تبليغاتX
مسافر

چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385

داستان

تابوت

عبدالواحد رفیعی- هرات

8/6/1385

هرموقع که مهمان زیاد داریم یک کاری میشه ، هرموقع که این دیگ کلان را می آورند گوشه حویلی می گذارند ،من می فهمم که یک خبری است ، یا یک خبری میشه ، دیشب وقتی دیدم که باز دیگ را آوردند ،فهمیدم که صبا یک خبری میشه ،بدنم گرم شد بعد هم یخم گرفت .امروز خانه ما ، خانه ما نه ، خانه مامایم - خانه ما اینجا نیست- خیلی بیروبار شده بود، مثل روزی که پدرم را بردند ، بعد ازانکه پدرم را بردند نه خانه ما ونه خانه مامایم اینا ، اینقدر بیروبار نشده بود . مادرم صبح زود از خواب بیدارم کرده بود وقتی بیدارم کرد ، گفته بود ؛ امروز مهمان داریم ، بعد هم دست مرا گرفت برد تشناب . مادرم امروز یک رقم دیگه شده بود،مهربان وخوش اخلاق بود ،یک رقم غمگین ، صبح زود وقتی ازخواب بیدارم کرد ، مرا ماچ کرد ، بدون انکه قهر شود که چرا جایم را ترکده ام مرا برد تشناب ،پیش ازی وقتی ازخواب بیدارم میکرد،اگه شاش کده بودم باقهرازدستم می گرفت کشان کشان طرف تشناب می کشید ، تا به تشناب می رسیدیم نزدیک بود دستم از بازوکنده شود ،ولی امروز خوش اخلاق بود ، خوش اخلاق که نه ، یک رقم دیگه  بود،  یک رقم که آدم هم خوشش می آمد ، هم بدش ،پیش ازای هروقت جایم را ترمیکردم مرادومی گفت و می زد ، با سیلی به سرم می زد ، بعد هم درحالیکه برپدرم نالد می کرد وپدرم رادومی زد، مراکشان کشان به طرف تشناب می کشید ، پشت سرهم دومیگفت و با سیلی به سرورویم می زد ، ولی امروزهیچ چیزنگفت ، دست مرا گرفت ، اما طوری کشید که من ازپشت سرش کشال نشدم ، باهم  به طرف تشناب رفتیم ، پا به پا ی هم .  درتشناب دیدم که یک قطره آب از چشم اش پایین لغزید ، درست مثل روزی که پدرم را بردند ، آنروز هم از چشم مادرم همین طور آب می آمد ، قطره قطره ازگوشه چشمش کنده میشد به طرف پایین حرکت میکرد ، بعد ازلحظه ای که روی کومه اش می ایستاد به پایین می چکید . درتشناب بازمراماچ کرد ،  تشناب که جای ماچ کردن نیست ، وقتی ماچم کرد رویم ترشد ، یکی از همان قطره ها کومه ام را ترکرد . از تشناب که برگشتیم مهمانها زیادترشده بودند ، خاله هایم وزن مامایم راهم دیدم ، حتما صبح زود آمده بودند  ، کلگی به جاروپارووپاک کاری مشغول بودند  . کلگی کارمیکردند ، آشپزخانه را پاک میکردند ، اطاقارا جارو میکرد ند، دیگ وکاسه هارا میشستند و .... مادرم زود برای من چا ی آورد ، دیگه رقم بود، یک رقم خوش اخلاق ،هیچ وقت اینگونه نبود ، آدم فکرمیکرد مریض است ،امروز بوره هم به پیاله ام انداخت ، دیگه روزا چای تلخ می خوردم ،امروز چای شیرین با نان ، گفتم که مادرم کمی مهربان ترشده بود ، ولی یک رقم که آدم خوشش نمی آمد ، ساکت بود ،دلم می خواست مثل روزهای دیگه می بود ، دلم می خواست با سیلی به سرورویم می زد ، پدرم را نالد میکرد ، ولی او امروزیک رقم خوش اخلاق شده بود ،یک رقم طرفم نگاهم میکرد که دلم می خواست نگاهم نکند ، یک رقم نگاهم میکرد که دلم میشد بگویم ؛ چرا ای رقم طرفم سیل میکنی ؟ ولی نگفتم ......

..........

