دوشنبه بیست و یکم آبان 1386
سفربه قندهار
پنجشنبه 3 عقرب 1386 .
امروز را ازخانه برآمدم تا به دیداری ازتعدادی ازاقوام بروم آنهای که یا مریض اند یا حادثه ای دیده اند ونیزبه دیداری تعدادی ازفامیل دورونزدیک ازقبیل خاله وعمه وماما خواهرو......
ضمن صحبت میگویند فلانی میخواست چاه بزند بهمانی رفته پیش طالبان عریضه کرده وطالبان آمده مانع ازحفرچاه شده است ......درجای دیگری قصه میکنند که معلم فتح الله با دهقانش جنجال میکند ودهقانش بعدا زنیم ساعت با تعدادی طالب موترسیکل سوار برمیگرده ، ودعوی بین معلم فتح الله ودهقانش را خاتمه میدهند . درقریه آیین میرم کهه خانه خسرم است نشسته ام میپرسم که خسرم کجاست میگویند احمدشا ه با برادرزاده اش دعوای زمین دارد امروز یکی رفته به دلت عریضه کرده یکی رفته به طالبان عریضه کرده حالا طالبان آمده است برای حل وفصل دعوی خسرت هم آنجا رفت است ..... به این نتیجه میرسم که حاکمیت دولتی دراین مناطق وجود ندارد واین طالبان است که عملا حکومت میکند ومردم نیز بی اندازه ازاین حضورحساب میبرند وبی چون وچرا حاکمیت آنهارا پذیرفته اند ...
جمعه 4 عقرب 1386 .
امروز خانه یکی ازاقوام مهمان هستم ،
شنبه 5 عقرب 1386 .
امروز نیز مهمانی رفتم
یک شنبه 6 عقرب 1386 .
امروز را به طرف کابل حرکت میکنم ، ازسرسرگ سوار موتری میشوم ، دریک آن متوجه میشوم که ازنظرظاهری با بقیه مسافرین کاملا فرق میکنم ، آنها با ریش های بلند ولنگی و.... ومن با سرلوچ وته ریش زده شده یادم میاید که باید کلاهی میگرفتم وکمی خودم را طبق معمول رنگ میکردم تا همرنگ جماعت شوم . درمسیر تا غزنی را درهرمنطقه ای که میرسیم یکی ازآنان که جوانی است حدود 30 ساله به دیگران نشان میدهد که دراین نقطه یک تانک را زدیم ، دراین نقطه پنج موترازکاروان را سوزاندیم و... ودرضمن گفتگوی شان میگوید که درجنگ "شیلگر" افراد زبردستی را ازدست دادیم ودرضمن گفتگویش میگوید ما دریک شب 13 دفعه بمباران شدیم ....
درنقطه ای ازمسیرکاروانی ازنیروهای امریکایی مسیررا سد میکنند ما ایستاد میشویم ، آن جوان به زبان پشتو میگوید :" کرزی خوشحال است که کافران برای ما سرگ ساخته اند ، اینها سرگ را برای خودشان ساخته اند نه برای ما " دراین نقطه من که نمیخواهم زیاد بیگانه باشم نکته ای را میاندازم تا با آنها خودی شوم ، به پشتو میگویم : دَی افغانستان زان لپاره غالی نه افغانان لپاره "( اینها افغانستان را برا ی خود میخواهند نه برای افغانان ) ازاین حرف من خوششان میایند با من با گرمی سرصحبت را بازمیکنندکه ازکجا هستی وکجا میروی و.... دیگرازگفتن هیچ چیزی ابایی نمیکنند ... تا غزنی باهم گرم صحبت درباره رشادتهای طالبان برعلیه کفار شدیم، درمنطقه های مختلف ولسوالی قرباغ و..... ازجنگ "گاو میشک" و " شیر" ،"شیلگر" و...... وقتی به غزنی رسیدیم به گرمی با من خدا حافظی کردند ازهم جدا شدیم ... ولی دردلم برای او وبرای ملت افغانستان وبرای خودم افسوس خوردم که مدارتکراری را طی میکنیم وعبرتی هم نمیگیریم . وچه قدرمحکم واستوار دراین مدارباطل طی مسیرمیکنیم وافسوس میخورم که این مسیرمرگ بارپایانی برایش تصورنمیشود .... تصمیم میگیرم امروز را درغزنی باشم ، تکسی گرفته راهی "حید ر آباد" میشوم که خانه خواهرزنم است . نان چاشت را خورده راهی شهرمیشوم تا یک گشتی به شهربزنم . دریک نگاه شهرغزنی شهرغریب وبیچاره ای است . درمقایسه به تاریخ غزنی وآرگاه وبارگاه تاریخی آن درزمان سلطان محمود ، شهرغزنی حالا به یک شهرخاموش وبی همه چیزتبدیل شده است ، نه ازادب وهنرآن خبری است ونه ازعلم وفرهنگ آن برخلاف نام وآوازه ی تاریخی آن به یک شهرپرآشوب تبدیل شده است . راهی قبرسنایی میشویم که دربین مردم غزنی به "حکیم صایب" شهرت دارد. درنزدیکی قبر یک کتابخانه به همین نام ویک پارک به نام سنایی ساخته شده است ، ولی درب کتابخانه بسته است وپارک آن خاک آلود خالی است . اطراف قبرسنایی خلوت وبی کس است ، به جز من وباجه ام هیچ کسی نیست ، به داخل مقبره میروم فاتحه ای به روح بلندش میخوانم وعکسی ازمقبره میگیرم وافسوس میخورم که مردی به این بزرگی وچنین غریب وبی کسی . یادم میاید که درزمان طالبان یک دفعه آمدم آن زمان برسرقبر لوحه ای فلزی زده شده بود که روی آن نوشته شده بود " زیارت وبوسیدن قبرمردگان حرام است ازاین کاربپرهیزین تا به گناه آلوده نگردین "، البته محتوای آن لوحه که درست سرقبر سنایی نصب شده بود اینگونه بود وبا همین ادبیات حدود ده سال قبل رفته بودم . دراطراف قبرسنایی چند مقبره گنبدی دیگرهم دیده میشود که نمیدانم اصل ونسب آنها چه است ازیکی به نام سید حسن آغا عکس میگیرم ، تعداد این گونه مزارهای گمنام درغزنی بسیارزیاد است که اگربه شماره آید ازصد فزونی یابد ... ازآنجا به موی مبارک میرویم که میگویند تار موی حضرت پیامبردرآن مکان نگهداری میشود . اینکه این تارموی را کی آورده وچگونه به این جا آمده است نمیدانم ، ولی به یاد مبارک حضرتش بارگاهی ساخته شده است ومسجدی که مردم برای نمازمیروند با این وجود ما ازموی مبارک چیزی نیافتیم .. ازآنجا میروم به سمت محلی به نام "فرخی" به باورمن این مکان به یاد بود ازشاعرگران مایه ی زمان فرخی سیستانی نام گذاری شده است که دربارگاه سلطان محموم غزنوی میزیسته . ازدکان داری میپرسم که چرا به این مکان فرخی میگویند ؟ میگوید ؛ " به خاطری که هتل فرخی دراین جا است "، میگویم ؛ دراین محل قبری یا مسجدی به نام فرخی نیست ؟ میگوید ؛ "نه یک پل فرخی است ویک هوتل ... داخل هوتل میروم ؛ هتلی تمیز وپاک ازمدیرهتل درمورد نام هتل میپرسم ؛ میگوید شاید ازفامیل های صاحب هوتل کسی به نام فرخی باشد من نمیدانم من این هتل را اجاره کرده ام .... میگویم دراین اطراف کدام مقبره یازیارتی نیست ؟ جواب میدهند ؛ نه .ازیک کتاب فروشی میپرسم ؛ چرابه این مکان فرخی میگویند ؟ او نیزجوابی میدهد مثل بقیه ، میگوید به خاطری که یک هوتلی به نام فرخی اینجا است ویک پل .... راستش خودم هم دقیقا مطمئن نیستم که این مکان به نام "فرخی" به خاطرفرخی سیستانی است که دردربارسلطان محمود میزیسته یا نه ؟ البته قبل ازاین سوال وجواب ها مطمئن بودم که به خاطرفرخی سیستانی است که شاعری بود مقیم دردربارسلطان محمود غزنوی . ولی بعد ازاین اطمینان ازمن نیزسلب شد ، اگرنه چرا یک نشانی ازآن شاعرنیست همین که نتوانستم قبری ازوی را پیدا کنم اطمینان قبلی من نیزتا حدودی سست شد ولی اینرا مطمئنم که فرخی سیستانی دیرزمانی درغزنه ودربارگاه سلطان محمود غزنوی بوده است ودرهمان جا نیز وفات کرده است .....
