديم كه تا ولسوال براي ما جاي درنظربگيرد ميرويم به يك قريه دراطراف كه هم كاري كرده باشيم وهم دراين فرصت ولسوال صاحب يك فكري كرده كاري بكند .... ازرئيس اداري تعدادي ازقريه جات محروم تررا ليست كرديم كه بايد ببينم اول رفتيم به قريه كاريز نصير....
وقتي به قريه ميرسيم قبل ازهركسي سگ ها خبرميشوند وبا تندي واشتها به استقبال ما ميشنابند ، اطراف موتر را دوره ميكنند وگِرد ما با عو عو وسرصدا ميچرخند ، بعد اطفال قريه به دنبال سگ هاي شان گرد ما جمع ميشوند وزن ها بلاتشبيه مثل موش هاي صحرايي ازغارهاي شان سرگ ميكشند ودوباره به داخل ، خودشان را مخفي ميكنند ، مردم واهالي فكرميكنند ما با گوني هاي پرازمواد يا پيسه آمده ايم . گرد ما جمع ميشوند مشتاقانه چشم به دهن ما دوخته اند كه ببينند چه ميگوييم وچه كاره ايم ...ميگويم : آمده ايم كه مشكلات شما را بدانيم واينكه چه داريد وچه نداريد و.....يكي ازآن طرف ميگويد : كه چه بشه ؟....
ريش سفيد قريه ميگويد : مثل شما زياد آمده اند ، كاغذ پركرده ، رفته اند كه رفته اند ،وادامه ميدهد : " هميقدربگوييم برار جان كه ازهمين قدرپول ودالري كه ازكشورهاي گوناگون ميگن به افغانستان آمده ، ما كه تاحالابه اندازه يك جو كمك به اين قريه نديده ايم ،اگركمكي هم آمده است ، اول خو درولسوالي خورده اند ، بعد هم اربابا بين خود تقسيم كرده اند به ما كه چيزي نرسيده است ....
گلاب شاه ميگويد : ياره برار جون ، ازهمين بسكويت وگندمي كه آمده گوشت سك كند كه ما به اندازه يك سرسوزني ديده باشيم ، همانجا درولسوالي قند وقروت شد رفت ....." مردي ادامه ميدهد : خيرات كه ميايه چرا به داخل دولت تقسيم ميشود ، چرا بين مرم نميايه ، ....دراين حال يادم ازچهارده ميلياد دالري ميايد كه گفته ميشود به افغانستان سرازير شده است ولي براي اين مردم ازآن چهارده ميليارد دالرچند تا بسكويت بوده است كه آنهم به قول اين مرد درولسوالي قند وقروت شده است .....
قريه بوي خاصي ميدهد ، بوي سرگين ،بوي گوسفند و.... ، وقتي وارد خانه ها ميشويم بوي ديگري ميدهد ، خانه طوري است كه فكرميكني داخل يك غار رفته اي درهراطاق يك دروازه است ويك منفذ كوچك درسقف وسقف خانه ها گنبدي است ، نوربه سختي وارد اطاق ها ميشود ، تشك هاي اسفنجي براي هرمهماي درگوشه اي انداخته شده است ، همه با حرص وولع به تازه وارد نگاه ميكنند ودرعين حالامرد خانه صدا ميكند: آها عيال هستي ؟ يك چاي بمان بري مهمان ..... " بعد بوي دود به مشام ميرسد كه نشان ميدهد براي مهمان چاي گذاشته شد و..... " بعد مرد شروع ميكند : هرسال خوب بود ، كشت ديمه ميشد،اميد ي براي زندگي بود ، امسال كه ديمه هم نشد ، گوسفند ها رو به تلف است ، علف نيست ، حالا يك گوسفندي كه پنج هزار ميارزيد به دوهزاررسيده است ، به تيله ميرفوشيم ، كسي نميخره ..... يادم ميايد كه درمسيرراه چندين تيلر پرازگوسفند ديديم كه به طرف هرات ميرفت ..... گلاب شاه ادامه ميدهد : مكتب نداريم ، بچه ها سرش گرمه به هيزم يا چارتا بزي كه داريم ، .......