مهمان ها یکی یکی می آمدند ، هرچه مهمان ها زیادترمیشدند ، بیشتروارخطامیشدم ، بیشتریاد روزی می افتادم که پدرم را بردند ، آن روزهم همین زنکا ومردکا آمده بودن خانه ما ، کاکا اسلم  ، رحمان دکاندار ،خلیفه رجب و.... خاله بلقیس ، مادرسارا و.... کلگی آمده بودند ....پدرم را که بردند بعداز چند وقت یک روز مادرکلان ومامایم آمدند خانه ما ، نان چاشت را خانه ما خوردند ،با کاکایم گب زدند وجنجال کردند بعد ملا آمد دعا کرد . مادرم هرچه داشت جمع کرد بین بکسش وکالای مرا هم جمع کرد بین بکسش ماند ، مامایم من ومادرم را با خودآوردند خانه خودشان ، ازآن روز ما به خانه مادرکلان ماندیم ،......ازآن روز دیگه هیچ کس از ما سرنزد ، نه کاکایم اینا نه بی بی ... هیچ کدام . چند دفعه هم که ازمادرم پرسیدم که کی می ریم خانه مان ؟هردفعه مادرم با قهرجواب داد بود؛ کدام خانه ؟ وبعد ادامه داده بود ؛ خانه ما همینجا است . ولی من هیچ وقت باورم نشد که خانه ما اینجا باشد ، همیشه می گفتم خانه مامایم ....

 نزدیک چاشت شده بود ، مادرکلان به مادرم گفت : تودیگه بورو سروجانته بشوی ، بوروکه پسان وقت نمیکنی ، مادرم دست ازکارکشید  ، من ومادرم ، خاله نرگس وزن مامایم رفتیم تشناب ، اول مادرم جان مرا شست ، بعد هم خاله وعمه ام جان مادرم را شستند ، هیچگاه ندیده بودم کسی دیگه جان مادرم را بشویه ، همیشه من ومادرم تنها می آمدیم تشناب ، ولی امروزخاله نرگس وزن مامایم جان مادرم را شستند ، یاد پدرم افتادم ، اون روزهم چند نفر در تشناب پدرم را شسته بودند،  بی بی می گفت ؛ صوفی برات وخلیفه عبدلله ،اسماعیل را غسل داد ه اند ، اسماعیل پدرم بود به همین خاطرکالا ولنگی پدرم را داده بودند به آنها ....ازتشناب که برآمدیم دیدم که مهمانها زیادتر شده اند  . درخانه کلان مردکا بودند ، درخانه زیرزمین زنکانشسته بودن ، ساکت بودند ، باهم آهسته پچ پچ میکردند ،  زود زود راه میرفتند ، ، ازکنار همدیگه تیز تیز تیر می شدند ، همه سراسیمه بودند ،یک تَیب کوچک دریک گوشه خانه سازمی خواند : ما دستمال آوردیم  به سرشال آوردیم ... ولی هیچ کس به او گوش نمی داد ، کلگی برای خودشان پُچ پُچ میکردند ، معلوم بود که تیب از یکی از زنان مهمان است ، چون ماماییم اینا تَیب نداشتنند ، دیک کلان درگوشه حویلی روی آتش بود ، یک دیک کلان برنج بود ودودیک کوچک دیگه هم قورمه بار بود ، از بوی آن میشد فهمید ،بوی آن همه جا پخش شده بود . مادرم با یک حالتی دم به دم مرا بغل میکرد وماچ می کرد ، من چند دفعه دیدم که قطره قطره آب از روی کومه هایش پایین می ریخت ، درست مثل روزی که پدرم را بردند ....

 می خواستیم از دهلیز تیرشویم که دیدیم مادرکلان ام با یک مردکه که بروتای سفید داشت جنگ وجنجال میکرد ند ، غالماغالشان بلند بود ، مادرکلان ام می گفت ؛ چرا بری پری گل لباس سفید نیاوردی ، مگه شما پشت جنازه آمدید ؟ چرا لباس عروسی نیاوردی ؟چرا لباس سفید نیاوردی ؟ مردکه بروتی آرام  آرام درجوابش گب می زد ؛به نظرم می آمد که پیش مادرکلان زاری میکند ، می گفت؛ نشد دیگه ، شما ببخشید ؛ حالا وقت ای گپا نیست و....

ولی مادرکلان بلند بلندوسرقارگب می زد؛ ما اینجا سیال داریم ، دوست وآشناداریم ، پیش دروهمسایه آبروداریم ، درسته که دخترم بیوه است ، درسته که یک شویه تیرکده ...وقتی مادرکلان گفت ؛ درسته که دخترم بیوه است ،من به طرف مادرم نگاه کردم ، همیشه اینطوربود، وقتی گپی از بیوه میشد ، یانام بیوه به زبان کسی می آمد ، من به طرف مادرم نگاه میکدم ،عادتم شده بود ....

من ومادرم زود ازپهلوی آنها تیرشدیم ،مادرم با چادرش رویش را پوشاند ،به نظرم نمی خواست مرد بروتی رویش را ببیند ،تیزرفتیم به پسخانه دهلیزکه کسی نبود ، غیرازما و خاله نرگس وزن مامایم  ، خاله نرگس وزن مامایم  شروع کردند به شانه کردن موهای مادرم بعد هم شروع کردند به آرایش مادرم . من هیچ وقت ندیده بودم مادرم آرایش کند ، خنده ام گرفته بود ،  اول چشمانشه سرمه کردند بعدهم لب سرین زدند بعد هم به رویش سفیده مالیدند ...آنها چسپیده بود ند به سروروی مادرم ولی مادرم آرام شیشته بود ، مثلی که دم نداشته باشه ، مثلی که زنده نباشه و....مادرم خیلی قشنگ ونوربند شده بود ،مادرم جوان ترشده بود ،ولی مادرم دق مالوم میشد ، ساکت نشسته بود ، هیچی نمیگفت مثلی که زنده نباشه ، دم به دم آب چشمانشه پاک میکرد، دم به دم طرف من سیل میکرد ،طوریکه دلم میخواست سیل نکند . گاهی که فرصت می شد ، مرا می بوسید ، درست مثل روزی که پدرم را بردند .جنازه پدرم را که می خواستند ببرند ، مادرم مثل بی بی  جیغ نمی زد ، آرام آرام گریه می کرد ، مثل امروز ......

.................بند دوم

از پسخانه که آمدم بیرون باز همان مرتکه بروتی را دردهلیزدیدم که باز با مادرکلان جنگ و جنجال میکرد ، غالماغال مادرکلان بلند بود : چرا موترگل پوش نیاوردی ،چراموتر گل پوش نکردی ؟ ما اینجا سیال داریم ، دوست وآشنا داریم ، شما چرا سبک گرفتین ؟ دخترم صاحب یک اولاد اس ازخیلی از دخترای محل همی حالی سره ، دخترای هم سن سالش هنوز شوی نکده ، چه کم داره که موترش گل پوش نباشه ، لباس سفید نپوشه ، ......

مرتکه بروتی اول آرام آرام گب می زد ولی یک دفعه سر قهر شد وگفت : خاله جان مگه چه شده ؟ فکر کدی دخترچارده ساله عروس میکنی؟ من که دفه اولم نیست که ای چیزاره نفامم ، ای زن سوم من است ، هرچیز ازخود وقت داره ، ببین من تاحالی  دوتا زن دیگه را عروسی کرده ام بخدا د هیچ کدام مثل امروز خونجیگری وجنجال نداشته ام خدانخواسته بوده که من اولاد دارشوم ،اگرنه همان دوتاهم هفت پشتم را بس بود ، گله یک دختررا ازمه گرفتی بازغال ماغال هم میکنی ؛ موترگل پوش نکدی ،لباس سفید نوردی ، ... کلمات آخررا بلند بلند گفت ، طوریکه همه مهمانا می شنیدند ، همه ساکت شده گوششان را به طرف دهلیز تیز کرده بودند ......دراین وقت آغاگل احمد  که ملای مسجد ما مایم اینا بود آمد مادرکلان را واو مرتکه بروتی  راهمراه خود برد طرف  اطاقی دیگه، اطاقی که پدرکلان اینا اونجا بودند .من دوباره برگشتم پسخانه پیش مادرم اینا ، مادرم لباس نو پوشیده بود ، خاله ام دم به دم دو میزد ، نمی فهمیدم به کی ؟ ولی می گفت : پدرنالد سنده ،خدا امیته دیده که بریت اولاد نمیده ،یک لباس چیه که نیاوردی ،حالا موترام خیرس ،کالای سفید که رواجه  ،آبروی ما رفت و....مادرم همه چیزش نوشده بود قشنگ ترشده بود ، کالای سبزمهره دار خامک دوزی شده با پیژامه سفید که پاچه آن گلدوزی شده بود ،پوشانده بودندش . گوشواره های زردرنگ به گوش اش انداخته بودند ، خیلی خنده ام گرفته بود ، مثل آنهایی شده بود که عروسی میکنند .....

مادرکلان آمد پسخانه ،دوبسته پیسه را داد به خاله نرگس وگفت ؛ بگیرقایم کو ، یکیش ازخاطرگل موتره ، بسته زیادترش از خاطرکالای سفیداس ، می خواستم زیاد بگیرم که ملانماند ، خیال کده ازسرراه یافته ...... ، خاله نرگس رفت که پیسه را قایم کند ...... مادرکلان یک دانه کلچه ازجیبش بیرون آورد داد به مادرم وگفت ؛ بگیردخترجان این را بخورکه شیرین کام از ای خانه برایی .. .

بعد ازانکه مهمانا نان خوردند من هم با بچه ها ی مهمانا نان خوردم ، چندتا ازبچه ها ازمن پرسیدند : تو هم می ری ؟ هردفعه من جواب دادم کجا ؟ ولی آنها دیگه چیزی نگفتند ،ولی یک رقم طرفم سیل میکدند ، یک رقم که خوش آدم نمی آمد ، بعد طرف همدیگه سیل می کدند ، یک رقم که آدم خوشش نمی آمد  ، .. نان خورده شده بود ،مهمان ها بی حوصله وبی هدف این طرف آن طرف راه می رفتند ، به نظرم منتظربودند ، منتظرچیزی ، درست مثل روزی که منتظربودند پدررا غسل دهند وکفن کنند ،دراین وقت پدرکلانم یک بسته راکه داخل یک دستمال نو پیچیده شده بود ،برد طرف اطاقی که مردکا نشسته بودند  ، ماهم دنبالش رفتیم . پدرکلان بسته را پیش ملا گذاشت ، ملا درحالیکه بسته را باز میکرد ، با صدای بلند گفت شادی این مجلس صلوات ؛ کلگی صلوات گفتند . بعد همان مرتکه بروتی که با مادرکلان جنگ میکرد ، آمد پهلوی ملا نشست ، ملا باز باصدای بلند گفت لباس به تن داماد مبارک باشه انشالله . کلگی گفتند ؛ انشالله ...... ملا بسته را بازکرد . داخل آن یک جوره کالای نوبه همراه یک لنگی ویک بوت بود، ملاکالای نورا  به همان مرتکه بروتی داد ، اوکالارا پوشید ولنگی را به سرش بسته کرد ، دراین وقت مهمانا  به او مبارک گفتند وچند نفر آمدند روی سر او شیرنی پاشیدند که من به همراه بچه ها جمع کردیم جیب های من پرشده بود از شیرنی .....

 

