تبليغاتX
مسافر

سه شنبه بیستم شهریور 1386

بادغیس

این مطلب را قبلا ودرسفرهای قبلی ام دربادغیس نوشته بودم وحالا چون بازفرصتی دست داد که سفری به بادغیس داشته باشم این مطلب را به عنوان مقدمه میگذارم برا ی ادامه سفرنامه ام دربادغیس ....

بادغیس

یکی از ولایات مهم ودورافتاده کشور ولایت بادغیس است که در شمال غرب ولایت هرات ودر مرز بین افغانستان وترکمنستان موقعیت دارد .

وقتی از هرات به طرف بادغیس حرکت می کنیم ؛هرچه از فضای هرات دورتر می شوی وبه طرف بادغیس نزدیک تر ، قدم به قدم به زیبایی طبیعی محیط و طراوت فضا افزوده می گردد. اوج این زیبایی در بند سبزک است .بند سبزک یکی از مکانهای  زیبا وسحرآمیز درا فغانستان است که هر بیننده ای را مسحور زیبایی خود می کند .

بهتر است اینطور بگویم  که بند سبزک درست شبیه به  یک کاسه کلان  است که وقتی از نقطه ای به درون آن نگاه کنی ،طوری به نظر می رسد که  در ما بین  آن كاسه كلان ، چند کاسه کوچکتر را داخل هم دیگر مانده باشند .به همین صورت در ه های داخل هم مثل کاسه های کوچکتر بین در بین  به نظرميايد كه این بند را درست کرده است . هر دره مملو از درخت های خودرویی است که  مثل سربازان یک لشکر در کنار هم ایستاده اند .سربازانی با کله خود های برسر وشمشیر هایی در دست، سوار براسب های سیاه ،که فکر می کنی در انتظار فرمان حمله به لشکر مقابل است  .

وقتی به بند سبزک  می رسی اگر مسافر عازم فلعه نو باشی از کمر کش  بند طی سفر خواهی کرد . در یک  سمت دره هایی خواهید دید  به هم پیچیده وتو درتو ، ودر سمت دیگر، کوه ها یی خواهید دید  در هم تنیده، که پشت به پشت وپهلو به پهلو ی هم قرار گرفته اند  .همان کاسه ای را که گفتم اگر طی کنیم ،سرانجام از گو شه ای  از همان کاسه که تصور کنیم در این نقطه  شکسته باشد؛  به منطقه ای می برآیید که به آن دره ی لامان می گویند .

دره لامان دره ای است با طراوت  که در دو طرف آن دو راسته کوه سرسبز وبا نشاط دراز کشیده است. و تپه های پوشیده از علف های گوناگون از جمله گندمی که به صورت دیمه تو سط اهالی دره ی لامان کاشته می شود ،این دو راسته کوه را به وجود آورده است  .در میان دره ی سرسبز لامان هرچه که پیش می روی زیبا تر می شود . خصوصا خیمه های  بر افراشته شده توسط مالداران وکوچی ها ورمه های که در اطراف این خیمه ها  لمیده اند ویا به چرا مشغول اند. باید گفت که مرد م دره ی لامان هنوز هم به صورت ابتدایی وطبیعی زندگی می کنند . همه چیز در این دره  طبیعی است و ابتدایی .گویی در طول دره ی سرسبز لامان ؛ گذ ر زمان در نقطه ای توقف کرده است واز کاروان بشری رو به جلو به جا مانده است وهنوز دنیایی نوین در این دره نرسیده است و زندگی شکل ابتدایی خودرا حفظ کرده است .مردم آنجا هنوز فکر می کنند دنیا در دره ی لامان خلاصه می شود وبیرون ازا ین دره آخر دنیا است .

فاصله بین لامان تا قلعه نو مرکز ولایت بادغیس حدود 50 کیلو متر است .اماهمین فاصله را باید در سه ساعت طی کنی ،چرا که مجبوری از روی سنگهای میخ شده در زمین عبور کنی وچیزی به نام سرگ  به معنی واقعی آن وجود ندارد .

