پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
مصاحبه
متن یک مصاحبه قسمت اول :
طنزتفکرانگیزونشئه اوراست !
متن مصاحبه با عبدالواحد فیعی طنز پرداز و داستان نویس
عبدالواحد رفيعي، داستان نويس و طنزپرداز کشور يکي از با ذوق ترين طنزنويسان است. او طنز را از روي ذوق و سليقه هنري مي نويسد نه با کوشش. کار از روي ذوق و هنر چشمه است و کار به کوششي زحمات شاق و طاقت فرسايي که خواننده نيز با خواندنش در حس نويسنده شريک نمي شود. بارها مي خواستم تا تعريف دقيق تري از ژانرهاي طنز و قالب ان داشته باشيم. روي اين جهت در گفت و گوي خالي از تعارف با رفيعي محور سخن را روي طنز متمرکز کردم. آن چه مي خوانيد، گفت و گويي با اين نويسنده خوش ذوق است.
.اگر بخواهیم تعریف علمی و ادبی از طنز داشته باشیم؟
این سوال ، سوال سختی است ، یعنی جواب آن سخت است ، فکرنکنم که عبید زاکانی به عنوان پدرکلان طنزفارسی هم بتواند تعریف دقیق به صورتی که جامع ومانع باشد ازطنزارائه کند . بنده که نه عالم به این هنرم ونه ادیبی به آن مایه که بتوانم ازعهده ی جواب این سوال برایم . همیشه وقتی با این سوال مواجه می شوم به یاد حرفی ازیک طنزپردازبزرگ ایرانی آقای هادی خرسندی میفتم که گفته بود وظیفه طنزنویس مثل وظیفه مرغ است ، وظیفه مرغ تخم گذاشتن است نه اینکه توضیح دهد خاصیت تخم چیست . طنزنویس نیزشبیه به مرغ تخم گذاراست که وظیفه دارد طنزبگوید نه اینکه برای طنزتعریف ارائه کند ، آن هم تعریف علمی وادبی ، طنزنویس بی چیزی مثل من صرف به این دلیل که علاقه مند به طنزهست نمی تواند عالم به طنزنیزباشد ، به قول حافظ : نه هرکی طرف کله کج نهاد وتند نشست ، کلاه داری وآیین سروری داند . با همه طفره رفتن ازجواب که مایه درنادانی من درطنزدارد ، بازهم برای خالی نبودن عریضه جوابی ازنوع خودم که نه علمی است ونه ادبی برای شما می گویم . طنزگونه ی خاصی ازیک اثرونوشته منظوم یا منثوراست ویا حرکات نمایشی ورفتاری است که درآن جنبه های زشت رفتاروعادات اجتماعی یا سیاسی یا حتی فلسفی ویا هرگونه ی دیگرازکردارورفتارناهنجارانسانی به تصویرکشیده شود . با این هدف که آن زشتی ورذالت را اولا به نقدبگیرد وانتقاد کند ، درثانی به مردم به نمایش بگذارد ، وثالثا درپی اصلاح آن باشد . برای این منظورکوشش می شود که درطنزاین عیب ورفتارزشت هرچه برجسته تربه نمایش گذاشته شود تا صاحب آن نیزازآن آگاهی یافته ومتوجه گردد . باید علاوه کنم که طنزخوب طنزی است که ضمن داشتن انتقاد ، تامل برانگیزهم باشد ، به این معنی که وجدان انسان بعد ازخواندن یک طنزبیدارشده واورا به فکروادارد . صرفا خنده معیاری برای یک طنزخوب نیست گرچندکه دست مایه طنزخنده است ولی هدف طنزصرفا خنداندن نیست . طنزی خوب طنزی است که خواننده بعد ازخواندن آن ناخودآگاه به فکرفرورود ، یعنی طنزتفکرانگیزونشئه آوراست ، نشئه گی آن تلخی است که انسان بعد ازخواندن یک طنزحس می کند . اما خنده صرفا به عنوان وسیله به کارگرفته می شود برای هدف گیری بهتروآگاه کردن انسان ها به عمق یک زشتی ورذالت رایج .
- به نظر من، برخی از طنزهای که در شبکه های تلویزیونی افغانستان به نشر می رسند، به جای طنز مسخرگی و لودگی است. آیا فکر می کنید از نظر علمی طنز در خودش مسخرگی دارد؟ اگر دارد چه لبه های باریکی در این جا موجود است؟
ازنظرمن که نظرعلمی نمی باشد بلکه دیدگاه یک کسی است که بیشترطنز را میخوانم تا به آن نگاه علمی داشته باشم ، اصولا مسخره گی ولودگی جزوطنزنیست بلکه گونه های دیگری ازرفتارها وواکنش های انسان دربرابرهم اند ، درعین حال فکرنمی کنم هیچ طنزی که طنز باشد مسخره گی ولودگی را مایه کارخودش قرار دهد . بنا براین چیزهای که درتلویزون ها به نمایش گذاشته می شود دورازجان آنهایی که طنزاست ، اکثرا نمایش های مضحک است . روی کلمه "مضحک" تاکید می کنم به این علت که صرفا با هدف خنداندن وسرگرم کردن ارائه می گردد، آن هم بسیاربه شکل عامیانه وکوچه پسند که درآن نه انتقاد است ونه درآن عامل تحریک کننده ی تفکرواندیشه برای بیننده است . ودراکثرآنها متاسفانه به جای اصلاح، بد آموزی وجود دارد، مثلا نمایش های که به تقلید ازخواننده های هندی پسرودختری را به سبک آهنگ های هندی میکس می کنند هیچ پیامی ندارد جزتقلیدی درجهت پرکردن ساعت های تلویزون وایجاد سرگرمی ودرعین حال بد آموزی برای کودکان . بنا براین چیزهایی که ازتلویزون نشرمی شود نمایش های کمدی است که لزومان طنزنیست . چرا که یکی ازعناصرطنزمحتوای آن است درحالیکه درنمایش های کمدی محتوا مهم نیست بلکه هدف خنده است، یعنی خنده برای خنده واین نمایش ها با این هدف درست می شود که مردم را بخنداند ، درحالیکه طنز با این هدف خلق وتولید می شود که آگاهی داده واصلاح به وجود آورد . با واین وجود طنزهم خنده دارد واهمیت خنده را نمیشه درطنزانکارکرد ، ولی بعد ازخنده بیننده را به تامل واندیشه وا می دارد ، به عبارتی خنده ی طنزیک نوع خاصی است ، چیزی است که گاهی به آن می گویند "تلخند" . من مثالی میزنم ؛ شما نمایش های لورل هاردی را دیده اید ، این ها نمایش های کمیک است که من شک دارم طنز باشند