شنبه نوزدهم فروردین 1385
انفجار انتحاری درهرات
انفجار در برابر دفتر پی آر تی زمانی به وقوع پیوست که یک موتر از نوع صرف که مملو از مواد منفجره بود منفجرشد . از اثراین انفجارشیشه های خانه های اطرف شکست ودردیوار بعضی از خانه ها شکاف ایجاد شد . درنتیجه ی این انفجار دونفر که یکی راننده ی موتر مذکور ودیگری نگهبان دفتر پی آرتی می باشد کشته شده است وچهار نفرنیز زخمی شده است .
پنجشنبه هفدهم فروردین 1385
مسافر
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.
عبدالواحد رفیعی
اینجانب مسافر براساس وظیفه با ید همیشه درسفر باشم ودر این" دایم سفری" باید از قریه جاتی دردل د شتها ودرون کوههاودره ها ، در ساحات زون غرب کشورم افغانستان که ولایاتی نظیر هرات ،غور،بادغیس ،فراه ونیمروزراشامل می شود دیدن کنم . وبا اهالی خاک آلود قریه گفت وگوکرده وازروزوروزگارشان بپرسم . ازنیازهای زندگی شا ن وآرزوهاوامید وآمال شان بپرسم . ودر یک کلام درباره زندگی وزنده بودنشان گفتگو کنم .بپرسم که چگونه آبی می خورند ؟دواو درمان چه دارند ؟ از چه می ترسند ؟وخلاصه روزگارشان چگونه است وچگونه زنده اند؟ باعبارتی رسمی تر از حقوق اجتماعی واقتصادی شان بپرسم ،چراکه ارباب معاش ،عنوان "ناظرساحوی حقوق بشر" را روی من بار کرده اند .....
مسافر این سفرهای بی پایان ،طبق تعهد به ارباب معاش، مجبوراست از یک ماه ، بیست روز آنرا در سفروگذر سپری کند. با همین تعهد وانگیزه است که گاهی در دشت های سوزان فراه وازمیان مزارع سرسبز تریاک طی مسیر میکنم ،گاهی درقله های بلند ودره های تنگ وخشک غور ، گاهی بر تپه های سرسبز بادغیس وگاهی در دشت های گرم هرات درگذرم .به قول شاعر کشور "هرآنکه مرا دیده در گذر دیده ".
به هرحال ، اهالی این قریه جات وحتی سنگ وچوپ آن برای مسافری تازه وارد ناگفته هایی داردعجیب وباورنکردنی ، که گوش شنوا ودلی فراخ می خواهد تا دل گفته های آنان را بشنود .
کودکان فراه وبا گل تریک بیشتر اگلهای نلوفر وشقایق آشنایند ،این کودکان اسباب بازی را نمی شناسند، ولی من به چشم خود دیدم که کودکی از غوزه های تریاک برای خود موترک ساخته بود ونیز به چشم خود دیدم که دختری از گل های شادوسرخ وسبز تریاک برای خود گردنبندی ساخته بود به زیبایی همه ی طبیعت .
کودکان بادغیس با گوسفند و گاوبیشتر از کتاب و مکتب همدم اند، کودکان غور با خرو هیزم بیشتر از پدرو مادرشان آشنایی وهمدمی دارند .
سهم زنان این دیار از زندگی بیشتر رنج است و زحمت، بارداری است وزاییدن . من عروسی در قریه ای از غور دیدم که پنج سال عمر داشت . نامزدانی دیدم باعمر دوساله وسه ساله ..، دخترانی دیدم که دربدل گوسفند فروخته شده بودند، مادرانی دیدم که هنوز از دهان شان بوی شیر می آمد . دامادانی دیدم که نامزدش را دربدل کار عقد کرده بود ، باید پانزده سال برای پدر زنش کار میکرد تا اونامزدش را عروسی میکرد .من پیرمردی در بادغیس دیدم که درزندگی اش ده تا زن خریده است ، وهنوزهوس یازدهمی را درسردارد . پیرمردی درهرات دیدم که پنجاه سالگی راطی میکند ودرآرزوی بالغ شدن نامزد هشت ساله اش روزشماری میکند.
به هرحال" مسافر" در دیدار از قریه های وطن نادیده هایی میبیند که چشم از دیدن اش فراخترمی شود ، ناشنیده هایی می شنود که هرگوش و دلی یارای تحمل را ندارد .
چه خوب است که این ناگفته هاونادیده ها وناشنیده هارا با شما قسمت کنیم . پس بیایید با "مسافر" همسفر شوید .
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385
احساسات پاک وراههای مقابله با آن
ع-زنبورگ
26/11/1384
کمسیون های تحقیق ،هیاتهای حقیقت یاب، کارشناسان امور وخیلی از ارگانها وسازمانها ی از این قبیل که درگذشته وحال مامورشده اند برای کشف وشناسایی عاملین شورشهای گوناگونی که درطول سال در سراسر کشوربه نام های گوناگون اتفاق افتاده، مشترکا به یک نتیجه رسید ه اند . وخصوصا درباره علل شورش اخیر درشهر هرات بنا به تحقیق ذره بینی خود که انجام داده اند با اتفاق آرا بازهم مثل سابق وطبق معمول به این نتیجه ی نومید کنند ه رسیده اند و اعلام کرده اند که ریشه ی همه این شورشها " احساسات پاک عده ای از جوانان مومن " بوده است . ومایه ی همه این آبروریزی ها " احساسات پاک " بوده است .براساس نتیجه گیریها و اعلان هیاتهای تحقیق می توان گفت که اولا این احساسات از" جوانان " بوده ثانیا این احساسات " پاک " بوده ثالثا این احساسات "دینی " بوده است .
جای بسیار تاسف ونگرانی است که یک تعداد از کشورهای بیگانه ،ایادی استکبارجهانی دیارکفر وبدتر ازهمه دشمنان مردم افغانستان بعد ازوارد کردن ویروس اید ز وانفلاوانزای مرغی به کشور ، بیکارننشسته اینبار مرض ناشناخته ی رابه نام " احساسات پاک " وارد کشورنموده است که ازمدتی است گریبان گیرجوانان بیگناه جامعه ما شده است .وجوانان عزیزمارا تهدید می کند .
اما وا قعا چه ضرورتی وجود دارد که چیزی که این همه مضر ومخرب باشد وباعث این همه خرابی شود ، در وجود جوانان مان باشد،چه بهتر که توسط دولت مردان ما راههایی اندیشه گردد تا عوامل به وجود آمدن این هیولای مخرب را اولا شناسایی ، ثانیا دستگیر ثالثا سر به نیست کرد ه از وجود جوانان کشور پاک سازی ومحو کنیم .
چنانچه در سخنرانی های کارشناسان عزیز وهیات های تحقیق دقت کرده باشید ،این احساسات اولا مذهبی است ثانیا در جوانان است ثالثا پاک است . بنابراین درقدم اول احساسات بدا است ولی احساسات از نوع جوانان آن بدتر ومتاسفانه بنا بتحقیقات این احساسات هرچه پاک تر باشد بیشتر بد تر است ودرجه قدرت تخریب آن ویرانگر تر است .
بنا براین پیشنهاد می گردد تدابیری اندیشیده شود تا اولا گروهی از دانشمندان جهان درکنار نیروهای ضد تروریست ونیروهای حفظ امنیت آیساف ، به عنوان نیروهای ضد احساسات جوانان وارد وطن شده به عنوان نیروهای ضد "احساسات پاک" با بودجه ی که در کنفرانس لندن تصویب شده این نیروی مرموز وموجود در وجود جوانان کشوررا شناسایی کرده از بین ببرند .تا جوانان عزیزما از این مرض خطرناک وکشنده نجات یابند .
