سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
نوروزیه
كودكي ، قريه ونوروز
هرات - عبدالواحد رفيعي
28/12/1385
آن روزها ي دور، وقتي كودكي بودم ودرقريه اي درغزني ، هم زمستان اش زمستان گونه بود، هم نوروزش رنگ وبوي خاصي داشت . زمستانش پربرف ونوروزش پرطراوت بود ، ولي با گذشت سالها خيلي چيزها درطبيعت رنگ باخته عوض شده است ، نه زمستان اين سالها مثل آنسالها پربرف است ونه نوروز اين سالها مثل آن سالهاي شادي آفرين پرباران . قريه ما دركنارقريه جات ديگردرشهرغزني ، درآستانه نوروزمراسمي داشت خاص خودش ، نوروز درقريه ي ما نوروز خاصي بود كه هيچگاه درهيچ كجا ي ديگر اين دنيا برايم تكرار نخواهد شد . وگاهي احساس ميكنم دلم براي آن دوران تنگ ميشود ....
وقتي ماه حوت نيمه دوم خودرا آغازميكرد ، هوا روبه گرمي ميرفت وبرفها آهسته آهسته تاب مقاومت را ازدست ميداد ويخ ها ي زمين بازميشد ، وآن زماني بود كه يخبندانِ زمين ميشكست ، تفت اززمين بالا ميزد ومه غليظ تمام فضارا پرميكرد ، به اين حالت مردم ميگفتند ؛ "حوت بالا زده است ". مردم احساس ميكردند زمستان عمرش به پايان رسيده ، برفهاي سنگين زمستان مقاومت اش را ازدست ميداد وآب ازكوي وكوچه وجوي وجوي بار، راه ميافتاد وهمه جاباريكه ي باريكي ازآب گيل آلود سرازيرميشد ، مردم دردرون خود براي بهار انتظاري توام با شادي احساس ميكردند . بعد هم كه ميله گلبار(گل بهار) كه مردم به آن گلبارميگفتند شروع ميشد .
گلبارانداختن يك بازي شادي آفرين ومفرحي بود كه براي چند روز درقريه نقل ونُقل اهالي ميشد ،اين مراسم خصوصا براي اطفال فراموش ناشدني بود . وقتي كه تازه برف ها شروع ميكرد به آب شدن ، وبه محض اينكه برفهاي روي تپه ها خصوصا تپه هاي روبه آفتاب شروع ميكرد به آب شدن ، بچه هاي قريه راه ميافتاديم به سوي دشت ودمن ، ازروي برفهاي شُل وآبگين، باموزه هاي پلاستيكي مان عبورميكرديم ، به هرنحوي بود، خودمان را ميرسانديم به قسمتي كه ازبرف پاك شده بود وما به آن قسمت ميگفتيم " سياه شده" ودرجاهاي سياه شده به دنبال گلبارميگشتيم . گلباراولين گلي بود كه به محض آب شدن برف سرازخاك درميا ورد ، ونويد بهاررا ميداد . گلبار، گلي بود بارنگ سفيد ، وبرگ هاي سبزكمرنگ با غنچه اي درسر، كه باسه برگ سفيد يا زرد يا سرخ بازميشد ، ولي زمانيكه ماآنرااززمين ميكند يم، تازه نيش آن برآمده بود وما فقط براي اثبات بهارآنرا كارداشتيم وحالا ميفهمم كه همين گلبار همان گل لاله بوده است ...
وقتي گلباررا پيدا ميكرديم ، ميله گلبارومراسم گلباراندازي تازه شروع ميشد ، بازيي بود كه بيشتر بين بچه ها وزنان قريه به وقوع ميپيوست . هركدام براي خود وبا دقت اين گل نوشكفته را ازريشه درمياورديم ،ميدويديم طرف قريه ، گل را داخل يك كاغذ گذاشته به صورت زيبايي ميپيچانديم ، هركس بسته به ذوق وحدس خود، يكي ازاين گلهارا ميبرد به درب خانه اي ويكي ازاعضاي خانه را كه بيشترسعي ميشد كودك باشد يا زن كه فرارازدستشان ساده باشد صدا ميكرد، كاغذ را به دست او ميداد ومثلا ميگفت ؛ اين خط ازشما است، بده بدست پدرت، يا مادريا... بعدخودش با چابكي فرارميكرد ، دراين صورت اگرطرف موضوع را ميفهميد اگرزن بود يا مرد يا هركسي ديگري ، صدا ميكرد گلبار، ديگراعضاي خانه را خبرميكرد وخود گلبار بدست به دنبال كسي كه گلباررا به اصطلاح انداخته بود ميدويد، بدينگونه تقعيب وگريز شروع ميشد. اين تعقيب وگريز تازماني ادامه داشت كه يا صاحب گلبار گيرميافتاد، يا خودش را به خانه اش ميرساند ، اگرخودش را به خانه اش ميرساند بازي تمام ميشد وكسي كه گلباررا گرفته بود ميباخت وبايد يا مهماني بدهد يا يك پتيرروغني به خانه اش روان كند ، واگراورا گيرميانداخت، بازي راكسي برده بود كه گلبارروي اوانداخته شده بود . واي به حال كسي كه گلبارانداخته بود ودراين تعقيب وگريز گيرميافتاد ، درحاليكه مهماني را ازدست ميداد ، روي اورا سياه ميكردند ، دست اش را ازپشت ميبستند گرد قريه ميگشتاند ، وقتي تعهد ميداد كه يا مهماني يا پتيرروغني بدهد اورا رها ميكردند . به اين صورت شيريني سرخودش چبه ميشد . بيشتركساني كه گلبارگرفته بودند، اول سعي ميكرد راه خانه صاحب گلباررا ببندد ، درآنصورت اين گريز تا مدتها حتي تا آخرروز ادامه ميداشت وبا وساطت ديگران به يك قسمي فيصله ميافت . ولي باهمه اين خطرات اش ، اكثربچه هاي قريه سالي يك باردرايام نوروز ياد گلبارميافتادند وگلباراندازي وفراروتعقيب انجام ميشد وبعد هم كه پتيرروغني ومهماني گلبار و......اما حيف وصد حيف كه سالها است گلباري سبز نميشود ومراسمي هم نيست وپتيرگلباري نيزپخته نميشود ......
درروزنوروز هم قريه مراسمي داشت خاص خودش ، صبحِ زود با دستان خينه كرده ولباسهاي نو با پتنوس هاي چاي ميرفتيم مسجد ، اهالي قريه كلگي، چاي صبح شا ن را مياوردند به مسجد. اين مراسم خاص چاي صبح در مسجد ، فقط درروزهاي عيد بود كه هرسال سه دفعه درعيد فطر،عيد قربان ونوروزتكرارميشد والبته روز نوروزبارنگ وبوي بهار، لذت خاص خودش را داشت . شيرين ترين چايي بود كه ميخورديم ، خصوصا براي ما كودكان قريه شايد لذيذترين چاي زندگي مان بود . با دستان خينه شده وتميز ، لباس هاي نو ودسترخانِِ مملو ازحلواي سفيد ومسكه وبسراغ وپتيرِ روغني وشيرچاي وقيماق و....... درآخروقتي چاي ها خورده ميشد ، پياله ها ودسترخان جمع ميشد، مردم همگي دريك آن ازجابر ميخاستند ،شروع ميكردند همديگررا درآغوش ميگرفتند وباهم به قول ما "بغل كشي " ميكردند وعيد يا سال نو ونوروز را به هم ديگرمباركي ميدادند . البته كساني كه قهربودند قبل ازاين مراسم توسط كلانهاي قريه آشتي داده ميشد بعد مراسم بغل كشي انجام ميشد . زمزمه گنگي درفضاي مسجد ميپيچيد ، هركسي كسي ديگررا به آغوش ميكشيد وميگفتند؛ " سال نو مبارك ، خدا سال را مبارك كند " اگرعيد فطريا قربان بود ميگفتند؛" عيدمبارك روزه نماز قبول ".... هرج ومرج وسردرگمي عجيبي درمسجد راه ميافتاد .وما درميان جمعيت گم ميشديم ولي با اين وجود، دست كلان ها وپيرمردا را بوس ميكرديم ، اماماكه كودك بوديم ، با همسن و سالهاي خود وقتي درآن حرج و مرج مسجد به هم ميرسيديم ، با ريشخندي اداي كلانها را درمياورديم ،همديگررا بغل ميكرديم نوروزرا به هم مباركي ميگفتيم وميخنديديدم .كلانها كه هميشه با دو و دشنام با ما برخورد ميكردند ودرزندگي اش هميشه بلد بودند به بچه ها ناسزابگويند، با تعجب دراين روز براي ما لبخند ميزدند وروي مارا ماچ ميكردند . بعدازاينكه همه به هم ميگفتند سال نو مبارك سال نو مبارك و....آهسته آهسته سرصدا ميخوابيد وسكوتي درمسجد حاكم ميگشت ،ودوباره هركس سرجاي خودمينشست ومراسم سال مباركي تمام ميشد .
ازمسجد كه ميبرآمديم ، راه خانه هاي اقوا م ازقبيل ماما وخاله وعمه و... را درپيش ميگرفتيم ، وبراي من اولين خانه اي كه يادم بود، خانه ماما يم بود وديدن مادركلان ميرفتم ، كه خايگنه هاي پخته ورنگ شده براي من جدا گذاشته شده بود ،خايگينه بود وچارمغز وپولهاي سياه كه جيب مارا سنگين ميكرد، بعد هم اين بازي تا چاشت ادامه داشت ،وماكوشش ميكرديم هرجا بوديم براي نان چاشت خودرا به قريه برسانيم ودرخانه بخشي شركت كنيم ، چرا كه لذت خانه بخشي را نميشد ازدست داد .چند دقيقه مانده به دوازده يا به قول كلانها مانده به توب ، مراسم "خانه بخشي " شروع ميشد . براي نان چاشت ، قريه ما وخيلي ازقريه هاي همجوار،" خانه بخشي" ميكردند . خانه بخشي به اين صورت بود كه همه اهالي قريه دريكجا، پيش قلعه يا پيش مسجد يا جايي كه محل تجمع بود ، جمع ميشديم ويك نفرريش سفيد يا ملاي قريه ، مارا به خانه ها تقسيم ميكرد .دراين تقسيم هيچ كسي حق نداشت به خانه خودش برود ، بلكه مثلا احمد به خانه محمود ميرفت ، محمود به خانه مسعود وهمينطور ...... وهميشه اينطور گفته ميشد كه تقسيم كننده خانه اي را كه غذاي خوب ميداشت، براي خودش نگه ميدارد، سراين موضوع هميشه جنجال وبگومگوميشد، ولي اين بگومگوها بعد ازخانه بخشي بود و تا سال بعد فراموش ميشد ،ياكه فوقش تقسيم كننده درعيد بعدي عوض ميشد .ولي هيچگاه خانه بخشي ترك نميشد ،اصلاعيدي بدون خانه بخشي عيد نبود ، لذا نميشد آنرا ترك گفت ، ........
بعد ازنان چاشت درحاليكه دختران قريه غازميانداختند وبيت ميخواندند، ما با ديگربچه ها دسته جمعي ميرفتيم بازار كه عيدي هاي مان را مصرف كنيم ، درخايگنه جنگي يا تشله بازي .دربازار بجول وتشله بازي شروع بود ، بازخاك بود وچتلي . خينه دستانمان ازخاك پيدانبود وكالاي نومان رنگ شان را رنگ خاك ميگرفت . دراين ميان اما كلان ها سگ هاي شان را ميگرفتند راه ميافتادند طرف بازار ، آنها بعدازچاشت هاي نوروزرا سگ جنگي داشتند وبعضي هم پودنه بازي ........ به اين صورت بازيك روز ازنوروز به پايان ميرسيد وما يك سال ازدوران شيرين كودكي مان را پشت سرميگذاشتيم ..............
نوروزشادي داشته باشيد .
شنبه نوزدهم اسفند 1385
عریضه باطله
عبدالواحد رفیعی
بند اول
ازمدتها منتظربود ، یا بهتراست بگویم ،همیشه منتظربود ، منتظربود تا موتری از شهربه قریه بیاید ، گوشهایش تیزبود تا صدای موتری را بشنود که ازشهرآمده است و چند سواراطوکشیده وتمیزداخل آن نشسته باشد که مربوط کدام موسسه یا یک ارگان دولتی باشد ، برای او فرق نمیکرد ،همینکه ازشهرآمده باشد کافی بود که امیدی دردلش جوانه زند. وقتی صدای موتری درقریه می پیچید گوشهای گل نساءبی اختیارتیزمیشد ،اگر درخانه بود زودچادرش را بسرمیکشید ، پلاستیکی راکه همیشه د اخل پوش قرآن گذاشته شده بود ازطاقچه برمیداشت ، به سرعت خودرا ازخانه به بیرون می انداخت ، چنان باعجله که گفتی به پروازآمده است ، به دهانه درلحظه ای صبرمیکرد ، صبرکه نه ،مکث میکرد، تا رد صدای موتررابشناسد ، بعد طرف صدا به راه می افتاد،طوری که به نظرمی رسید می دود ،یک طوری خیز می زد ،که گفتی الآن پرمیزند ، درآن دم ازهرکس سرراهش میشد می پرسید : کجاشد ؟ همی موتررا میگویم ،کجاشد ؟ طوری می پرسید که به نظرمی آمد او از موتر جامانده ، یا فکرمیکردی گل نساءبدنبال موجودی است که ازاو فرارکرده یابه دنبال کسی که اورا جاگذاشته است واوسراسیمه وشتابزده می خواهد اورا گیر بیاورد ...وقتی خودش را به موتری که ازشهرآمده بود وداخلش چند نفراطوکشیده بود می رساند ،اول سعی میکرد بفهمد که آدم مهم داخل موترکی است و کدام سمت موترنشسته است ، شیشه همان طرف راباکف دستش تک تک می کرد ،وتا شیشه موتربازمیشد ،درهمان حال کاغذی را که به دقت داخل پلاستیک پیچیده شده بود ازپلاستیک درمی آورد ، ودرهمان حال با نوعی عجزوزاری گب میزد ، همه آنچه را که درعریضه نوشته شده بود میگفت ،بدون آنکه بداند یا بخواهد بداند که کسی گوش میدهد یانه ،ودرآخرهمان گب های تکراری ،که ناخودآگاه وازروی عادت برزبانش جاری میشد ؛ " ... برار جان خداخیرت بده یک فکری به حال مه بکنید ، من دردم وبه که بگم ،بیست سال آژگاره که همیطورحیران وویلان به خانه ماندم آخه کی به داد ما برسه ؟ ..... وبخشی ازگبهایرا که داخل عریضه نوشته شده بود...
کاغذی را از داخل پلاستیک درمی آورد ، کاغذ ازبس بازوبسته شده بود،ودست به دست گشته بود ،ازخطوط تاخوردگی هایش پارگیهایی برداشته بود ، کاغذرا به دقت بازمیکرد وبه دست همان آدمی می داد که او فکر میکرد آدم مهم همین موتراست و برای امرمهمی ازشهرآمده اند .
این کاغذ عریضه ای بود کهنه که با خط درهم ریخته ای نوشته شده بود ، ونشان می داد که این عریضه چند سال قبل به رشته تحریردرآمده است . درصفحه اول کاغذ چنین آمده بود :
".ورقه عرض گل نساءبنت گل احمد مسکونه ...........
احتراما به عرض میرسانم که درآوان طفولیت موقعی که من پنچ سالم بیشتر نبوده ،پدرممرا به پسری به نام رستم ولد ارباب جبارنامزد کرده است که ازمدت مذکوربیشترازبیست سال میگذرد که گویا ازاین ناحیه من متضرروخواهان طلاق میباشم . وقرار معلوم شخص مذکورهمسردیگری اختیارنموده ومن بی سرنوشت هستم . جریان بمقام محترم تحریریافت تا مطابق احکام شرع شریف درمورد سرنوشت من رسیدگی شود ............"
درپشت عریضه یک جمله با خط ورنگ سیاه که نشان میداد بایک قلم گران بهای پرگارنوشته شده است ، چنین آمده بود :" به ریاست محترم محکمه ، طبق شریعت غرا اجراآت گردد " ودرزیرآن امضایی آمده بود که اگرخواننده خوب دقت میکرد می فهمید که صاحب امضاء ولسوالی بوده که درزمان تحریراین ورق دراین ولسوالی ماموریت داشته است .
ودرزیر آن با قلم ورنگ دیگری به صورت مورب چنین نوشته شده بود :" محتوای این عریضه ومسمات نامبرده قبلا مراجعه کرد ه است ودوسیه نسبتی به علت عدم وجود دلایل مکفی ومقنع درمحکمه محفوظ است وحل مسئله قبلا طبق توافق دوطرف دعوی به شورای قریه وموسفیدان محل محول شده است "
....
گل نساءطبق عادت سه ساله اش همیشه این عریضه را برای هرموتری که ازشهرمی آمد واو فکر میکرد ازولایت آمده است ویک هیات است ، نشان می داد وبعد میگفت شما وخدا یک کاری بکنید این عریضه مرابه ولایت ببرید .... اما هیچ کس به زاری وعریضه او تا کنون توجهی نکرده بود هرکس که آمده یود به نوبه خودعریضه راخوانده بود ورفته بود.....
تا هنوزهیچ کس به عریضه او جواب درست نداده بود ، یعنی نمی دانست جواب درست این عریضه چه است ، همه بعدازانکه عریضه را می خواندند ، سری ازروی تعجب وتاسف تکان می داد وبا چند سئوال سربالایی که نامزدد حالا کجاس ؟ ... چند وقته نامزدی کردی ؟ عقدشدی ؟.... ، عریضه را تا میکرد دوباره میداد به دست گل نساءومیگفت :
وظیفه ما نیست همشیره .....
وگل نساءهردفعه گفته بود : پس وظیفه کی است ؟ وجواب های گوناگون دربرابراین پرسش خود شنیده بود ؛
هرکس یک جوابی به گل نساءداده بود ، یکی گفته بود ؛ بروولسوالی ، یکی گفته بود؛ محکمه برو ؛ یکی گفته بود شورای قریه باید حل کنه و.......
ولی گل نساءهمه اینها را رفته بود ، ولسوالی به او گفته بود بروازمحکمه درخواست طلاق بده ، محکمه گفته بود ، طبق قوانین مدنی کشور وشریعت زن حق طلاق نداره مگه انکه چهارشرط شرعی داشته باشه ، ولی گل نساءنمی دانست این چهارشرط چه است یک روز که ازملای قریه پرسیده بود ملا طوری به او جواب داده بود که او یک کلام ازحرفهای ملا را نفهمیده بود ولی یادش مانده بود که ملا گفته بود ؛ این شرایط شامل دوسیه شما نمیشه ،شما باید خانواده شوهرت را راضی کنی تا رضایت به طلاق شما بدهد .......شورا به او گفته بود تو عقد شرعی شدی ، ایجاب قبول صورت گرفته ازطرف وکیل شرعی تو که درآن زمان پدرخدا بیامرزد بوده فاتحه شدی ....بنا براین تو حق طلاق نداری مگرانکه شرایط شرعی طلاق موجود باشد ....ویاد ش می آمد که شورا چه فیصله کرده است ، یک بارکه رستم راضی شد به گل نساءطلاق دهد قضیه را به شورای قریه سپرد ..... وشورای قریه ریش سفید ها و... جمع شدند فیصله کردند که گل نساءجانش آزاد است به این شرط که گل نساءقیمت یک دختررا که رواج است به داماد بپردازد . اما گل نساءگورش کجا بود که کفن اش باشد ، هرگزنتوانست که این مبلغ را پیداکند ، هرچند که مادرش به همه قریه به نوعی گفته بود ؛ کسی که این مبلغ را بدهد گل نساءبا او ازدواج خواهد کرد ،اما هیچ کس تا حالا پیدانشده بود این مبلغ را بدهد واین جام زهررا بنوشد ...... همه از رستم وفامیلش می ترسیدند ، حتی اگرطلاق هم می داد ، گل نساءبه سان میراثی ازآن رستم بود ورستم چشم دیدن کسی دیگررا نداشت که به گل نساءبه چشم زنش نگاه کند غیرت اش قبول نمیکرد ،گرچند که هیچ دلبستگی هم به گل نساءنداشت ،اگردلبستگی داشت که زن دیگری اختیارنمی کرد .....
مادرش نیزهمیشه گل نساءرانصیحت وگاهی سرزنش میکرد که برود با رستم زندگی کند ، یادحرفهای مادرش می افتاد ولی زیاد به دلش رغبتی به این حرفا نداشت مادرش همیشه می گفت ؛ بسازدخترجان ، عیب داره ، مردم به دختری که ایله شده باشد ، به چشم بد می بینند بروسرخانه زندگی ات دختر، وهمیشه به یاد دخترش میداد که دختراستازیدالدین همینطوربه چهارسالگی سردوانباغ عروسی کرد رفت ، چهارتا بچه برای ارباب ظاهرزایید ، دخترمیرعبدالله هشت سالش بود که زن حاجی شاهمیر شد و.... ازاین گونه مثالها آنقدربه رخ گل نساءمیکشید که کسی ازدخترای همسن گل نساءنمی ماند ولی گل نساءهمیشه درجواب مادرش گفته بود ، هرکسی قسمت خودش را می بینه مادر ، دختراستازین الدین که تاوان رسوایی پدرش شد ، پیرش به ناموس مردم به چشم بد دیده بود باید تاوان میداد ، دختره به جرم کاری که پدرش کرده بود تاوانی شد ، آخرش که چه ؟ بیچاره دختربه چهاردسالگی زجرکش نشد ؟ پیر خدابیامرز من نه قتل کرده ، نه زبانم لال گند رسوایی زده ، که مرا به تاوان داده باشه ، .... مادرش همیشه درجواب گفته بود ؛ درسته که خدای نکرده پیرخدابیامرزد زبانم لال قتل نکرده ، بدی نکرده ولی با زبان خودش فاتحه کرده ، همه آنجا بوده اند ، شهادت میدن ، پدرتته درقبر عذاب نده ، .... برادردرمیان این گفتگوهای مادروخواهرساکت بود وگوش میداد ، گفتی که زبان ندارد ، سالها جان کنی درکوه وکمراورا اززبان انداخته بود ،هیچ نمی گفت ، هیزم وکارصحرا اورا ازبان انداخته بود شاید یادش رفته بود که باید حرف هم زد ، کاربود وکوه ، صحرا وهیزم بودوخرش ، کوه وکمراورا مثل خودش سنگین وتوداربارآورده بود ، چیزی نمی گفت ولی درسینه غوغایی داشت ازدست خواهر، ازدست مادر ، ازدست روزگار، به همین خاطرگاهی که به قهرمیشد وحوصله اش سرازیرمیشد ، باهمان تسمه ای که خرش را به کوه هی میکرد ،چنان به جان گل نساءمی افتاد که کسی خرش را به صحرا نمیزد ، آنقدرمیزد ومیزد که هردوازنفس می افتاد ند ، این گونه اتفاق خیل کم روی میداد ،گاه گاهی پیش می آمد که مراد گل نساءرا به زیرتسمه اش گیرد، چون مراد کوچکترازگل نساءبود مراد همیشه سعی کرده بود با گل نساءدهن به دهن نشود ، ولی با آن همه گاهی پیش می آمد که اختبیارازکف میداد ، باآنکه زبان نداشت دست بزن داشت چون با خرکلان شده بود ....
گل نساءهم اکنون 28ساله بود ،با چهره ی زیبا وچشمانی که گویی هردم به سینه چنگ می اندازد تا دل وجگرآدم را برباید ،لبانی ورم کرده وگوشتالویی داشت ، بارنگ سرخ نزدیک به جگری وکمی بلند قد با اندامی نسبتا تنومند واکنون 23 ساله که او نامزد رستم است ،23 قبل وقتی که گل نساءفقط پنج سال داشت به نامزدی رستم پسرارباب جبار درآمد ، طوری که ازمادرش شنیده بود ؛ یک روزکه پدرخدابیامرزش روی سکوی مقابل آسیاب قریه ودرزیردرخت توت نشسته بوده وتعداد زیادی ازاهالی هم جمع بوده اند که ازآن جمله هم اکنون سردار آسیابان وغلام میرآب زنده است ، چلم وچای می خوردند ودربرابرآفتاب پاییزقصه میکردند وازهردری سخنی می گفتند .... وپدرش درحالی که سرش پرازباد وگرم از لاف بوده است ، درحضورمجلس اعلان میکند که همین دخترم برای بچه جبارخان نامزدی میکنم .......با زبان جاراعلان کرده بوده که گل نساءدخترم را به بچه ارباب جبار دادم ودرهمان مجلس به قول ملاایجاب قبول میشه وملا غفار هم دستی بلند کرده فاتحه میکند .
ازهمان روز گل نساءبه پای رستم شد ونامزد ودرهمان مجلس ملای مسجد که حضورداشت عقد و نکاح گل نساءرا برای رستم بستند وفاتحه خوانی شد .وبعد ازچند سال پدرمرد وگل نساءماند همراه مادرش ومراد برادرش که 8 سال ازاو کوچکتربود ، آنروزنه گل نساءونه رستم هیچکدام نفهمیده بودند که آنها زن و شوی شده اند ........
رستم بچه سرداربود که ازسالها قبل وقتی که 7 سالش بوده گل نساءبه گردن او بارشد ولی او بعدازآن دختردیگری را به عقدخود کرد وبه گل نساءهم جواب نداده بود ،نه اورا عروسی کرد ونه اورا رها میکرد ،وگل نساءنیزمجبورشده دست به عریضه ومحکمه برد ، واین عریضه را زمانی نشوت که عریضه قبلی کارگرنیافتاد وموسفیدان قریه باری را بردوش او نهاد که تا ابد اززیرآن نبراآید پیشکش یک دختربه نرخ روز ؟........
بعدازانکه اولین عریضه اش را ولسوالی به موسفیدان قریه موکول کرد ،، موسفیدان قریه بعد ازنشستی که داشتند ، برای طلاق او پیشکش یک دختررا تعیین کردند ، گل نساءاین دومین عریضه را به ناچارنوشت برای ولسوال....
.....گل نساءهمیشه درقریه سرگردان بود ، وباب طبع جوانان رفتاری داشت شوخ وبی قید وآزاد ، سالها ی درد ودربه دری اورا طوری ساخته بو د بی باک وبی پروا طوری که هیچ چیزی ازنزاکتهای که یک دخترخانه باید داشته باشد دراونبود ، یعنی دراونمانده بود ، سالها دوندگی اورا طوری ساخته بود که هیچ نشانه ای از حجب وحیای زنانگی دراو نمانده بود ...
......با مردان ده بذله گویی میکرد ، با زنان دهن به دهن میشد ، آنطورکه همه به او به چشم یک پیرزال جوان مینگرستند .اما هیچ کس جرأت نمیکرد به او به چشم بد نگاه کند ، یعنی هیچ مردی درهنگام رویارویی با گل نساءاین شهامت را درخود نمی دید که حتی فکر بد درحق گل نساءبتواند چه برسد به انکه نگاه بدداشته باشد .....
گل نساءرا همه قریه می شناخت ،همه با اوزبان به زبان میشد ند ، اوبرای اهالی قریه مایه شادی وبذله گویی بود ، پیروجوان ، زن ومرد زندگی خودرا درزندگی گل نساءگره خوردده می دید ند ، به همین خاطردرد اورا حس میکردند ، می فهمیدند که گل نساءچه کشیده است وچه میکشد ، چون همه قریه زن ومرد قریه بازندگی گل نساءزندگی کرده بودند همه آدمای قریه زندگی را سپری کرده بودند ازنوع زندگی گل نساء، همه دردرون زخمی را داشتند که گل نساءداشت ،ولی زخم اش سربازکرده به فریاد تبدیل گشته بود ، درحالیکه دیگران درسکوت سوخته بودند ،مردوزن قریه ازسرگذشت او خبربودند ، هرکسی به او یک چیزی میگفت ، یا نصیحتش میکردند ، یا دلداری اش می دادند ،وبعضی هم اورا دست می انداختند واونیز بی پروا قاطی شوخی های آنها میشد وجواب میداد .... یادش می آمد که یک روز خلیفه نصرالله گفته بود ؛ تنها راه چاره تو اینه که همی لالو را شوی کنی ، دیگه کس که جرئت نمیکنه ترا بگیره ،لالو مردی بود میان سال ودیوانه مزاج که خانه وزندگی نداشت با موهای بلند وریش انبوه درقریه ویلان وسرگردان میگشت ..... یادش می آمد که صوفی برات به او گفته بود حالی دیگه پیرشدی چه میکنی طلاقه ، بشین همی مادرتته جمع کن یک صواب آخرت نصیبت میشه ،ازدنیا که خیری ندیدی ، یادش می آمد که یک روز سواریهای یکی از همین موترها دربرابر جزع فزع او گفته بود ؛ هرجا که بری همی آشه وهمی کاسه ، .... ولی گل نساءدرجواب گفته بود ؛ میگن درشهر زودتربه زنا طلاق میدن ، اگه میشه مرا همراه خود ببرید شهر، مادرم هم به خاطرمه میایه .... ، ولی سواری ها قاه قاه خندیده بودند ؛ ... یکی ازآن میان گفته بود بیا اینه بغل دست رسول بشی ، که ببریمته شار ، ولی یادش آمد که همان مردکه دیگران اورا رسول گفته بودند ، گفته بود ؛ ازخدا بترسین ،نه نه من زن دارم ازخدا بترسین .... بعد همگی قاه قاه خندیده بودند ..... وگل نساءنفهمیده بود چرا اینها ایقه می خندند ،حیف خورده بود که موترجا نداشت وگرنه آنها اورا همراه خود می بردند شهر ...... .....یادش می آمد که یکی دیگه گفته بود ؛دخترجان طلاق هم که بگیری کسی دیگه تورا نمیگیره ،ازترس رستم ، مگه خانواده ارباب جبارمی گذارند عروسش بره زیرلنگ یکی دیگه ،طلاق هم که بده باید تا آخرعمرپای مادرت بشینی ،همی خوبه حالی یک نامی بالا سرت است ....... یادش می آمد که درجواب گفته بود ؛ بخدای یگانه قسم اگه یک دفه همی طلاق خطه بگیرم کوری چشم ایناهم که شده لالوکه چه ؟خرس بیابان هم که باشه شوی میکنم ، تو منو نمیشناسی ....همه وهمه هرروزدرذهنش خطورمیکرد
ولی جمله ای را که یکی ازاهالی شهر به او گفته بود اورا به خود مشغول کرده بود ، همیشه به یادش بود فراموش نمیکرد ،نمی توانست فراموش کند، یک روز که مثل همیشه رفته بود سرراه یک موتر وعریضه اش را داده بود ، شنیده بود که یکی از سوارای موتربرای همراهانش گفته بود ؛ ای رقم عریضه ها به جایی نمیرسه ، تنها راه چاره اینه که پشت یک موترسیکلت بشینه جایی بره که فقط خدا اورا بشناسه ودیگه هیچ ...این جمله راگل نساءشنیده بود وبه دلش نشسته بود ، گل نساءهیچ وقت این جمله را فراموش نکرده بود ،یعنی نمیتوانست فراموش کند ، این جمله زیر دل گل نساءرا سیخ سیخک میکرد وهمیشه درگوشش زمزمه میکرد ودرسینه اش تکان تکان ودرسرش صدا میکرد ......
ازآن زمان حالاگل نساءمدتی بود که منتظریک موترسیکلت است که اوپشت آن بنیشیند وجایی برود که فقط خدا اورا بشناسد .......
ادامه دارد
چهارشنبه نهم اسفند 1385
طنز
اندرباب قند وآنفلانزاي مرغ ووزارت صحت مملكت
عبدالواحد رفعي –هرات
9/12/1385
چندي است كه مرض آنفلوانزاي مرغي قصه هرخانه وچوك ودكان گشته است وصد البته قصه وزير وتلويزون وراديو ورزونامه و...
قصه ازاين قرار است كه چندي قبل درايام گرم تابستان وزير صحت وارگنهاي مرتبط ،اعلان داشتند كه مرغهايي سراسر كشوررا آنفلوانزا گرفته ، ملت به هوش باشند كه ازاين گوشت تناول نكنند ... تا مدتي اين جريان ادامه داشت ونقل ونُقل مجالس دروزارت صحت گشته بود وبه تبع مرغهادردكانهاي شهرگنديده شد وبوگرفت ومردم ازخوردن وخريدن آن گريزان بودند . تا اينكه بازوزيرصاحب صحت و كارگماشتگان شان ، به حيث معاون ورئيس وغيره دوباره اظهارراي كردند كه نه خير، آنفلانزايي دركارنيست ، هرچه ويروس بود ، با مبارزه مامورين وزارت صحت به كلي نابود گشته وملت خاطرجمع باشند ، با كمال اشتها ميتوانند مرغ را با سروپاچه ي آن ميل كرده نوش جان كنند . بدينصورت تاجران وفروشندگان مرغ نفس راحتي كشيدند وچه بسا دعايي درحق وزير نمودند و تشكري ازمامورين آن كه بيشترازپيش خسارت نيمديدند . مدتي به اين منوال گذشت وايام به كام مرغ فروش وتاجران مرغ بود ...ولي كاميابي ديري نپاييد وبازسروصداي آنفلوانزاي مرغي شهررافراگرفته است.......
دراين شبانه روز چنانچه خوردوكلان ملت شاهديم ، هرشب ازرسانه هاي تصويري وشنيداري كشور ميبينيم وميشنويم كه وزير صاحب صحت عامه ، معه كارگماشتگان شان به نوبت ظاهرشده با صداي رسا هشداريه ي شان را درمورد آنفلانزاي مرغي گوشزد ميكنند ، .... لذا است كه اين جريان مرابه ياد قصه قند وملا انداخته است .....
قصه ازاين قرار بوده است كه درسالهاي قديم ، آن زمان كه تازه قند آمده بود ومثل مرغ ماشيني ويخچالي دراين ايام دردكانهاي شهر سرازير شده بود، مردم تازه با قند آشناشده بودند وخوردن آن تازه رواج پيدا كرده بود ،همچنين معلوم نبود ازكجا ميايد وبه كجا ساخته ميشود ،.... ميگويند مامورين بلديه سابق كه به آن امروزه شهرداري باشاروالي ميگويند --دربعضي نسخ گفته شده مامورين وزارت ماليه-- با شامه قوي كه داشتند سراغ تاجران قند رفتند وبا زبان خاص مامورين شاروالي يا وزارت ماليه ،آنگونه كه آنها خود بلدند به نام ماليه وهرچه كه بود ، ازآنها به قول معروف "پول چايي" يا به عبارتي ديگر "شيرني" درخواست كردند ، اما تاجران قند كه سرد و گرم روزگار را نچشيده بودند، به شاروالي جواب هاي رد دادند وخلاصه باعث قهروعصبانيت مامورين شاروالي شد. مامورين شاروالي هم بيكارننشسته سراغ ملا هاي شهر رفتند ، وگفتند چه نشسته ايد كه بلاد كفرچيزي به نام قند وارد مملكت كرده است، اگرشما جلو خريد وفروش اين ماده را بگيريد، ما اين نيكي شمارا بي جواب نميگذاريم وخلاصه بازبان خاصي كه قانوني ...... بود به آنها فهماندند كه اگرچاره اي بيانديشيد، شيرني شما فراموش نخواهد شد ،ملا ها ازهمان روز رفتند برسر منابر وداد سخن دادند كه آي ملت ؛ تا كي بيخبري وغفلت ؟ اسلام درخطراست و.... وديار كفراستخوان مرده را به خورد شما ميدهد درحاليكه شما خبرنيستيد ؛ .... ملت با تعجب وبا دهانهاي بازناشي ازوحشت گفتند ؛ چطور؟ وقتي ملت خوب سراحساسات شد ند، ملاها گفتند ؛ همين قندي كه معلوم نيست ازكجا ميايد وشما كيلوكيلوميخريد وميخوريد ،داخل آن استخوان مرده است ، اين قند با استخوانهاي مرده تيارشده ساخته شده آمده ست.....
ازفرداي آنروز ملت دسته دسته به خيابانها ريختند ، شعارهاي مرده باد، زنده باد دادند وضمن چوروچپاول شهر، قندهاي شان را درجوب ها خالي كردند ودهانهاي شان را با هفت آب شستند واسپند دود كردند وخلاصه بازار قند ازبيخ خوابيد . تاجران قند رفته رفته ورشكست ميشدند ؛ لذا سراغ چاره اي براي نجات ازدربه دري و ورشكستگي برآمدند . دراين ميان تعدادي ازتاجران كه سري درميان سرها داشتند، زود پي بردند كه اين كار،كارِ شهرداري است ، لذا تصميم گرفتند مقابله به مثل كرده توطئه را خنثي كننند ، به همين خاطر راست رفتند سراغ ملاهاي شهر كه ؛ بله اگر كاري كنيد كه وضعيت به حالت اول برگردد وقند ها فروش برود،شيرني آنهابه طاقچه بالاگذاشته شده است و فراموش نخواهد شد ، و.... وچيزي هم پيشكي به عنوان سهم دادند ....خلاصه ازفرداي آن روز ملاها رفتند سرمنبركه آهاي ملت ، خوردن قند خوب است وآنطوركه ما فكرميكرديم وگفته بوديم مقداري استخوان مرده هم دارد، ولي اگرشما قبل ازخورد ن ، آنرا يك بار درچاي غوطه دهيد ، پاك ميشودوازشيرمادربه شما پاك تراست ... ومسئله اي ازنظرما ندارد ..... ازفرداي آنروز مردم ريختند به بازار وشروع كردند به خريد قند وبازار قند بازرونق گرفت ....
ازانزمان خوردن قند به اين صورت كه امروزه رواج دارد شروع شد ومردم عادت كردند كه قبل ازخوردن قند آنرا به داخل چاي غوطه كنند .....
حالا به اين فكرم كه تاجران محترم مرغ اگريك سري به وزارت صحت رفته بعضي ازمعاونين وروئساي اين وزارت را ببينند ، مشكل حل خواهد شد .......
والله اعلم