قلعه ی نو مرکز ولایت بادغیس است ولی هیچ شباهتی  به مرکز یک ولایت ندارد .شبیه به یک بازاری است که مربوط به قرن هفده هم با شد . شهر قلعه ی نو؛ اگر بتوان به آن شهر گفت ،مملو از خر است که در فرمان صاحبانش در سرگ های شهر در عبور ومرور است .. خرهایی که صبح وقت مسافرین خودرا از دهات اطراف به شهر می آورد ود ر انتظار می مانند تا صاحبان پیرآن متاع اش را از بازار بخرد ویا زنان مریض وتکیده ، طبابت اش را کرده با کوله باری از دوا و دارو راه آمده را  به ده برگردند . همان طور که در شهرهای بزرگ پارکینگ هایی برای موتر ها وجود دارد؛در قلعه ی نو هم مکانهایی است برای انتظار خرها .سرای هایی مملو از خرهای کوچکی که مثل صاحبانش جسه های کوچک  وآفتاب زده واندامهای سیاه ولاغردارند  .مردم بادغیس همه کارهارا روی دوش خر انجام می دهد از آب کشی گرفته تا قولبه زمین ها  و بارکشی .

بادغیس دارای هشت ولسولی سرسبزدارد که زیباتر از دیگری است . که عبارتند از قادس ، جوند ، مقر،سنگ آتش ، غورماج ،بالامرغاب وآب کمری .

بادغیس یکی از ولایت های سرسبز وطن است با تپه های سرسبزوغنی  ، هرچه که ولایت های غورو وفراه خشک وبی آب وعلف است ولی بادغیس حاصلخیز ومستعد برای محصولات زراعتی است . درفصل بهار اگر یک سفری به بادغیس داشته باشیم ، تپه ها وکوه هایی  می بینمی سحر آمیزاز سرسبزی وتراوت هربینند ه ای را به شوق می آورد ، خصوصا گلهایی سرخ وسفید ی به نام "گل دختر" کوهها همگی للمی زار است که ازگندم ودراواخر فصل بهار فصل کشت خربوزه وهنداوانه دیمه است که سراسر تبه ها را فرامی گیرد ودهقانان با خر وگاو درحالی کشت ان است. ولی متاسفانه هیچ ردپایی از دولت نیست تا با این زارعین ودهقانان کمکی کند . دولت هیچ کمکی از نگاه زراعتی به این زارعین نکرده است ، اگردولت تنها به همین ولایت رسیدگی کند وزراعت آن را زیر پوشش بگیرد ، شاید گندم آن کفایت تمام افغاسنتان را بنماید ونیز اگر دولت درقسمت احیا وانکشاف پسته زارهای این ولایت توجه کند شاید یکی از اقلام صادراتی کشور تبدیل شود . این ولایت پسته زارهای طبیعی زیادی دارد ولی متاسفانه درچند سال جنگ ونیز خشک سالی صدمات ویران گری به این پسته زار ها وارد آمده است . گرچند که موسسه داکار چند سالی است درقسمت احیا وانکشاف دوباره این پسته زارها پروژه هايی را روی دست دارد ودرحال رونق واحیا پسته زارها است ، ولی این کفایت نمیکند .

 مثلا یکي از ولسولی های بادغیس بالا مرغاب است که درمرز بین ترکمنستان وافغانستان قراردارد که دریایی بین دوطرف فاصله انداخته است . خیل تاسف آوراست که وقتی دراین طرف استاده باشی وبه طرف ترکمسنان نگاه کنی سبزه زارهایی می بینی پر از درخت پستته ومردمی که درحال کار است . ولی درچند متری با فاصله ی یک دریاچه درداخل افغانستان ، بیابانی می بینی خشک وبی آب وعلف که درحال نابودی است . درحالی که از نگاه اقلیمی وطبیعی هردوطرف هیچ فرقی باهم ندارند وتنها فرق ، وضعیت سیاسی وعدم رسیدگی دولت است .این طرف بیابانی است فقیر وصحرایی است خشک ، آن طرف چمنزاري است سرسبزوحاصلخيز ....

 

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 10:15 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم شهریور 1386

من رفتم بادغیس
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 15:0 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم شهریور 1386

چخچران

ادامه سفربه چخچران - قسمت ششم

جمعه 20/ 07/2007 .

امروز جمعه بود ورخصتي ، همكاران تصميم گرفتند بروند يك تفريح وچكر ، براي اين مراسم مقداري گوشت گرفتيم وهمكاران زن ما زحمت كشيده آنرا كباب كردند ، اما چخچران وتفريح ؟ همه جاي اين دياربه نحوي تفريگاه است ازبس دست نخورده وبكراست با آن هم درچخچران يك جاي تفريح است آن هم به علت وجود يك راسته درخت درآن محل ، درقلعه  وردكها كه تعدادي درخت وجود دارد وبه قول مردم گنجشك ها به نوبت روي آن مينشيينند .... رفتيم آنجا . وقتي رسيديم ، ديديم كه تعداد زيادي موترهاي نظامي وعسكري درلابه لاي درختها جا بجاشده اند ، وپهره داري ميدهند . اول ورخطا شديم كه كدام  گب شده يا اتفاقي افتاده است ، ولي گفته شد والي صاحب آمده اند تفريح .....دورتا دور درختها را عسكرها با تفنگ هاي دست به ماشه ايستاده اند ووالي وقومانداان امنيه ورئيس محكمه و.... درسايه تفنگ درنقطه اي اززيردرختها دركنارهريرود فرش وقالين وتشك انداخته تفريح ميكنند ، تفريح درسايه درختان وسايه تفنگ وچشمان تيزعسكرها ونيز چشما گرسنه ي اطفال قريه كه آمده اند ببيينند والي چگونه تفريح ميكنند .... ولي تفريح درسايه تفنگ چه لذتي دارد ، نميدانم . اصلا زندگي درسايه عسكرونگهبان وتفنگ چه لذتي دارد ؟ نميدانم . خدا نصيب اهلش گرداند  ..... من اگرباشم ازچنين تفريحي ميگذرم ، واصلا ازچنين زندگي ميگذرم ، زندگي آرام بدو ن دغدغه ونگهبان شايد لذت بخش تراززندگي درسايه نگهبان باشد . ...بگذريم .

اطفال قريه دور تا دور والي واطرافيانش را گرفته اند وبا دقت وولع وطمع غذا خوردن آنها را تماشا ميكنند كه كباب است وميوه وآشاميدني و.....اطفال قريه دورتا دور والي صاحب وهمراهانش را گرفته وچشم به دهن والي وهمراهانش دوخته بودند ، وقتي بوتل پيپسي يا آب معدني ازدهن يكي ازمقامات خلاص شده دور انداخته ميشد ، اطفال مي ريختند براي گرفتن بوتل خالي پپسي وآب معدني ،كش كش شروع ميشد مثل مسابقه بزكشي برسربوتل آدم را ياد  مسابقه فوتبال امريكايي كه همان بسبال باشد ميانداخت .  بدتراينكه وقتي هندوانه اي ويا خربوزه اي براي والي وهمراهانش بين بشقاب ها تيارميشد ، پوست هاي آنرا ميريختند داخل آب هري رود ، واطفال محل براي گرفتن اين پوست ها واستفاده ازبقيه آن كارسختي را داشتند ، مجبوربودند آنرا ازروي آب چنگ بزنند وبعضي مجبوربودند بپرند بين  آب دريا وپوستي ازخربزه ويا تربوزرا ميگرفتند ، وبا ولع تمام دندان ميزدند ، ....

درچخچران هيچ درخت ميوه اي ديده نميشود ، وشايد اكثراهالي اين منطقه سالها ميوه اي نخورده باشد ، وشايد اكثرگونه هاي ميوه هارا نشناسند ، ميوه اي كه ازهرات يا كابل درشهرچخچران مي رسد ، چهاربرابرقيمت تر ازميوه اي است كه درهرات ميتوان خريد .  خربزه خوب ازهمان كه خوراك والي صاحب بود ، درهرات كيلوي 5 افغاني تا ده افغاني است،  ولي درچخچران درهمان روزها كيلوي 30 افغاني بود، هندوانه هم كيلوي 20 افغاني درحالي كه درهرات كيلوي 4 تا 8 افغاني ميتوان يافت  . درچنين شرايطي طبيعي است كه براي تعدادي زيادي ازاهالي ولايت غور ميوه درحكم نوشدارو باشد ....

مانيز درحوزه ي استحفاظي وامنيتي والي صاحب وهمراهانش وارد شده درگوشه اي درميان درختان فرش انداخته ونشستيم .... درگوشه اي ديگريتعدادي ازجوانان با تبله وسازو سورنا درحال زدن ورقصيدن بودند كه هيچ كدام اهل چخچران نبودند ، اهالي چخچران ازتفريح واين حرفا هنوز زياد استفاده نميكنند ، زندگي براي آنها سراسر .... درجايي مثل چخچران ديدن چنين صحنه هايي كاملا غريب وشگفت انگيز است .... بعدازمدتي با صرف نان وميوه وشرب و غيره ، والي وهمراهانش رفع زحمت كردند . با ترك جنگل توسط سربازان واسلحه،  جنگل دوباره نفس ميكشد ، سايه تفنگ وعسكردرفضا وقتي كم ميشود فضا دوباره حالت طبيعي خودرا ميگيرد وما نيز نفسي كشيده فرصت ميابيم پاي خودرا دراز كرده راحت تروآسوده تر بنشينيم ......تا ساعت 6 نمازديگردركنارهريرود بازي ميكنم ، دمي ميخنديم ، دمي آب بازي ميكنيم ودمي ورق ..... همكاران زن زود خسته شده برميگردند ولي ما مدتي را ميمانيم وبادشديدي درجريان است وهوا سردميشود ، دروسط تابستان هواسردي ميكند ، دربرگشت به شدت مريض ميشوم ، سرماي آب تاثيركرد ومن سرما خوردم و..... واين سرماخوردگي تا هرات با من ماند ومرا به دوا وداكتركشاند ......

 

 

 

 

 

شنبه 21/07/2007.

امروز درچخچران بوديم ، با تعدادي ازكارمندان واراكين دولتي ديدن كرديم ، با رئيس صحت عامه ولايت غورديدن كردم ودرباره وضعيت صحي ولايت گفتگو كردم ، ازتبعيض وعدم توجه دولت هاي گذشته وهم چنين دولت كنوني شكايت ميكند . تنها يك شفاخانه دركل ولايت وجود دارد ، براي هشت صد هزارنفوس ، شفاخانه داكترزن ندارد . اين بسيارجاي شگفتي است كه ولايتي با هشت هزارنفوس يك داكترزن نداشته باشد ... دركل ولايت به تعداد 28 باب كلينيك وجود دارد كه دراكثرآنها داكتران غيرمسلكي كه ازكورسهاي چند ماهه فارغ شده اند درحال خدمت اند وتداوي اند ....

 با آقاي (....) يك نفرازمسئولين  امنيتي ولايت ديدن ميكنم ، درمورد وضع امنيتي ولايت گفتگو ميكنم ، ازوضع موجود شكايت ميكند وميگويد ؛ " درولايت غورپوليس ملي نيست، پوليس قومي وخانوادگي است ، هرقومانداني تعدادي ازافراد تفنگي خودرا به عنوان پوليس معرفي كرده است ، لذا اكثردزدي وخلاف توسط پوليس صورت ميگيرد ، ولي اينگونه نيست كه پوليس دزد است ، درچخچران دزد آمده پوليس شده است ، وي درادامه ميگويد ؛ با اطمنان گفته ميتوانم كه به تعداد 30 تا 40 هزار ميل اسلحه وفرد مسلح غير مسئول درولايت غوروجود دارد .... به صورت نمونه ازموردي قصه ميكندبا اشاره به يك آنتن تلفن موبايل دركنار گنج وبازار خريد وفروش گوسفند وگاو ميگويد : " درهمين نطقه يك نفربعدا ازاينكه تعدادي ازگوسفندان خودرا فروخته وطرف خانه روان بود توسط دزدان كشته شد وپولهايش به غارت رفت ، بعد ما تعدادي مرمي وپوچك مرمي را يافتيم ، تمام اين پوچك ها ازتفنگچه اي فيرشده بود كه فقط وفقط دراختيارپوليس است ومردم عادي دسترسي به اين تفنگچه ها ندارد ، اين تفنگچه هارا امريكاييها به پوليس ما داده است ، " وي درادامه اي موضوع ميگويد : وجالب تراينكه بعداز مدتي اين پوچك ها درداخل جنايي با پوچگ هاي عادي وزنگ زده كهنه عوض ميشود وپوچگ هاي اصلي گم ميشود .....

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 14:57 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم شهریور 1386

چخچران

ادامه سفربه چخچران  قسمت پنجم

پنجشنبه 19/07/2007

صبح وقت مردي ميايد به نام (غ ر ل)  با ناله وزاري صحبت هايش را شروع ميكند ، دخترپنج ساله ام را هفت سال قبل قوماندان (ا  د ) به زورخود برده است ، حالا او دوازده ساله است ، براي هركسي صداي خودرا بلند كردم كسي نشنيده ، همه ازاين ماجرا خبردارند ، هرات ، كابل ، به كرزي هم گفته ام ولي هيچ كس غورمرا نميكند ، وقتي جريان را ميپرسم ، ميگويد ؛ قوماندان ( ا  د) دخترم را ميخواست ، چند دفعه آمد ما نداديم ، چون كوچك بود ، پنج ساله بود ، تا اينكه  يك روز صبح كه تازه نماز خوانده بودم وسرجانمازقرآن ميخواندم ، هشت نفرمسلح درآمدند به خانه،  دخترم را گرفته انداختند به موتر وبردند. ازآن تاريخ حالا هفت سال ميشود كه من به همه جا گشته ام ، حالا او دوازده ساله است ، ......دخترم بعد ازمدتي برگشت خانه ، نميخواست برگردد خانه قوماندان ( ا د ) خودش را با چاقو زد زخمي كرد كه ديگه نميروم ، هرچه به هردرزدم نشد كه نشد ، بعد دوباره آمدند ازراه مكتب گرفته بردند ،بعدازآن  حالا ازسرنوشتش خبرنداريم ، .... نميدانم زنده است يا مرده ، كجا است ، طرف همين قدرقدرت دارد كه سركرزي هم ري نميزنه ..... ميگه بورو دستت خلاص به هرجاكه ميري ، من هم به هرجا رفته ام ازكابل گرفته تا هرات و.....ولي تاحالا كسي صداي مرا نشنيده است ، اگرهم ميشنوند زورشان به او نميرسد ، بعد گريه ميكند وپيرمرد ميگريد مثل يك كودك ...... ( دراين مورد وقوماندان"  ا د " حرف وحديث زياد دارم كه باشد براي روزش )

 

