یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳

مسافرین ربوده شده چه شد؟

گروگان ها چه شد ؟

می گویم ازمسافرین گروگان شده چه خبر؟

می گوید ؛ مسیرراه ها فعلا برای مسافرین امن است!

میگویم؛ سرنوشت 30 تن گروگان چه میشه ؟

می گوید ؛ ما خوشحالیم که رئیس جمهورصلاحیت نظارتی شورای ولایتی را امضا کردند!

می گویم ؛ بلاخره سرنوشت گروگان ها چه شد ؟

می گوید ؛  ما در13 سال به صورت برادرواردرکنارهم زندگی کرده ایم وهیچ کسی نمیتواند اتحاد مارا به هم بزند!

میگویم؛ ازسرنوشت 30 نفرگروگان چه خبر؟

میگوید؛ ما به هیچ کس اجازه نمی دهیم پروسه صلح را خدشه دارکنند !

میگویم ؛ گروگان های ربوده شده ازمسیرراه کابل- قندهارکجایند ؟

میگوید ؛ داعش درافغانستان جایی ندارد ؛ در کشور ما جای طبیعی برای رشد داعش وجود ندارد. میگویم : بلاخره چه شد ؟ گروگان ها کجایند ؟

میگوید ؛ کمک های عاجل به آسیب دیدگان حادثه برفکوچ فرستاده شده است !

میگویم: ازسرنوشت گروگان ها چی خبر؟

میگوید ؛ تعدادی ازهموطنان درخیابان ها به رقص وپایکوبی پرداختند ودراین حادثه سه تن زخمی شدند !

می گویم :بلاخره چه شد گرگان ها ؟

میگوید: رییس خدای‌داد اعدام شده‌است.

می گویم ؛ ازسرنوشت مسافرین ربوده شده چه خبر؟

میگوید : کاراین دختربا لباس آهنی درخیابان ها توهین به زن افغان است وما آنرا محکوم می کنیم .!

میگویم : بلاخره چه میشه این گروگان ها ؟

با عصبانیت میگوید : تو چه میگی ؟ کدام مسافرین؟ کدام گروگان ها ؟ درکجا ؟   

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 7:57 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳

خرِ خمسی !

خرخمسی

حاجی ارباب یک خرداشت ویک مزدور. خرپیربود وازکارافتاده ولی حاجی ارباب دست بردارنبود وهمچنان ازاو کارمی کشید. نادرگاو مزدورِحاجی ارباب ازدست حاجی ارباب واین خر، کلافه بود ودرمانده . همیشه می گفت؛ این خردیگه خمسی شده باید بدی به "سید لنگ" . نادرگاوهرچیزی ازکارافتاده ولنگ ولاش را که درده می دید، می گفت ؛ مال سید شده یا می گفت خمسی شده . حاجی ارباب اما گوش اش را به کری می زد وپیشانی ترش کرده می گفت ؛" مگه سرم را مارکنده خرجورتیاررا به سید بدم ؟ تا نفس داره، سید لنگ مگه به خواب ببینه". این خرهمراه نادرگاو بود وبود، تا اینکه حاجی ارباب یک روزنفرفرستاد دنبال سید لنگ وخررابه عوض خمس به ایشان داد . اتفاقا همان شب، خردرخانه سید لنگ جان به جان آفرین تسلیم کرد ومُرد. فردای آن روزسید لنگ آمده بود خانه حاجی ارباب ، با سرصدا وهیاهو ، ادعا کرده بود که خرِمریض را به قیمت خرجورداده ای ومن پیش جدم ازاین مسئله شکایت خواهم کرد وخمس شما باطل خواهد گشت . اهالی ده ازاین ادعا واین ماجرا سال ها به سید لنگ وحاجی ارباب می خندیدند .

این حکایت را گفتم که بگویم کاش حاجی ارباب زنده بود ومی دید که چگونه سرمردم را مارکنده است وسید لنگ هم می بود تا می دید که چگونه مردم چنان متدیین شده اند وخمس وخمس خواری به چی مایه انکشاف کرده که خلق الله دیگه به خرپیرومردنی وهرچیزلنگ ولاش قانع نیستند ، بلکه خمس را به دخترمعامله می کنند .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:36 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳

قیچی وناتوانی آن درقطع پروژه های ملی !

قیچی وناتوانی آن درقطع پروژه های ملی !

دیروز بود که خبر رسید یک عدد چراغ ترافیک قرار است در مهم‌ترین نقطۀ شهر نصب کنند و گفتند که مراسم افتتاح آن امروز برگزار می‌گردد‌. برای شنیدن‌ خبر‌ این رویداد‌ مهم، پای تلویزیون نشسته بودیم که یک چراغ ترافیک نشان داده شد و در برابر آن یک نوار سرخ در حالی‌که با گل‌های زرد، سرخ و سبز تزیین شده بود، ‌و یک لشکر آدم پشت نوار شانه به شانۀ هم به صف ایستاده بودند‌. طی مراسم خاصی، سرپرست ولایت یک قبضه قیچی گل‌پوش را از پتنوسی برداشت و در میان چک‌چک و هو‌رای حاضران‌، نوار را قیچی کرد. بعد رییس شورای ولایتی در میان چک‌چک و صلوات‌، گوشۀ دیگر نوار را قیچی کرد. پس از او، رییس ترافیک شهری، بعد سرپرست ادارۀ برق، بعد ‌… همین‌طور هرنفر قیچی را می‌داد دست نفر بعدی و قیچی کرده می‌رفتند‌، تا این‌که در نوبت مأموران پایین‌رتبه‌تر قیچی از نفس افتاد و نتوانست نوار را ببرد‌. بدین لحاظ، نفر آخری مجبور شد مقراض خودش را از جیب درآورده نوار را قیچی کند و جمعیت در میان چک‌چک، صلوات گفتند‌.

در این حال، چراغ ترافیک را دیدم که چشمک می‌زد و خلق‌الله در میان چک‌چک‌، ‌از خنده غش می‌کردند‌. حالا بگذریم که یک لحظه یاد «بر‌ره» افتادم، وقتی که پروژه «بارچلانی کیوان‌بار» را افتتاح می‌کردند‌.‌ به این فکر افتادم که در همسایگی ما پاکستان و هند هرروز موشک هوا می‌کنند، با توجه به جمعیت این کشورها و تعداد ادارات ذی‌دخل در امور موشک‌، خدا می‌داند چه تعداد قیچی هرروز از کار می‌افتد‌. بعد به این فکر افتادم که در امریکا چقدر قیچی باید در روز مصرف شود با افتتاح آن‌همه دم‌ودستگاه!

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 7:55 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳

لباس گرم پادشاه !

لباس گرم پادشاه

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت، سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می‌داد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیرگفت: چرا‌ ای پادشاه، اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت: من الان داخل قصر می‌روم و می‌گویم یکی از لباس‌های گرم مرا برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. پادشاه اما به محض ورود به داخل قصر، وعده‌اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود: "ای پادشاه! من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می‌کردم اما وعده لباس گرم تو، مرا از پای درآورد."

این قصه، قصه ی مردمِ افغانستان با دولت وحدت ملی است . درروزهای گرم انتخابات مردم وعده هایی شنیدند که فکرشیروشکردرسرش افتاد وازنان خشک فارغ گشتند، باشوروشعف وبا امید به بعد ازانتخابات، پای صندوق های رای رفتند . ولی روزگارشان درست بعد ازاین روزبه سیاهی رقم خورد . گفتند با اعلان نتیجه انتخابات کاروباررونق می گیرد ، بعد شایع شد که با اعلان کابینه روزگارمردم رونق پیدا خواهد کرد ودنیا گل وگلزارخواهد شد ، ولی این روزها که انتخابات به سررسیده وکابینه هم بی سرنوشت مانده است ، مردم کم کم بسان آن سربازپیرازپا درمی آیند . 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 7:57 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳

رفع حاجت درکابل ؛ مسئله این است !

رفع حاجت درکابل ؛ مسئله این است !