دوم انکه پیشنهاد می گردد والدین محترم کوشش کنند اطفالی با احساس زیاد تولید نکنند واگرنمی توانند حداقل با "احساسات پا ک " به دنیا نیاورند . یعنی درزمانی که تصمیم می گیرند به سلامتی صاحب اولاد شوند کوشش کنند احساساتی نشوند ، چراکه همین احساسات ممکن در وجود جنین منتقل شده وبا رشد کودک احساسات نیز همزمان در وجود او رشد کند ،درنهایت درجوانی تبدیل به احساسات جوانی شده ودرنتیجه به صورت احساسات پاک فوران نموده ومنجر به تخریب وشورش می شود ، بنا براین در قدم اول این وظیفه ی والدین است که در زمان مقتضی احساسات شان را کنترل کنند مباداکه خدای نکرده این احساسا ت مثل ویروس ایدزبه طفل منتقل شده سبب بروز" احساسات پاک " در دوره جوانی گردد .
ثا لثا به تجربه ثابت شده که این احساسات زمانی به اوج خود می رسد که جوانان مبتلا به "احساسات پاک " به موتر سیکلت دسترسی پیدا کننند که معمولا ( برای جریحه دارنشدن این احساسات پاک دردسترس شان قرار می گیرد با هزینه سوخت سربالا) دارند . وبدتر ازهمه چنانچه همه شاهدیم موقعی که چوب نیز به دست شان بیافتد خطرناکترمی شود ، بنا براین لازم است تدابیری اندیشه گردد که وسایلی از قبیل موترسیکلت وچوپ ونیز اشیایی تیزوبرنده وبدترازآن مواد آتش زامثل گوگرد وتیل از دسترس جوانان معصوم مبتلا به "احساسا ت پاک" دورنگهداشته شود .
رابعا کوشش گردد که جوانان مبتلا به "احساسات پاک "اولا ژورنالیست وخبرنگارنشوند ،ثانیا به حرفه ی شریف روشنفکری وکارشناسی روی نیاورند ، که دراینصورت آثار مخرب آن در جامعه بیشتر خواهد شد .
خامسا کوشش گردد که جوانان مبتلا به بیماری " احساسات پاک" در زمان شورش ازاماکن ثروت مثل بقالی ها ، فرزه فروشی های ، طلافروشی ها ودکانهایی با اجناس لوکس دورنگهداشته شود مباداکه احساسات عزیزان بیشتر تحریک شود .
سادسا ،دیگه چیزی به عقل من نمی رسد فقط دعا میکنم .......راستی خوب شد یادم آمد که جوانان مبتلا به احساسات پاک بهتراست از نیروهای پولیس وامنیت ملی درصورت تمایل محترمانه اخراج گردد .
پناه برخدا
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385
طنز
دوربین مخفی .
عبدالواحید رفیعی
13/11/1384
تهیه کننده وپرودیسر: برنامه لحظه های تلویزون طلوع .
صحنه : یکی از سرک های شهر کابل
مکان : خانه ای از یک شهروند کابل .
بازیگران : یکی از هنرمندان برجسته ی تلویزون طلوع (درنقش اول ) .
یک شهروند بیچاره کابل(نقش دوم) وگروهی ازشهروندان به عنوان سیاهی لشکر.
پسرک هنرمند(با لباسی ژولیده وسری تراشیده وبسیاربی ادب) روی زنگ یکی از خانه های کابل فشار می دهد ، بعد از لحظه ای پیرمردی دروازه را باز کرده با متانت واحترام دست درازمیکند که با پسرک د ست داده احوال پرسی کند ،ولی جوان هنرمند به او نزدیک شده و باچابکی و ناگهان- باهنربالایی که داره - دست می اندازد به ازار بند پیرمرد وشروع میکند به کشیدن ازاربند او .
پیرمرد –درحالی که ترسیده است ، مات ومبهوت پس خزیده ، به تقلا می ا فتد تا خودرا از چنگ پسرک نجات دهد ودرهمان حال سردرگم وکلافه به جزع فزع می افتد :
چه میکنی او بچه ؟ تو که استی اوبچه ؟ الاکو،به ازارمه چه کارداری ؟ اوبچه ،.....
اما بازیگرجوان طلوع ، که ازهنربازیگری دست همه هنرمندان بالیوود وهالیوود را از پشت بسته است ، الاگار نیست ،محکم به ازارپیرمرد چنگ انداخته وچسپیده است ،کش کشک میان دونفر شروع می شه ،پیرمرد بیچاره محکم ودودستی ازارش را گرفته وپسرک در پی باز کردن ازار بند پیرمرد است . بالاخره درحالیکه خانواده و اهل فامیل پیرمرد بیرون آمده وبه بازی هنرمند توانای طلوع وسرآسیمه گی پدرش نگاه میکنند ، ومردم زیادی نیز جمع شده اند ، پسرک موفق می شود دربرابر چشمان خانواده ، ازار بند را ببرد ودرنتیجه ازار پیرمرد به پایین می افتد . مردم زیادی که جمع شده اند همه باناباوری می خندند . وقتی پسرک ازار پیر مرد را در می آورد صحنه به پایان می رسد وهنرمند طلوع پیروزمندانه شروع می کند به قاه قاه خندیدن . درهمان حال با دست اش اشاره می کند دوربین مخفی تلویزیون طلوع را به پیرمرد و جمعیت تماشاچی نشان می دهد ، جمعیت اطراف ازاین ابتکارطلوع لذت می برند و می خندند ، پیرمرد نیز شرم زده به دوربین لبخند می زند ، درحالی که لوچ است . به ا ین صورت برنامه ای برای ملت تولید شده وملت ازاین همه هنرخوشحال می شوند و" لحظه ها " به شادی برای ملت به پایان می رسد و تلویزون طلوع بدینگونه به ریش ملت می خندد وبه نانی می رسد .وملت بی ابرو به خانه های شان می روند
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385
تحلیل
سلام ......دختری یا پسر ؟
عبدالواحد رفیعی
تاملی بر روند در حا ل شیوع چت
با ورود انترنت در کشورگروه های زیادی از مردم با ایجاد کلب های انترنتی ،زمینه آنرا فراهم کرد که مردم از مزایایی این وسیله اعجاب انگیز بهره گیرند .در زمینه تحقیق ،تبادل اطلاعات ،ارسال پیام و....اما چیزی که بیشترین وقت نوجوانان وجوانان را در این کلب ها صرف می کند استفاده ا ز مسنجر ویا چت است .که با استفاده از این وسیله افراد خصوصا جوانان از پشت کامپیوتر با دوستان فرضی خود در اطراف واکناف جهان در حال گفتگو وراز دل اند .که به این روند می توان دوستی از طریق چت گفت .آنچه مسلم است انکه انسان براساس غریزه دوست دارد که کسی را دوست داشته باشد .وتمایل بیشتری دارد که جنس مخالفی را دوست داشته با شد .اماا ین دوستی خواستگاه های متفا وتی دارد که باعث احساسات متفاوتی می شود .
انسان ممکن کسی را دوست داشته باشد به این علت که فرضا با او قرابت فامیلی دارد ،پدر ،مادر ،برادر ؛خواهر و....این دوستی توام با نوعی احترام ودلسوزی است .ولی اگر طرف دوست داشتنی ما وشما بیگانه ای باشد ،احساسات متفاوت وگوناگونی می توان داشت .
ممکن کسی را دوست بدارین به این علت که ازچشمان سیاه وابروان کشیده اش خوشت آمده باشد .که این دوستی ممکن توام با نوعی عشق ومحبت باشد .
ممکن کسی را دوست بداری که آدم منضبط ویا آدم با استعدادی است ،ممکن به این خاطر دوست داشته باشی که آدم خوش مشرب است ،این دوستی ها توام با نوعی احترام است.از طرفی ممکن کسی را دوست بداری که مثلا از پایین تنه اش خوشت آمده باشد ،که البته این دوستی توام با نوعی غریزه جنسی وشهوت است.و.....
این مقدمه را گفتم که بگویم واقعا دوستی ازطریق چت اگر به فرض نام آنرا دوستی بگذاریم ، در کدام نوع از این دوستی ها می گنحد ؟مسلما در هیچ کدام .