ولی برای بیننده ایجاد خنده می کند بدون اینکه درپایان برای بیننده تامل برانگیزباشد، با پایان نمایش اثرآن نیز تمام می شود . ولی اگرشما فلم سینمایی پیشوا یا بنا بربربعضی ترجمه ها " امپراتوربزرگ " ساخته ی چارلی چاپلین راببینید احساس دیگری به شما دست می دهد سراسرفلم شما درعین خنده مزه تلخی را دردل تان احساس می کنید احساس گریه به شما دست می دهد ، چرا که حس دلسوزی برای مردم آن روزگاربه شمادست می دهد ودرعین حال تاثیرآن بعد ازمدتها درذهن شما باقی می ماند . درهمان حال که ازدیدن فلم درظاهرلذت میبرید ومی خندید ، درواقع شما به حال میلیون ها انسان گریه می کنید و به فکرواندیشه فرومیروید که توسط هتلررهبری میشد ، به همین خاطرگفته اند؛" طنزیعنی گریه کردن قاه قاه ." بنا براین هرنمایش خنده داری طنز نیست . من شک دارم که اکثرفلم های لورل هاردی درجمله نمایش های طنزبیاید ولی کمدی بسیارموفقی است این را نمی توان انکارکرد .البته نباید منکربعضی نمایش های درتلویزون های وطنی شد که رگه هایی ازطنزرا می توان یافت ، مثل نمایش های که آقای ابراهیم عابد ونبی روشن درتلویزون طلوع اجرا می کنند نمایش های طنزخوبی است ، ولی برعکس چیزی که به نام زنگ خطرتولید وارائه می شود نزدیک تربه هجووهزل است وحتی بعضی وقت ها متاسفانه لودگی ومسخره گی محض است تا طنز.
- تصور مردم ما خصوصا نشریه داران از طنز چه می تواند باشد که اینقدر مسخره طنر درست می کنند؟
اگراجازه باشد ، اول میخواهم سوال شمارا اصلاح کنم ، گفتی "مسخره طنزدرست می کنند" میخواهم بگویم هیچ طنزی دراین نشریات درست نمی شود تا بگوییم مسخره است . بلکه دراصل همان مطلب یا نمایش بنام طنزصرفا مسخره است بدون اینکه طنز باشد . برای اینکه کاربرد کلمه طنزروی یک سری ازاین نمایش ها تحریف معنی ومعیارهای طنزاست که باتاسف رفته رفته باعث شود طنزواصالت آن دراین شوربازاربه فراموشی سپرده شده ، مسخرگی ، لودگی ، هجو وهزل درلباس طنزدراذهان جای بگیرد . اما تصورمردم ونشریه داران گفتی، درقدم اول مردم را باید ازنشریه داران جدا کنیم . درقدم دوم مردم بیشترازنشریه داران طنزرا می فهمند ، به عبارتی طنزدرمیان عامه قوی تراست ، به همین خاطراست که مردم بیشترازنشریه داران اسماعیل سیاه هراتی را میشناسند . من بارها وبارها نام اسماعیل سیاه را ونقل قول های اورا ازکوچه وبازارشهرهرات شنیده ام ، ولی هرگز ندیده ام که تلویزونی یا نشریه ی یا وزارت فرهنگ وریاست فرهنگ ، یادی ازاسماعیل سیاه کرده باشند . بنا براین باید بگویم مردم هم احترام واهمیت بیشتری برای طنزقایل اند وهم درک بهتری ازطنزدارند ، ولی نشریه داران اگرهمینگونه ادامه دهند متاسفانه ذهنیت مردم را هم نسبت به طنز خراب می کنند . درآخربه جواب شما باید تاکید کنم که نشریه ها تصورتاریک وگنگی ازطنزدارند ومی توانم ادعا کنم که تصوردرست وشناختی دقیق ازطنزندارند . همه چیزپیش آنها ارزش یکسان دارد ،به عبارتی برای نشریه داران طنزبا هزل وهجو ولودگی ومسخرگی خلط شده است ، به قول معروف؛" پیش جانانه ی من کشمش و پن دانه یکیست" .
متن اصلی مصاحبه درلینک زیر :
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
جمه گل !!!
جمعه گل بیتل !!!!
سابق که ما کوچک بودیم ، دوکشوربیشتر بین مردم سرزبان ها بود ومی گفتند فلانی رفته به آسام یا فلانی رفته به ایران ، بعد که کلان شدیم فهمیدیم که آسام یک شهری ازهند است . آسام وایران ممردرآمد مردمی بود که چند صباحی به آنجا می رفتند، مزدوری میکردند وبرمی گشتد وازقِبل آن چند صباحی را با جیب وشکم نسبتا پرزندگی می کردند . ازجمله کسانی که هنوزیادم میاید که می گفتند ازایران برگشته است ، جمه چتل بود که مدتی رفت آسام . وقتی ازآسام برگشت نامش شد "جمه گل بیتل" . تصویری که ازاوقبل ازرفتنش به آسام به یاد دارم مردی بود بی خانه وفامیل که درقریه ها مزدوری وچوپانی ویا گوروانی می کرد ، ولی تصویری که ازاو بعد ازبرگشت ازآسام دارم ، مردی بود با موهای بلند که لنگی پلوی را چبه میزد ویک دستمال گردن ایرانی دورگردنش مینداخت ، ولی چیزی که بیشترازاو درذهنم مانده بوت هایی بود با پاشنه ی بلند وتیبی با پوش چرمی که همیشه سازش روشن بود . پاچه های شلوارگشاد که روی پای او درهنگام راه رفتن میچرخید . بعد ازبرگشت "جمه چتل" نامش به "جمه گل بیتل" برگشت وبعد ازآن مزدوری هم نمی کرد وکارش شده بود چکروگشت وگذارازاین قریه به اون قریه ، وروزیک بارسری به بازارمیزد . تیب اش همیشه به دستش روشن بود وبه قولی سازش کوک . بعضی میگفتد تیب 530 است وبعضی میگفت تیب 540 است . وقتی جمعه گل بیتل ازده بالا راه میفتاد صدای تیب او پیشا پیش خبرورود اورا به ده میاورد وکودکان برای تماشا وشنیدن ساز به سر راهش میامدند . او که میرسید با بچه ها سلام واحوال پرسی میکرد ودرگوشه ی زیردرختی مینشست وبه یکی ازبچه ها چند سکه پول خورد میداد ومیگفت ؛ برو یک چاینک چای بیار. جمه گل بیتل تا وقتی که چلید به همین گونه ادامه داد ، وقتی که جیبش خالی شد باتری تیبش هم تمام شد ، شامبو وروغن مویش هم تمام شد وبا زمدتی ازقریه گم شد ورفت به ایران یا آسام .