در کنار تمام خوبی‌هایی که کابل دارد‌، از قبیل آب‌وهوای خوب‌، جاده‌های پخته‌، رستورانت‌های پر از دختر و پسر و مؤسسات تحصیلات عالی، ‌یکی هم رودخانۀ کابل است‌. تصور کنید اگر این رودخانه نمی‌بود، مردم کابل خصوصاً کسانی که در کابل برای چند روزی مسافر‌ند، چی عذابی می‌کشیدند‌. باز تصور کنید اگر رودخانه نمی‌بود و شما در کارته‌سه نیاز به «رفع حاجت» ‌می‌داشتید، در این حالت یا باید تکت برگشت می‌گرفتید و برمی‌گشتید به هرات یا بلخ‌، یا تکسی کرایه کرده به کوه قوریغ می‌رفتید. همین امروز وقتی وسط شهر نیاز شدید به رفع حاجت پیدا کردم‌، به یاد ‌دوستی افتادم که در کار ساخت تشناب و بد‌رفت و این‌طور اماکن ضروری بود‌. برایش زنگ زدم و پرسیدم که کجایی؟ جواب داد: در یک بیابان دورافتاده پروژه داریم‌. گفتم: باز از همان پروژه‌ها‌؟ گفت: آره‌. ده میلیون دالر اختصاص داده‌ایم برای تشویق مردم به رفتن به بیت‌الخلا‌، که بخشی برای ساخت تشناب‌های چوبی است و بخشی برای تشویق مردم برای رفتن به تشناب از طریق انترنت و بل‌بورد‌. گفتم: آن ‌مردم انترنت از کجا کنند که تشویق شوند؟ گفت: اول انترنت می‌کشیم، بعد تشناب می‌سازیم، بعد مردم را تشویق به رفتن می‌کنیم . گفتم: لااقل یک میلیونش را به کابل اختصاص می‌دادید. کنار دریای کابل چند تا از همان تشناب‌ها می‌ساختید. مگر مردم کابل نیاز به رفع حاجت ندارند‌؟ من همین اکنون دارم می‌ترکم‌. جواب داد: رودخانه‌ای به آن کلانی را تو نمی‌بینی‌؟ خُب برو یک گوشه‌اش بنشین و لذت ببر‌. با وجود آن، به تشناب چی ضرورت است‌؟

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 14:10 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳

قصه ی روباه گرسنه وآن وزیری که رای نگرفت !

قصه ی روباه گرسنه وآن وزیری که رای نگرفت !

شنیدم که کاندید وزیری ازوزرای پیشنهادی درکابینه ی دولت وحدت ملی ، وقتی رای اعتماد ازپارلمان نگرفت وراهی خانه گشت ، درجمعی ازدوستان صمیمی ویاران قدیمی درحالیکه کله اش گرم شده بود، باد به غب غب انداخته چنین ایراد سخن کرد که ؛ "وزارت درافغانستان واری جای چندان افتخاری نیست،  ومن ازاول هم راضی به این کارنبودم چرا که نمی خواستم آلوده به فساد گردم مثل فلان وبهمان وزیرکه درآخرووزارت وقتی گند رسوایی شان به باد داده شد راه فراردرپیش گرفتند ، ولی دوستان اصرارکردند ومن برای خدمت به این ملت ریسک کردم و..." با شنیدن این لاف یادم ازقصه ی آن روباه آمد که گفته اند:

روبهی که آتش جوعش جان به لب رسانده بود و پرده صبرش از هم گسلانده، خسته و درمانده به تاکی رسید که انگورهای سیاه و رسیده از شاخه‌های آن آویخته بود و بیتابی بر دل روباه ریخته. خواست تا خوشه‌ای چیند و به تناول بنشیند. به هر حیلتی دست یازید، کارگر نیفتاد. درخت به غایت بلند بود و روبه به نهایت کوتاه. عاقبت مستأصل گشت. پس راه پیش گرفت و در آن حال استیصال، تسکین خاطر مسکین خود را می‌گفت: «انگورها، چنانکه گمان می‌بردم، شیرین نبودند.

درآندم پیرمردی ازآن وادی میگذشت وروبه روبه گفت ؛ "درمیان ما آدما دراینگونه مواقع گفته شده ؛ دست کوربه آلو نمی رسید میگفت ترشه"

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:21 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳

صحنه یک تروردرشهرما !

صحنه یک تروردرشهرما ! 
صحنه : روز. خیابان . مردم مشغول کاروزندگی خود اند . 
مرد سیکلت سوار: سلام مامورجان 
مرد دریشی دار: سلام برمرد سیکلت سوار.امری باشد لالاجان.
مرد سیکل سوار: "مردان مسلح ناشناس موتورسوارهستم"، آمده ام ترا ترورکنم .
مرد دریشی دار: بلاخره نوبت من رسید ؟ به نیروهای امنیتی خبرمیدهم که موتورسیکلت ات را بگیرند ها ؟ 
مرد سیکلت سوار: آنها درجریان اند ، قبلاهماهنگ شده،این کارت عبورم اینهم کارت اسلحه . 
مرد دریشی داربا دیدن کارت اسلحه : پس یک لحظه اجازه بده باهمکارم بگویم . 
مرد سیکلت سوار: زود ترکه وقت مارا نگیری . 
مرد دریشی دار: هی رفیق ، این موتورسوارمسلح ناشناس است ، آمده مرا ترورکنه . 
همکارمرد دریشی دار: این شتریه که این روزها درخانه هرکسی میخوابه ، خدا حافظ رفیق! 
مردم با دیدن صحنه به راهش ادامه می دهند ، دکاندارهای نزدیک به داخل دکان های شان می خزند !
مردسیکلت سوار: به کجایت بزنم ؟ 
مرد دریشی دار: به سینه ام نزن که معاشم را درجیب روی سینه ام گذاشته ام، تازه معاش گرفتم ،پول هایم سوراخ سوراخ نشه . 
مرد سیکلت سوار: به سرت میزنم، خوبه ؟ 
مرد دریشی دار: خوبه ولی زودترتمام کن که درد نداشته باشه .
مرد سیکلت سوار: کمترازپیچکاری درد داره .
مردم ازگوشه وکنارسرکشک می کنند به صحنه 
مرد سیکلت سوارسه مرمی به سرمرد دریشی دار شلیک میکند موترسکیلت اش را روشن کرده دورمی شود . 
مردم کم کم گرد جنازه جمع می شوند وصحنه با آژیرآمبولانس ولینجرپولیس تمام می شود .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 19:2 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳

بوی بوی آدمیزاد !

بوی بوی آدمیزاد !

 15/11/1393

حکایت کنند که روزی سلطان دیوها درجنگل، سری به فیسبوک زد ودید که کاربران صفحات اجتماعی لیستی ازکارمندان اداره امورِجنگل را منتشرکرده است . ازدیدن آن لیست چنان پریشان خاطرگشت وخشمگین که ناگهان فریاد زد؛ "بچه آدم باشم اگه گیرت نیارم " با عصبانیت به کاخ برگشت وصدا کرد؛"بوی بوی آدمیزاد ، بوی بوی آدمیزاد".کارمندان اداره امورسراسیمه به دورسلطان جمع شدند که چه شده است ؟ سلطانِ دیوها همچنان صدا میکرد ؛ "بوی بوی آدمیزاد ، بوی بوی آدمیزاد ". خدم وحشم اداره اموردرجنگل همه صداکردند ؛ سلطان به سلامت باشد ؛ آدمیزاد کجا کارکجا ؟ سلطان لیستی ازکارمندان را ازجیب کشید وانداخت وسط وگفت نگاه کنید . کارمندان اداره اموربا دیدن یک نفربیگانه درلیست کارمندان،به یکباره صدا کردند؛"بوی بوی آدمیزاد،بوی بوی آدمیزاد".واما آن آدمیزاد نفوذی دراداره جنگل،کارش چنان بود که هرروزصبرمی کرد تا دیوها ازکاخ بیرون روند ، وقتی آنها بیرون می رفتند، آدمیزاد به درون کاخ می رفت و ازغذای باقی مانده می خورد و بعد شروع می کردکاخ را سر و سامان میداد ونظافت می کرد وبه محض وروددیوها به پشت خزینه کاخ پنهان می شد تا روزبعد . کارمندان اداره امورجنگل وقتی  میدیدند که  کاخ سروسامان گرفته وخیلی تمیز شده ، تعجب می کردند والبته اعصاب شان ازنظافت کاخ خراب بود ! چون اصولا دیوها به نظافت عادت نداشتند . وبازیک صدا می گفتند " بو بوی آدمیزاد،بوی جن و پریزاد، اگر که دستگیرش کنیم،  بدنش را اندازه گوشش میکنیم "

بدینگونه دیوها با دیدن این وضعیتبه فکرچاره افتادندتا بفهمند این کیه که درکاخ دیوها خودش را جا زده است وهرروزارگ را جارو میزهارا پاک میکند ومیرود . طی تشستی ، باهم تصمیم گرفتند که یکی از دیوها به کاخ بماندو کشیک بدهدتا ببیند که این بیگانه درمیان آنها ازکدام جنس است ودستگیرکرده به پنجه قانون درجنگل بسپارند .روزبعد وقتی دیوها ازکاخ خارج شدند ، آدمیزادِ بخت برگشته به رسم هر روز، سریع وارد اداره امورکاخ شد و مقداری غذاخورد و جارووپارورا گرفته همه جارا تمیزکرد . وقتی کارش تمام شد ، درحال رفتن به در پشتی کاخ  بود که ناگهان ماموراداره امورکه درکمین اش کشیک میداد،دست اورا گرفت وصداکرد ای خایین ، زود بگو تو انسی ، جنی ، پریی ، آدمیزادی ؟ بقیه کارمندان را صدا کرد که بیایید که خایین ملی ومفسد اداری گیرکردیم .  بدین سان آن یک نفرآدمیزاد هم به جرم فساد اداری ازکاخ اخراج شد .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 7:45 |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳

ضرورت دشنام درزندگي ما!