ازآنجا راهی کابل میشوم درمسیرسری به روضه شریف میزنیم که همزمان با آمدن ما دوموترعروسی نیز توقف میکند که براساس رسم ورواج مردم محل هرعروسی را برای تبرک یک باردراین محل چرخ میدهند ، داخل روضه شریف قبرسلطان محمود غزنوی است که با همه عظمت تاریخی اش وخروش .... حالا درگوشه ی ازقبرستانی درغزنه خفته است .....
دوشنبه 7 عقرب 1386 . کابل
شنبه نوزدهم آبان 1386
سفر
چند روز ی را درسفرقندهار بود م بعد هم رفتم غزنی درقره باغ عزنی وازانجا به کابل و...... گزیده ای ازاین سفررا برای تان میگذارم ....
سفرقندهار
سفر درمسیرهرات به سوی قندهار وسرانجام به کابل به وسیله موتر همیشه برای من وبرای هر افغانی که ازعنعنات ورسوم مردم این مسیرباخبراند ، دلهره آور بوده است ، یاد آوری این مسیرطولانی که ازدشت های خشک وگرم "بکوه" و "فراه" میگذرد حتی برای آدمی مثل من که سالهای بیشماری ازعمرم را درسفرسپری نموده ام نیز چندان خوش آینده نیست . یادآوری "شورآو" ودزدان قصی القلب آن و "آوخرما" ودزدان باسابقه اش ، هتل های بین راه با خدمت کاران بی ادب وچتل اش که به مسافران بیشتربه چشم اسیران دربند خود نگاه میکنند ، موتروانهای سرتیربا شاگردان خمارش و..... همه وهمه دلایلی میشود که آدم تا مجبورنباشد چنین سفری نباید داشته باشد . اما من تاحدودی به این سفرعادت دارم گرچند که همیشه ترس داشته ام ولی با آن وجود درسال چندین دفعه این مسیررا رفت وآمد میکنم وبدین لحاظ خاطراتی دارم گفتنی وشنیدنی و....
سه شنبه اول عقرب 1386
ساعت سه صبح درتاریکی بامداد راهی ترمینال درشمال شهرهرات درمنطقه ای به نام گمرک میشوم ، بعد ازیک ساعت جاروجنجال و سروکله زدن موتروان با مسافرین بر سر چوکی و کرایه بار وغالمغال معمول برسراینکه کی کجا بنشیند و.... ساعت حدود چهارونیم صبح موتربه سوی مقصد که قندهاراست ترمینال را ترک میکند. هوا تاریک است وسرگ های هرات هنوز درخواب خوش شبانه فرورفته است وچراغ های تیرچراغ برق ها به شهرجلا و روشنی خیال انگیزی داده است وپنچره های بعضی ازخانه ها روشن است که نشان میدهد ساکنین آن یا بیدا ر است ویا هم یادشان رفته چراغ شان را خاموش کند ...... موترچنان به سرعت ازشهرهرات میبراید که گویی درپی فرار ازیک حادثه است ؛ دربیرون ازشهر درنزدیکی ادرسکن برای نماز صبح لحظاتی توقف میکند ودوباره حرکت میکنیم , موتروان بیشترازمسافرین عجله دارد ، این را ازسرعت موترش میتوان فهمید , درنزدیکی های "فرا رود" آفتاب برسرما طلوع میکند ، درمنطقه ای نارسیده به فرارود سه نفرمسلح برمسیرراه پیدامیشود وعلامت میدهد تا موتررا توقف دهند ، ولی موتروان پارا روی اکسیلتر فشار میدهد به سرعت ازاین افراد عبور میکند، فردی که دورترازسرگ ایستاده است فیر میکند ولی ما فقط صدای فیررا شنیدیم ونفس ها درسینه ها حبس شد با این وجود موتربه سرعت ازمحل دور شد وقتی درقلات پیاده شدیم فهمیدیم که سه مرمی به بدنه موتراصابت کرده است ونیز فهمیدیم که پنج موتری که به دنبال ما بوده اند را همان دزدان توقف داده اند ، ولی راستش من نفهمیدم که دزدان چه رویه ای با مسافران آن موترها کرده است ؛ چندان برایم خوش آیند نبود تا دراین مورد تجسس کنم ؛ همین قدرباید بگویم که دلم هنوز میسوزد وبه این فکرم اگرمارا توقف میداد کامره ام را میبردند که تنها وسیله ی مورد علاقه ام است ......