این همه را گفتم برای اینکه بگویم اینروزها وقتی درخیابان ها وکوچه های شهرراه میرویم جوانان زیادی را میبینم که با موهای روغن زده ، گوشی تلفن به دست دارند ، درحالیکه موسیقی بلندی ازآن شنیده می شود ، صدای موسیقی رب وجاز ومحلی وایرانی وترکی وعربی وهندی آن بلند است وبعضی هم میبینیم که یک گوشکی با سیم بلند به گوشش بنداست وصدای سازهم شنیده میشود وازکنارشما میگذرند . با دیدن اینها یاد جمعه گل بیتل یا جمه گل چتل خودمان میفتم واینکه واقعا چقدرزیاد جمه گل بیتل درشهرپیدا شده !!!.... کاری را که جمه گل چتل بیست سال پیش درقریه جات می کرد حالا تازه به شهررسیده .
سه شنبه دوازدهم آبان 1388
منبر!!!
منبر !
چندی قبل بنا به ضرورت ورسم همسایه داری به یک مجلس فاتحه رفتیم. درپایان مجلس به رسم معمول ملارفت سرمنبروما مردم عوام پای منبرش به نصایح اوگوش میدادیم . درحین منبرملاداشت به مردم نصیحت می کرد که زنگ تلفن ملا به صدا درآمد وازبلنگو پخش شد ، مردم برای لحظه ی منتظر شدند وملا منبرش را قطع کرد گوشی اش را درآورد ازهمان بالای منبر وپشت بلندگو شروع کرد به گفتگوبا تلفن به شرح زیر:
ملا : هلو.. بگو...
گوشی :.....
ملا : ها . ها . خوب . زود زود بگو که من درمنبرم
گوشی ...
ملا : گوه خورده ، خودش گفت ؟
گوشی :.....
ملا : حالا من سرمنبرم ، ازهمیجا خلاص شوم خودم میایم .
گوشی :....
ملا : او گوه خورده با پدرش .
گوشی :...
ملا : بروگمشو ..... ازهمی جنجال خلاص شوم خودم میایم ، بچه سگ برای من صدایته بلند نکش ....
گوشی: ...
ملا : اوبچه زیاد اعصاب مرا خراب نکن پشت تلفن ، بخدا همینجا منبره ، احترام همین منبرنباشه پدرومادرتان را پیش چشمتان اگه نیاوردم مرا حرامزاده بگو ، آخرپدرلعنت ....
گوشی :
ملا : حالا قطع کن اولاد سگ بازمه با توکاردارم .
ملا گوشی اش را قطع کرده به جیبش گذاشت وادامه دادد :میبخشید تلفن آمد، لاحول ولا ، خوب داشتم میگفتم .......
وملا موعظه اش را پی گرفت .
شنبه دوم آبان 1388
کاکه تیغون !!!
بنده دریکی دو پست قبلی ازسخنرانی وزیرصحت عامه یاد آوری کرده بودم که درآن سخنرانی وزیرصاحب گفته بود ۷۰ درصد مردم افغانستان دچارمرض روانی اند . کاکه تیغون با خواندن این مطلب شوق زده شده بود ودرقسمت نظرگاه وبلاگم درخواست داده بود که اسم اورا نیزجزو همان ۷۰ درصد بنویسند . بنده خواستم حرف کاکه زمین نمانده باشد ُ با دفتر وزیرصاحب تماس گرفتم وزیرصاحب مصروف بودند ولی سکرترایشان گوشی را گرفت وبعد ازشنیدن درخواست من برای ثبت نام کاکه تیغون درلیست هفتاد درصدی بیماران روانی جواب دادند ُ نمیشه برادر ُ اگه برای پست وزارت یا وکیل پارلمان یا کاندید ریاست جمهوری درخواست میدادند میشد یک کارش کرد ولی دراین مورد نمیشه . لیست کاندیدای ریاست جمهوری که نیست که هرکسی وارد شود . ایشان ادامه دادند به دلایل زیرنام کاکه نمی تواند جزو این ۷۰ درصد وارد شود . اول اینکه ایشان دو تابعیته هستند ُ دوم اینکه ایشان رای نداده اند ومطابق اعلان کمیسیون انتخابات شرکت کننده گان درانتخابات نیز تقریبا ۷۰ درصد بوده است بنا براین همین هفتاد درصد همان هفتاد درصدی است که وزیرصاحب گفته اند ُ اگرنه آدم عاقل کاربیهوده نمی کنه ُ ازآنجا که کاکه تیغون رای نداده اند بنا براین نمی تواند جزواین لیست باشد . سوم اینکه .....
ایشان دلایل دیگرش را هم داشت می گفت که موبایل من کریدت تمام کرد وتلفن قطع شد . حالا به نظرشما دلایل دیگر سکرتر چه بوده میتواند ؟ هرکس بهترین دلیل را گفت جایزه دارد .