پس چه عاملی وجود دارد که با عث دوستی از طریق چت می شود ؟چه احساسی با عث پایداری این روابط می شود .این نوع دوستی منتج به چه نتیجه ای خواهد شد ؟
شاید دوستی آن سرباز آمریکایی با دختر جاپانی را شنیده باشید که از طریق چت دوست شدند وبعد با هم فرار کردند وباعث جنجا ل سیاسی میان دوکشور شد .در بهترین حالت ممکن اینگونه می باشد ویا شاید در بدترین حالت بسته به انکه چه گونه قضاوت کنی فرق می کند .ولی همیشه اینگونه نیست .دوستی ازطریق چت تا زمانیکه دوطرف از نزدیک همدیگر را ندیده اند ،برای همیشه تازه گی دارد ود رحکم ابتدای کار است که همیشه طرفین با استفانده از کلمات شیرین ودر موارد بسیاری با دروغهای رنگین، سعی در فریب همدیگر را دارند. که بعد از دیدار، در صورتیکه منجر به دیدار شود، ممکن اتفاقات جالبی بیافتد ومنجر به نتایج تلخ وشیرینی شود .به نتیجه شیرین مثل آن سرباز آمریکایی ودختر جاپانی .این می تواند بهترین حالت برای دوطرف باشد که هردو از کشف شان راضی باشند ودر نتیجه این دوستی ممکن ادامه پیدا کند .
ولی حد متوسط زمانی است که هردو طرف بعداز دیدا ر رو در رو ،هیچکدام از دیگری خوشش نیاید ،که در نتیجه ،یکی را به خیر ودیگری را یه سلامت .
اما بد ترین حالت زمانی است که یکی از آنها راضی از دوستی شان باشد ودیگری پشیمان . در این حالت برای هردو طرف مصیبت بار خواهد بود .
این حا لات همه در زمانی است که دیدار ممکن باشد ،اما اگر پسری از افغانستان با دختر ی در فلان شهر آمریکا باشد ،این گفتگوی دوستانه شبیه به هزیان وگفتگو با دیواراست .مگر انکه طرفین یا یکی از طرفها در پی گرفتن اطلاعاتی فرهنگی ،سیاسی واجتماعی از طرف دیگر باشد .
در آخر می خواهم بگویم که دوستی از طریق چت شبیه به بازیی است که ما به آن "نادریه "می گوییم .بازیی که در کودکی زیاد انجام می دادیم .بازی به این صورت است که دونفر دوجنس راکه در مشت ویا جیب خود دارند ،معامله می کنند بدون انکه به همدیگر نشان دهند .در این بدل کسی حق پشیمانی ندارد .
پس نتیجه می گیریم که دوستی از طرییق چت ،یک نوع بازی کودکانه است مگر انکه مثل آن سرباز آمریکایی ودختر جاپانی ،خوش چانس باشی .ویا تا حدودی می توان گفت خود گذری داشته با شی .
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385
شورش
فایده های شورش
(چه کسانی ازیک شورش خوب نفع بیشتری می برند ؟)
ع-زنبورگ
26/11/1384
همه بدین باورند که شورش واغتشاش برای هیچ کس منفعتی ندارد ،ولی نگارنده ی این سطور به این باورم که شورش هرچند وقت یکبار لازمه یک کشوردرحال بازسازی است. به دلایل گوناگون؛ ازجمله برای رشد اقتصاد ملی ،برای ایجاد اشتغال ، برای بروز" احساسات پاک " از نوع جوان آن برای تخلیه انرژی نهفته در درون های مان ومهم ترا زهمه برای خیلی از اهداف مهمی که زیر لحاف و پشت پرده ها پوشیده است وبعد از شورش به سلامتی خودشان را نشان می دهد . وقتی که شورش فروکش می کند ومردم به هوش می آیند می بینند که ای وای برما ، برای چه شعار دادیم وشورش کرده بودیم ، نتیجه چه شد ؟حال اگر این شورش ها رنگ وبوی دینی داشته باشد وبرای دفاع از ارزشها باشد که لذت ومنفعت اش خیلی هم با حال تر و بیشتراست . برای نمونه چند قلم از همین منافع سردست وفوری را که نصیب اهالی محترم ممکلت درنتیجه ی شورش واغتشاش می شود را نام می برم که از قرار ذیل است :
اول از همه شرکتهای مخابراتی "افغان بیسیم " و"روشن" بیشتر از همه از هر شورشی منفعت سرشار نصیب شان می شود . من اگر جای روسای این شرکت ها می بودم دراین طورمواقع چه بسا از خوشحالی سکته میکردم .چرا که به محض یک هوی همه ی زنگ ها به صدادرآمده همه به همه تلفن میزنند همه مردم گوشی به گوش دارند با طرف مقابل شان گب می زنند واز اوضاع و احوال خبر می دهند وخبر می گیرند؛ خوب شرکتی که چشم امید به یک اس ام اس برای ستاره افغان داره دراین گونه مواقع مطمئنا با ضرب دم گردو خواهد شکست .دوستانی که سالها ازهم خبرنبوده ا ند به لطف همین شورشها از اقصا نقاط دنیا برای همدیگر زنگ می زنند واز احوال هم خبر می گیرند که مبادا در شورش آسیب دیده باشند .
قشر دیگری که بیشتر لذت می برند وتاحدودی منفعت ،خبرنگاران است ،خبرنگارانی که از بی خبری دربه در در کوچه پس کوچه ها و سرکها چکر می زنند، در این حالت از فقر خبری نجات پیداکرده به خبرهای داغی می رسند ، لحظه به لحظه گزارش ارسال کرده کردت می گیرند. چه بسا خودرا به آب وآتش می زنند که از لحظه به لحظه شورش گزارش بگیرند. البته گزارشها نیز بسته به این که خبرنگار به کدام مذهب وابسته وبه کدام قبیله تعلق داشته باشه فرق میکنه .واز رنگ وبوی خاصی برخورداراست که به ما وشما زیاد مربوط نیست .
شایعه سازان وخبر سازان ......ونیزدروغ پردازان ازجمله گروهی دیگری اند که ازهمه بیشترلذت می برندولی منفعتی برای اینان درکارنیست . چرا که اینها با یک کلاغ وچهل کلاغ چنان بازار گرم شایعه را داغ می سازند که انسان فکرمی کند یک کوچه آن طرف تر جوی خون راه افتاده و کوهی از جنازه روی هم تلمبار شده است . اهالی کوچه بغلی فکر میکنند که در کوچه ی شما کسی زنده جان نمانده است.واین بازارگرمی از اثر زحمات وتیزهوشی وذائقه ی همین قشر محترم است به دین گونه است که این طبقه محترم جامعه نیزبهره ی از این وضعیت نصیب می گردد .......
طبقه دیگری که تاحدودی به شایعه سازان وتاحدودی به خبرنگاران شباهت دارند ، طبقه روشنفکر و کارشناسان اموراست که ازمدتها به اینطرف ممکن نظر کارشناسانه نداده باشند ودلشان تنگ شده برای صفحه تلویزون تا در آن صفحه آسمان ریسمان کنند . ودراین گیرودار تا تنور داغه استفاده کرده ،چه بسا نظرات عجیب وکارشناسانه شان را که از مدتها در سینه های شان انباروتلمبارشده است ، به این بهانه همه آنرا یک دفه قی (می بخشید ) بروز می دهند، وبه نانی وشهرتی برای چند روز می رسند . از خصوصیت های این عزیزان این است که اکثرا این طبقه معمولا روشن فکر به دنیا آمده اند ، همه از قول آنها نقل قول میکنند که مثلا فلانی گفت ماست سفید است .واین کارشناسان نیز بسته به انکه چه قوم وقبیله ی داشته باشد کارشناسی شان نیز فرق میکند ولی دریک چیز مشترک است انکه برای آتش سوزی های شورش هیزم کشان خوبی اند واین طبقه روشنفکران مادرزادی در این مورد وجه مشترک با خبرنگاران وشایعه سازان دارند .
صنف ماهی بگیران ازجمله مهم ترین قشری اند که بیشترین منفعت را نصیب می شود که در این موقع بازار ماهی گیری به شدت اوج می گیرد . در همین شورشهای اخیر در هرات دیده می شود که کراچی های مملو از ماهی که تازه از آب گرفته شده است به فروش می رسد . وبه این نتیجه می رسیم که ماهی گیران وصنف محترم ماهیگیران حرفه ای بیکارنبوده از وضعیت موجودحداکثر استفاده را نموده به اندازه لازم ماهی صید کرده اندکه حداقل برای مصرف چندماه شان کافی است . وخلاصه ماهی بگیران در این مواقع بی اندازه خوشحال ومنفعت اصلی نصیب صنف محترم ماهیگیران می شود .
طبقه ی دیگر گوگرد فروشی ها است ، چرا که برای دفاع از ارزشهای دینی شورش لازم است ودر هرشورشی چپاول ، تاراج وآتش افروزی وآتش سوزی لازم تر . ودرهرشورشی لازمه دفاع از ارزشها به آتش کشیدن موتر ها واماکن مسکونی است، لذا در هر شورشی تعدادی موترودکان وخانه اگرلازم باشد مساجد به آتش کشیده می شود. برای این منظور برای هرجوانی با" احساسات پاک " یک گوگرد لازم است که درجیب داشته باشد .
یه همین صورت تیل فروشی ها نیز از این ناحیه به نانی می رسند چرا که در اینگونه مواقع یک تعداد موتور سوار حرفه ی هستند که در شهر پیدا شده ابرازاحساسات می کنند وهرکدام سه پشته وچهار پشته سوارموتورسیکلت ، درحالیکه چوپ هایی در دست درهواتکان می دهند ، شعارهای سیاسی مرده باد زنده باد می دهند. گفته می شود هزینه تیل این موترسیکلت هارا دسته ی از صنف ماهی گیران می دهند که از زحمات این عزیزان که اکثرا جوانانی اند با" احساسا پاک "بهره می برند .
طبقه دیگر رادیوفروشی ها وباطری فروش ها است ، چرا که در زمان شورش رادوها از محبوبیت خاصی برخوردار میشه بیخ گوش هرنفری یک رادو روشن است ، کلگی مردم رادیو به گوش دارند وهی خبرگوش می دهند تا از آخرین تحولات با خبر شوند
طبقه دیگرشیشه فروشی ها است .همه می بینیم که درهرشورشی لازم است تعدادی دکان وخانه واماکن عمومی شیشه های شان شکسته شود وچپاول گردد ،چرا که برای دفاع از ارزشهای دینی شورش لازم است ودر هرشورشی چپاول ، تاراج وشیشه شکنی لازم تر .بدینصورت بازار شیشه فروشی داغ می شود .
با توجه به آنچه گفته آمدیم به نتیجه می رسیم که شورش خوب است واگر این شورشها وجهه ی مذهبی داشته باشد وبا " احساسات پاک " راه اندازی شده باشد ونام آنرا نیز مثلا تظاهرات یا راهپیمایی بگذاریم منافع ونتایج پربارتری دارد . ولی ازهمه بیشتر در جامعه ای مثل جامعه ی ما " احساسات پاک" ازنوع جوان آن لازمه ی یک شورش خوب است ، چرا که در این گونه موارد شورش گر عزیز می تواند با خیال راحت آتش بزند ،چورکند ، دکانهارا خالی کند درحالیکه نیروهای امنیتی ایستاده شاهد و ناظربه احساسات پاک شما که غلیان کرده است نگاه کرده لذت می برند .وچه بسا درمواقعی احساسات پاک او نیز شمارا همراهی کند .
بدین صورت نتیجه میگیریم که هرشورشی به دنبال خود دستاوردهای اقتصادی وسیاسی وفرهنگی بی شماری داره .پس شورش بی فایده نیست .زنده باد شورشیان .
والسلام
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385
داستان
عبدالواحید رفیعی
مدتى بود كه نمىتوانست روى بغل بخوابد. رو به آسمان طاقباز مىخوابيد. شكم باد كردهاش روى او پهن مىشد. در شكماش شورشى احساس مىكرد كه گاه با درد لذيذى در درونش همراه بود. دست مىبرد روى شكماش پهناى شكماش را لمس مىكرد و از پيچش مطبوع آن احساس لذت توأم با بيم مىكرد. احساسى از بيم و اميد، تلخ و شيرين. دست مىبرد زير نافش و نگه مىداشت تا كسى از درون او را لگد بزند. با ضربههاى كوچك روى دستش لبخندى از رضايت بر گرد لبانش خط مىانداخت. مثل آنكه كسى او را نوازش كند. در آن حالت احساس كودكى را پيدا مىكرد كه با مادرش مرغوله كند. با خوشى و رضايت شكايت مىكرد: »قد خودش اَم جنگ ديره، خدا پرده كنه. اگه بايَه بيرون چه خواد كَد؟« شوهرش با شنيدن اين بذله شيرين از لبان دخترك دست مىبرد روى شكم او و از آماسى آن كمى وحشت مىكرد. يازده ماه قبل كه طوى كردند، اين قسمت از دنيا مثل نى باريك بود و اكنون به نظرش مىآمد هندوانهاى است درون كيسهاى از حرير. وقتى ضربههايى از درون آن روى دستش احساس مىكرد، با شگفتى به قدرت خداوند آفرين مىگفت. دستش را روى آن مىگرفت و منتظر مىماند تا چند لگد بيشتر روى دستش بخورد. گاهى سعى مىكرد از لگد او بگيرد اما او مثل ماهى از مشتاش فرار مىكرد. دخترك از اين بازى شوهر با كسى كه هنوز نمىشناختند، بىاندازه خوش مىشد. سرش را به دور گردنش به طور وسوسه برانگيزى تاب مىداد. مثل گلى در گذر نسيم. در آن حال احساس شوهر به جوش مىآمد، بلند مىشد و نيمرخ صورتش را مىگذاشت روى شكم دخترك، گوش مىايستاد تا شايد صدايى از درون ندا دهد "پدر "مگر وقتى به جاى صدا ضربههاى پىدرپى و شورماشور بىوقفهاى روى صورتش مىنواخت، تمام وجودش را شادى و شور همراه با دلهره، پر مىكرد. خندهاش مىگرفت، دخترك را نيز خنده مىگرفت. هردو در تاريكى مىخنديدند بىآنكه تاريكى را ببينند. دخترك در همان حال موهاى شوهر را با انگشتان نحيفاش نوازش مىكرد و شوهر با پهناى صورت، بر وسعت شكم دخترك بوسه مىزد. دخترك را از ين نوازش بوسه مَلَل مىگرفت و با شور و عشوه پيچ بر اندامش مىداد و هردو در تاريكى مىخنديدند بىآنكه تاريكى را حس كنند. اين بازى لذّتبار و شيرين، بين اين سه دلداده، هرشب تكرار مىشد و آنقدر ادامه مىيافت تا آنگاه كه خواب بر احساس عشق و اشتياق آنان پرده مىكشيد...
با كف دستش روى صورت شوهر را تكان داد. شوهر تكانى به خود داد و به خيال آنكه بىخوابى دخترك را دلتنگ نموده، دستش را كه هميشه زير سر دخترك دراز بود، از آرنج دور گردن او حلقه كرد و او را در تنش فشرد. دخترك صورت شوهر را محكمتر تكان داد. شوهر در نيمه خواب و بيدارى سرش را روى بازوى دخترك گذاشت و لبانش را روى كومه دخترك بخيه كرد و در همان حال زُنگى زد. دخترك با صداى لرزان در حالى كه سر شوهر را محكم تكان مىداد با التماس زارى كرد: »وارخِى...« مرد سر بلند كرد و نيمه خواب با مهربانى پرسيد:
"چيزه؟
تُشنه شدى؟"دخترك در حالى كه سرش را روى بالش تاب مىداد با صداى لرزان دمبوره زد:
"جانيم
درد موکونه"اين
گپ مثل زنگى خواب را از سر شوهر جوان پراند. تا كمر نيمخيز شد و پرسيد:"كُوجِه
تو؟"دخترك با صداى شرمآگين لرزيد:
" شکمم ."