ضرورت دشنام درزندگي ما !!!

درفرهنگ رایج زندگی ما يا همان آداب وعادات مردم ، خيلي چيزها است که اگرخوب به قول دانشمندان افغاني در"عمق مسئله" توجه كنيم ،درعین حالیکه برای ادامه زندگی ضروری است، هم خنده داراست وهم تامل برانگيزوتلخ . چنین چیزی را فقط می توان دركشوري با قدامت تاريخي دوهزارساله وبنا به بعضي نسخه ها چهارهزارساله شاهد باشیم .

ديروز، پريروزبود كه وقتي ازخيابان ميگذشتم بازبا يكي ازآن صحنه هاي هم خنده دار، هم تلخ وهم تامل برانگيز، روبه روشدم .

صحنه طوري بود كه يك نفرترافيك ، سرچهارراهی شهر، چوب دستی اش را روی سریک نفرراننده تکسی بالا برده بود ودرحالیکه هردم امكان داشت به مغزطرف فرود آورد فریاد ميزد؛" زن همورا...کنم که به تو لایسنس داده ، نمی فامم کدام پدرلعنت به تو لایسنس داده ؟ "

شبيه به اين اتفاق اگرکمی چشم دلمان را بازکرده با چشم بصیرت به اطراف مان نگاه کنیم، زیاد اتفاق مي افتد . یکی گناهی مرتکب می شود ولي درآن ميان ، خواهرومادريكي ديگربه صحنه کشیده می شود .

مثلا درهمين مثال ترافيك ، وقتي ايشان مي گويد ؛ "زن همورا كه به تو لايسنس داده "، زن خیلی ازمردم پایش به ماجرا کشیده می شود ، شامل اقشارمختلف مردم می شود . ازدلال خورده فروش گرفته تا آبدارچی یک اداره ومحصل دانشگاه های خصوصی وکمییشن کارسرخيابان . چرا که دراین شهرلایسنس رانندگی داده نمی شود،بلکه خریداری میگردد . آنهم نه ازيك مكان ، بلكه ازهرمكاني ! معلوم است لایسنسی که قابل خرید باشد می توان ازهرجایی خریدغیرازاداره ترافیک . که جنس قابل خرید را می توان ازهرجایی تهیه کرد .

 

این مسئله –ضرورت دشنام - را میتوان درخیلی ازعرصه های دیگرزندگی نیزتعمیم داد ، چرا كه درخيلي ازعرصه هاي مهم زندگي شاهد کاربرد ناموس به عنوان ابزارفشارهستيم .

 یادم است وقتی کودک بودیم ، هروقت کودکانِ ده شوخي مي كردند و به گفته ي اهالی ؛ "قلعه را به سرخود میگذاشتند"، کاکا سرورداد میزد ؛ "هی برپدرهموشیری که خوردین " با لحن ديگري ميگفت ؛ "برپدرشیرداده تان نالد که شمارا شیرداده پند نداده است ". به تاييد حرف كاكا سرور، ازآن طرف علی یاورصدا می کرد ؛  تقصیرملا است،زن ای رقم ملا را ...کنم كه به اینها پند نميته " . با این حساب ملا هم نوبتش كه می رسید ، بچه هارا کف پایی میزد ومی گفت ؛ نميفامم كه شما شيرخرخوردين ، شيريابوخوردين يا شيرخوك " با چوب ميزد وادامه ميداد ؛ قلعه راشما روي سرتان ميگذاريد ، اووقت بازپدرای تان ارواح پدرِمارا د گورآرام نمی گذارند"درهمان حال دندان هارا محکم سرش می کرد وچوب را فرود می آورد روی کف پای اطفال . به اینگونه عقده اش را خالی می کرد . 

درديگرعرصه هاي زندگي نيزهمين قصه تكرارميشود . نادرگاو، وقتی زنش را میزد ، هردسته بیلی را که به پشت زنش فرود می آورد درهمان حال میگفت ؛ "برپدرهموپدرمادرت نالد که هیچ کاربه تو یاد نداده ، فقط گفته بخوربچیم که نادرگاو منتظره توکلان شوی " بازشروع می کرد پدربیچاره خودش رابه باد ناسزا ؛ "برپدرمره هم نالد که تو طوق لعنت را به گردنم انداخت . قسمته دیگه قسمت " بازچوب بعدی را مي كوبيد به پشت زنش ، انگاركه به پالان خرمي زند . وزنش خودش را زیرضربت چوب جمع می کرد .

درهمان ده ، وقتی سگی بازمیکرد وکسی را اذیت می کرد ، بازمردم خواهرومادرصاحب سگ را می کشیدند وسط ومیگفتند ؛ اين صاحب مرده ازکی است كه بسته نمي كنه ، درادامه ازهمان دشنام هاي كه ذكرش رفت دنباله اش مي كرد براي خواهرومادرصاحب سگ .

بعد ترکه کلان ترشدیم وسرازکوچه وبازاردرآوردیم ، دیدیم این مسئله هم صورت جدی تری به خودگرفت وهم يك نيازمبرم براي روابط اجتماعي ما شد. ودرعين حال رفته رفته حتي رنگ وبوي سياسي به خود گرفت . مثلا چند نفرداخل دکان دورهم نشسته چای میخوردیم که دراين حين فرض كنيد ولسوال يا قوماندان امنيه ازپیش دکان با دوتا عسكرمحافظ اش با تكان سربه جماعت سلام داده مي گذشتند . دوقدم که دورمیشدند، ما چندنفرکه گرد هم چای میخوردیم ، براي ابرازموضع سياسي خود ، همه باهم خطاب به ولسوال میگفتیم ؛ "هی برپدرت لعنت ، بچه حرامزاده " نفربعدي به تاييد حرف اولي ، ادامه ميداد ؛ " آخ اگه زورمیداشتم زنکِ ته ....."

کسی پرسان نمی کرد زن بیچاره اودراين ميان چي كاره است ؟  یا پدرمادربیجاره اوچی تقصیری کرده که پسری بارآورده که حالا شده ولسوال شهرما .

با اين صغري كبراي كه تا اينجا به خورد شما دادم ، به اين نتيجه مي رسيم كه دشنام درزندگي روزمره يك ضرورت است وهرچي اين فحش ها ودو دادن ها دامنه ي وسيع تري ازفك وفاميل واقوام طرف را دربرگيرد ، به همان اندازه ازقدرتِ كوبندگي بيشتري برخورداراست . ونيزبه اين نتيجه مي رسيم كه هرچي آدمي ضعيف ترباشد ، بيشترازقدرتِ زبانِ دشنام وناسزا استفاده مي كند .

نتيجه ديگراينكه اين مسئله رفته رفته به زبان سياسي نيزمبدل گشته است وملت ها براي ابرازواظهارموضع سياسي خود نيزاززبان فحش وناسزا استفاده ميكنند . به صورت نمونه وقتي ملت به خيابان ها ميريزند وشعارمرده باد فلان وزنده باد سرميدهند ، به نحوي ازقدرت دشنام استفاده مي كنند . پس نتيجه آنكه بيشترانقلاب ها - با اجازه انقلابيون محترم - با دشنام شروع شده است .پایان   

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:1 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳

دوغ ودریای کابل و وزیرکابینه !

دوغ ودریا ووزیرکابینه !

میگویند کاندید وزیری درکابینه ی حکومتِ "وحدت ملی" درکناردریا ی کابل نشسته ، یک کیلوماست پیش خود گذاشته بود و قاشق قاشق ماست به دریای کابل می انداخت ودرخیال به هم میزد ودرآن دم باخود می گفت ؛ اجی مجی لاترجی . وکیلی ازوکلای پارلمان به او رسید و پرسید چه میکنی ای کاندید وزیر؟ جواب داد ؛ می خواهم دوغ درست کنم تامردم کابل وجنوب وشرق کشورازآن بنوشند وبرارواح پدرم دعا کنند. وکیل بخندید و گفت؛ ای وزیری دانا وعاقل ،چی خوب می شد اگردریای کابل آب میداشت ، اینگونه دوغ شما تیره آید ودرگلوگیرکند! آن وزیرجواب داد ؛ خود دانم که نمی شود،اما تصور کن اگر بشود چه میشود! وکیل بخندید وگفت ؛ بهترآن بود که به جای حرام کردن آن ماست ها به دریای کابل ، مقداری ازآن را به ما میدادی ورای میگرفتی . وزیرجواب داد؛ مگرنشنیده ای که گفته اند؛ "تو نیکی میکن ودردجله انداز،که..." تا این بگفت، وکیل راهش را گرفته به سوی دارالامان شد . وزیربه کارش ادامه میداد که رئیس جمهوردرراهش به ارگ، ازآنجا می گذشت وچون چنین بدید سوال کرد؛ ای مرد! چرا ماست هاراچنین حرام میکنی ؟ جواب داد ؛ خواهم که دوغ درست کنم برای کابلیان . رئیس جمهورازاین فکرشاد گشت وگفت ؛ "کارشایسته ای است ومن الساعه هدایت دهم دریای هرمند را ازوسط کابل عبوردهند تا ماست شما دوغ گردد وتا پنج سال کفاف مردم کابل بنماید واین درکنار"جوی شیر" می تواند شیرودوغ مردم را به صورت بنیادی تامین کند " وزیربخندید وگفت ؛ اگرمعدن حاجی گگ استخراج شد ومس عینک راه افتاد وراه آهن عشق آباد به کراچی ودهلی وتهران ازکابل بگذرد ، به دریای کابل نیزآب جاری خواهد شد وماست های من نیزدوغ گردد . رگ غیرت دررئیس بجوشید وجواب داد ؛ "بچه آدم نباشم اگه چنین نکنم" وازآنجا دورشد . وزیرهمچنان ماست به دریا می انداخت ومی گفت؛ اجی مجی لاترجی .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:32 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳

اعلان برنامه های چند کاندید وزیر

اعلان برنامه های چند کاندید وزیر

کاندید وزیر1: درپنج سال آینده اگه عمرباقی بود یک خط آهن بین مریخ وکابل ایجاد خواهیم کرد .

این برنامه، شامل ساخت جاده و خط آهن ازچوک ده بوری به مرکزمریخ خواهد بود که برای تطبیق آن هزینه ای در حدود سی میلیارد دلارتخمین زده شده است.ا

اجرایی کردن این برنامه‌ها باعث کاهش ترافیک درمسیردشت برچی خصوصا گولایی دواخانه خواهد شد که شهروندان ما فعلا دراین ناحیه بسیاربه تکلیف هستند . با ایجاد این راه آهن همشهریان ساکن چهارقلعه وزیرآباد، به جای عبورازپل سوخته ،می توانند ازکوه قوریخ به خانه های شان بروند . با تخمینی که ما زده ایم کرایه هرنفرهزاروبیست دالرخواهد بود وبا درآمد آن انشالله تلاش خواهد شد بیش ازهشت صد هزار کیلومترجاده و بیش از پنج هزارکیلومترراه آهن بین قریه جات ساخته شود. با رونق اسپ گادی در پنج سال آینده، تلاش خواهد شد با آلودگی هوای کابل نیزمبارزه گردد .

کاندیدوزیر2 : تجهیزفرودگاه های بزرگ کشوربه سیستم‌های پیشرفته ازجمله نشست وبرخاست سفینه های فضایی درهماهنگی با کاندید وزیرمحترم 1 دراولویت کاری من قراردارد . ازاین رهگذربا درآمد آن تلاش می شود ، فرودگاه‌های کوچک درقریه جات ساخته شود وانشالله با درآمدهای آن سوخت قطارهای مسیرمسافربری کابل مریخ دربرنامه کاندید وزیر1 را تامین کنیم .این برنامه ها درهماهنگی با وزارت خانه های دیگربرای دولت درآمد های زیادی خواهد داشت . وی تاکید کرد ما دربخش حمل و نقل زمینی آنچنان که کاندید وزیر1 فرمودند ؛ درپنج سال آینده نه تنها مشکل ترافیک کابل را که اگرخدا بخواهد با پشتیبانی شما نمایندگان، مشکل ترافیک تهران وپاریس ولندن را نیزحل خواهیم کرد . وبا هماهنگی با وزارت خانه های مربوطه ، حمل و نقل شهری را در عرصه ملی و بین المللی تغییرخواهیم داد .

کاندید وزیر3 : به تامین مصونیت پروازها با هماهنگی با علمای دین درمساجد ،  تاکید می کنم . برای این کار تلاشی دقیق مسافرین صورت خواهد گرفت تا درحین سفربه همراه خود وسایل مستهجن وخلاف شئونات ملی اسلامی حمل نکنند. نظارت از شرکت های هوایی، دقت درپیش بینی آب وهوا و تفکیک مسافرین زن ازمسافرین مرد درحین سفر،ازاولویت های کاری بنده خواهد بود . صدور مجوزبرای شرکت های هواپیمایی که شئونات وارزش های صحی را مراعات نکنند، لغو خواهد شد . تنظیف ترافیک هوایی از طریق کارمندان باایمان ومسلمان ازبرنامه های کاری بنده خواهد بود .

جلب سرمایه گذاری های خصوصی ازطریق فروش تیکت ایثار، وجلب اعلانات وفروش تیل به نرخ بازارآزاد، از دیگر برنامه های من خواهد بد .

 

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 10:56 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳

کارناوال های ملی ما !

کارناوال های ملی ما !

همانطورکه به صفحه تلویزون چشم دوخته و زدوخوردِ نمایند گان ملت را نگاه میکنم ، ناخواسته کلمه ی "کارناوال" درذهنم خطورمی کند . به این می اندیشم که برخلاف کشورهای دیگرکه درهرچند سال یک کارناوال دارند ، ما درسال چندین کارناوال داریم.شش ماه کارناوال انتخابات،سه ماه اعلان نتیجه انتخابات ، چهارماه کارناوال اعلان کابینه ، حالاهم کارناوال رای اعتماد به وزراء که تازه شروع شده است . تازه متوجه می شوم که چرا ملت هنوزازگرسنگی نمرده است . با وجود چنین سرگرمی های شادی ، مردم کی وقت می کنند به زندگی شان فکرکنند ؟دلیلی ندارد کسی ازگرسنگی بمیرد.  

مهم ترین ویژگی کارناوال خنده است اما،این خنده تنها تسخرزن، طنز آمیز یا هجو آلودنیست.خنده کارناوالی دو سویه است که در آن خودِ بازیگر، تماشاگرنیزهست، زیرا افراد کارناوال در عین حال هم بازیگرند و هم تماشاگر. کمیدی تلخ حکومت داری درافغانستان . به این صورت ملت خودشان را فراموش میکنند . کارناوال به همین دلیل نه منظره ای برای تماشا، بل برای قهقهه ی مردم است.چون خنده ی کارناوال در عین حالی که متوجه خود کسانی است که می خندند، افراد آن هم سوژه یا فاعل خنده اند و هم ابژه یا موضوع آن. نمایندگان گرامیِ ملت وقتی به سروصورت هم با بوتل می زنند ، هم خودشان وهم ملت ازقهقهه غش می کنند . چنانچه آل کاپ تمامی کمدی  ها را بر این مبنا استوار می داند که انسان ازرفتارغیربشری خود در حق انسانهای دیگر لذت می برد. اینها ملت را به مسخره می گیرند وبه مردم میخندند . به گفته ی توماس هابز :"آنها که دارای کمترین عزت نفس هستند بیشتر به دیگران می خندند و این مقدار کم را با مقایسه خود با آدمهای فرو مایه حفظ می کنند".

درهمین راستا نمایندگان ملت فکرمیکنند مردم وموکلین شان ازاین دلقک بازی های آنها شادی می کنند .

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 10:20 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳

تحلیل هنری رفتارنمایندگان درپارلمان!

تحلیل هنری رفتارنمایندگان درپارلمان .

رفتارشگفت انگیزنمایندگان پارلمان درکشور، نه تنها دنیای سیاست را که بلکه دنیای هنررا نیزبه شگفتی واداشته است . نظریکتن ازهنرمندان هالیود را جویا شدیم .

جناب پروفیسور، این رفتارنمایندگان پارلمان افغانستان را شما درکدام ژانرهنری قرارمی دهید ؟

پروفیسور:"اسکروبال". این کلمه گویا ترین تعریف برای نمایش هایی است که این روزها درپارلمان دیده می شود . خوشبختانه تمام شاخصه های اسکروبال درحرکات نمایندگان مجلس ،خصوصا خانم ها، وجود داد .اسکروبال محصول دوران رکود اقتصادی درآمریکا واوضاع نابسامان روانی مردم دراین دوران بود. درست مثل شرایط امروزافغانستان . این نمایش ها با عرضه شخصیت های شاد و شنگول که با بی خیالی دردنیایی پرازثروت و شکوه به سر می بردند ، گریزگاهی بودند برای مردم خسته ، و برای مدتی کوتاه آنها را از مسائل و مشکلاتی که پیش روی شان بود ، دور می کردند. شما ببینید این روزها همه مردم سرگرم تماشای تلویزون هستند . نه کاراست نه بار،همه مشغول گفتگودرباره کابینه اند . یکی از ویژگی های بارز کمدی های اسکروبال ، شخصیتی بود که قهرمان زن این فیلم ها ارائه می داد. این زنان آزاد و مستقل بودند و همتای مردان ، پرخاشگر. که درظاهرشعوربالایی از خود به نمایش می گذاشتند . دراین کمدی ها مهمل گویی بسیاررواج داشت و جالب آنکه این مهمل گویی ها درعین بی منطقی ، منطقی جلوه می کردند.