وقتي برميگرديم سراغ ولسوال ميرويم ، ، ولسوال صاحب ميگويد : ما براي شما سه تا جاي درنظرگرفته ايم ، خيلي خوشحال شدم ، يكي صحت عامه است كه اطاق دارد ولي اطاقها فرش ندارد ، يعني داخل شفاخانه ، ادامه ميدهد: ولي به نظرم جاي خوبي نيست ، بوي است مريضها ودوا وبروبيا زياد است ، براي شماممكن سخت باشه ، يكي هم داخل همين ولسوالي ميتوانيد بمانيد ،طوريكه برادرا بامن دراطاق من باشيد ويك شعبه را هم خالي ميكنيم براي همشيره ها اما اينجا تشناب نداريم ،درضمن دراطاق من صارنوال صاحب ورئيس محكمه هم هستند ، ولي جا ميشويم ، ولي تشناب نداريم كه اين براي همشيره ها خصوصا مشكل است ...ويك جاي ديگه هم مديريت زراعت است كه يك اطاق دارد، همشيره ها انجا باشند ولي هوا اينروزا خوبه ، شما به بيرون هم ميتوانيد بخوابيد يا به دهليز و....
مشكل ما هميشه مشكل همشيره ها بوده است اگراينها نميبودند كه ما درسرگ هم چاره خودرا ميكرديم .... بعد ازبحث وتحقيق تصميم گرفتيم درساختمان قديمي مديريت زراعت باشيم . درآنجا يك اطاق بود كه درآن مديرزراعت ومديرحقوق وچند تا مديروكارمند ديگرشبها ميخوابيدند وروزها سركارميرفتند... چون خانه هاي شان درشهر بودند ، براي ما هم يك اطاق دادند كه ما به پاس احترام به حقوق زن به خانمها داديم وخودما مدتي دربيرون سرگردان مانديم ومن براي روزگم كني دريك گوشه اي ازيك جايي كتابم را گرفتم شروع كردم به مطالعه ، واما شب بعد ازنان من رفتم داخل موتر خوابيدم وبقيه همكاران مرد هم خودشان را داخل اطاق مديرها جا دادند ، حالا چه رقم نميدانم ، ولي من عادت ندارم دراطاقي كه بيشترازدو نفرباشد خوابم ببرد، اينهم ازعادات عجيب من است كه دريك اطاق شلوغ نميتوانم بخوابم ، بنا براين رفتم داخل موترخوابيدم ، ازطرفي درجايي كه اگريك كتاب يا يك راديو داشته باشم داخل موتروشاخ كوه كه سهله درپشت خرهم باشم ميتوانم سركنم .... كه درداخل موترهم كتاب بود وهم راديو ......
قسمت اول
سفر به گلران
يك شنبه 11 مي 2008
عبدالواحد رفيعي –هرات
وقتي تصميم گرفته ميشود برويم ولسوالي گلران ، اولين چيزي كه به يادم ميايد وبه ياد هركسي ممكن دراين روزها با شنيدن نام "گلران" درهرات به ذهنش خطوركند ، بيماري "چرمك" است . بيماري چرمك ازچندي به اين طرف دراين ولسوالي شيوع پيدا كرده وهرروز تعدادي را مبتلا ميكند وجان تعدادي را نيزدراين مدت گرفته است . اين بيماري درهرات ورسانه ها به نام "چرمك " سرزبانها افتاده است ، آنهم به اين علت كه مردم محل به اين باوراند كه اين بيماري ازگياهي به نام چرمك به وجود ميايد كه درميان گندم زارها ميرويد ودانه هاي آن همراه دانه هاي گندم آرد شده به روده وشكم آدم ميرود ، ولي علت اصلي و ريشه قطعي آن به صورت علمي وطبي هنوز تشخيص نشده است وهمه چيز درحد يك حدث وگمان آن هم توسط مردم واهالي منطقه است . بيماري طوري است كه شكم انسان درمدت حدود بيست روزبه تدريج بزرگ شده و به مانند يك بشكه يا مشك ، كلان ميشود وسرآدم وبقيه بدن روز به روز تحليل رفته كوچك ولاغرميشود ، بيمار هيكل بسياروحشتناك به خود ميگيرد . تعدادي ازاين بيماران را تاكنون به هند واروپا ازجمله به كشورايتاليا برده است ويك پروفيسورايتاليايي هم زحمت كشيده براي تشخيص اين مرض به هرات آمده است و....با يادآوري اين بيماري ترسي مرموز مرا وهمراهانم را كه عازم اين ولسوالي هستيم فراميگيرد ، ولي انسان باكمي تعقل وانديشه به خودش ميخندد وبا كمي حس بشردوستي به اين ترس ميتوان فايق آمد . حدود صد هزار آدم دراين ولسوالي زندگي ميكنند همه را كه "چرمك" نگرفته است ، درثاني وقتي قرارباشد بگيرد، خوب بگيرد ، فوقش درقدم اول يك وبلاگ ازليست وبلاگ نويسان افغانستان كم ميشود .....