شوهر جوان كاملا نشست. در تاريكى دست دواند كوركور شده گوگرد را پيدا كرد ه اليكين را روشن كرد. صورت دختر در زير نور زرد چراغ مثل ماه در پَسِ مَلمَلِ نازكى از مه مىدرخشيد. دامن دخترك را پس زد، به نظرش شكم دخترك بزرگتر شده بود، لكّههاى قرمز دور شكماش خربوزه پخته را مىماند كه گفتى هرآن ممكن است تركهاى آن دهان بازكنند. دست كشيد روى شكم دخترك و سرش را خم كرد و با درماندگى پرسيد:
"آلِى
چه كار كنىم؟"در
همان حال صورت دخترك را با لبانش ناز كرد. دخترك با بىتابى دستى در موهاى شوهر فروكشيد و گفت:"خُوبُورو
نه نهِ ته خبر كو"شوهر
جوان مثل مرغ از جا پريد. در يك گام خود را به پشت كلكين اطاقى كه مادر بود رساند.زن با شنيدن صدا در نيمه خواب و بيدارى پرسيد:
" كيه؟"
"
جمال جواب داد: مَيُم"مادر
با شناختن آواز جمال خود را پشت كلكين رساند و پرسيد:"چيزَ،
خيرَتَ دَ اِى وخت شو؟"جمال بانگرانى گفت:
" يك
لازه، بِيَه، معصومه جانش خوب نِيَه"زن دستپاچه چادرش را سر كرد و در همان حال اضطراب گفت:
"زود
بُرو خاله هشيار رَه خبر كو، از راى خو مادر سليم رَم بگى بايَه..."تا اين گپها را بگويد از پهلوى جمال تير شد و با سرعت خود را به اطاق، پهلوى معصومه رساند. ديرى نگذشت كه سه زن فرتوت دور معصومه حلقه زده بودند و شاهد پيچوتاب او بودند و جيغ و داد او را با خونسردى گوش مىدادند. او را تا كمر بين تشت آب گرم فرو كرده بودند و...
جمال پشت در اطاق خود و خانه مادرش در رفتوآمد بود. سفارشات مادرش را با چابكى اجرا مىكرد. آرام و قرار نداشت. در همان حال هزار رقم فكر در سرش عبور مىكرد:
"اگر
بچه باشه؟ چه نام كُنيم؟ با جمال چه جور ميشه؟... اگه دختر باشه؟ قدِى معصومه چه جور ميشه؟... صديقه، آمينه..."در خيالش تازه كودك را از بغل معصومه مىگرفت كه مادرش صدا مىكرد:
"برو
دو تا لحاف بيار، بدو...«آفتاب يك نيزه بالا آمده بود كه واعْواعْ كودك دنيا را پر كرد. گفتى دلنوازترين آهنگى در گوش جوان طنين افگند. يا شايد زنگ بيمناكى. نمىفهميد چه. در ميان بيم و شادى سرگردان بود. احساس ناشناختهاى داشت. يك نوع دلهره همراه با شادى، يك نوع بيم همراه با اميد نسبت به آينده. در برزخ شادى و نگرانى مىتپيد. احساس كسى را داشت كه پشته سنگينى را به منزل رسانده باشد. نفس راحتى كشيد. دلش را گاه شوق گاه دلهره نابجايى فرامىگرفت. صداى واعواع كودك لحظهاى قطع نمىشد. دخترك پس از زايمان دلش ضعف مىكرد، دمبهدم از حال مىرفت. چهارزن فرتوت او را مثل آهوى شكار شده در ميان گرفته بودند. يكى گفت:
زُبون
خو بیاربیرون . او دختر زُبانته بیار بیرون "دخترك
دلش سست مىشد. يكى از آنان دستپاچه نالید :"واى
خاك دَ سرم. آبىياله، آبىيال."ديگرى بازگفت:
"معصومه،
معصومه. زبابته بیار بیرون ، او دختر زبانته بکش بیرون "دهان
دخترك قفل بود. زنى از ميان آن گروه، با يك دست فكِّ او را محكم گرفت و با دست ديگرش انگشت در دهان دخترك فروكرد. مگر دخترك با يك تكان دست پيرزن را كنار زد و سرش را از چنگال او خلاص كرد. پيرزن ديگر جيغ زد: "زبانتته بکش بیرون او دخترك، كه دل جگر تو ره میبره "و
دخترك زبانش را بيرون نكرد. يعنى نمىتوانست بيرون كند. چندبار سعى كرد مگر هردفعه دلش سست شد. دو تن از پيرزنان دستهاى او را محكم گرفتند و خسورمادرش روى پاهاى او نشست، و زن ديگرى با يك دست سر دخترك را محكم روى بالش نگه داشت و با انگشت دست ديگرش با چابكى و مهارت زبان دخترك را بيرون كشيد و محكم نگه داشت. دخترك مثل برهاى يا شايد آهويى در چنگال كفتارها دستوپا مىزد، مگر توان نجات نداشت. براى چندى تقلا كرد، مگر مانند برهاى سربريده آرام گرفت. پيرزنی رو به ديگران گفت:" اِيله
كَد بگمانيم"آرام دستش را از روى سر دخترك برداشت. رخسار دخترك نوربندتر شده بود. مثل قرص ماه سفيد شده بود. عرق در روى كومه اش از حركت بازمانده بودند. رويش سفيد و سفيد شده بود. دخترك با چشمان باز به آنها بهتزده بود. تكان نخورد. دل پيرزن لرزيد. رنگ از چهره پير و تكيدهاش پريد و چابك زبان او را رها كرد. اما زبان دخترك جمع نشد. پيرزنان يكىيكى خود را پس كشيدند، با چشمان از كاسه برآمده همديگر را ملامت مىكردند. خسورمادر دخترك جيغ زد:
واى
خاك دَ سرم چِه كَد، او پيرِ سگ دختر رَ كشتى؟ عروس مَه كشتى؟""
خود را انداخت روى معصومه."آفتاب يك گز به نيمه آسمان مانده بود و شوهر جوان در پشت در هنوز نمىدانست كه دل و جگرش را آبه يال× برده است.
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385
روزجهانی زن
هشتم مارچ روز جهانی زنان برای مردان
عبدالواحد رفیعی
08/03/06
با سقوط طالبان وآغاز دوره جدید ،موضوع حقوق زنان وارتقای آن بحثی شد که در کوچه و گذر شهر ودیار کشورمان به طبل نواخته شد وادعای اعاده حقوق زنان تکیه کلام هرموجودی روشنفکر این مرزو بوم شد . چه بسا دست آویزی شد برای خیلی از مردمی که مدتها ی مدیدی از بیکاری فاژه کشیده بودند واکنون به این بهانه نه تنها دستی به جایی بند کرده بودند که ازمنابع گوناگون داخلی و خارجی تمویل گشته برا
ی یا به نام این امر مقدس دفتر ودیوانی تشکیل دادند .اما وا قعا باوجود این همه ریخت و پاش واین تعداد دفتر ودستک وانجو وموسسه در ارتباط به انکشاف و حمایت از حقوق زنان ، آیا گرهی از مشکلات زنان در این مدت چند سال گشوده گشته است ؟ آیاتغییری در شرایط زندگی اجتماعی زنان به وجود آمده است ؟ آیا ذره ای از خشونت برعلیه زنان کاسته شده است ؟ این همه سروصدا برای ارتقا ی حقوق زنا ن چه نتیجه ای داده است ؟ آیا در یک کلام تبعیض علیه زنان کاهش یافته است ؟.
هم اکنون که در آستانه روزجهانی زن قرار داریم بد نیست به این بهانه مختصر نگاهی به جامعه امروز افغانستان وخشونت های رایج در کشور برعلیه زنان بپردازیم وبیبینم که نفس چنین روزی برای زنان جامعه ما آیا راه گشا است ؟.
کشور ما وتبعا تمام اتباع آن هم از زن ومرد در سه دهه اخیر در اثر جنگها وتحمل شرایط گوناگون از کودتا گرفته تا انقلاب وجهاد زیر ضرب انواع واقسام بی مهری وزجر وشکنجه قرار گرفته است اما در این مبارزه ودراین میان از این آتش خشونت سهم زنان واطفال بیشتر بوده است واین درحالتی بود ه است که زنان هیچ سهمی درا یجا د این خشونت ها نداشته اند وصرفا قربانی طوفانهای ویرانگری بوده اند که مردان ایجادگر آن بود ه است . انواع واقسام ظلم در وجود ظریف زنان رواداشته می شده است بدون آن که حق اعتراض داشته باشند ، صرف نظر از این ناملایما ت عام ، خشونت علیه زنان درمواردی چنان عادی وقانونی بوده که علیرغم نا معقول وغیر موجه بودن آن ، اما از نگاه قوانین عرفی کاملا یک عمل قانونی به حساب می آمده است ، مثلا دختران به عنوان خون بها از جانب قاتل به خانواده مقتول تحویل میشده است وتعجب آور انکه مجری این معامله اکثرا متولیان قانون بوده اند، مثل روحانیون و قضات .
ما در حالیکه پشت تریبون از حقوق وآزادی های زنان حرف می زنیم در اذهان ما هیچ تحولی نسبت به زنان به وجود نمی آوریم . ماهمه ، چه درلباس روشنفکر وچه درلباس روحانی ، همه وهمه حقوق وآزادی برای زنان می خواهیم ، اما هیچ کدام از این حقوق وتحولات به نفع زنان را در خانه های خود راه نمی دهیم . ضرب المثل معروفی درمیان عوام رائج است که می گویند " مر گ خوب است ولی برای همسایه " این ضرب المثل برای جامعه ما ومدافعان حقوق زنان در افغانستان خیلی صدق می کند، ماآزادی زن را شعار می دهیم ،دلما ن می خواهد زنان آزادی داشته باشند ، دختران کارکنند ، ورزش کنند، آواز بخوانند ، رقص کنند ، ولی متاسفانه همه آن چیزی را که شعار می دهیم وحتی شاید آرزو داشته باشیم در جامعه ببینیم ، برای زنان همسایه می خواهیم . ما دلمان می خواهد زنان آزادانه در اجتماع زندگی کنند ولی به شرطی که پای زن و دخترخودمان در میان نباشد . ما از آوازوموسیقی زنان لذت می بریم وآرزو میکنیم که برای مان بخوانند ولی به شرطی که این زن واین دختر از همسایه باشد ، ما از رقص زنان لذت می بریم ولی به شرطی که زن ودختر خودما ن در میان نباشد و. ......نتیجه می گیریم که " مرگ خوب است ولی برای همسایه ".
مشکل دیکر آن است که ما در حالی روز جهانی زن را شعار می دهیم که در قوانین مان هیچ دفاعی غیر از چند کلمه تشریفاتی برای زنانی درحال شکنجه در گوشه های خانه های مان نداریم ، اگر یک زن هزار دلیل موجه روانی وروحی وبین المللی برعلیه شوهرش داشته باشد و برای اخذ طلاق به ارگانهای مربوطه مراجعه کند ، ولی سه دلیل اساسی برای طلاق را که در شریعت حکم شده است ، نداشته باشد، هیچگاه نخواهد توانست به طلاق دست یاید . او با بدن سیاه شده ودلی مملو از درد به محکمه مراجعه می کند ولی با چنان سنگ اندازی ها وموانعی در راه خود مواجه می گردد وچنان سرگردانی می کشد که در آخر مجبور می شود راه غیر از طلاق قانونی را پیش بگیرد ، که آسا ن ترین راه فرار از منزل وآخرین راه خودکشی است
.نمونه های آنرا در کشور زیاد می بینیم ومیشنویم .وقتی که زنی از خانه فرار میکند در دوسیه اش نوشته می شود جرم : فرار ازمنزل ؛.... آیا فرار جرم است ؟این درحالی است که مرد با یک اشاره دست می تواند زنش را طلاق دهد .حال گرچند که در ظاهر در شرایط نو به سر می بریم وهزار رقم نام را برای فعالیت های سیاسی واجتماعی خود یدک می کشیم ،از قبیل دموکراسی ، مدنیت ، قانونیت و.... ولی متاسفانه سایه تحجر تحت نامهای گوناگون در سراسر کشورگسترده است ، گرچند که دیگر طالبان نیست که دختران را رسما از مکتب ممانعت کند ولی ذهنیت طالبانی هنوز وجود دارد،حتی در شهرهای پرجمعیت وبزرگ کشور
. گرچند که حکومت طالبان برچیده شده است ، ولی تفکر طالبانی هنوز برکشور مسلط است، لااقل در مورد زنان این تفکر شدید تراحساس می شود . متاسفانه هنوز حقوق زنان بیشتر درحد شعا ر برطبل نواخته می شود واز این شعار بیشتر ازآنکه زنان به حق خود نایل آیند سیاست مردان از آن سود می جویند . صرفنظر از این مسئله ، خشونت علیه زنان در لایه های مختلف جامعه ازخانواده گرفته تا ادارات رسمی برعلیه زنان صورت می گیرد . بی آنکه به چشم آید .. ما درحالی روز جهانی زن را تجلیل می کنیم که در قریه جات دختران از چهار سالگی وپنج سالگی پیش فروش می شود ، به بد داده می شود معامله می شود و......با توجه به آنچه گفته آمدیم به این تنیجه می رسیم که روز جهانی زن وتجلیل از آن در کشوری مثل افغانستان بیشتر به یک کارناوال سیاسی شبیه است ، تااینکه به حل مسایل زنان منجر شود . این روز بیشتر یک روز تشریفاتی است تا روزی که بتوان در آن مشکل زنان را حل کرد .
به باور نگارنده که یک مرد می باشم تا زمانی که قوانین کشور در مورد زنان تغییر ریشه ای نکند ، تا زمانی که یک پلان دراز مدت آگاهی عامه برای مردم خصوصا مردان در جهت زدودن سنت های قبیلوی که اکثرا رنگ دینی به خود گرفته است ، روی دست گرفته نشود ، اگر ده تا وزارت خانه درامور زنان هم داشته باشیم ، وضعیت زنان از این بهتر نخواهد شد ، چه بسا این شرایط وتجلیل رنگین از این گونه روزها که ب
یشتر به بروز احساسا ت شبیه است ، باعث شود که بهانه به دست بنیادگرایان محافظه کاران بیفتد . واینان با بوق وکرنا ی با رنگ وبوی شرعی ودینی از همین روند لنگان جاری هم جلوگیری به عمل آید . چراکه از مهمترین موانع که در طول تاریخ سد راه جنبش های تامین حقوق زنان بوده است وهمین اکنون نیز خیلی زیاد از این موارد ادعا می شود وبه گوش مردم خوانده میشود ، بستن اتهام کفر وبی دینی به هواخواهان تامین حقوق زنان بوده است .متهم کردن فعالین امورزنان وحامیان زنان به اشاعه ی بی بندوباری وفحشا حربه ی معمول وعامه پسند بوده است . متاسفانه این حربه در مواجهه با جامعه سنتی ومذهبی افغانستان بسیار جا افتاده وکار ساز است ، که با کوچکترین غفلت از سوی هواخواهان ترقی زنان ، همه رشته ها پنبه شده وآنچه که در این راه انجام شده به یکباره محو ونابود می گردد . لذا راهی را که می رویم باید دقت کنیم که ؛اولا منجر به بی دینی وکفریت مدافعین حقوق زن نشود ، درثانی منجر به رسیدن ما به ترکستان نشود . ثالثا باعث نگردد که به این بهانه از زنان بیشتر به عنوان ابزار سود ومنفعت استفاده گردد .البته تاسیس وزارت خانه ای به نام زنان همان راهی است که شاید در آینده ثابت شود که این راه به ترکستان است .درآخر می خواهم یادآور شوم که با همه کوشش ها برای حمایت از زنان و ارتقای حقوق زنان با ید بپذ یریم که در جامعه ی ما حرف اول وآخر را این آیه ی شریفه می زند که:
"
الرجال قوامونه علی النساء ".دوشنبه چهاردهم فروردین 1385
داستان آبی یال
عبدالواحید رفیعی
مدتى بود كه نمىتوانست روى بغل بخوابد. رو به آسمان طاقباز مىخوابيد. شكم باد كردهاش روى او پهن مىشد. در شكماش شورشى احساس مىكرد كه گاه با درد لذيذى در درونش همراه بود. دست مىبرد روى شكماش پهناى شكماش را لمس مىكرد و از پيچش مطبوع آن احساس لذت توأم با بيم مىكرد. احساسى از بيم و اميد، تلخ و شيرين. دست مىبرد زير نافش و نگه مىداشت تا كسى از درون او را لگد بزند. با ضربههاى كوچك روى دستش لبخندى از رضايت بر گرد لبانش خط مىانداخت. مثل آنكه كسى او را نوازش كند. در آن حالت احساس كودكى را پيدا مىكرد كه با مادرش مرغوله كند. با خوشى و رضايت شكايت مىكرد: »قد خودش اَم جنگ ديره، خدا پرده كنه. اگه بايَه بيرون چه خواد كَد؟« شوهرش با شنيدن اين بذله شيرين از لبان دخترك دست مىبرد روى شكم او و از آماسى آن كمى وحشت مىكرد. يازده ماه قبل كه طوى كردند، اين قسمت از دنيا مثل نى باريك بود و اكنون به نظرش مىآمد هندوانهاى است درون كيسهاى از حرير. وقتى ضربههايى از درون آن روى دستش احساس مىكرد، با شگفتى به قدرت خداوند آفرين مىگفت. دستش را روى آن مىگرفت و منتظر مىماند تا چند لگد بيشتر روى دستش بخورد. گاهى سعى مىكرد از لگد او بگيرد اما او مثل ماهى از مشتاش فرار مىكرد. دخترك از اين بازى شوهر با كسى كه هنوز نمىشناختند، بىاندازه خوش مىشد. سرش را به دور گردنش به طور وسوسه برانگيزى تاب مىداد. مثل گلى در گذر نسيم. در آن حال احساس شوهر به جوش مىآمد، بلند مىشد و نيمرخ صورتش را مىگذاشت روى شكم دخترك، گوش مىايستاد تا شايد صدايى از درون ندا دهد "پدر "مگر وقتى به جاى صدا ضربههاى پىدرپى و شورماشور بىوقفهاى روى صورتش مىنواخت، تمام وجودش را شادى و شور همراه با دلهره، پر مىكرد. خندهاش مىگرفت، دخترك را نيز خنده مىگرفت. هردو در تاريكى مىخنديدند بىآنكه تاريكى را ببينند. دخترك در همان حال موهاى شوهر را با انگشتان نحيفاش نوازش مىكرد و شوهر با پهناى صورت، بر وسعت شكم دخترك بوسه مىزد. دخترك را از ين نوازش بوسه مَلَل مىگرفت و با شور و عشوه پيچ بر اندامش مىداد و هردو در تاريكى مىخنديدند بىآنكه تاريكى را حس كنند. اين بازى لذّتبار و شيرين، بين اين سه دلداده، هرشب تكرار مىشد و آنقدر ادامه مىيافت تا آنگاه كه خواب بر احساس عشق و اشتياق آنان پرده مىكشيد...
با كف دستش روى صورت شوهر را تكان داد. شوهر تكانى به خود داد و به خيال آنكه بىخوابى دخترك را دلتنگ نموده، دستش را كه هميشه زير سر دخترك دراز بود، از آرنج دور گردن او حلقه كرد و او را در تنش فشرد. دخترك صورت شوهر را محكمتر تكان داد. شوهر در نيمه خواب و بيدارى سرش را روى بازوى دخترك گذاشت و لبانش را روى كومه دخترك بخيه كرد و در همان حال زُنگى زد. دخترك با صداى لرزان در حالى كه سر شوهر را محكم تكان مىداد با التماس زارى كرد: »وارخِى...« مرد سر بلند كرد و نيمه خواب با مهربانى پرسيد:
"چيزه؟
تُشنه شدى؟" دخترك در حالى كه سرش را روى بالش تاب مىداد با صداى لرزان دمبوره زد:"جانيم
درد موکونه"اين
گپ مثل زنگى خواب را از سر شوهر جوان پراند. تا كمر نيمخيز شد و پرسيد:"كُوجِه
تو؟" دخترك با صداى شرمآگين لرزيد:" شکمم ."
شوهر جوان كاملا نشست. در تاريكى دست دواند كوركور شده گوگرد را پيدا كرد ه اليكين را روشن كرد. صورت دختر در زير نور زرد چراغ مثل ماه در پَسِ مَلمَلِ نازكى از مه مىدرخشيد. دامن دخترك را پس زد، به نظرش شكم دخترك بزرگتر شده بود، لكّههاى قرمز دور شكماش خربوزه پخته را مىماند كه گفتى هرآن ممكن است تركهاى آن دهان بازكنند. دست كشيد روى شكم دخترك و سرش را خم كرد و با درماندگى پرسيد:"آلِى
چه كار كنىم؟"در
همان حال صورت دخترك را با لبانش ناز كرد. دخترك با بىتابى دستى در موهاى شوهر فروكشيد و گفت:"خُوبُورو
نه نهِ ته خبر كو"شوهر
جوان مثل مرغ از جا پريد. در يك گام خود را به پشت كلكين اطاقى كه مادر بود رساند. زن با شنيدن صدا در نيمه خواب و بيدارى پرسيد:" كيه؟"
"
جمال جواب داد: مَيُم"مادر
با شناختن آواز جمال خود را پشت كلكين رساند و پرسيد:"چيزَ،
خيرَتَ دَ اِى وخت شو؟" جمال بانگرانى گفت:" يك
لازه، بِيَه، معصومه جانش خوب نِيَه" زن دستپاچه چادرش را سر كرد و در همان حال اضطراب گفت:"زود
بُرو خاله هشيار رَه خبر كو، از راى خو مادر سليم رَم بگى بايَه..." تا اين گپها را بگويد از پهلوى جمال تير شد و با سرعت خود را به اطاق، پهلوى معصومه رساند. ديرى نگذشت كه سه زن فرتوت دور معصومه حلقه زده بودند و شاهد پيچوتاب او بودند و جيغ و داد او را با خونسردى گوش مىدادند. او را تا كمر بين تشت آب گرم فرو كرده بودند و... جمال پشت در اطاق خود و خانه مادرش در رفتوآمد بود. سفارشات مادرش را با چابكى اجرا مىكرد. آرام و قرار نداشت. در همان حال هزار رقم فكر در سرش عبور مىكرد:"اگر
بچه باشه؟ چه نام كُنيم؟ با جمال چه جور ميشه؟... اگه دختر باشه؟ قدِى معصومه چه جور ميشه؟... صديقه، آمينه..." در خيالش تازه كودك را از بغل معصومه مىگرفت كه مادرش صدا مىكرد:"برو
دو تا لحاف بيار، بدو...« آفتاب يك نيزه بالا آمده بود كه واعْواعْ كودك دنيا را پر كرد. گفتى دلنوازترين آهنگى در گوش جوان طنين افگند. يا شايد زنگ بيمناكى. نمىفهميد چه. در ميان بيم و شادى سرگردان بود. احساس ناشناختهاى داشت. يك نوع دلهره همراه با شادى، يك نوع بيم همراه با اميد نسبت به آينده. در برزخ شادى و نگرانى مىتپيد. احساس كسى را داشت كه پشته سنگينى را به منزل رسانده باشد. نفس راحتى كشيد. دلش را گاه شوق گاه دلهره نابجايى فرامىگرفت. صداى واعواع كودك لحظهاى قطع نمىشد. دخترك پس از زايمان دلش ضعف مىكرد، دمبهدم از حال مىرفت. چهارزن فرتوت او را مثل آهوى شكار شده در ميان گرفته بودند. يكى گفت:زُبون
خو بیاربیرون . او دختر زُبانته بیار بیرون "دخترك
دلش سست مىشد. يكى از آنان دستپاچه نالید :"واى
خاك دَ سرم. آبىياله، آبىيال." ديگرى بازگفت:"معصومه،
معصومه. زبابته بیار بیرون ، او دختر زبانته بکش بیرون "دهان
دخترك قفل بود. زنى از ميان آن گروه، با يك دست فكِّ او را محكم گرفت و با دست ديگرش انگشت در دهان دخترك فروكرد. مگر دخترك با يك تكان دست پيرزن را كنار زد و سرش را از چنگال او خلاص كرد. پيرزن ديگر جيغ زد: "زبانتته بکش بیرون او دخترك، كه دل جگر تو ره میبره "و
دخترك زبانش را بيرون نكرد. يعنى نمىتوانست بيرون كند. چندبار سعى كرد مگر هردفعه دلش سست شد. دو تن از پيرزنان دستهاى او را محكم گرفتند و خسورمادرش روى پاهاى او نشست، و زن ديگرى با يك دست سر دخترك را محكم روى بالش نگه داشت و با انگشت دست ديگرش با چابكى و مهارت زبان دخترك را بيرون كشيد و محكم نگه داشت. دخترك مثل برهاى يا شايد آهويى در چنگال كفتارها دستوپا مىزد، مگر توان نجات نداشت. براى چندى تقلا كرد، مگر مانند برهاى سربريده آرام گرفت. پيرزنی رو به ديگران گفت:" اِيله
كَد بگمانيم" آرام دستش را از روى سر دخترك برداشت. رخسار دخترك نوربندتر شده بود. مثل قرص ماه سفيد شده بود. عرق در روى كومه اش از حركت بازمانده بودند. رويش سفيد و سفيد شده بود. دخترك با چشمان باز به آنها بهتزده بود. تكان نخورد. دل پيرزن لرزيد. رنگ از چهره پير و تكيدهاش پريد و چابك زبان او را رها كرد. اما زبان دخترك جمع نشد. پيرزنان يكىيكى خود را پس كشيدند، با چشمان از كاسه برآمده همديگر را ملامت مىكردند. خسورمادر دخترك جيغ زد:واى
خاك دَ سرم چِه كَد، او پيرِ سگ دختر رَ كشتى؟ عروس مَه كشتى؟""
خود را انداخت روى معصومه." آفتاب يك گز به نيمه آسمان مانده بود و شوهر جوان در پشت در هنوز نمىدانست كه دل و جگرش را آبه يال× برده است.یکشنبه سیزدهم فروردین 1385
امروز سیزده است روزی که نحس آمده ولی خوب امیدوارم نحسی آن برای شما نباشد . وامروز بهانه ای باشه برای خوشی وشادی . برای لذت از طبیعت ُ برای ارزش به طبیعت ُبرای شناخت بهتر طبیعت اطرافمان .
پنجشنبه دهم فروردین 1385
درد سری جدید به نام عبدالرحمن
درد سر جدید به نام عبدالرحمن ..............
عبدالوحد رفیعی
20/03/06
درحالی که هنوز چند وقتی ازجنجالی به نام "محقق نسب" ورویارویی روحانیون محافظه کار ونهادهای مدنی افغانستان برسر مسئله ارتداد نمی گذرد ، توقیف ومحاکمه شخصی به نام "عبدالرحمن" که مدعی است از اسلام روگردانیده و مسیحی شده است ، مسئله ای است که بدون شک خیلی از ارگانهای ملی وبین المللی درگیر در مسئله افغانستان را به چالش پردردسری دربرابرروحانیون محافظه کار خواهد کشاند ..این مسئله از یک طرف برای محافظه کاران در ستر محکمه ، از طرفی برای دولت آقای کرزی وارگانهای مدنی که به نحوی خودرا مدافع حقوق بشر، مدنیت وقانون می دانند جنجالی خواهد شد پرهیاهو . با توجه به نوع واهمیت قضیه ، آنچه مسلم است انکه قضات ساکن در ستر محکمه افغانستان ، با این مسئله برخوردی شدید خواهد داشت ، چرا که این قضیه درنوع خود شاید در تاریخ افغانستان بی سابقه باشد که یک نفر با چنین صراحت وشفافیت در برابر محکمه ی متشکل از روحانیون محافظه کار ، اعلان کند که اواز اسلام روگردانیده و به دین مسیح رو آورده است . از طرفی گروهای مدافع حقوق بشر که براساس آن آزادی عقیده نیز یکی از مواد مهم در اعلامیه جهانی حقوق بشر وقانون اساسی افغانستان می باشد مطمئنا ، در ارتباط به این قضیه بی تفاوت ننشسته وارد میدان خواهند شد . به نظر می رسد که این مسئله وجریان محکمه عبدالرحمن هرچه رو به جلو برود، به همان اندازه انعکاس وواکنش های بیرونی وگوناگونی خواهد داشت . صرف نظر از انکه در تصمیم عبدالرحمن بر ترک دین اسلام وروی آوری وی به مسیحیت چه انگیزه ای وجود داشته باشد ، این چالش بیشتر تبدیل به یک بازی جنجال آفرینی خواهد شد بین محافظه کاران در حاکمیت از یک سو ، وروشنفکران موجود در دولت ونهادهای مدنی خارج از دولت از طرفی. و اسباب این بازی شخصی است به نام عبدالرحمن .
با توجه به شرایط کنونی که افغانستان سعی می کند با پشت سر گذاشتن گذشته ی سیاه از حکومت های بنیاد گرا واجرای بی رحمانه وشدید احکام شریعت در زمان طالبان ، با پذیرفتن اکثر قوانین بین المللی ، خودرا بر جامعه جهانی تحمیل کند ، وچشم امید به کشورهایی دارد که اکثرا مسیحی اند ، از بدچانسی هم اکنون دربرابر مسئله ی قرارگرفت است که در اذهان عامه وسنت گرایان براساس حکم شریعت چنانچه ثابت شود که وی مرتد است ،جزای آن مرگ خواهد بود ، چنانچه حارنوال دوسیه مربوطه از هم اکنون اورا متهم به ارتداد کرده است .
با وجود انکه بین علمای مسلمان ،تعریف روشن ویگانه ی برای "ارتداد" وهم چنین "مرتد" وجود ندارد ، وهنوز به درستی معلوم نیست که واقعا ارتداد چیست ؟وهنوز در مورد اشخاصی مثل عبدلرحمن اتفاق نظر نیست که آیا واقعا وی مرتد شده است یانه ؟ولی در مورد جزای مرتد تقریبا حکم مشترک در میان فرقه های گوناگون اسلامی وجود دارد . که کمتر ین آن مرگ است. اگر چنین حکمی درمورد عبدالرحمن از طرف استر محکمه ثابت شود ،درآن صورت تعرض برجان ، مال وحتی ناموس وی طبق شریعت حلال است .واین برخلاف همه ی موازینی است که تحت نامهای کنوانسیون ها واعلامیه ها ی جهانی ، افغانستان زیر آنرابدون هیچ ملاحظه ای امضا کرده است . باید منتظر بود ودید که برنده ی این بازی که است ؟روحانیون سنتی در استر محکمه ؟یا نهادهای مدنی وبشری که مدعی دفاع از قانون وحقوق بشرهستند ؟