البته بعضی ازمتخصصین هنر،حرکات نمایندگان را درژانر"اسلب استیک" گفته اند . اسلب استیک ، به نوعی کمدی اطلاق می شود که ، مقدار قابل توجهی حرکات پرخاشگرانه و خشن در آنها وجود دارد که دستمایه خنده قرار می گیرند. در این نوع کمدی ها بازیگران با مشت و لگد و پرتاب چیزها به هوا و به سوی همدیگر، صحنه را به شکلی مضحک به آشوب می کشند .موی کشک خانم های پارلمان را اگرنگاه کنید ، هیچ چیزی ازاین ژانرکم نیست .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:11 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳

حالا دوره تبلت وآیفون است ،با ساعت نمیشه رای گرفت

حالا دوره تبلت وآیفون است ،با ساعت نمیشه رای گرفت !

رییس یکی ازکمیسیون های مجلس نمایندگان ادعا کرده است که کسی از وابستگان سیاسی رییس جمهوردراین روزها خزانه را تکان داده ساعت‌ و دالربه نمایندگان مجلس پیشنهاد کرده تا به وزراء پیشنهادی رای اعتماد بدهند . دراین باره گفتگویی داریم بایکی ازنمایندگان مجلس .

مجری :با تشکرازشما وکیل صاحب، نظرشما دراین باره چیه ؟

وکیل : به شخص خودم هنوزچنین پیشنهادی نشده است ، اگرواقعیت داشته باشد ، این توهین به نمایندگان ملت است ، پذیرش این چنین تحایف ،توهین به خانه ی ملت است ، من به شدت این شایعه را تکذیب میکنم . شما میدانید که دراین دوره زمانه، کسی ساعت به دست اش نمی بنده . گذشت آن زمانی که ساعت مُد بود ؛سیکوپنج بود ، سیتی زن بود ، اُمیگا بود . به نظربنده ایشان درسابق یا خربدل بوده است یا ساعت سازی داشته . بدینوسیله می خواهد ساعت های کهنه شان را سرما تیرکند . هم اکنون دوره دوره تبلت وآی پت است ، دوره گلگسی وآیفون است . ساعت چیه ؟ به دوره ما خوب ترین ساعت سیکوپنج بود که من یکی داشتم قابش اندازه این میزبود .

مجری : گفته شده است که ساعت های رادو پیشنهاد شده است .

وکیل : رادو؟ شتردرخواب بیند پنبه دانه ، شما کل بازارکابل را بگردید اگه یک دانه ساعت رادوی اصل پیدا کردین من ازهمی تریبون خدمت ملت عزیزقول میدهم که به همه وزیران دربست رای اعتماد دهم . رادو کجا بود؟رادواگه گفته هم ازاین رادوهای بدلی است که سرکراچی ها می فروشند .

مجری : می فرمایید چنین پیشنهادی نشده است ؟  

وکیل : این شایعه یی بیش نیست ، همکاران ما چنین ننگی را هرگزقبول نمی کنند که رای خود را به یک ساعت یا دوتا ساعت بفروشن . قسم سرم حق نداری جناب ، همکارایی داریم که برای معرفی کسی به عنوان خانه سامان دریک اداره ، تبلت وآیفون گرفتن. همی چپن را می بینی به برِمن ؟ به نظرت چند تا ساعت میرزه ؟

مجری : نمیدانم .

وکیل : چرت اندازبگو چند میرزه ؟

مجری: نمی فامم شاید سه تا ساعت بیرزه .  

وکیل : کم گفتی .

مجری :پنج تا ؟

بازهم کم گفتی ؛ بگذریم ، همی چپن را که تو نتانستی برایش قیمت بگذاری ، یکی ازموکلین بنده به خاطربورسیه فرزندش برای من تحفه داده است . شاید ده تا ساعت سیکوپنج بیرزه . قرقل بره اصلی است .حالا خودت فکرکن که تحفه یک وزارت خانه چی باید باشه ؟ بازیک مسئله دیگراینکه، ما چی ضرورتی به ساعت داریم ؟ آفتاب که بالا آمد یک سربه مجلس میزنیم، سایه که افتاد برمیگردیم . من چنین پیشنهادی را یکباردیگرمحکوم میکنم وآن را توهین به خانه ملت می دانم .

خبرنگار: حالا به نظرت کابینه معرفی شده رای میگیرند یا نه ؟

وکیل : دقیق نمی فامم ،اگربنا باشد همکاران ما با یک دانه ساعت ودوتا چپن به نامزد وزراء رای دهند ، این کابینه که هیچ ، اگرهرشش ماه یکبارهم کابینه جدیدی پیشنهاد شود، رای می آورند . ازهمکاران خود خواهش میکنم قدرومنزلت خودشان با ساعت معاوضه نکنند. حالا دوره دوره آیفون وتبلت وگلگسی است .

مجری : تشکرازحضورشما

وکیل : تشکرازشما .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 12:13 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳

اسپ خوش شانس کابینه

اسپ خوش شانس کابینه  

درجریان رای اعتماد پارلمان به وزاری معرفی شده برای کابینه حکومت آینده ، یکی ازوزراء درحین معرفی خود چنین گفت :

بنده ازکودکی ازآن آدمایی بوده ام که هرچی سنگ ملامت بوده است به سرمن خورده است . حالا که خدمت شما هستم نیزروی یک تصادف ازهمان اتفاق های ناگهانی بوده اگرنه من کجا واینجا کجا ؟ بگذارید روند انتخاب خودم را به عنوان کاندید وزیربرای شما تشریح کنم تا نمایندگان محترم دردادن رای اعتماد به من، دست ودلش نلرزد .

من تنها کاندید وزیری هستم که نه تعلق حزبی دارم ونه سمتی وقومی . ولی درزندگی خود همه کاره هیچ کاره بوده ام . مثلا اگه کسی نافش می رفت مرا صدا میکردند،اگرکسی گاواش باد میکرد مرا خبرمی کردند واگرکسی می خواست اسپ اش را نعل کند پای مرا وسط ماجرا می کشید . به همین صورت روزگارما میگذشت . تا اینکه یک روزآوازه شد درغازی استادیوم مسابقه اسپ سواری است . به دنبال دیگه مردم برای دیدن مسابقه به طرف استادیوم حرکت کردم . ازقضا براثریک لحظه اشتباه محاسباتی ،ازهمان دروازه ای وارد شدم که اسپ های مسابقه وارد میشدند . ناگهان کسی زین اسپی را برپشت من انداخت،تا میخواستم صدا کنم که ازبرای خدا من اسپ نیستم ، تماشاچی هستم ، که ترقی کرده لگام به دهن من زدند وبه یک چشم به هم زدن یک نفرسوارکاربرپشت من نشست وبا قمچین هی شروع کرد به زدن . ازضرب ودرد قمچین تا آنجا دویدم که درمسابقه ی بین اسپ ها، مقام دوم را به دست آوردم . درمیان تشویق وچک چک حاضرین دراستادیوم، طوقی به گردن من انداختند ومدالی نیزبه صاحب من جایزه دادند .

ازآنجا خسته وکوفته برآمدم،بازبراثرهمان سنگ ملامت که همه جا دنبال من است ، اتفاقی ازپیش ارگ میگذشتم . بی خبرازاینکه دوستان ما درارگ، دنبال افراد شایسته برای معرفی کابینه میگشتند. چون صد روزگذشته بود ویک نفرکم داشتند ، تا مرا دیدند که طوقی به گردن دارم صدا کردند؛ یافتیم ! ازاین کرده شایسته ترنیست! بدینگونه بود که نام مرا به لیست وزرانوشتند وامروزدست بسته خدمت شما آورده اند .ازشما خواهشمندم اگروزارت چیزی خوبی است با توجه به گذشته وسابقه ی کاری من به من رای دهید تا مصدرخدمت به هموطنان خود گردم .

نمایندگان پارلمان با شنیدن بیانیه ی ایشان ، یک صدا چک چک کرده همه باهم با اکثریت آراء به ایشان رای اعتماد داند .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:36 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳

مصاحبه با فرید ریش نیچه درمورد صد روزنخست دولت وحدت ملی

مصاحبه با فرید ریش نیچه درمورد صد روزنخست دولت وحدت ملی .