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
"
پدرم بایسکل اش را پاک کرد ، بتوی نازکی را روی تیرآهنی چارچوبه ی آن پیچید ومرا روی آن سوارکرد . درهمان حال بوسه ی به روی من کرد وگفت:" آفرین بچیم ، میریم بخیرترا "مکتب سرکاری" شامیل کنم . اول رفتیم بازارپیش عکاس . عکاس روی سه پایه پیش یک دکان نشسته بود . مردی بود میانه سال ، مشتری دیگری نداشت . با دیدن ما پرسید : "برای مکتب ؟" پدرم گفت :" آره میخواهیم تذکره بگیریم تا شامل مکتب شوه بخیر" عکاس دستی به سرم کشید وگفت آفرین، آفرین بچگگ خوب بخیرمیری مکتب ؟ لهجه ی غزنیچی داشت ، مثل دکاندارای شهرغزنی گب میزد . اززیردوبازویم گرفته بلندم کرد روی چوکی سه پایه نشاند وگفت "طرف کمره بازسیل کنی ". بعد به طرف من نگاه کرد وگفت : هوش کو چشمانته نبندی . چشمانته نپرانی که عکست بازخراب میایه مردم برایت خنده می کنن . یک لحظه طرف مه سیل کن شاباش " ، بعد کف دستش را به موازات صندوق کامره گرفت وبه من نشان داد وگفت : دست مره سیل کن آفرین ، یک لحظه تکان نخور..." بعد صدای ترقی ازصندوق شنیدم ودرهمان حال عکاس گفت : " تما م شد دیگه تاشو ازچوکی ". تا تمام شود نزدیک بود نفسم دربیاید ، چون دراون فاصله نفس نمی کشیدم برخودم فشار میاوردم که نفس نکشم تا تکان نخورم . درعین حال کوشش می کردم چشمانم پلک نزند یا به قول عکاس چشمم نپره . ولی چشمانم هم ازسرلج مثلی که میخواست بپره اون یک لحظه خیلی دیرگذشت . بعد عکاس دستش را داخل کیسه کتانی که مثل خرطوم فیل بود برد وازداخل آن یک صفحه چهارگوش کاغذی درآورد وآنرا داخل یک پیت روغن پرآبی گذاشت که ازکمربریده شده بود داخل آن نیمه پیپ پرازآب بود . بعد عکس هارا شست وازآب درآورد با لاته یخشک کرد با قیچی به دقت به صورت چهارگوش برید وگفت آفرین بچگگ خوب این هم عکس های مقبولت تیارشد وداد به دست پدرم . با علاقه مندی یکی را ازدست پدرم چنگ زدم وپدرم گفت " هوش کو میده نشه بچیم ، قاطیش نکن ". برای اولین دفعه بود که قیافه خودم را درعکس میدیدم . خوشم نیامد .چند دفعه نگاه کردم پس دادم به پدرم . دیگه آن عکس هارا ندیدم ومطمئنم هنوز درکتاب کلان ثبت نفوس است . چند سال قبل که رفتم بازتذکره بگیرم دیدم . ولی فرصت نشد خوب نگاه کنم . ولی دیدمش همان عکس ها بودند عکس های شش سالگی من .
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
بخشی ازیک داستان
"
وقتی که کتاب هایم را جاگذاشتم .
20/07/1388
این تپه ی خاکی که من روی آن نشسته ام ویرانه های مکتبی است که من صنف اول را درآن شروع کردم . درست سی سال قبل اینجا مکتبی بود درمقطع لیسه که من درآن صنف اول ام را میخواندم . آن درخت "سرخ بید" که روبرویم ایستاده است تنها چیزی است که ازآن زمان به یادگارمانده است . ازسی سال قبل همچنان پابرجا است نه بزرگ شده ونه کوچک ، فقط سوراخ داخل تنه ی آن فکرکنم فراخ ترشده است ، مثل درخت های همقطارش هنوز سایه ی دارد که کسی را درسایه ی خود پناه دهد . درست مثل سی سال قبل که ما درزنگ تفریح درسایه ی آن پانزده دقیقه زنگ تفریح را به شادی سپری می کردیم . سی سال قبل درسایه ی آن گرد میامدیم ودوسه تن ازمعلمین هم به جممع اطفال اضافه میشد و برنامه ترانه خوانی وآواز خوانی شروع میشد . بچه خان قره باغی با دهانش صدای تنبک درمی آورد ودرهمان حال با دودستش به رانهایش میزد وبه زبان پشتتوآوازهای پدرش را که ازآوازخوان های معروف روزگاربود درمیا ورد " ما پساله گل وهلی ده ، راضه جانانه ، راضه جانانه او راضه جانانه ما پساله گل وهلی ده " هنوزصدایش را میشنوم مثلی که سی سال نگذشته باشد مثلی که سی روز ازآن زمان گذشته باشد، هنوزصدایش درگوش های می پیچید . بعد نوبت عزیزلله وحمید الله میشد که بچه کاکای هم دیگربودند وغزل هزارگی می خواندند که درآن زمان به آن نوع غزل "بلبی " میگفتد . دونفری کف دستانشان را روی گوشهایشان میگرفتند ورودرروی هم شروع می کردند " سرکوه بلند زردک نموشه دل دختربه پیرمردک نموشه " شوروهلهله ی برپا بود وچقدرزود گذشت این سی سال ، درست مثل زنگ تفریح که تا یکی دوتا غزل خوانده میشد زنگ میخورد وما با امید زنگ تفریح دیگرباز پای کشال به طرف صنف ها میرفتیم .
روی نقطه ی که من دراین تپه خاکی نشسته ام اگه درست برآورد کرده باشم روی آوارهای صنف دوم ب است ، صنفی که روبه روی صنف من بود ومحمد الله درآن درس میخواند . حالا که اینجا نشسته ام بعد ازسی سال اولین روز مکتب ام وآخرین روز مکتب ام را پیش چشمم دارم . صدای هلهله وشادی بچه ها را میشنوم . حتی تعقیب وگریزآنهارا میبینم وآن پایه سمیتی که هنوز مانده است بقایای چاه آبی بود که درزنگ تفریح مثل رمه گوسفند گرد آن حلقه میزدیم تا آب بخوریم ولی آن چاه حالا خشک است . گرداگرد این تپه که سابق یک مکتب دوازده صنفی بود دیوارگیلی بود وما پشت دیوار شلوارهای خودمان را بدل می کردیم . وقتی ازخانه میامدیم تا پشت این دیوارباپیراهن تنبان های محلی خود میامدیم همانی که همه افغان ها میپوشند، بعد درپشت این دیوارپتلون های لیلامی خودرا ازبین دستمال های خود یا ازبین پلاستیک درمیاوردیم وبه روی تبنال میپوشیدیم ودامن های دراز خودرا داخل آن فرومی کردیم . بعضی که مثل ببرک بچه ماموربود بخن قاق داشتند وکورتی ودریشی تمیز ، ولی ما نه .... . "
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388
مرض روانی
مرض روانی !!!!
ازیک سال به این طرف که خانه جدید را گرفتیم وبه این کوچه کوچ کرده ایم ، ازهمسایه دست چب مان دایم مستفید می شویم . این همسایه محترم ومتدیین ما درطول هفته مراسم گوناگون مذهبی درخانه اش برگزار می کند ، نمیدانم ازبیکاری است یا دین داری . من به صورت نمونه چندتایی ازآن را یادآوری می کنم ، به طورمثال ایشان شب های چهارشنبه درخانه اش دعای توسل دارند وبلند گوی آن تا هفت کوچه آن طرف ترمردم را خبرمی کنه که فلانی درخانه اش دعا برگزارکرده . شب های جمعه هم دعای کمیل است واین دعا چون طولانی است تا نصف شب دوام دارد وصبح جمعه هم دعای ندبه دارند که ازصبح شفق نشده بلندگوی خانه اش اهالی را ومارا که دیواربه دیوار هستیم بیدار میکند . همیشه این سوال برای من مطرح بوده که چرا همسایه عزیزما این مراسم را درمسجد برگزارنمی کند ، درحالیکه درچند متری خانه اش مسجدی وجود دارد که ایشان ماه به ماه به آن سرنمی زند .درثانی چرا اینقدرصدای بلند گویش را بلند می کند که همه کوچه را صدا پرمی کند . چند دفعه شیطان وسوسه ام کرد بروم بگویم آقای محترم چرا درمسجد نمیروید که بیشترثواب دارد، ولی گفتم نه ، آزادی مذهب وعقیده کسی را نمیشه محدود کرد . درثانی هرکسی برای رفتن به بهشت روشی داره شاید این هم روشی است که ایشان برای رسیدن به خدا انتخاب کرده نباید مزاحم شد . همیشه به یاد حرفی ازرضا مارمولک می افتادم که درفلم مارمولک میگفت ؛ "به اندازه انسان های روی زمین راه رسیدن به خدا وجود دارد ." با این وجود برای من همیشه سوال بود ودغدغه ، تا اینکه خدا خیردهد وزیرصحت عامه کشورمان را که با سخنرانی علمی شان پاسخ سوال هایم را دادند . وقتی دیروز وزیرصحت عامه داکترصاحب فاطمی اعلان کرد که هفتاد درصد مردم افغانستان ازبیماری روحی روانی رنج میبرند خیالم راحت شد . حالا میدانم چرا همسایه عزیز ما به جای مسجد درخانه اش مراسم مذهبی می گیرد . آنهم با این هیاهو ..... خدا همه را شفادهاد . آمین .
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
اسلام مرز ندارد . !!!!
4 اکتبر2009
اسلام مرز ندارد . !
صبح شفق با زنگ تلفن ازخواب برمیخیزم . کسی ازآن طرف خط می گوید من فلانی هستم ازغزنی ،زنگ زدم که بپرسم راسته که مرز ایران بازشده؟ میگن افغانیا همیتو گله گله میرن ایرانی ها کاری ندارن ؟ می گویم من هم خبرندارم بخدا ، دیشب تاحالا چند نفردیگه هم به من زنگ زده اند پرسیده اند ، ولی راستش من چیزی گفته نمیتوانم ، اگه بگویم بله ، بازه تو بلند شی بیایی بعد بازنباشه سرگردانی بکشی .... من دیروز درمرز بودم ، تا جایی که دیدم مرز رسمی بسته است .... میگه نه نه میگن ازبغل بغول مردم میرن ایرانی ها کارندارند . گفتم؛ ازبغل بغولش من خبرندارم ، باید امروز پرسان کنم بعد به شما زنگ میزنم . دوسه تا تلفن دیگه راهم باهمین محتوا جواب می دهم وبه دفترمی روم ، وقتی به دفترمی رسم همه حرف وحدیث ها همین است ، وهمه هم ازمن می پرسند که به مرز چه خبره تو که دیروزبه مرز بودی . ولی من واقعا خبرندارم چیزی ازاینگونه ندیده ام که مرز باز باشه ومردم سرش را پایین انداخته بروند فقط گفتم مرز بسته است حتی برای پاسپورتی ها هم مشکلات خلق می کردند ولی من کسی را ندیدم که بدون مدرک وارد ایران شده باشه .....
ازآنجا برای روشن شدن وضعیت راهی مرزشدم . دراولین پاسگاه پولیس وقتی رسیدیم هیاهویی دیدیم که بیا وببین . همه شهرریخته بودند به پاسگاه . ده ها نفروموتررا پولیس مانع شده بود . مردم را میبینیم که گروه گروه عازم مرزاند . ولی پولیس همه را برگردانده است . به پاسگاه بعدی بازهمین طورتا میرسیم به اسلام قلعه دراسلام قلعه فکرمی کنی هرچه مردم درشهربوده آمده اند به مرز حتی فامیل های زیادی ازآنجا رفته به نقطه صفری می رسیم که میبینیم کمیسارنظامی با طرف ایرانی شان درداخل کانترایرانی ها جلسه دارند وقتی ازجلسه می برایند کمیسرنظامی افغان می گوید به ایرانیها رفتم خبردادم که ازطرف ما مرز بسته است ، کسی حق داخل شدن یا خارج شدن ندارند . کمیسر ازآنجا برای صرف یک پیاله چای به داخل اطاقک ما میاید میگویم به نظرشما دلیل بازشدن مرز چیه چرا ایرانی ها اینگونه شل کرده اند ؟ کمیسرجواب میدهد ؛" بخدا به حساب این ایرانی ها شیطان هم نمیفامه ، اینهادست شیطان را ازپشت بسته اند، نمیدانم چه سوری است دراین کارشان . ولی به نظرمن دودلیل میتانه داشته باشه یکی اینکه ازاین افغان ها برای جنگ ها ی آینده کاربگیرند ، همین حالا ما راپورهای موثق داریم که اینها رامیبرند درمراکزنظامی تعلیم میدهند معاش خوب حتی یک میلیون تومان هم به اینها میدهند تا درآینده ازاینها برعلیه افغانستان وناامن کردن افغانستان کاربگیرند تا امریکارا دراین جا تحت فشاربگذارد یک دلیل دیگه اینه که مقدارپولی را که هرسال سازمان ملل برای نگهداری مهاچرین افغانی به ایران میدهد، امسال قطع کرده است ، حالا ایران با اینکارمیخواهند نشان دهند که ما به افغان هااجازه میدهیم تا به ایران بیایند شاید به این طریق این پول را بگیرند ." هیچ کدام ازاین تحلیل های کمیسار به دل من نمینشیند . برای کمیسارتلفن میاید بعد ازتلفن بلند میشود که برود ومیگوید یک هیات ازهرات میایه دراین باره قراره جلسه کنیم .
مرز ظاهرا عادی است ولی مردم به طرف خط مرزی درامتداد مرزبه طرف ایران می روند وموترهای پولیس افغانستان درامتداد خط مرزی حرکت کرده آنها راتعقیب می کند بعد ازتعقیب وگریزچند تایی را دستگیرکرده میاورند . بقیه یا به طرف داخل افغانستان فرار می کنند یا به داخل ایران ولی گفته می شود ازطرف نیروهای ایرانی درقبال ورود خودسرافغان ها ظاهرا واکنشی نشان داده نمیشود .
ساعت حدود 2 جلسه تمام میشود ومرز دوباره بازمیشود ، ظاهرا کمیسار به دل وتصمیم خودمرز را یک طرفه بسته بوده است .
مرز رسما بسته است اگر کسی بخواهد قانونی برود باید ویزه بگیرد ، ولی اگرکسی بخواهد غیرقانونی بروند ایران کارندارد . درکشورهای عجیبی زندگی می کنیم کارها به صورت غیرقانونی بهترپیش می رود ....دراین حال یاد گفته ی ازرهبرفقید ایران آیت الله خمینی میفتم که گفته بود اسلام مرز ندارد وبه ادامه ی آن بازیاد یک حکایتی جوک مانند میفتم که درهمین ارتباط در سابق نقل می کردند ؛ میگویند سال ها قبل به همین گونه یک نفرافغانی وقتی این فرموده آیت الله خمینی را میشنوه سرش را پایین انداخته بدون مدرک میخواسته ازمرز برود داخل ایران . درمرزوقتی سربازایرانی جلوش را میگیره ، افغانی با اعتراض به سربازمیگوید ؛ حضرت امام گفته اند اسلام مرز نداره شما حق ندارید مانع من شوید . پاسدارایرانی درجواب میگوید : " من فدای حضرت امام میشوم ولی حضرت امام قربانش بروم دراین مورد گوه خورده "
وقتی بعد ازچند ساعت ماندن درمرزبه طرف هرات میایم هنوز نمیدانم که واقعا این خبرصحت دارد یانه ؟مرزواقعا آنگونه که مردم میگویند است یا آنگونه که مامورین رسمی می گویند . مامورین ایرانی تکذیب میکنند ولی مردم عادی صدها دلیل میاورند که خبرراست است . وقتی به خانه میرسم پسرم اولین کسی است که بازسوال میکند " میگویند مرز ایران باز شده یک همصنفی ام صبح رفته حالا مشهد رسیده است . نفربعدی نظرمامورین رسمی را تکذیب می کند خانم ام است که ازنانوایی خبرآورده ، وی میگوید فلانی وفلانی بچه های شان دیشب رفته اند حالا ازمشهد زنگ زده اند . این خبرهارا وقتی درکنارگفته های مقامات دولتی ایران وکنسول ایران میگذارم وچشم دید های خودم درمرزرا اضافه می کنم ، به این نتیجه میرسم که مرز قانونا بسته است ولی واقعا باز است . چرا ؟ جوابی هنوز ندارم .
دوشنبه سیزدهم مهر 1388
مرز اسلام قلعه !
مرز اسلام قلعه !
امروزاول اکتبر2009 دراسلام قلعه آمده ام ، درست درنقطه صفری مرزبین ایران وافغانستان . روی این چوکی که من نشسته ام داخل یک کیوسک سیارقراردارد واین کیوسک سیاردرده متری مرزبین ایران وافغانستان یعنی نطقه صفری گذاشته شده است وبا طی حدود بیست قدم میشود رفت داخل خاک ایران ولی این ممکن نیست مگراینکه با دیدن هزاررقم دلال وواسطه وصرف پول تا ویزه ی ایران را بگیری و باداشتن ویزا میشود این نقطه را عبورکرد . این کیوسک دارای دوتا پنجره ی کوچک میباشد که یکی رو به جنوب دید دارد ودیگری رو به غرب، یعنی به طرف خاک ایران . از پنجره ی روبه غرب اگربه بیرون نگاه کنی کانتنرسه رنگی رامی توان دید که بالای آن بیرق کم رمق وسه رنگ جمهوری اسلامی ایران دیده میشود که به زورستون آهنی هنوزبرآفراشته است، درامتداد بیرق کمی درداخل دوتا تصویرکلان ازخامنه ی وآیت الله خمینی دیده میشود که دوش به دوشِ هم چشم به افغانستان دوخته اند . درفاصله ی نیم متری درداخل خاک افغانستان ستونی زده شده است که بیرق افغانستان برروی آن برافراشته است . ازکناراین ستون داخل کانتری که بیرق ایران را روی خود دارد میتوان دید . داخل این کانتنر یک سربازویک مردی با روپوش سفید نشسته است . مردانی که به این کانتنر مراجعه می کنند افغان هایی است که ویزه دارند وعازم ایران میباشند . وقتی داخل این کانتنر می شوند مردی که روپوش سفیدپوشیده است وظاهرا داکتراست پلک مرد را بالامیزند نگاهی به چشمان او میندازد وبعد دهن آنها رابازکرده با چوبی زیرگلوی اورانگاه می کند و میگوید توگلویت عفونت کرده نمیتوانی بروی ، به دیگری میگوید ، تو سرماخوردی برگرد ، تو سرت درد می کنه نمیتوانی ، تو فلان مردان با زن واطفال شان درگرمای نقطه صفری لالوان وسرگردان وگیج ، زنی که ازکاپیسا آمده است میگوید؛ 2لک افغانی مصرف کردیم ویزه گرفتیم حالا به خاطریک سرما خوردگی باید برگردیم ، پول مارا کی میدهد ؟ جنجال وبگومگوشروع میشود مردی میگوید من 500 افغانی داده ام به کلینیک ایرانی هادرهرات آزمایش داده ام ، برگه صحت گرفته ام اگه مریض بودم که ویزه نمیدادند حالامیگه گلویت ورم داره و....سربازان مرزی میگویند سه روزی میشود این داکترازتیباد آمده است ودرد سرجدیدی برای افغان ها درست می کنند . داخل این کانتنرنشانی ازاحترام به مراجعین افغانی دیده نمی شود برخورد ها بسیارسرزنش آمیز وبه دورازادب واحترام است ، رفتاراین مامورین بامراجعین افغانی درست مثل رفتارسربازانی است که مثلا تعدادی بازداشتی را امرونهی می کنند ، برگردبینم ، برو بیرون ، نمیتانی آغا تو مریضی، دهنته بازکن بینم .....دراین میان درخاک افغانستان تبصره وگفتگوروی این مسئله زیاد می شود هرکسی نظری میدهد ازآن میان مردی که لباس دولت به تن دارد رو به ماکرده می گوید ؛ خوب شما یک کاری بکنید ، این مردم دراین آفتاب تلف میشن... میگویم وظیفه دولت است . میگوید دولت کجا بود بابا !!! خودش لباس دولتی به تن دارد ونان دولتی می خورد ولی باورندارد که دولتی هم وجود دارد . میگویم نه این وظیفه وزارت خارجه است که باید با کنسولگری ایران درهرات درتماس شود تا موضوع حل شود .
این کیوسکی که من داخل آن نشسته ام به این خاطراینجاگذاشته شده است که بروضعیت افغان های رد مرزی ازایران نظارت صورت گیرد ، ولی با کمال تعجب چند وقتی است که روند اخراج وبه قول ایرانی ها " طرد مرز افغان های غیرمجاز" متوقف شده است وحتی گفته می شود که اردوگاه های معروف "سفید سنگ" و"تله سیاه" و" ورامین "هم بسته شده است . دلیلش راهیچ کسی نمیداند . بعضی می گویند مسئله کاملا سیاسی است روابط کرزی باغرب خراب شده احمدی نژاد هم زود پیش ازتایید انتخابات به کرزی تبریک گفت می خواهد ازاین وضعیت استفاده کند. دیروزمامورین کمیشنری ملل متحد هم دلیلش را ازما پرسان میکردند درحالیکه باید خودشان بدانند ، ولی بنده درمورد بسته شدن اردوگاه ها دریک تحلیل نه چندان کارشناسانه به این باورم که بسته شدن اردوگاه ها شامل فرمان خامنه ی رهبرایران شده است که بعد ازرسوایی هایی که دربازداشتگاه کهریزک صورت گرفت دستورداد بازداشتگاه کهریزک بسته شود ، فکرمی کنم درپی این دستوربقیه بازداشتگاه های خود سرهم بسته شده است .
ساعت حدود یازده ظهروانت باری درست روی خط صفری توقف می کند ازداخل آن دوتا تابوت را پایین میگذارند وافراد کنجکاوخورد وکلان دورتابوت ها جمع می شوند ، من نیزنزدیک میشوم ، مردی بتورا ازروی یکی ازتابوت ها کنارمیزند صورت مرد جوانی پیدا می شود ، مرد گلویش را نشان میدهد میگویند ؛ همه همین گونه اند باتناب ، دورگردن جسد باد کرده است . میگویم چه شده اینها را ؟ مرد جواب می دهد ؛ اعدام شده اند نمیبینی؟ این اثرتناب دار است دیگه . جسد جوان 23 ساله ی است ودیگری مردی 55 ساله . جسد ها روزگذشته به تیباد اعدام شده اند به جرم همراه داشتن مواد مخدر . جوان 23 ساله را مامورین مرزی شناختند .شاگرد یک کامیون بوده است که راننده فرار کرده ولی شاگرد همراه مواد کریستال 20 روز قبل دستگیرشده وحالااعدام شده اند . همکارم که همیشه درسرمرز است میگوید؛ دیروز یک جنازه اعدامی دیگه هم آورد که ملاامام فلان مسجد درکهسان بود ونامش راگرفت، همکار دیگرم حرف اورا اصلاح می کند؛ نه خود ملا نبود ه برادرش بود، کریستال برده بود .
ازپنجره رو به جنوب تعداد زیادی فرغون وکراچی دستی میبینم که روی هرکدام یک طفل نشسته اند ومنتظرند تا مسافری ازآن طرف مرز عبورکند . وقتی مسافری وارد خاک افغانستان می شود، همگی به خیز به جلوتازه وارد میدوند تا باراورا بارزنند وازاین میان بارنصیب یکی دوتا میشود وبقیه برمیگردند سرجای شان ، بازروی فرغون های خود درحالت چرت انتظارمی کشند .
یکشنبه پنجم مهر 1388
بازهم انتحاری درهرات !
حمله به هدف اسماعیل خان بود که خوشبختانه وی ازاین حادثه جان سالم به در برد . درمیان زخمی ها سه کودک ودوزن بود ند که یک کودک ویک زن فرزند ومادربودند .
عکس هایی هم دارم که بعدا میگذارم .
این دخترک حزو زخمی های انفجاربود
این کودک هم همراه مادرش زخمی شده بود .
حاجی میرمعاون ولایت هرات که ازمجروحین عیادت می کند .
شنبه چهارم مهر 1388
دست برد !
دیشب بعد ازاینکه چند کانال تلویزونی خصوصی ودولتی کشور را هی عوض می کردم تا یک برنامه خوب پیدا کنم ُ درآخرنه تنها که پیدا نکردم بلکه مثل یک بازرس جنایی مثلا کارآگاه گجت سرنخی ازیک سرقت پیدا کردم که لازم دیدم به این صورت اعلان کنم :
"قابل توجه صدا وسیمای جمهوری اسلامی ایران ُ به احتمال قوی آرشیف فلم ها وسریال های صدا وسیمای جمهوری اسلامی ایران توسط عوامل ودست اندرکاران تلویزون های خصوصی افغانستان مورد دستبرد قرار گرفته است .بدینوسیله خواستم بی خبرنباشید "
شنبه بیست و هشتم شهریور 1388
به پیشواز ازصلح !!!
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388
من هم بالاخره میلیونرشدم !
ONTARIO CANADA HOUSE
JOHANNESBURGE, SOUTH
AFRICA.
Dear Winner,
WINNING INFORMATION
We happily announce to you the draw of the Special Global 2010 World Cup Promotional Draw. Your e-mail address attached to winning numbers 8 18 27 33 47 49 28 with a bonus Number 28.You have therefore been approved to claim a total sum of £800,000.00( EIGHT HUNDRED THOUSAND BRITISH POUNDS STERLING ONLY). This software is known as Random Access Program (RAP).It picks winners Email addresses from the internet and through a random process, HOW TO CLAIM YOUR PRIZE!! Simply contact our fiduciary agent in South Africa with the following information's:
برای کسانی که انگلیسی نمیدانند خلاصه بگویم که دراین پیام گفته شده من برنده مبلغ ۸۰۰ هزارپوند انگلیس شده ام .
ولی بنده متاسفانه ازآنجا که وقت وفرصت کافی ندارم تا برای دریافت این پول صرف کنم ازطرفی جایی هم برای نگهداری آن ندارم ُ ازهمین جا اعلام می کنم کسانی که تمایل داشته باشند میتوانند برای دریافت آن اقدام کنند ومن آنرا با کمال میل به علاقه مندان پول می بخشم تا برای خودشان بردارند .
ازطرفی ! درشهر ی که من زنده گی می کنم به طور متوسط سه تا چهارنفر درروز به خاطرشهرت به سرمایده داری حتی به خاطر داشتن صرفا ده هزاردالر اختطاف میشوند ومن ازهمین جا به اختطاف گران محترم خبرمیدهم که نیاز به درد سرواختطاف من نیست ُ خودشان مستقیما می توانند این پول را دریافت کنند .
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388
با کمال تعجب !
به نظرشما اشکال ازشمارشگراست یا ازآیت الله یا ازبازدید کننده گان ؟
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
استفتا’ !
| موضوع استفتاء: ازدواج > آیا زن و شوهر می توانند از طریق چت یکدیگر را ارضا کنند؟ | ||||
اصل مطلب را اینجا بخوانید : http://www.rohani.ir/estefta/ans.php?stfid=5327&subid=&merg=1 | ||||
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
مبارگ باد !!!
به تقلید از زیر نویس بعضی تلویزون های خصوصی وباد آورده !!!!:
" روز جحانی صواد مبارگباد !!!! "
سه شنبه هفدهم شهریور 1388
اعتراضیه !!!!
به دنبال این اقدام تعدادی ازفرهنگیان وطنزپردازان ُ دراعلامیه ای این اقدام شهرداری مشهد را محکوم کردند که بنده به عنوان یکی ازدوست داران ژانرادبی طنز به نشان حمایت ازدوستان طنز پرداز متن اعلامیه را منتشرمی کنم :
.: خدا :.
بیانیهی جمعی از طنزپردازان در اعتراض به اقدام موهن شهرداری مشهد
شهرداری مشهد نام بلوار «ایرج میرزا» را در این شهر تغییر داده است و در توجیه اقدام خود بر روی پردهی بزرگی، در یکی از معابر، اطلاعیهای را منتشر نموده که از آن برداشتی جز عدم آگاهی از شاخصههای فرهنگی و ادبی چیز دیگری استنباط نمیشود. آنچه بیش از تغییر نام بلوار تاسفبرانگیز است، توضیحات نامناسب، ناآگانه و اهانتآمیز دربارهی این چهرهی ادبی است.
ادبیات محل بازآفرینی و انعکاس واقعیات جامعه است. این انعکاس در آثار بسیاری از چهرههای کهن و معاصر کشور به چشم میخورد. با دیدگاه شهرداری مشهد باید نام بسیاری از خیابانها، میادین و ابنیه را در سطح کشور تغییر داد. زیرا که سعدی، مولانا، عبید زاکانی و بسیاری دیگر از ستارگان ادبیات ایران در آثار خود نکاتی را انعکاس دادهاند که ممکن است با سلیقهی کسانی همخوانی نداشته باشد. اما معیار رویارویی با مفاخر فرهنگی نباید سلیقهی فردی یا گروهی در یک محدودهی مکانی و زمانی باشد. میزان اعتبار فرهنگی هر شخصیتی در عرصهی ناخودآگاه جمعی و تاریخی یک ملت تعیین میشود.
ما جمعی از طنزپردازان ضمن اظهار تاسف از این اقدام غیرفرهنگی و اعتراض به آن، از شهرداری و شورای شهر مشهد میخواهیم از این پس در مواجهه با مفاخرکشور با احتیاط و آگاهی بیشتری روبرو شود و ضمن بازگرداندن نام «ایرج میرزا» به این بلوار، بخاطر اقدام ناصواب و ناصحیح خود عذرخواهی نمایند.
یکشنبه هشتم شهریور 1388
نام گذاری نوزاد ومشکلی به نام جومونگ !!!!
درضمن همین دخترم اعلان کرده که درمراسم نامگذاری آینده که سال آینده خواهد بود اگه نوزاد دخترباشه حتما نام "بانو سوسانا" را روی آن خواهد گذاشت .