ُدرقريه "بادگاه" ميرويم ، درده كيلومتري شرق چخچران واقع شده است ، دربازارگي مربوط اين قريه با چند پيرمرد روبه روشده ميپرسيم ارباب اين قريه كي است ؟ كسي با قاش ترشي وبه عبارتي پيشانه ترش ميگويد؛  "من هستم ، چه كارداشتيد " كارخودرا مختصرا توضيح ميدهيم  كه ما ميخواهيم مشكلات قريه شما را بدانيم ،  با سردي جواب ميدهد ؛ "خوب برويد قريه راببينيد "  ميگوييم ؛ شما با ما بياييد مارا راهنمايي كنيد ، ميگويد؛  " ما بيكارنيستيم كه هرروز موتراي موسسات را راهنمايي كنيم "  يكي ديگربا عصبانيت ميگويد ؛ " ياره برار جان اينقدرآمده اند ورفته اند كه ديگه وقتي موتري را ميبينيم دلم ميخواهد با چوب بيفتم به جانش وآن قدربزنم .... آخرشما چه كاركرديد براي ما ؟ .... "  گل محمد ميگويد ؛ " براي انكشاف دهات منظوري صد چاه ميايد ، آنها بيست تا را كارميكنند،  بقيه را به جيب ميزند ، پل را ساختند بعدازيك ماه پل فروريخت ، حالا ما مجبوريم ازآب عبوركنيم . به همين خاطراكثراطفال ما ازمكتب مانده اند ، نميتوانند ازآب عبوركنند ، ......ديگري ميگويد ؛  افغانستان پاي سنگ اش به خيانت گذاشته شده ، هرجا امنيت است خدمت نميشود ، ما هم مجبوريم به كوه بالاشويم ونا امني راه بياندازيم تا دولت ياد ش بيايد ك ما هم هستيم .... ما هم ميتوانيم مثل هلمند وقندهار ناامني كنيم تا كمك ها وبازسازي براي ما سرازير شود .، بخدا اين دولت وكزي قوم گرايي ميكند ، ....ازآنها جدا شده به قريه ميرويم ، نصف قريه به يك طرف رودخانه واقع شده نصف ديگربه يك طرف ولي موترما ازآب تيرشده نميتواند ، سرك نيست ، پل روي رودخانه ازكمر شكسته است ، درقريه هم هيچ مردي نميابيم به ناچاربرميگرديم به بازار ووقتي خوب خودرا معرفي ميكنيم وميگوييم ما موسسه نيستيم و.... مردان قريه راضي ميشوند با ما حرف بزنند ، ازپل خراب ميپرسيم ، ميگويند اين پل را يك موسسه ساخته به نام "افغان ايد" ، ولي بعدا ازافتتاح چند موترازرويش رفت كه يك دفعه ازكمرشكست . ارباب ميگويد ؛ " ما همان وقت به انجنيرا گفتيم كه اين پل تاب نمياورد يك ستون ديگه هم ميخواهد ولي كسي گوش نداد ،" او همه عيب كاررا به گردن انجنيران افغان ايد مياندازد كه نقص كارانجنيرا بوده ، ولي يكي ديگرازاهالي درخلوت و خصوصي به ما ميگويد ؛ " نقص كاربه گردن يك انجو است كه كاراين پل را اجاره كرده است ، ولي ارباب حالا نقص رابه گردن موسسه وانجنيران مياندازد "  بعدا براي ما  معلوم ميشود كه برادرارباب رئيس اين انجو است كه پل را ساخته است وحالا خساره كاررا نه موسسه افغان قبول ميكند ونه انجوي مربوط به برادر ارباب ، هركدام به گردن ديگري مياندازد وچوب آنرا اهالي ميخورد ..... پل خراب است واطفال وزنان قريه براي رفتن به بازار ومكتب پاچه هارا برميزنند ، ازآب عبور ميكنند ، مردي كه دربازار دكان دارد ميگويد ازبس ازاين آب تيرشده ايم شب ها ازدرد پا خوابمان نميبرد ، تمام اطفال وزنان ما پاي درد اند ...... درقريه آب خوردن موجود نيست وزنان دختران با طي راه دوري ازيك چشمه آب مي آورند ....

جنت گل صنف دوازده را ميخواند ولي ميگويد مضامين ساينسي ازقبيل رياضي وفزيك وهندسه وجبرو... ازصنف هفت به بعد تدريس نميشود چون معلم مسلكي ساينس نيست ......

جنت گل نامزد هم دارد كه نامزد او شش تايي است ، يعني ، 60 گوسفند ، شش گاو نر ، شش گاو ماد ه ، 60 هزار سردستمالي ، يك گاو خرج طوي شش گوني برنج ، چاي وشيرني و .....

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:28 |  لینک ثابت   •