خبرنگار: فردریش صاحب صد روزنخست چگونه گذشت ؟  

فرد ریش نیچه : تشکر! شخصا ازمقامی که دارم اعلان می کنم که اگردولت مردان افغانستان به جای افغانستان جهان را مدیریت کنند هم به نفع خودشان است هم به خیرمردم دنیا باشد. من در مقابل چنین روحی قالب تهی خواهم کرد ومن حیرانم که این چنین انسان هایی- رئیس جمهورورئیس اجرائیه- ازکدامین ستاره بر زمین افتاده اند تا در اینجا یکدیگر را ملاقات کنند ودست رحمت به سرملت کشیده دولت وحدت ملی تشکیل دهند . من یک زمانی گفته بودم ؛ "سردرد هایم نتیجهٔ درد زایش افکارنو می‌باشد" ولی اززمانی که دولت وحدت ملی تشکیل شده است ، تازه فهمیده ام که؛" ریزش مو نتیجه زایش افکارناب می باشد".

خبرنگار: نفهمیدم جناب فردرش .اگه میشه کمی بازش کنید.

نیچه : من یک زمانی نیم عمرم را صرف کردم کتابی نوشتم تحت عنوان ؛" چنین گفت زرتشت" وحالا تصمیم گرفته ام برای جبران آن غلطی، کتابی بنویسی تحت عنوان ؛ چنین گفت عین غین . وکتابی نوشته ام با نام "من مرده ام چون احمقم" ولی حالا نظرم عوض شده میخواهم رساله یی بنویسم با نام "من زنده ام چون میخواهم درکابینه وحدت ملی وزیرشوم"

خبرنگار: مردم منتظراند کابینه زود ترتشکیل شود ، به نظرت این انتظارکی سرمی رسد ؟

قبل ازآمدن به افغانستان عقیده داشتم که ؛ سياستمدارانسان‌ها را به دو دسته تقسيم مي‌كند: "ابزار و دشمن" يعني فقط يك طبقه را مي‌شناسند و آن هم "دشمن" است. حالا به این نتیجه رسیده ام که سیاستمدارانسان هارا به دودسته تقسیم می کنند ؛ مردم و"عضو ستاد" . اینها فعلا دردام اعضای ستاد خود گیرافتاده اند هروقت خواسته های آنها برآورده شد کابینه هم تشکیل می شود .

خبرنگار: به نظرشما چرا کابینه دولت وحدت ملی تشکیل نمی شود ؟  

نیچه : من یک زمانی ادعاکرده بودم ؛بلند پروازیِ من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید .ولی اززمانی که با دولت مردان افغانستان آشنایی کسب کرده ام،به این نتیجه رسیده ام که بلندپروازی آن است که یک کابینه با دو رئیس درست کرد . خبرنگار:ازنظرخیلی ازکارشناسان این یک امرغلط است .  

نیچه : نادرستی یک حکم باعث نمی شود که آن حکم را رد کنیم ، احکام نادرست برای زندگی بشری ضروری است و رد کردن آنها به معنای رد کردن زندگی است. بنا براین اگه بخواهید زندگی کنید باید هرغلطی را تحمل کنیم .

خبرنگار: وآخرین کلام ؟ درسی ثانیه اگه میشه لطفا

فعلا رئیس جمهورهمه چیزرا می داند ونیت اش هم خیراست. من حتم دارم که به تنهایی می تواند تا پنج سال آینده حکومت کند . آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند، کرده های او نیست. چون بیخ و بن آنها معلوم نیست و معانی مختلف دارند، بلکه ایمان اوست.  ازهمینجا است که میخواهم آن جمله معروفم را نثاررئیس جمهورکنم که ؛ "تو میتوانی ، زیرا میخواهی"

 

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:11 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیستم دی ۱۳۹۳

مصاحبه بابرناردوماکیاولی درمورد تاخیرکابینه وحدت ملی !

مصاحبه بابرناردوماکیاولی درمورد تاخیرکابینه  وحدت ملی !

خبرنگار:باگذشت صد روزازدولت وحدت ملی ودیرکرد کابینه مصاحبه ی داریم باعالی جناب برناردوماکیاولی .جناب ماکیاولی ، شما که کتاب "شهریار"را نوشته اید،نظرتان درمورد زمامداران سیاسی کشورما چیست؟

ماکیاولی : با تشکرازشما! من وقتی توسط مدیچی ها ازکاربرکنارشدم ،نشستم ازسربیکاری ومنباب شوخی ،کتاب "شهریار" را نوشتم ، اصلا فکرنمیکردم یک روزی دریک گوشه ی ازجهان ، چندنفرمتفکردورهم بشینند، عقاید مرا به نام "دولت وحدت ملی" به منصه عمل پیاده کنند. هم اکنون با کمال تعجب می بینم که درکشورشما این کارعملی گردیده است . 

آقای ماکیاولی ، با گذشت صد روزچرا کابینه تشکیل نشد ؟

ماکیاولی : یک زمام داریا به قول شما رئیس جمهورهمیشه درپی سود خویش است . منفعت هنوز اقتضا نکرده کابینه تشکیل شود. به نظرمن آدمیان چی افغانی چی غیرافغانی آن ، گوسفندانی بیش نیستند. من معتقدم این حق حاکم است که ازگوسفندان وخران به سود خویش استفاده کنند. اگه گوسفند نبودند چرا گله واربه پای صندوق ها ی رای رفتند ؟ حالا که قبول کرده اند گوسفند هستند، بگذارزمامداران شان ازآنها به بهترین صورت استفاده کنند.

خبرنگار:جناب ماکیاولی دراین میان مردم چی میشن؟

ماکیاولی : شما درزبان فارسی یک مثل دارین که؛ "خود کرده را تدبیرنیست" . حق شان است ، پای شان میشکست نمی رفتند رای دهند . به باورمن جزخویشتن هیچ کسی را محترم مدار. آن کس که علت بزرگی دیگران می‌شود، خود سرش بی کلاه می‌ماند. مردم به اینها رای داده اند اینهارا برخود مسلط کرده اند، حالا باید سواری دهند .

خبرنگار: مشکل اینه که حالا دوتن خودش را برنده می دانند .

ماکیاولی : حق با قوی است. حالا این دونفرکه رای را بین خود تقسیم کرده اند ، باید زوربزنند تا قوی ترمعلوم گردد . هرکس پیروزشد دیگران هم باید بنده ی آن یک نفرقویترباشند . بنابراین اقویا باید بر قدرت خویش پافشاری کرده و قوانینی وضع کنند که حافظ آنها در برابرعصیان ضعفا باشد. به عقیده ی من مملکتِ پیروزمند و موفق مملکتی است که فقط یک نفر بر آن آقایی کند.

خبرنگار: درظاهراین دونفرباهم رفیق وبرای خدمت به مردم معاهده امضاکرده اند .

ماکیاول : این دونفردردنیا تنها کسانی اند که اصل مرا به درستی درزندگی سیاسی شان پیاده می کنند.همه می‌دانند که چه نیکوست شهریار را که درست پیمان باشد و در زندگی راست‌روش و بی‌نیرنگ. با این همه، آزمون‌های دوران زندگانی، ما را چنین آموخته است که شهریارانی که کارهای گران از دست‌شان برآمده است آنانی بوده‌ اند که راست را به چیزی نشمرده اند و با نیرنگ آدمیان را به بازی گرفته اند وسرانجام، بر آنانی که راستی پیشه کرده اند، چیره گشته اند. ازاصول من این است که ؛بدی کن اما چنان وانمود کن که نیکی می‌کنی. ریاکاری صفتی ارزشمند است. من به این دوبرادرتوصیه می کنم که از رک و راست بودن بپرهیزند و باید بدانند که خوب بودن زیان‌آوراست. چنانچه درشهریارگفته ام ؛ بر پادشاهان لازم است که برای حفظ قدرت و منفعت خویش بر خلاف عدل، شفقت، انسانیت، و حسن‌ نیت رفتار کنند. اما رعایایشان نباید از این امر آگاه باشند. باید آنها را تحمیق کرد و چنان وانمود کرد که شهریارشان فرمانروایی شریف، رحیم، دین دار و عادل است. بگذار زبانت از رحم و شفقت سخن گوید اما دلت از بدی و شرارت لبریز باشد.

خبرنگار: حالا واقعا به نظرشما جناب ماکیاولی، مشکل سرچی است ؟

ماکیاولی : مشکل سرتصاحب کردن است .برمبنای اصل من ؛ حریص باش و آنچه را می‌توانی تصاحب کن.تصاحب چوکی بیشتر. در فلسفه ی وحشیانه من، حاکمان یک سرزمین جز به امیال و آرزوهای خویش نباید به چیزی اندیشه کنند. اما چنان وانمود کن که از تو آزادیخواه ‌تر کسی نیست. بر نیکی پا بگذاراما در همان حالی که لگدمالش می‌کنی نوازشش کن.

خبرنگار: این روزها رئیس جمهوردست به تغییروتبدیلی های زیادی زده نظرشما دراین مورد چیه ؟

ماکیاولی : این یکی ازاصول من است . در رفتار با مردم به زور توسل جوی نه به مهربانی. به عقیده ی من مردم وکارمندان دولتی ازرئیس جمهوربترسند بهتر است تا رئیس جمهورشان را دوست داشته باشند. درزمان ما یک کسی بود به نام سزاربورجیا که می گفت ؛  نیکی هرگز ثمربخش نیست و شرافت بدترین سیاست‌هاست. حاکم باید به زیرکی روباه و به خشونت شیر باشد.