بند آخر

مادرکلان قرآن را آورد به مادرم داد ، مادرم آنرا روی چشمانش گرفت بعد بوسید داد دست خاله ام ، خاله قرآن را روی سرمادرم گرفت واو اززیرآن تیرشد ، بعد مادرکلان دست مادرم را گرفت از خانه بیرون برد ، وقتی مادرم را از خانه بیرون کردند ، کلگی به مرد بروتی می گفتند ؛ مبارک باشه ، مبارک باشه ... .. چند تا زن که من آنها را نمی شناختم ، آمدند روی سرمادرم شیرنی انداختند ، همراه دیگه بچه ها تیزتیزشیرینی ها راجمع کردیم ، یکی از زنان که من اورانمی شناختم ، باقیمانده شیرنی اش را با پاکت اش به من داد وبعد دستش راروی سرم کشید وپرسید ؛ نامت چیست؟ نامم را به او گفتم ، بعد یک رقم طرفم سیل کد که خوشم نیامد ، زود ازپیشش دورشدم . هیچ کدام از این زنان رانمیشناختم . درحویلی همان مردتکه بروتی آمد مادرم را از چادرش گرفت طرف بیرون حولی برد، داخل همان موتر والگاه که مهمانا به همراه خود آورده بود ،رنگ والگاه به رنگ چوپ بود ، مثل رنگ تختی که پدرم را داخلش بردند ،رنگ والگا مرا به یاد تختی انداخت که پدرم را داخلش بردند . همان مردتکه بروت دار پهلوی مادرم نشست ، همان که بروتای سفید داشت ولنگی نوبه سرش بسته بود . مادرم با چادرخودش را پیچیده بود ورویش معلوم نمیشد ، مرتکه داخل موتر پهلویش نشسته بود ، همان مرتکه بروتی ،یادم آمد روزی که پدرم را برد ند ، همین مردکه یک گوشه تخت را گرفته بود، یک گوشه تخت روی بازوی  او بود وسه نفردیگه زیرسه گوشه دیگه تخت راه می رفتند ، دیگه مردم پشت سرتخت تند تند راه می رفتند وصلوات می گفتند....... یک مردتکه که نمی شناختم آمد شیشه موتررا بازکرد ، یک حلقه گل به گردن مادرم انداخت ویک حلقه گل به گردن همان مردتکه بروتی که  درچوکی پهلوی مادرم نشسته بود ،  روزی که پدرم را بردند ، روی تخت او نیز گل انداخته بودند ، روی تخت او که با چادرسبز پوش کرده بودند پرازگل بود ، من هم دویده رفتم که سوارموترشوم ، دستم را ازدست مادرکلان ام جدا کردم دویدم طرف موتر، می خواستم سوار شوم ، ولی مادرم دستش را روی سرم کشید ، مادرم یک کلچه  از جیبش کشید به من داد وگفت بورو پیش مادرکلان، همان کلوچه ای  بود که مادرکلان به مادرم داد ه بود وگفته بود ؛ بخورکه شیرین کام ازای خانه برایی .... ولی مادرم کلچه را نخورده بود ،  آنرادوباره  به من داد ،شاید می خواست شیرین کام شوم . پدرکلان نمی دانم ازکجا پیدا شد مرا بغل کرد ،رویم را ماچ کرد وگفت ؛ بیابریم بریت یک چپلق نو بخرم ، سیل کو چپلقایت پاره پاره شده، پدرکلان مرا به بغل مامایم دادو گفت؛ ببردکان برش یک چیزی بخر، من همراه  ما مایم  طرف دکان رفتیم ، موتر حرکت کرد ومادرم از شیشه طرف ما سیل میکرد ، رویش پوشیده بود ، من چشمانش را نمی دیدم ولی به نظرم آمد که قطره قطره آب ازچشم اش پایین می افتد ، از بغل ما که تیر شدند من صدا کردم ولی او نشنید ، دستش را روی صورتش گرفته بود ومرتکه بروتی دست اش را انداخته بود روی شانه مادرم . من ومامایم رفتیم دکان ولی اوبرایم چپلک نخرید ، به جای چپلق کلچه خرید ، جیبهایم پرشده بود از چاکلت وکلچه  ، هیچ وقت ایقدرکلچه وچاکلت نخورده بودم .

وقتی ازدکان برگشتیم مهمانا رفته بودند ، کلگی  رفته بودند ، مادرم نبود ،خانه خالی شده بود ، ساکت وتاریک مثل گور. پایان

 

تذکر: لازم می دانم که توضیح دهم دراین داستان ، منظورازمادرکلان ، مادرِمادراست ومنظوراازبی بی : مادرِپدراست .  

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 12:34 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم دی 1385

داستان طنز

بلی ،امروزهم بخیرگذشت

عبدالواحد رفیعی

6 جدی 1385

میگویند احتیاط شرط عقل است ، من نیز ازکودکی آدم احتیاط کاری بوده ام ، وهمین احتیاطِ بیش ازحد، باعث گشته است که خیلی ازآشناها دچاراین پنداروتوهم شوند که من آدم ترسو هستم ، .........

ولی اززمانی که انتحاروخودکشی درکشوررواج پیدا کرده است ، این حس یعنی احتیاط یا به قول دیگران حس ترس درمن چند برابرشده است ، به همین علت همیشه سعی میکنم گوشه گیرباشم ودراجتماعات وگردهمایی ها ،خصوصااگررنگ وبوی سیاسی داشته باشد، زیاد شرکت نکنم  ، هرچند که جرئت ابراز این حس وتوهم را هم برای هرکس ندارم ، ودرظاهرخودم را نسبت به مسایل ازاین قبیل شجاع یا بی تفاوت وناترس نشان میدهم ......

این مقدمه را گفتم برای اینکه بگویم ،امروز قرار شد ازطرف اداره محل کارم دریک گردهمایی بزرگ  ومهم تاریخی ،که به مناسبت یک رویداد مهم وتاریخی برگزار شده بود شرکت کنم ،ودراین گردهمایی قراربود والی صاحب ووزیرداخله که ازمرکزتشریف آورده بود، درباب وضعیت امنیتی صحبت کند.  بعدازاینکه مدیرامنیتی اداره به علت مسایل امنیتی ، صلاح ندیده بودند که رئیس اداره دراین گردهمایی شرکت کنند، و.همان طورمدیران وآمرین بخشها هم به نوبه وبه بهانه های مختلف هرکدام ازپذیرفتن ورفتن به این گردهمایی ، خودش را به قول معروف " بج " کرده بودند ،این مسئولیت گشته گشته ،  به گردن من ویک همکاردیگرم افتاد . واگرازمن نیزمیگذشت ومن نیزیک بهانه مهم میداشتم یا میساختم، دراین صورت باید یکی ازمحافظین یاکارگرهای خدماتی وخدمتکاران دفترشرکت میکرد که برای پرستیژاداره چندان خوب نبود ، با همه خطرش قبول کردم .......

ازهمان دقایق اولیه که راهی سالن محل گردهمایی شدیم یک نوع احساس  ترس دردرونم پیدا شد ، افکاربد ازقبیل مرگ ومردن ،انفجار و.... درسرم به گردش افتاد وبه قول معروف جلوچشمم را خون گرفته بود . واهمه ای برمن مستولی شده بودکه نکنه خدای نکرده کدام انفجاری به زندگی ما پایان دهد . درهمین فکرها بودم که همکارم ،که بهتراست بگویم همرزمم دراین ماموریت ، با خنده رو به من کرده گفت ؛" ببین نکنه مرگ ما فرارسیده باشد ...؟" بعد ادامه داد؛  "اگر خدای نکرده کشته شویم ، بعدازما همکاران خواهند گفت بیچاره فلانی ها ! قراربود رئیس دراین محفل شرکت نمایند ، ولی اجل این بیچاره هارا به سوی خود کشید ، .......

رفیقم که این سخن را گفت ، با خند ه ای وانمود کرد شوخی میکند ،درعین حال میخواست ترس اش را درپشت این خنده پنهان کند ، مطمئن شدم که دراین توهم وترس تنها نیستم ، رفیقم نیز دچارترس شده است  ، برای دلداری او گفتم ؛ نه ، خاطرجمع باش....هیچ اتفاقی انشاءالله نمیفته ... او خندید وگفت ؛ بله انشاءالله ، ....خوب همینطوراتفاقی به ذهنم گشت ،.... خوب شیطان هزاررقم فکر.....

ولی مطمئن بودم که رفیقم بیشترازمن ترسیده است و تا پایان محفل ممکن نصف جان شود   .....

رفیقم ادامه داد ؛ بهتراست آنجا که رفتیم نگوییم ازکدام اداره آمده ایم ، ....

گفتم ؛خوب آره ... حتما .... با ید به عنوان یک نفرعادی شرکت کنیم ، ما که نمیخواهیم آنجا جاربزنیم ......

رفیقم گفت ؛ خوب عادیِ عادی هم نمیشه با این دریشی ، بهتراست وانمودکنیم معلم هستیم ....

 با همین گفتگوها، به محل محفل رسیدیم ، وبه موتروان گوشزد کردیم که موتررا دورازموترمقامات دولتی دریک گوشه ای ایستاد کند تا ازگزند سالم بماند ، درحالیکه با نگرانی دراندیشه بودیم راهی سالن شدیم....

وقتی تلاشی را دیدم کمی دل ام محکم شد که تلاشی است وانتحارکننده نمیتواند ازتلاشی بگذرد ....

ولی وقتی ازتلاشی تیرشدیم دوباره ترس مارا فراگرفت . این ترس زمانی بیشترشد که رفیقم گوش زد کرد ؛ ببین ای چه رقم تلاشی است؟ کامره به این کلانی را درجیبم  ندید ، دوباره خندید ، وبا خود گفت عجب پولیسای بی خیالی ....

وقتی به سالن پا گذاشتیم، رفیقم پیشنهاد کرد بهتراست دردونقطه متفاوت بنشنیم ، ودورازهم ، وادامه داد ؛ البته گبی نمیشه ، ولی خوب احتیاط شرط عقل است ..... من نیزپیشنهاد اورا قبول کردم ، وازهم جداشدیم .

اول فکرکردم اگرازاستژدورباشم خوبتراست، لذا یک چوکی چندین قطاردورترازاستژودرپشت یک ستون طوری انتخاب کردم که به گمانم اگرخدای نکرده گبی شود ، که منظورم همان انفجاراست  ، تراشه های آن مرا نمیگرفت ، تازه درچنین چوکی امنی نشسته بودم که فکری درسرم گذشت، فکرکردم اگرانتحارکننده ازتلاشی عبورکند وقت نمیکند خودرا به استژبرساند ، چون تجربه ثابت کرده است که اکثرانتحارکننده ها  قبل ازرسیدن به هدف انفجارکرده است ، با همین فکر ازآنجا برخاسته چند گام به پیش رفته روی یک چوکی دوسه قطارمانده به  استژنشستم ......

درهمین حال متوجه شدم چوکی که نشسته ام درست نزدیک راه رو است ومحل رفت وآمد مهمانها است ، فکرکردم انتحارکننده اگربیاید ناگزیرازداخل راهرو میگذرد ،بنابراین یا خودرا به این طرف صف منفجرمیکند یا به  آن طرف ، لذا باید جایی رادروسط انتخاب کنم که ازدوردیف راه رو به دورباشد ، با همین اندیشه ازگوشه ی که درمسیر راهرو بود برخاستم رفتم درچوکی ردیف های مابین ، ولی بازهم دلم آرام نبود ، یک نوع اضطراب وتشویش درمن مرا بیقرارکرده بود ،  درهمین حال چشمم به لوحه ای افتاد که نوشته شده بود "خروج اضطراری" ،ازجایم برخاستم ، راست رفتم پیش درخروجی، ولی درهمین حال درسرم گشت که اگرخدای نکرده کدام انتحارشود همه مردم برای خروج اضطراری وفرار ، به همین دروازه هجوم میآورند، لذا ممکن زیردست وپا کوفته شوم ، ازآنجا نیزبرخاستم ،دراندیشه برای جای بعدی بودم که  چشمم افتاد به دری که روی آن نوشته شده بود "تشناب" ، با خودم گفتم هیچ انتحارکننده ای نمی آِید درداخل تشناب یا دربرابردرب تشناب خودش را منفجرکند ، بهترین مکان بود ، رفتم روبه روی درب تشناب روی یک چوکی نشستم ، فاصله من با دربِ تشناب حدود نیم متربود ، با خودم فکرکردم اینجا مناسب ترین جااست ، .........

تازه نشسته بودم وبه این فکربودم که این مناسب ترین جا باید باشد که یک نفرآمد پهلویم نشست وبلافاصله گفت ؛ خیلی سست تلاشی میکنند ، خدانکرده ..... قاه قاه خندید ، با این خنده میخواست ترسش را مخفی کند ...

گفتم ؛ نه خاطرجمع باش ، گبی نیست .....

وقتی آنانسرآغازمحفل را اعلان کرد ، فقط فهمیدم که ازقاری دعوت کرد بیاید برای قرائت قرآن شریف ، فکرکردم درموقع تلاوت قرآن شریف ، انتحارکننده برای حفظ ظاهرهم که شده وبرای نشان دادن  اعتبارواعتقادات اش ، درموقع تلاوت قرآن خودش را منفجر نمیکند ، لذا برای لحظه ای نفس راحتی کشیدم ، ودراین لحظات روحانی فرصت کردم گردو برم را یک نگاهی بیاندازم ، همگی با سکوت کامل به تلاوت قرآن گوش میدادند، چهره ها اکثرا غمزده ورنگ پریده به نظر می آمد .... برای لحظاتی تازه به آرمش نسبی رسیده بودم ، که آنانسراعلام کرد؛ " والی صاحب برا ی بیانیه افتتاحیه تشریف بیاورند......." بازدلم فروریخت ، وقتی والی رفت پشت استژ، ترس سراپایم را فراگرفت ،اگرقرارباشد انفجاری رخ دهد زمانش فرارسیده بود ، به این فکرافتادم که عاقلانه ترخواهد بود تا  درمدت این بیانیه خودم را گوشه کنم ، لذا ازجا براخواستم برای یک لحظه فکرکردم وقت آن فرارسیده که انتحارکننده عمل کند ،با سرعت به سمت تشناب خیزبرداشتم ، مثلی که کسی مرا تیله کند به داخل تشناب پریدم ، دیدم سالن تشناب پرازآدم است ، ومردم به صف ایستاده اند ، اطاقها همگی پراست ، درمیان جمعیت اما هیچ کدام نشان نمیداد کاری به تشناب داشته باشند ، بعضی با تلفن گب میزدند ، بعضی سیگاردود میکردند ، بعضی به یک گوشه ایستاده چرت میزدند ، و..... درهمین حال وزیرداخله را دیدم که درسالن سیگاردود میکرد ودرعین حال با موبایلش گب میزد وچهارنفرمسلح که محافظین اش بودند اورا دوره کرده به حرفهایش گوش میدادند ، معلوم نشد باچه کسی یامقامی گب میزند، ولی هرچه بود نشان میداد زیاد گب مهمی نیست ، .....

وقتی سخنرانی والی تمام شد به سالن برگشتم ،.......دراین حال ، درحالی که همه منتظربودند وزیرداخله صحبت کند ، آنانسر پشت تریبون ظاهرشد وضمن پوزش ازشرکت کنند گان اعلان کرد ؛" به علت کارعاجلی که پیش آمده بود ، ونیز مسایل تخنیکی با تاسف که وزیرصاحب فرصت نتوانستند به سخنرانی اش بپردازد ، به این صورت ضمن تشکرازحضار، پایان محفل رااعلان میکنم   ......"

وقتی پایان محفل اعلان شد ،درعین خوشحالی، به فکرچگونگی خروج ازسالن افتادم ، فکرکردم  بهترخواهد بود ازجمعیت کناره گیری کنم ،اگرانتحارکننده ای باشد حتما خودش را داخل جمعیت منفجرمیکند ، ولی درهمین حال درسرم گشت که اگرمابین جمعیت نروم وبا همین جمعیت خودم راتیرنکنم ، ناچاردرآخرمیمانم ودراینصورت یکجا با مقامات دولتی باید بیرون شوم ،که اگرانتحارکننده عاقل باشد که هست، حتما منتظرمیماند تا مقامات ازسالون برآید ....، لذا با سرعت خودم را زدم بین جمعیت ، وقتی ازدروازه سالن بیرون میشدم ، شنیدم که کسی، با خودش یا باکسی ورفیقش نمی دانم باچه کسی میگفت ؛ "خوب امروزهم که بخیرتیرشد....."  من با شنیدن این حرف کمی احساس شادی کردم وفکرکردم دوباره زنده شده ام ، احساس زندگی به من دست داد . تازه وقت کردم دوروبرم را یک نگاهی بیاندازم تا ببینم که چه تعداد جمعیت دراین گردهمایی شرکت کرده است .....

 با لبخندی که درلبانم جاری شده بود با خود زمزمه کردم ، "بلی امروزهم بخیرگذشت" . پایان

 

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:20 |  لینک ثابت   • 

جمعه هشتم دی 1385

تبریکیه

دوستان گرامی آغازسال نو میلادی را به همه شما تبریک میگویم

به جا بود مرثیه ای برای سال ۲۰۰۶ مینوشتم ُ ولی هم اکنون این تبریکیه را ازیک کلب انترنت مینویسم که فرصت مرثیه نویسی درچنین مکان وشرایطی وجود ندارد ُ ولی همینقدر بگویم که سال گذشته برای افغانستان سال نسبتا  خون باری بود . خصوصا ازنظرتعدا د حملات انتحاری وقربانیان افراد بیگناه ملکی .

امیدوار م سال آینده سال خوب وصلح ودوستی باشد . به این امید برای همه دوستان آغازسال ۲۰۰۷ را تبریک میگویم

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 15:18 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم دی 1385

داستان

 

تلفن

 

او منتظر بود . اصلاً گویا او بدنیا آمده بود تا منتظر باشد . و حالا در سنین میانسالی و سیله انتظار او تلفن بود که می توانست  نقطه پیوند او با دنیای خارج باشد.

از کجا و چه کسی ؟ نمیدانست . همینقدر میدانست که تلفنی خواهد شد که زندگیش را زیر و رو خواهد کرد.به همین دلیل هر وقت در اداره تلفن زنگ میزد منتظر بود که سراغ اورا بگیرند . وقتی وارد اداره می شد سعی می کرد به بهانه های مختلف خودش را به همکاران نشان دهد تا اگر تلفن زنگ زد ، و به او مربوط میشد ، فوراً آنرا قطع نکنند و بخاطر داشته باشند که او حضور دارد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 7:11 |  لینک ثابت   •