حدود ساعت 10 صبح به گرشک میرسیم ، گرشک منطقه ای است تقریبا تحت نفوذ طالبان ،سرسبزوحاصلحیز ودارای آب فراوان میباشد ، رود هیرمند بادو شاخه ازمیان آن میگذرد ، درختچه های میبنم که برایم ناآشنا است ، حس کنجکاوی وادارم میکند که به ناچاربا رفیق بغل دستی ام وارد گفتگو شوم ، درمورد این بوته های بلند شبیه به نهال میپرسم که میگوید اینها چرس است ، نهالهای چرس . برای اولین دفعه درزندگی ام میدانم که چرس کاشته میشود وچنین نهال های زیبایی دارد ، برایم تعجب آور است . شنیده بودم چرس ساخته میشود ومن قبل براین به این باور بودم که چرس ازتولیدات تریاک است و..... ازاینکه برایم جالب و تعجب آور است به ناچارکامره ام را ازمخفی گاهش درمیاورم عکسی ازپشت شیشه ی موتر ازاین درختچه ها میگیرم . بعد ازآن هرچه چشم یاری میکند وهرچه به قندهار نزدیک ترمیشویم برتعداد مزارع چرس افزوده میگردد . تا چشم یاری میکند چرس است وچرس . ساعت حدود یازده ونیم صبح به قندهارمیریسیم . ..... دراولین نگاه درهرکوی کوچه ودکانی سبدهای پرازانارهای سرخ هرتازه واردی را هوشپرک میکند ، اناری که درقندهار است درهیچ جای دنیافکرنکنم پیدا شود ، خصوصا انارهای کلانی که ازپختگی به سوی آدم میخندد . وقتی ازموتربرای لحظه ای پیاده میشوم با اشتها به سوی یکی ازکراچی های پراز انارکشیده میشوم ، پیرمردی دم به دم جیغ میکشد ؛ کیلوی بیست افغانی . درمقایسه به هرات که انارقندهارکیلوی 45 افغانی بود درقندهارهمان انار به نصف قیمت است کیلوی 20 افغانی، تا چند کیلویی بگیرم موتررفته است ، با کیسه ی پرانار به پشت به دنبال موترمیدوم ، حلال پیشیمانم که چه مجبوریت داشتی اناربخری ؟ بالاخره موتردریک چهارراهی توقف میکند وغرغرموتروان که چرا دیرکردی را ناشنیده میگیرم ، سرهمسفرم که دریک چوکی هستیم عصبی ام ، ولی هیچ چیزنمیگویم چندان همسفری هم نداشته ایم تا اینجا ، انگارباهم قهریم این مسیرطولانی غیرازآن یک سوال درمورد بوته های چرس ، دیگر نه او حرف زده نه من .. تمام مسیررا او با گوشی موبایلش موزیک گوش داد ومن درافکارخودم غرق بودم . ساعت یک ونیم به قلات میرسیم ، کاروانی ازنیروهای امریکاییها به ما اجازه نمیدهند ازآنها جلو بزنیم به ناچاردرهوتلی برای نان چاشت توقف میکند . معمولا دراین هوتل ها نان نمیخورم ، اشتهایی برای خوردن دراین هوتل هارا ندارم . خودم را با یک بوتل آب ویک عدد کیک مصروف میکنم وکمی این طرف وآن طرف قدم میزنم تا خلق الله نان ونمازشان را تمام کنند . دوباره حرکت میکنیم ازبغل دستی ام صد دل یک دل میپرسم نان خوردی ؟ میگوید بله میپرسم خوراک به چند میگیرند ؟ میگوید 100 افغانی . دردلم میگویم واقعا که انصاف هم خوب چیزیه ....