خبرنگار: تشکرازحضورشما

ماکیاولی : تشکرلازم نیست وظیفه است .

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 10:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۳

شَبَح "زورو"؟

شَبَح "زورو"؟

26/9/1393

چند شبانه روزی بود که درشهرآوازه وشایعه شده بود "زورو" پیدا شده است وخصوصا کسانی که با با فلم وکارتون سروکارداشتند ، ادعا می کردند به چشم سر"زورو" را دیده است . قصه درست اززمانی شروع شد که اعلان کردند ؛ بعد ازاین درمبارزه با فساد اداری با کسی شوخی نمی کنیم . ماجرای پیدا شدن شبحی شبیه به "زورو" ازفردای همان روزبرسرزبان ها افتاد . شاهدان عینی چنین می گفتند که شَبَحی سیاه پوش ، نیمه شب ها سرزده پیدا می شود ودرحالیکه ازگلوفریاد می زند؛ "فیصاد ایعداری دیگه تحمل نمیشه " به اداره ویا مراکز فساد اداری حمله کرده همه را قلع وقمع می کند وبا گذاشتن علامت " وحدت ملی "غیب می شود .

چند روز قبل درشهرآوازه شد که خاله "پایواز" توسط زورو، یا همان شبح ، گم وگورشده است . خاله پایواز، خاله ی شفاخانه بود که همیشه به جان پایوازهای مریضان گیرمیداد وتا ازآنها شیرینی خودرا نمی گرفت آنهارا به ملاقات مریض شان نمی گذاشت . البته که این عمل مصداق کامل فساد اداری بود وسال ها مبارزه نتوانسته بود اورا ازاین عمل بازدارد ، ولی یک شبه توسط همین شَبَح،درنیمه شب محو ونابود شده است . حالا پایوازها بدون دادن شیرینی به ملاقات مریضان خویش می روند . شب بعد خبررسید که همان شَبَح ، نیمه شب با هلیکوپتری پایین شده ترافیکِ فلکه "زورآباد" را باخود برده است . راننده گان تکسی صبح فردا ازشنیدن این خبرذوق زده شده ، با بوق های ممتد آنرا جشن گرفتند . تنها به اینجا ختم نشد ، یک شب بعد ازآن، خبررسید که چبراسی مکتب که ازبچه ها به ازای رفتن به تشناب سیب وخیارمی گرفت، توسط همین شَبَح درخانه اش خفه شده است . بعدازآن متعلمین بدون دادن باج ازقبیل سیب وخیارو..روزانه چندین دفعه پی هم به تشناب می روند ومی آیند.

این روند مبارزه با افراد فاسد همچنان ادامه دارد ومردم به این شک افتاده اند که مبادا این شبه همان رئیس جمهورمنتخب وحدت ملی  باشه ؟ وبعضی گمانه زنی هایی وجود دارد که رئیس جمهورقول داده تا فساد را اززمین محو نکرده کابینه دولت وحدت ملی را اعلان نکند .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 14:24 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۳

فقروجنایت درکشوری بینوا .

 فقروجنایت درکشوری بینوا .

عبدالواحد رفیعی

11/9/1393

صحنه های غم انگیزدروطن زیاد داریم . ولی بعضی وقت ها آدم شاهد صحنه هایی است که درحین غم انگیزی ، نفرت آورنیزهست . آدم با دیدن آن صحنه ها به نوعی خودش را درجنگلی تهی ازوجدان واخلاق حس می کند . مثلا درصحنه یی ازیک انتحار، تعدادی کشته شده اند ، تعدادی زخمی اند وآژیرآمبولانس ها به سان شیپورمرگ درسرآدم بیداد میکند ، بدن قطعه قطعه شده ی انسان روی سرگ افتاده وهمه جارا خون گرفته است . دریک چنین حالی ، می بینی که تعدادی کودک با گونی وزنبیل وفرغون ، درلابلای گوشت های تکه تکه شده ی اجساد آدمی ، مشغول جمع آوری آهن پاره های خونین روی سرگ هستند . تاثیراین صحنه درچنان موقعیتی ویرانگرتراز خود انتحاراست . ویرانیی بیشترزمانی است که می بینی همه چیزعادی به پیش می رود ، خبرنگاران با ولع تمام تصویرمی گیرند ، پیاده ها به راهش ادامه می دهند ، تکسی ها به دنبال جلب مسافراند و.... بدینگونه واکنش ها به این صحنه های تناقض آمیزچنان عادی است که مجبوری قبول کنی کشتاروچپاول بخشی اززندگی عادی ماشده است ، انگاربخشی اززندگی ما را قساوتی پنهان شکل داده است. دراین حال چیزی که غیرعادی به نظرمی آید خودِ" زندگی" است .

درصحنه ی دیگردرشهری که خاک اولیا لقب دارد وسال ها مرکزتمدن فرهنگی منطقه بوده ونام وآوازه ی آن با خواجه عبدالله انصاری گره خورده است ، درنمازشام هزاران بلنگو صدای اذان پخش می کند وبرای یک آیه ازقرآن، اگرخدای ناکرده زیرپا افتاده باشد، هزاران تن سروپا می شکند تا آن را نجات دهد ، با این همه مسلمانی اما ؛ انسانیت چنان زوال می کند که برادردینی، گوشت سگ را برای برادردینی خود درقبال به دست آوردن ابزارزندگی یعنی "پول" می فروشد . درگوشه ی دیگرازهمین شهراختطاف گران درحین انتقال قربانی خود ، نمازش هیچ گاه ترک نمی شود وبه شکاراش نیزیاد آوری می کنند که مبادا نمازش قضا گردد ، اختطاف را ازاین نقطه به آن نقطه ازاین چاه به آن چاه انتقال می دهند تا به ازای پول یا اورا رها کنند یا درغیرآن بکشند . این نشان میدهد که گرچه دین دردل آدم های جامعه ما زنده است ولی انسانیت مرده است .

اینها همه نشانه یی ازانحطاط اخلاق دردل انسان های گرسنه است.دریک نگاه همه چیزازفقرناشی می شود . فقرپدیده ای که عزت نفس را ازآدم می گیرد . باورهای اخلاقی را دردرونش کمرنگ می کند واعمال ضد انسانی را دردلش توجیه پذیرمی کند . فقرازطرفی انسان فقیررا نسبت به همنوعش عقده مند وکینه توز بارمی آورد وازطرفی خودش را با انسانیت خودش بیگانه می کند .  درنهایت کرامت انسانی در دل آدم فقیردچارزوال می گردد . به گفته ی امام علی «انّ الفقر مذلّة للنفس...» فقر باعث خواری و ذلیل شدن کرامت انسانی خواهد شد. فقریک پدیده فراگیراست که مکان وزمان نمی شناسد . انسان های فقیر، فقیراست ، به هیچ باوردینی نمی شود اورا به صبرووفرهیخته زیستن واداشت .

ویکتورهوگو دراثرمعروف خود به نام "بینوایان"، پیامد های فقر را با دید فلسفی به تصویرمی کشد ونشان می دهد که قربانیان فقردرجامعه چگونه عرض اندام می کنند . ویکتورهوگو در بینوایان نشان می دهد که چگونه مادری دراثرفقرمجبور می شود تا برای سیرکردن شکم دخترش وتن پوش برهنگی فرزندش ، تن اش را به فروش بگذارد . دراین رمان نشان داده شده است که چگونه پدرومادری دو پسرکوچک شان را که ازسیرکردن شکم شان عاجزمانده اند ، به حراج می گذارد . کاری که درخیلی ازشهرهای کشورمان بارها وبارها شاهد آن بوده ایم . وبالاخره ژان والژان ، قهرمان رمان بینوایان که به صورت نمادی ازیک قربانی فقربه تصویرکشیده شده است به خاطر دزدی یک قرص نان نوزده سال  محکوم به حبس می شود . وخانواده ای که  برای یک وعده غذا دست به قتل، جنایت و تجاوز می زنند.

ژان والژان مردی مهربان، رئوف، کم حرف، منزوی و متین است ولی دراثرفقر وتنگدستی ، دست به دزدی از یک نانوایی می زند تا خواهر و فرزندان خواهرش را برای یک شب سیر کند . اما از بداقبالی دستگیرشده محکوم به 19 سال زندان می شود . پنج سال برای اقدام به سرقت با شکستن شیشه ، چهارده سال برای چهاردفعه اقدام به فرار .