چيزي ديگري كه با ياد آوري ولسوالي گلران يادم ميايد نام " قره باغ" است . به اين دليل كه مركزاين ولسوالي را نيز "قره باغ" ميگويند ومن بنا به خاصيت وطن دوستي كه درنهاد هرآدميزادي است ، يادم از" قره باغ " درولايت "غزني" ميايد كه زادگاه ووطنم ميباشد ومشتاقم كه اين قره باغ را بازببينم گرچند كه چندين سفرقبلا هم رفته ام ولي براي هيچ كدام خاطره اي ننوشته ام ....
مسيرگلران را ازجاده تورغندي به طرف شمال هرات به پيش ميگيريم . بد نيست بدانيد كه تورغندي درسابق به نام سياه تپه ياد ميشده ودرزمان يكي ازشاهان دلسوززبان پشتوكه ميخواستند به زبان پشتوكمي كرده باشند ، به "تورغندي" تبديل شده است . موترسرگ درحال تعميروقيرتورغندي يا سياه تبه را به سوي شمال به پيش ميگيرد درحاليكه صداي موزيك موتراشعاري را ميخواند كه لحظاتي مرا درحال وهواي خوش ميبرد ، اشعاري ازسعدي وكليم كاشاني كه ..........
بعد ازطي بند سياحتي وزيباي "بغورچه" كه كه درميان تبه ها ودره هاي پيچ وخم داري واقع شده است ورودخانه اي نيز ازميان آن عبوركرده است و محل تفريح مردم درروزهاي بهاري است ، به رباط سنگي ميرسيم. ولسوالي "رباط سنگي" درمسيرجاده تورغندي قرارگرفته است ودرحدود 40 كيلومتر ازمركزولايت هرات فاصله دارد وتا اين بازار سرگ پخته است وخستگي چنداني حس نميكنيم . ازداخل اين بازار سرگ به سمت قبله جدا ميشود كه خامه است وداراي چاله هاي فراوان درميان تبه هاي خاكي ودره هاي كم عمق كه وخسته كننده.... باهرتكان موترسروكله ما وسروكله همسفران به ديواره وبدنه موتراصابت ميكند وآخ ازنهاد مان بلند ميشود ، بعد صداي خنده و....ومن به بقيه دلداري ميدهم كه دوستان جاي نگراني نيست ،اين ضربات به سرما ، براي افزايش عقل خوب است وويكي ازهمسفران ميگويد نه ، دراون مورد گفته سررا بايد به سنگ زد نه به ديواره موتر ......
راه به طرف گلران ازميان تبه هاي خاكي وللمي زارها ي خشك ميگذرد كه خبري ازكشت وكار نيست ، نشانه هايي ازكاشت ديده ميشود ولي دراثرنبود باران بهاري ، كشته ها سبز نشده اند... جاي جايي به صورت اندك نخود است ، ولي آن طور كه بايد چيزي نيست كه مايه شادي يا اميدواري براي دهقانان باشد . يك نوع غمي توام با ترس ازآينده ي اين مردم وقحطي دردرونم حس ميكنم ..... بعد ازطي چندين تبه ودره ، بلاخره به نوك يكي از تبه ها كه صعود ميكنيم ، ناگهان شهروبازار قره باغ مركزگلران نمايان ميشود، ناخودآگاه ازدهن همه وهمزمان شنيده ميشود كه " اينه رسيديم بخير ...." يعني كه بسيارناگهاني وغيرمترقبه چشم اندازبازاروآبادي همه را به وجد مياورد . ما به قرباغ ميرسيم ، بعدازدو ساعت راه پيمايي ، ولي اين قرباغ با قره باغ غزني وقرباغي كه من درآن زندگي ميكردم خيلي تفاوت دارد آن قرباغ زيبا ومملو ازدرخت وسبزي وباغ هاي ميوه است با خانه هاي زيبا با سقف هاي چوبي وصاف ، ولي اين قرباغ وبدون درخت وشبيه به يك بيابان كه درآن چند خانه اي موقت ساخته شده باشد ، با بياباني خشك وخانه هاي با سقف هاي گنبدي وكاه گيلي وخيلي تفاوت هاي ديگركه بايد ديد وتعريف كرد خلاصه تعريف نباشد بايد قرباغ غزني را ازنزديك ببينيد تا بدانيد كه چه ميگويم ....
ادامه دارد
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387
درخواست کمک
میخواستم چند تا عکس بگذارم ُ با روشی که قبلا استفاده میکردم نشد
شما بلدید مرا راهنمایی کنید چگونه عکس بگذارم ؟ اگه بگین قول میدهم چند تا عکس جالب ودیدنی ازنقاط دور دست کشوربرای شما بگذارم ......
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
پارلمان ما وپارلمانهای دنیا
پارلمان ما وپارلمان ديگركشورها
11ثور 1387 هرات
البته پارلمان ما اگرهيچ شباهتي با ديگركشورها نداشته باشد لااقل اين يك شباهت را دارد كه مثل همه كشورها نامش "پارلمان" است واين درذات خود شباهت كمي نيست ، ولي دركناراين شباهت مهم با ديگرپارلمان هاي دنيا ازآنجا كه كشورما سابقه تاريخي دراز وفرهنگ غني وپرباري دارد ،ودركناراين فرهنگ غني ازآنجا كه درناف دنيا قرار گرفته است داراي موقعيت استراتژيك خاصي است كه به هيچ نقطه ي ازاين كره خاكي شباهتي ندارد ، ازلحاظ پارلمان وفلسفه وجودي پارلمان هم با ديگركشورهاي جهان فرق داريم .......من بعد ازتفكرزياد خواستم ابتدا شباهتهاي پارلمان كشوررا با پارلمانهاي كشورهاي ديگردنيا وفلسه وجودي وحوزه هاي كاربردي آن را بيابم ، ولي تلاش وتفكرمن چندان به جايي نرسيد وبه جزهمان يك مورد شباهت كه دراسم بود شباهتي دگري كه قابل عرض باشد نيافتم ، بدين لحاظ مجبورشدم تفاوتهاي پارلمان كشوررا با پارلمان هاي ديگرپيدا كنم كه خوشبختانه دريك چشم به هم زنن به وفورتفاوتهايي يافتم چشم گيروجالب كه من بدليل زيادي تفاوتها به چندتايي به صورت گذرا اشاره ميكنم كه اين نيزدرنوع خود يك ويژگي است وافتخاربراي كشور :
1- درديگركشورها وكيلان پارلمان اول تحصلات ميكنند وباسواد ميشوند بعد وكيل ميشوند ولي درافغانستان اول وكيل ميشوند بعد درس ميخوانند تا با سواد شوند ...( با توجه به اينكه تعدادي ازنماينده گان همين اكنون دردانشگاه شبانه كابل درس ميخوانند وتعداد سي نفرازاعضاي محترم پارلمان درحال رايزني با مسئولين يكي ازموسسات تحصيلات عالي خصوصي است تا آنهارا بدون كنكوروارد دانشگاه خصوصي خود سازند ) .
2- درديگركشورها اشخاص اول پولدارميشوند براي اينكه وكيل شوند ، ولي دركشور ما اول وكيل ميشوند براي اينكه پولدار شوند ( مراجعه شود به اجنداي مجلس براي ازدياد معاش ها )
3- درپارلمان ديگركشورها مجلس گاه گاهي به حد نصاب نميرسد ولي دركشورما مجلس گاه گاهي به حد نصاب ميرسد.....
4- درديگركشورهاي دنيا پارلمان روي موضوعي جلسه ميگيرند وبعد ازبحث تصميم ميگيرند ولي دركشورما بعد ازبحث قهركرده مجلس را ترك ميكنند...
5- درديگركشورها وكلا بيشتركارسياسي ميكنند ولي وكلا درافغانستان بيشتركاروكاسبي ميكنند ....
6- درديگركشورها ازبوتل آب براي نوشيدن استفاده ميشود ولي درپارلمان افغانستان ازبوتل آب براي زدن استفاده ميشود
7- درديگرنقاط دنيا اعضاي پارلمان برسرنوشت ملت بحث ميكنند ولي درپارلمان ما برسرنوشت خودشان بحث ميكنند ازقبيل موتروخانه وپل تيل ومعاش وپاسپورت و......
8- درديگركشورها پارلمان فيصله ميكند تا حكومت اجرا كند ولي دركشورما حكومت فيصله ميكند وپارلمان بعد ازمعامله آنرا تصويب ميكنند ...
9- درديگركشورها پارلمان براي حكومت خط ومشي وقانون ميسازد ولي دركشورما حكومت براي پارلمان خط ومشي تعيين ميكند .....
10- وكلاي پارلمان درافغانستان اگرفرصت كردند سري به پارلمان ميزنند ولي درديگركشورها ي وكلا اگرفرصت كردند ازپارلمان بيرون ميروند
11- درديگركشورها وكلا اجندا دارند ولي دركشورما بدون اجندا جلسه ميگيرند وفي الداهه اجندا ميسازند ..
12- .....درديگركشورا پارلمان به وزرا راي اعتماد ميدهند ، درافغانستان وزرا ازوكلا راي اعتماد ميگيرند .
13- .......
14- ........
15- .......
اين چند خط اضافي را براي شما گذاشته ام اگرموردي به نظرشما رسيد تذكردهيد خالي ازصواب نيست ......
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
چوکی های فروشی
چوكي هاي فروشي !
قابل توجه شركت ها، موسسات وتجارملي علاقه مند به فرنيچروكوج و......
بدينوسيله به اطلاع عموم رسانيده ميشود كه پارلمان دولت جمهوري اسلامي افغانستان درنظردارد تعدادي ازچوكي هاي مازاد برنيازخودراكه ازمدتها بدون مصرف ميباشد ، ازطريق مزاييده به فروش برساند ، علاقه مندان ميتوانند با دردست داشتن يك معرفي خط ازيكي ازوكلاي محترم به درب پارلمان واقع درسرگ شورا تشريف آورده پيشنهادات شان را تسليم نمايند .شب نامه را ميتوان ملاحظه وتامينات اخذ ميگردد ......
دارالانشاي شوراي ملي دولت چمهوري اسلامي افغانستان .....
بخش لوجستيك
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
غم نان
غم نان ( کابل ۱۹ حمل ۱۳۸۷)
بعد ازسه ساعت انتظاروسرگردانی درمیدان هوایی هرات بلاخره ساعت چهارونیم عصر طیاره اززمین کنده شده مسیرهوایی را به سوی کابل به پیش میگیرد داخل طیاره مردی تیزطرفم نگاه میکند من متووجه میشوم ولی نادیده میگیرم بازتیزطرفم خیره میشود یک چوکی ازهم فاصله داریم فکرمیکنم میخواهد چیزی بگوید ...لحظاتی درهمین حالت تلاقی نگاهها میگذرد بلاخره طاقت نیاورده میپرسد : میبخشید شما ازولایت غورنیستید ؟ میگویم ازولایت غورنیستم ولی ولایت غورزیاد رفته ام ازغزنی هستم ... بازمیگوید قیافه تان آشنا است ... مکثی کرده میپرسد شما آغای رفیعی نیستید ؟ با تعجب میگویم بله . میخندد ودوباره دستم را میگیرد واظهارلطف ومحبت کرده میگوید شمارا درسایت جام غورزیاد دیده ام مطالب شما را همیشه میخوانم خصوصا اون مطلبی که درباره تفریح رفتن والی غورنوشته بودین خیلی جالب بود ...... برایم تعجب انگیزاست که کسی را ازروی عکسش که درسایت دیده باشی بشناسی برای من لااقل کارسختی است دردلم به حافظه اش رشک میکنم واو میگوید من ازساغر هستم و..... بعد ازحدود ۵۵ دقیقه پرواز آرام وخوب طیاره به میدان هوایی کابل مینشیند درمیدان هوایی مثل همیشه بعد ازچانه زدن های زیادبا چندین تاکسی ران بلاخره سواری یکی ازتکسی ها میشویم ِ اولین سوال تکسی ران این است : ازکجا میایید بخیروطندار؟ میگوییم ازهرات . دومین سوالش این است : نرخ ونوا به هرات چطوربود ؟ آرد به چند رسیده بود ؟ میگویم دقیقا نمیدانم چرا که اهل خرید وبازار نیستم باور کن ازقیمت ها خبرندارم ُ میگوید : خی بیغم هستی ِ نوش جانت ..... خدا پرده ای مردمه بکنه خدا بیامرزدت نجیب ُ ما به شوروی کبرکردیم حالا باید تاوانشه بدیم ..... تکسی ران ادامه میدهد : یک سال قحطی شد نجیب گدام هارا به هم زد حالا کارنداریم که ازکدام کشورکفرآورد ولی مردمشه نجات داد .... هی هی خدا بیامرزدت که قدرتورا نفهمیدیم ....
دیرووقت است که کارته سه میرسم کارته سه برخلاف معمول که همیشه برق داشت امشب برق ندارد به طرف آرایشگاه مورد علاقه ام که همیشه وقتی کابل هستم میروم راه میفتم تا سروصورتم را اصلاح کنم . پسرجوانی که باورت نمیشه درقید وبند روزگار باشه شعله گاز را روبه روی صورتم میگذارد طوری که گرمای آنرا روی صورتم حس میکنم مرا که میشناسد میگوید ازهرات کی آمدی بخیر؟ میگویم همین حالا نیم ساعتی میشه بلافاصله میپرسد : آرد به چند بود درهرات ؟ میگویم هرات هم کشور دیگری نیست همین قیمت های کابل بود میگوید : گفتم آنجا سرمرزه شاید ارزان ترباشه..... گفتم: نه برارجان همه جا آسمان همی رنگه .... پرسیدم : برق ندارید ؟ گفت نه برق کجا بود؟ یک شب درمیان شده نوبتی است امشب نوبت ما نیست .....میپرسد برق هرات چطوره ؟ .....
ازآنجا برآمده سوار تکسی دیگری شده به طرف پل سوخته میروم درمیان تکسی موتروان میگه: آرد به ۱۸۰۰ رسیده گونی ۵۰ کیلویی ُ... زنی آن طرف نشسته میگوید ماازمندوی به ۱۸ صد صب خریدیم ولی پیشتر داخل سرویس یکی گفت به نوزده صد رسیده ازصب تاحالی صد روپه رفته بالا ُ ...موتروان میگوید : مندوی بله شاید ۱۷ صد باشه ولی این طرفا هجده ونیم صدتا نوزده صد است ........
میبینم همه جا بحث نرخ ونوا است وغصه ی روزگاروغم نان ....... تازه به این فکرمیفتم که :
فکرنان کن که خربوزه آب است
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
این مطلب نوشته ای است نقد گونه ازطنزنویسی معاصر ومعروف کشور آقای احسا ن الله سلام که درمورد طنزهای این حقیرزحمت کشیده به رشته تحریردرآورده اند که ازایشان یک دنیا سپاسگزارم ......
طنزنویس ارجمند جناب رفیعی
یک خرجین درود گرم درسرمای هرات نثارتان باد. معذورم که به علت سرما خورده گی های پیهم نتوانستم به وعده وفا کنم. امید وارم درکنار دروغ گویان حسابم نکنید.
طنزهای تان را با شوق فراوان خواندم. خوشحالم که آگاهانه درجادۀ طنز گام نهاده اید. این راهی است بسیارهموار، اما باریک ودراز. رفتن دراین جاده چشم بینا، گوش باز، ذهن بیداروارادۀ قوی به کار دارد. باوردارم که این صفات دروجودشما جلوه گراستند.
برای یک طنزنویس مهم این است که پدیده ها را با دوربین طنز تماشا کند، یعنی طنزاندیش باشد. ذهنیت تردید برانگیزداشته باشد ودرد را بیشتر وپیشترازدیگر هنرمندان حس کند. ذهن یک طنز نویس باید انبارمفاهیم انتقادی واصلاحی باشد. انتقاد آمیخته با ظرافت، انتقاد هنرمندانه.
درکشورما، اندک کسانی ازماهیت طنز آگاه استند. حتا بسیاری ازادیبان ما با مقولۀ طنزبرخورد سبک سرانه دارند ویا درسیر تحول تاریخی طنزازحافظ به بعد کسی را نمی شناسند. شاید زاکانی را منکر نشوند.
باوردارم که جریان طنزنویسی درافغانستان نیرومند نیست ودراوضاع کنونی طنزازپشت دیوارمطبوعات "کله کشک " می کند، مگراین خم خم رفتن طنازان را نباید نادیده گرفت.
ازجانب دیگر، باری می بینم نویسنده یی طنزمی نویسد، اما نمی داند که چگونه طنز بنویسد، ازبی چاره گی شاخ می کشم.
درهجوم این باورها و نا باوری ها وقتی مشاهده می کنم، رفیعی عزیزدرتلاش کسب دانش ادبی برای تسخیرقله های هنرطنزنویسی است، دانۀ امید درکشتزار دلم جوانه می زند.
حال بر می گردم بر سر کار های شما وگپ هایم را مختصروشتاب زده با شما در میان می گذارم. وحرف های بیشتر را به آینده موکول می کنم تا پلی باشد میان ما وشما. خواهشمندم این نبشته را نقد به حساب نیاورید. زیرا نقد وارزیابی عالمانۀ طنز، بحث جداگانه است که اکنون مجالش را ندارم.
هرچند می خواستم دربارۀ یک طنز شما ـ به گونۀ مشخص ـ ابراز نظر کنم، اما از آن زمان تا اکنون چند طنز دیگرتان را نیز خواندم ، بایسته می دانم که همه را درنظر داشته باشم.
درگام نخست به ارزشمندی وجنبه های مثبت کارتان اشاره می کنم:
ـ برای انتخاب قالب وگزینش شکل درتنگنا قرارندارید ومحتوا را درظرف مناسب می ریزید؛
ـ به ژانرهای ژورنالیستی ـ که حرف روز را می زنند ـ دربیان طنز بیشترتوجه کرده اید؛
ـ برای بازتاب و گسترش یک موقعیت طنزآمیز، بیان تان رسا وموشگافانه است؛
ـ لحن طنزدرمحورعمودی طنز های تان بیشترتبارزمی کند؛
ـ عنصرتخیــل درپرورش محتوا برجسته است. تخیــل پردازی به شما کمک می کــند تا در نـــگارش " طنزموقعیت" وارد تنگنای بیان نشوید؛
ـ درنوشته های تان ازبازتاب علت ها غافل نیستید؛
ـ عنصربسیار مهم درطنز های تان" اندیشۀ درد" است که بر می گردد به تعهد ورسالت طنز نویس؛
ـ ریشخند وتمسخردرنبشته های تان بسامد بالا دارد؛
ـ هدف طنزـ که بارآوری اصلاحات درزمینه های سیاسی، اجتماعی، اخلاقی و... است ـ درانتقاد های طنزآگین شما دنبال شده است؛
ـ ... مهم ترازهمه که می خواهید طنزبنویسید وطنزپردازبمانید....
اکنون شماری ازکاستی های کارتان را بیان می دارم که با اندک توجه وتعمق می توان آن ها را ازمیان برداشت:
ـ گاهی درمقدمۀ طنز، شیوۀ بیان خالی ازشگرد های طنز آمیزاست، مثل مقدمۀ طنز" اندرباب گشت وگذار..." ؛
ـ عبارات وجمله های زاید درطنزها سبب فروافتادن قوت ولحن طنزمی شوند؛
ـ عنوان های درازکه متن طنزرا پیشاپیش افشا کند، مناسب نیست؛
ـ گاهی مفاهیم ومحتوای طنزدرپاراگراف های بعدی تکرارمی شوند که برای خواننده ملال آوراست وسبب اطناب سخن می شود واز قوت طنز می کاهد؛
ـ آوردن مفاهیم ضمنی دریک طنزگاهی پذیرفتنی وبه جاست ، اما گاهی هم با متن همخوانی ندارد. وقتی درطنزمولانا حکم وزیرفرهنگ که متوجه توبیخ مولاناست، به سوی فرخی وفردوسی کشانده می شود، موقعیت مولانا را کم رنگ می سازد وفضای طنزرا عوض می کند...؛
ـ درپایان طنزها، عبارات وجملاتی آورده می شوند که به گونه یی، نتیجه گیری نویسنده را بیان می کند ویا نویسنده ، خواننده را آشکار به داوری فرا می خواند. این عمل در نگارش طنز کار اضافی است. وقتی طنز دراوج بیان پایان پذیرفت، نباید فروافتد؛
ـ لحن طنزدرمحور افقی طنزها ضعیف است. این کارـ دربرخی از روش های طنز نویسی ـ درشمارکاستی نمی آید اما اگربه آن توجه شود، برقوت لحن طنزوجذابیت آن می افزاید؛
شماری ازکاستی های دستوری ، املایی که شاید عدۀ شان اشتباهات تایپی باشند:
پیشاپیش اشاره باید کرد که دراین جا مرادازسلیقه ها وشیوه های گوناگون املایی نیست. فقط اصولی است که عام است.
ـ " این" و"آن" با واژه ها یک جا نوشته نمی شوند؛
ـ دربعضی جمله ها مطابقت فعل با فاعل فراموش شده است، یعنی فاعل مفرد است وفعل جمع ویا برعکس؛
ـ " که" جدا ازکلمه نوشته می شود، به جز درچند مورد خاص که آن هم قبول عام نیست؛
ـ آوردن فعل های ترکیبی که از لحاظ معنی رسا وفصیح نیستند، مثل: مفیدیت داشتن، چرت شدن، بریده گردیدن و...؛
ـ تکمیل نبودن فعل اسنادی در پایان جمله ها؛
ـ ازنظرافتادن "ی" برسر"های غیرملفوظ" در حالات اضافی ونسبی؛
ـ آوردن چند فعل ساده ویا ترکیی پشت سر هم درجمله که مخل فصاحت است؛
ـ استفاده از ترکیبات نا رسا که به لحن طنزوسلاست جمله ها صدمه می زند، مثل: جواب استجواب، عزیزان مقامات و...؛
ـ پسوند هایی مثل: شان ، مان، تان، جدا از واژه نوشته می شوند؛
ـ پیوست نویسی وجدا نویسی یک دست نیستند ؛
ـ یک سان نبودن صیغه های مخاطب افعال، به ویژه دردیالوگ های طنز مولانا.
درفرجام چند پیشنهاد اضافی خدمت تان به عرض می رسانم:
ـ درکاربرد اصول نقطه گذاری ـ به ویژه درنثرادبی یا داستانی ـ باید سختگیرباشید؛
ـ واژه های بیگانه که با متن ولحن طنزرابطه ندارند، بهتراست ازبرابرهای فارسی آن ها استفاده شوند، مثل: لوکس، اسکورتی، سیستم، تریلی و...؛
ـ ازترکیبات تشبیهی طنزگونه و استعاره ها وکنایه های طنزآمیزدربهترساختن لحن وفضای طنزاستفاده شود؛
ـ درکاربرد حروف اضافه بیشتردقت شود؛
ـ به مترادف سازی واژه ها درمتن طنزآمیزتوجه شود؛
ـ عنوان طنزکوتاه باشد وآن قدربرهنه وآشکارنباشد که خواننده را ازمتن اصلی آگاه کند؛
ـ درانتخاب قالب های متنوع بیان، دست تان را بازتربگذارید؛
ـ وقتی طنزرا نوشتید، اگرفرصت داشتید آن را درگوشه یی بگذارید وفراموشش کنید. بعد ازیک دو روز با ذهن سرد دوباره بخوانیدش؛ ببینید که چه پیش می آید؛
ـ وقتی طنزمی نویسید، باید مخاطب تان رادرنظرداشته باشید. مرادم ازاین مخاطب کسانی هستند که بیرون ازحوزۀ انتقاد شما قراردارند. به بیان دیگر، قربانیان طنز شما نیستند؛
ـ نظریه های جدید دربارۀ طنزرا بی وقفه پی گیری کنید واگرمارا نیزازمحتوای آن ها باخبربسازید، کاربزرگی کرده اید.
برای آن که طنز تان قوی باشد، موضوع با ارزش را برگزینید ؛ هرقدربکوشیم، نمی توانیم ازواسکت بابه گک شهرداری یک طنز قوی را بیرون بکشیم؛
ـ وحرف های دیگر....
خامه ات توانا باد
احسان الله سلام
مسکونـــۀ جرمنستــان