هرچه به غزنی نزدیک ترمیشوم دلهره ی وجود طالبان بیشترمیشود ؛ درهرگام فکرمیکنم طالبان موتررا توقف دهند برای تلاشی .... ولی ازفضل خدای بزرگ طالبان سرراهمان نیامد .ساعت حدود 4 به قرباغ میرسیم . باهمه اخطارها ی که فامیل وآشنا ها داده بودند که درقرباغ نیا ، ولی من دل از زادگاهم نمیتوانم برکنم درقرباغ پیاده میشوم ؛ برادرم با موترمنتظرم است قبلا زنگ زده ام که بیابد ...خانه ما ازسرسرگ حدود یک کلیومترفاصله دارد بعد ازمدتی طولانی دوباره به قرباغ آمده ام زمین های "دشت جبار" را میبینم که گندم کشت شده است ، سالها بود که به خاطرخشک سالی این زمینهارا کشت نکرده بودیم ، پدرم خدا رحمت اش کند میگفت ؛ به کشت اش نمیارزد ، گندمی که ازکشت روی این زمینها بدست بیاید گرانترازگندمی است که ازبازار بخریم ، ترجیح میداد خوراکه را ازآرد پاکستانی بخرد وبیشرتوجه اش روی باغ های سیب وانگور وزرودالو بود ، ولی حیف که این سالها دراثرسرمای زیاد اکثرباغ های بادام وزردالو خشک شدند یا ازحاصل بازمانده اند ........با دیدن کشت وکاردرزمینها که سالها به علت خشکسالی بایربودند ، باورم میشود که سالهای خشک سالی رفته رفته به پایا ن خود نزدیک میشود .....
وقتی به خانه میرسم قرار براین میشود که کسی ازآمدنم با خبرنشود ودردلم قرار میگذارم که فردا صبح زود خپ وچپ به طرف کابل بروم ، ازبرادرم حال واوضاع را پرسان میکنم میگوید آرامی است ، فقط دیروز عوض خان را با پسرش کشتند وچند روز پیش هم سه نفررا درقریه فلان میگویند سربریده اند . دیگه گپی نیست ..... این اخباررا چنان با خونسردی میگوید که گویی خبری نیست وبه این نتیجه میرسم که این گونه اخباربرای اهالی این دیاریک خبرعادی است ومهم نیست .... ازپارسال تاکنون خیلی ازاینگونه اخباردرساحه قرباغ روی داده است معلم سراج را که تقریبا همقریه بودیم تکه تکه کردند جسدش را داخل گونی یافتند ، معلم لالو را بدون سرپیدا کردند وسرش بعد ازبدنش دفن کردند و.... خیلی های دیگررا به همینگونه درطول یک سال کشته اند وکسی هم بازخواست نکرده اند . .....
امشب را درخانه ای هستم که پدرم برای ما ساخت ولی همین که میخواستیم به داخل آن کوچ کشی کنیم پدرم به رحمت حق پیوست وزندگی دراین خانه را تجربه نکرد .....
چهارشنبه 2 عقرب 1383 قرباغ .
امروز را سراسر درخانه بودم ، خانه درداخل باغی واقع شده است که اطراف آنرا باغهای سیب وزردالو ودرخت های چناراحاطه کرد ه است ودرگوشه ی قریه ای واقع شده است که من کودکی ام را درآن سپری کردم ودرهرگوشه وکنارآن خاطراتی دارم گفتنی وشیرین ، ولی حیف که همه خاکسترشده است . واکنون برخاکسترآن غم اندوهی سینه ام را فشارمیدهد .
سراسرروز را درخانه ام اقوام وفامیل میایند به دیدنم ، ولی گاهی سینه ام را ترس مرموزی فرامیگیرد ازاینکه نکند طالبی سررسد ومرا با خودش ببرد وچند قدم آنطرف تربه جرم همکاری بادولت گلوله هایش را درسینه ام خالی کند و.....
ولی هرچه روز تیرمیشود احساس اطمینان بیشتری پیدا میکنم وکم کم ترس ازوجودم فروکش میکند وبعضی اقوام با اصرار پیشنهاد مهمانی میدهند که احترام به این درخواست های خالصانه که رواج معمول است وادارم میکند حداقل برای دوروزی بمانم . آدم درزادگاهش احساس خاصی دارد ، مکانی که درکودکی درآن به سربرده ای همیشه درخاطرآدم میماند وهمیشه مایه اندوه وشادی میباشد ، حتی تلخی های آن نیز برای آدم شیرین میشود وآروز میکنی یک باردیگربه آن دوران برگردی و.....