ژان والژان درطی دوره زندان نسبت به جامعه ی نامهربان عقده وکینه ی کشنده به دلش ریشه می گیرد ودل مهربان ورئوف اوبه دلی سنگی وکینه توزوقصی القلب تبدیل می گردد . وقتی اززندان آزاد می گردد شروع می کند به دزدی وجنایت . ازقضا شبی درخانه کشیشی مهمان می گردد وسرگذشت خودش را برای کشیش تعریف می کند ولی درآخرشب زیورآلات کشیش را می دزدد . صبح دوباره با زیورآلات دستگیرمی شود و وقتی پولیس اورا با کشیش رو به رو می کند کشیش که ازسرگذشت او با خبربود ، دزدی را انکارکرده می گوید زیورآلات را دریک معامله به ژانوالژان فروخته است . بدینصورت ژانوالژال آزاد می گردد ولی وقتی با کشیش خدا حافظی می کند ،هنگام رفتن ژان والژان، کشیش با مهربانی به او می گوید؛ انتهای راهی که قدم در آن گذاشته ای دنیای تاریکی است و هر چه بیشتر تقلا کنی تاریکی اش غلیظ تر می شود و درمانده تر می شوی.

ژان والژان با اموالی که از خانه کشیش به ارزش 200 فرانک دزدی کرده بود به شهر دیگری می آید و با آن مقدار پول طی یک فرایند شغلی تبدیل به یک کارخانه دار بزرگ می شود. او دیگر ژان والژان فقیر، دزد، سنگدل و دشمن جامعه نبود ، بلکه آقای مادلن مهربان، آبرو مند و ثروت مندی بود که کل شهر را بعد از لندن و برلین غرق در صنعت و ثروت کرده بود و از کارگرانش چیزی جز صداقت، درستکاری و پاکدامنی نمی خواست .  بیشتر از آن که به فکر خود باشد به فکر دیگران بود و در همه حال کمک حال و دلسوز فقیران و مستمندان. شب ها در تاریکی با جیب های پر به خیابان ها می رفت و با جیب های خالی به خانه بر می گشت. او حتی هویت خود را تغییر داده بود تا  گذشته سیاه خود را فراموش کند ولی بعدا هویت خود را به نفع یک آدم بی گناه لو می دهد و از این شهر به پاریس می رود ولی همچنان ثروتمند و با ظاهری فقیر باقی می ماند.

فقرنتیجه بیکاری است وبیکاری پیامد مدیریت بد وناتوانی دولت ها است . چیزی که ویکتور هوگو هم در رمان بینوایان انگشت روی آن گذاشته و تاکید می کند که فقر همه چیز را جایز می کند نه هنجار می شناسد نه ارزش و نه دین ومذهب . چنانچه درآیه ی ازقرآن آمده است ؛ شکم گرسنه ایمان ندارد.

 روانشناسی به نام آبراهام مازلو معتقد است که ؛ "قبل از نیازهای انتزاعی انسان، باید نیازهای اساسی او ارضا شوند، مرحله اول آن نیازها غذا و نیاز های جنسی، مرحله دوم سرپناه و مسکن، سوم نیازهای اجتماعی و تعلق خاطر، چهارم عزت و حرمت نفس و بالاخره انتزاعی ترین نیاز هم خودشکوفایی است".

ولی دراین میان کسانی پیدا می شود که فقرمردم را دست مایه ی ثروت اندوزی خود می کنند . آدم هایی مثل دوسیه ی کابل بانک یا به شیوه ی دیگرش مثل رئیس خدادا وحبیب استالف که سردسته ونماد هزاران تن آدمی است که با اعمال مجرمانه درپی کسب ثروت، تیغ به روی مردم می کشند، ازکودکان سوء استفاده می کنند ، آنان را واداربه گدایی می کنند ویا آنهارا واداربه جمع آوری آهن آلات می کنند وسود اصلی را به جیب خود می زنند . دقیقا مثل آنچه که درداستان دیگری به نام آولیورتویست روی میدهد . اولورتویست یک پسر یتیم بسیارساده که به دست فاگین می افتد . فاگین یک پیرمرد سوء استفاده گراست که خانه اش محل تجمع دزدان وتبهکاران است وبچه‌های یتیم خیابانی را به جیب‌بری و دزدی وا می‌دارد. چارلزدیکنزدررمان اولیورتویست شخصیتی مثل فاگن خلق می کند که ازنیروی اطفال وزنانِ فقیرسوءاستفاده می کند.چنانچه که ویکتورهوگودررمان بینوایان شخصیتی دارد به نام تناردیه . تناردیه آدم زیرک، باهوش و مکاری بود درست مثل رئیس خداداد ،تنها راه ثروت زایی اش کلاه برداری از مسافرانی بود که در مسافرخانه ی او شبی را اقامت می گزیدند . تناردیه کلاه بردار نبود ، بلکه از سر فقر به جرم و جنایت، آدم ربایی، دزدی و اخاذی از مردم روی آورد و در پاریس رئیس باند خلافکارها شده بود.

نمونه های ازفاگین وتنادیه درجامعه ی ما بسیارزیاد است با این تفاوت که فاگین درزیرزمین فعالیت می کرد ولی درافغانستان این نوع افراد درپست های بلند دولتی مشغول خدمت وخیانت اند . پایان .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:37 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۳

ګزارش زنده ازمحل انتحاری

ګزارش زنده ازمحل انتحاری  

بینندګان عزیز،تعداد ی ازهم وطنان ګرامی تقاضا داشتند ګزارش زنده یی ازمحل یکی ازانتحاری ها داشته باشیم . به همین خاطرهم اکنون برنامه ی زنده ی داریم ازمحل انتحاری امروز.

قبل ازآن درخدمت سخنگوی قوماندانی امنیه ولایت هستیم ودرمورد هویت انتحاری وچګونګی انتقال مواد انتحاری به محل حادثه ګفتګویی داریم .

خبرنگار:می خواهیم درمورد رویداد انتحاری امروزکه قراراست لحظاتی بعد اتفاق بیفتد توضیحات ارائه کنید .

سخنگوی : ما حادثه را تحت بررسی داریم انشالله بعدازانتحارجزئیات را با شما شریک می سازیم.

خبرنگار: بفرمایید که دراین حادثه چند نفرکشته وزخمی داریم؟

سخنگوی :هنوزازجزئیات کشته ها وزخمی چیزی به ما گفته نشده ،ای بستګی داره به نوع مواد کارګرفته شده ، انشالله بعد ازانفجارجزئیات رابا شما شریک می سازیم

خبرنگار: درمورد شخص انتحاری اگه معلومات دهید .

سخنگوی : انتحاری شخصی است با چشمان سیاه مایل به قهویی ، یک خال سیاه روی پیشانی داشته بین شانزده سال وهفت ما عمرش است .ای ناجوان قبلا یکبارکه می خواست انتحاری کنه چاشنی کارنکرد که به این خاطرتوسط نیرهای همیشه بیدارامنیتی دستگیرشد ومورد تفقد رئیس صاحب جمهورسابق قرارګرفته رها شد. وانشالله با تریننګی که دیده انتظارمی رود ای دفعه خودش را بترقانه .

خبرنگار: چطورمواد انفجاری را انتقال داده ؟

سخنگوی : تاجایی که به ما گفته شده مواد انفجاری را گلاب به رو وبامعذرت ازهم وطنان عزیز، درخشتک خود جاسازی کرده وازآنجا که آن نقطه ازنقاط حساس بدن می باشند نیروهای امنیتی ما خجالت کشیدن آنرا بیرون بکشند به این صورت ای بی ناموس ازکمربند های امنیتی عبورکرده .

سوال آخر : کی جزئیات حمله را اعلان می کنید ؟

سخنگوی : ماکه علم غیب نداریم ، حوصله داشته باش انفجارکنه،نیروهای امنیتی با حوصله مندی حادثه را بررسی خاد کد ونتیجه را به خدمت وطنداران عزیزاعلان خاد کدن.

خبرنگار: دقیقا چه وقت ؟

سخنگوی : مه به هموطنان خود قول می دهم که انشالله وبه حول وقوه الاهی قبل ازاعلان کابینه نتیجه بررسی های خودرا اعلان کنیم.

خبرنگار: ګفته میشه طالبان مسئولیت ای حمله را هم به دوش دارند ؟

قوماندان : طالبا نورچشم ماست ،یک بالون گازهم که می ترقه اینا لطف دارن به عهده میگیرن ،ای برادرای عزیزما اگه گفته هم ما قبول نداریم ،ای حمله را دشمنان مردم افغانستان سازماندهی کرده .

خبرنگار: این بود گزارش ما ازمحل انتحاری امروز وحالا به یک پیام توجه کنید ؛

هموطنان گرامی ؛ ازگشت وگذاربی مورد درشهرخود داری کنید ، اجتماعات بیش ازسه نفرنداشته باشید، جلسات فرهنگی دایرنکنید تا به این وسیله گراف کشته های انتحاری کمترشود و دشمن زبون شرمنده گردد .

تا انتحاری دیگرخدایارویاورتان.

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 14:10 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر