دوشنبه سی ام تیر 1393

کاش ما 800 میلیون رای دهنده داشتیم

کاش ما 800 میلیون رای دهنده می داشتیم !

بیایید فرض براین بگذارید که مثلا افغانستان خدانکرده دورازجانِ هند (منظوردورازجان هند است )مثل کشورهند می بود با 800 میلیون رای دهنده . وقرارمیشد روز انه دوصد صندوق ازآرای ملت بازشماری میشد . با این ریتم و زمان رای‌خوانی که فعلا درجریان است ، شمارش آرای 800 میلیون رای‌دهنده که صد برابر حالا می بود حدودا 300ماه طول می کشید که با تقسیم بردوازده 25سال را دربرمیگرفت وبا طی این پروسه به قول معروف ؛ یا خر می مرد یا خرکار . آقای نورستانی احتمالا یا می مرد یا بازنشسته می شد ، آقای کرزی هم به رحمت حق می پیوست ونه اشرف غنی بود نه عبدالله .یعنی که نه خربود ونه خرکار. ازاین لحاظ کاش ما 800 میلیون جمعیت می داشتیم که تمام عمرما به شمارش آرا میگذشت .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:30 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393

"دولت وحدت ملی" ازنگاه دوتیم رقیب

دولت "وحدت ملی" ازنگاه دوتیم :

چند روزی است که " دولت وحدت ملی " سرزبان ها افتاده است . ازآنجا که تعریف " دولت وحدت ملی " برای خیلی ازمردم نامفهوم مانده است ، خبرنگارمستقل ما برای روشن شدن مفهوم "دولت وحدت ملی"  وتفاوت آن با "دولت ائتلافی" میزگردی با سخنگویان دوتیم انتخاباتی تشکیل داده است که توجه شمارا به بخشی ازآن جلب میکنیم: (گفتنی است که قسمت های شنیع وگفتمان های غیراخلاقی که درجریان مصاحبه پیش آمده است جهت احترام به شعورملی حذف شده است )  

خبرنگار : "دولت وحدت ملی" ازنظرتیم شما یعنی چی :

سخنگوه تیم چورناول وتصادم : دولت وحدت ملی یعنی اینکه دولت شرکت سهامی نیست، بلکه دربدنه ی دولت ، هرکس به اندازه ی  زور و بازوی شان درقدرت سهم داده می شود .این به این معنی نیست که یک عده دیگه را ما شریک قدرت کنیم ، بلکه این به این معنی است که به آنها ما به اندازه ی رضایت شان سهم میدهیم، این به معنی تقسیم قدرت یا دولت ائتلافی نیست .

خبرنگار: میشه مثال بزنین؟

سخنگوه تیم چورناول وتصادم : مثلا اگه قرارشد کابل بانک را بزنیم، سهم ما مشخص است که کلگی ش مال ما است چون باراصلی به دوش ما بوده ، وسهم آنها نیزمشخص است درحدی که دیگه اعتراض نکنند به خیابان نبرایند شعارندهند ازما سهم میگیرند . 

خبرنگار : ازنظرشما به عنوان سخنگوه تیم رقیب "دولت وحدت ملی" یعنی چی ؟

سخنگوه تیم اعتراضات وجمعگرایی : دولت وحدت ملی یعنی اینکه همه چیز فیفتی فیفتی باشد . تیم پیروزباید درچیدمان دولت ، قدرت را طوری تقسیم کند که جریان سیاسی شکست خورده احساس شکست نکند .چون ما هم به هرحال تعهد کرده ایم اگربا خون مان شده ازتک تک آرای ملت دفاع میکنیم . مثلا اگردولت آمد کابل بانک رازد  سهم ما ازاین عملیات با سهم آنها برابرباشه . هرچی برداشت کردیم فیفتی فیفتی . این با حکومت ائتلافی فرق می کند درحکومت ائتلافی ما ارگان های دولت را تقسیم میکنیم ولی در"دولت وحدت ملی" دوتیم درخورد و برد دولتی سهم مساوی دارند .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:12 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393

ضحاکِ وکیل

ضحاک وکیل  

ضحاک جوانی بیکاروبی سوادی بود . اهریمن که درجهان جزفتنه وآشوب کاری نداشت کمربه گمراه کردن ضحاکِ جوان بست . به این مقصود خودرا به صورت مردی نیکخواه وآراسته درآورد وبیش ضحاک رفت وسردرگوش او گذاشت وسخنهای نغزوشیرین وفریبنده گفت . ضحاک فریفته ی او شد . آنگاه اهریمن گفت : ای ضحاک ، میخواهم رازی با تو درمیان بگذارم . اما باید سوگند بخوری که این رازرا با کسی نگویی . ضحاک سوگند خورد. اهریمن وقتی مطمئن شد گفت : چرا کاندید شورای ملی نشوی ؟ چرا سستی میکنی ؟ کمرهمت ببند و وکیل پارلمان شو. همه کاخ وگنج وسپاه ازآن تو خواهد شد . ضحاک که جوانی تهی مغزبود دلش ازراه به دررفت ودرپی رسیدن به چوکی پارلمان با اهریمن یارشد . اما نمی دانست چگونه به شورای ملی راه یابد . اهریمن گفت : غم مخورچاره ی این کاربا من است . بدینگونه دست اورا گرفت به کمیسیون انتخابات رفته کاندید شورای ملی اش کرد . اهریمن با لباس سفید وریش انبوه به صورت پیری نیکوسرش برسرراه مردم حاضرمی گشت وبا ترغیب وفریب به مردم می گفت : اگربه ضحاک رای دهید برای تان دربهشت قصری سازد وازاطعمه واشربه هرآنچه دربهشت باشد درهمین دنیا  سرازیرخانه های تان خواهد شد . بدینسان ضحاک به شورای ملی راه یافت وبرتخت وکالت نشست .

فریب اهریمن

چون ضحاک وکیل شد ، اهریمن خود را به صورت جوانی خردمند و سخنگو آراست و نزد رئیس پارلمان رفت و گفت: « من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورشها و غذاهای پارلمانی است . وکلای گرامی به اتفاق آراء ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذار كردند.

اهریمن سفره بسیاررنگینی با خورشهای گوناگون و گوارا از پرندگان و چهارپایان، آماده كرد. ضحاک خشنود شد. روز دیگرسفره رنگین تری فراهم كرد و همچنین هر روز غذای بهتری می ساخت. روز چهارم ضحاک چنان شاد شد كه رو به جوان كرد و گفت: « هر چه آرزو داری از من بخواه." اهریمن كه جویای این فرصت بود گفت: " وکیل گرامی به سلامت باشد ، دل من از مهر تو لبریز است و جز شادی تو چیزی نمی خواهم. تنها یك آرزو دارم و آن اینكه اجازه دهی دو كتف تو را از راه بندگی ببوسم . ضحاک  اجازه داد. اهریمن لب بر دو كتف وکیل گذاشت و ناگاه از روی زمین ناپدید شد.

روئیدن مار بر دوش وکیل

بر جای لبان اهریمن، بر دو كتف وکیل دو مارسیاه روئید. مارهارا از ریشه بریدند، اما به جای آنها بی درنگ دو ماردیگر روئید . ضحاکِ وکیل پریشان شد و در پی چاره افتاد. پزشكان هر چه كوشیدند سودمند نشد. وقتی همه پزشكان درماندند اهریمن خود را به صورت پزشكی ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت: «بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد خون مردمی است که به تو رای داده اند . برای آنكهمارانآرام باشند و گزندی نرسانند چاره آنست كه قانون "امتیازات وکلا " را پاس کنید . بیست وپنج درصد معاش مادام العمربگیرید با پاسپورت خدمت برای اهل خانه . وهر روز دو تن ازسربازان وطن را بکشید وخونش را درشیشه کرده بخورید . وازعرق جبین مردم  برای ماران خورش بسازند. شاید از این راه سرانجام، ماران بمیرند.

اهریمن كه با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود، بدینسان قانون امتیازات وکلا را تصویب کرد تا وکیل پارلمان با مارهای روی دوش شان خون مردم درشیشه کنند و نسل آدمیان را براندازد.

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 12:3 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393

اولین نشانه بحران

اولین نشانه بحران انتخاباتی . فسبوک در افغانستان فلترشد .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 12:48 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393

حاجی کلان

حاجي كلان 25 حمل 1393 ازهمان اول كه خبررسيد حاجي كلان قراره براي چند روزبيايد ديدن ما، گوش مان جرنگس صدا كرد . قبلا به اندازه کافی درمورد کرامات حاجی کلان وعادات شان شنیده بودیم . برای ما گوشزد شده بود كه حاجي كلان ازچی کاری خوشش میاید وچي كاري به سرش "بد ميخوره". عرق اش خشك نشده بود كه چشم اش به جهانگيرافتاد وصدا كرد ؛ "بيه اينجی او سركته سرسمبل تو خو پشتِ پدرت رفته خدا كنه عقل وهوش تو مثل او نباشه ". يك چاكلت ازشيرني داني برداشت داد دستش وپرسيد ؛ "چند ساله شدي ؟" گفتم ؛ "سه ساله". حاجي كلان گفت ؛ بان كه خودش بگويه . بازپرسيد: چي نام داري ؟ بچه به زحمت نام اش رابه حاجي هيجي كرد . حاجي كلان بلافاصله سوال كرد ؛ اصول دين ت چنده ؟ طفلك هاج وواج به حاجي كلان نگاه كرد. حاجي كلان دوباره پرسيد ؛" اصول دين ت را ياد نداري ؟ اصول دين ات چنده ؟" پسرك گيج ومنگ به حاجي نگاه مي كرد . حاجي كلان با دلخوري وقهر، رو به من كرده گفت ؛ "آفرين به تو، اينه تربيت ، اينه بچه كلان كردن ". بازروبه بچه كرده گفت ؛ "تقصيرپدرت اس بچيم، فقط بلدن سال يك دانه توليد كنند ". دراين حال رو به سقف خانه كرده با غيض وقهرانگارباخودش ادامه داد ؛" اي چيزا به پدرمادرتعلق داره، ازطفل چي گناهه ؟" حاجي كلان زد به پشت بچه وگفت ؛" نان ميدن پند نه " سرِسفره نان را که خورديم روبه جهانگشا كرده گفت :"دعا كن" پسرك مثل برادرش هنگ كرد ورو به من نگاه كرد . حاجي پرسید؛ " دعاي دسترخان یاد نداری ؟ دعا كن " جهان گشا باز ملتمسانه رو به من نگاه كرد . حاجي كلان با قهرگفت ؛ "طرف پدرت نگاه نکن ؟ او اگه اي چيزا را ياد ميداشت كه حالي رئس جمهورشده بود ". دوباره ازجهانگشاه پرسيد: " صنف چند استي ؟ جواب داد ؛" صنف اول" . حاجي كلان گفت ؛ "صنف اول؟ برپدراي معلما رانالد، به شما چي ياد ميدن ؟ مکتب ام مكتباي سابق، ما اندازه شما بوديم نصف قرآن را ازبربوديم ". درهمان حال با قهررو به من گفت ؛ نكن اومرتكه ، نكن كه مثل خودت بي كمال وبي باربيايه ، چهل سال عمرعزيزت گذشت ، پدرت خدا بيامرزهميطوربي پروا بود كه اينه تو جایش ماندی ، حالی ميخواهي اي بيچاره هارا مثل خودت بي كمال وبي كاره كلان كني ؟ ... سرچاي بوديم كه چشمش افتاد به الماري كتاب ها وگفت ؛ " ياره بسياربي چمرس آدم هستي تو. كدام آدم بي عقلي الماري را آنجا مي مانه ؟ بلند شو الماري را خالي كن كه به تو نشان دهم جاي الماري كجاست . الماري را كه جابه جا كرديم ، راه يكي ازپنجرها بسته شد .شروع کرد به اعتراض که ؛"اي خانه چقدردلگيراست ؟ اوف اوف " شروع كرد خودش را با دامن باد زدن . درهمان حال ادامه داد ؛ خانه كه آفتاب نداره به يك قران نمي ارزه .روبه من كرده گفت ؛ نقشه خانه را به نظرم خودت دادي . بي عقل خدا يك كلكين ازاي طرف مي ماندي كه آفتاب ميامد . گفتم ؛ نقشه را يك انجنيرداده . جواب داد ؛ انجنيرام مثل توبي عقل بوده . گفتم ؛ كلكين اگه ازاو طرف به كوچه بازباشه سرصدا وگرد خاك ازكوچه ميايه داخل . گفت ؛ هميقدركلان شدي آخرش نفهميدي كه هواي خانه براي كه پاك شوه نيازبه آفتاب داره يكي ازچيزهايي كه نجاست را پاك ميكنه آفتاب است ؟. شروع كرد درباب فواييد آفتاب ازنظرشرعي . حالا سرصبح من ازخانه زده ام بيرون وحاجي كلان چند تا كارگرآورده دارند كليكينِ رو به آفتاب بازميكنند . پايان .
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:21 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم خرداد 1393

حال من وآن مرد آویزان درچاه !

Normal 0 MicrosoftInternetExplorer4

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman";}

حال من و شاید بسیاری ازخلق سرگردان درچنین شرایط ناگوار رای دادن وانتخاب کردن،  همچونآن مرد است که از پیش اشتر مست بگریخت و به‌ضرورت، خویشتن در چاهی آویخت ودست در دو شاخ زد که بر بالای آن روئیده بود و پاهایش بر جای قرار گرفت. در این میان بهتر بنگریست، هر دو پای بر سر چهار مار بود که سر از سوراخبیرون گذاشته بودند. نظر بر قعر چاه افکند، اژدهائی سهمناک دید دهان‌گشاده وافتادن او را انتظار می‌کرد. به سر چاه التفات نمود. موشان سیاه و سپیدبیخ آن شاخ‌ها دایم بی‌فتور می‌بریدند و او در اثنای این محنت تدبیریمی‌اندیشید و خلاص خود را طریقی می‌جست. پیش خویش زنبورخانه‌ای و قدری شهدیافت، چیزی از آن به لب برد، از نوعی در حلاوت آن مشغول گشت که از کار خودغافل ماند و نه اندیشید که پای او بر سر چهار مار است و نتوان دانست کهکدام وقت در حرکت آیند، و موشان در بریدن شاخ‌ها جدّ بلیغ می‌نمایند والبته فتوری بدان راه نمی‌یافت، چندان‌که شاخ بگسست در کام اژدها افتاد وآن لذت حقیر بدو چنین غفلتی راه داد و حجاب تاریک برابر نور عقل او بداشتتا موشان از بریدن شاخ‌ها بپرداختند و بیچارة حریص در دهان اژدها افتاد.

بنا به تفسیریکی ازشیوخ ؛ شترمست همانا برادران ناراضی می باشد و شهد عسل دراین مثال همان دموکراسی باشد که ملت را مشغول کرده .....وتعبیربقیه را به اهل خرد گذارم

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:1 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393

هیجان پرواز !

 

1024x768

Normal 0 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman";}

هیجان پرواز

عبدالواحد رفیعی  

26 ثور1393

درچوکی شماره ی Dکنارپنجره پسرکی با کلاه محلی دهات اطراف شهربه سرش نشسته بود ، پلاستیکی را که احتمالا لباس "بدل شویی" اش را داخل آن گذاشته بودند به بغلش محکم گرفته بود. خوب که به سرووضعش دقت می کردی فکرمی کردی می رود حمامی بگیرد وبرگردد . درکنارش روی صندلی شماره E نشستم . دراین لحظه مردی با عینکی دودی سیاه درچشم درحالیکه دوسیم ازدوگوش اش برآمده درروی شکمش رفته بود وکوله پشتی شبیه به کوله پشتی "اسپیشل فورس" به پشت اش بسته بود، ازهمان دور- دو ردیف مانده ه به صندلی های ما - نگاهی به "بوردینگ پاس" خود انداخت وروبه پسرک کناری ام صداکرد : "جای من است، بلند شو". تکانی خوردم ازجایم جستم . به پسرک گفتم بوردینگ پا س ته بده ؟ بوردنگ پاس اورا که نگاه کردم دیدم صندلی D است . بعدازلحظاتِ نفس گیرِجابجایی طوری شد که من وسط قرارگرفتم ، مرد عینک دودی کنارپنجره قرارگرفت وپسرک دست چپ ام نشست .

مرد عینک دودی با ریتم موزیکی که درگوشش پخش می شد درتن چاق وناموزون ش حرکات موزون ازخود بیرون میداد ، طوری که زانو وبازوان اش همراه با سرتراشیده اش به صورت هماهنگ تکان میخورد .

پسرک رو به من پرسید : تا کابل چند ساعت راه است ؟ گفتم :هنوز کابل نرفتی ؟ گفت : نه دفعه اولم است میرم. گفتم : یک ساعت . تعجبی همراه با هیجان برای یک لحظه درصورتش گل انداخت . وقتی طیاره حرکت کرد ، پسرک درحالیکه دوبازوی صندلی را محکم چسپیده بود ناخود آگاه شروع کرد به خندیدن . آدم را به یاد کودکی می انداخت که برای اولین دفعه ازحرکت مهیج اسباب بازی الکترونیکی اش به هیجان وشادی آمده باشد . همدم با حرکت طیاره هیجان نیزدروجود پسرک اوج می گرفت. درحالیکه ازخنده غش می رفت ، ازروی بازوی من سرش را درازمی کرد تا ازپنجره بیرون را نگاه کند . دراین حال اما مرد چاق خودش را به خواب زده بود وداشت با ریتم موسیقی گوشی اش، حرکات ریزرقص اجرا میکرد .

ازآنجا که دیدم پسرک اشتیاق بیش ازحد به تماشای بیرون را دارد گفتم : بیا عزیزجان تو جای من بشین که به پنجره نزدیک تراست وبهترمی توانی بیرون را ببینی ....آخرین کلمات ازدهنم بیرون نشده بود که پسرک ناگهان ازجا جست وکمربندش طوری مانع جستن اوشد که یک لحظه احساس کردم ازکمربه بالا به سقف خورد وازکمربه پایین روی صندلی جا ماند . کمربندش را بازکردم وپسرک جای من نشست .

درجای جدید درحالیکه بهترمی توانست فضای مملو از"ابروبادومه وخورشید وفلک" را ببیند، خنده ی سرمستِ ناشی ازهیجان پررنگ ترشده بود . دراین حال دم به دم  گاهی حتی با قهقه ی سبکی ازروی بازوی مرد عینک دودی سرک می کشید به بیرون . چند دفعه که سرگ کشید مرد عینک دودی بالاخره چشم بازکرد ودرحالیکه با گوشه ی یک چشم اش با حال خماروغضب به پسرک نگاه می کرد، با کف یک دست آرام سرپسرک را تیله کرد سرجایش . دوباره چشمش را بست به برنامه رقص وموسیقی اش ادامه داد . پسرک درحالیکه محولذتِ تماشای مناظرابرهای سفید بود ، چند باردیگرکه سرک کشید بالاخره مرد عینک دودی این باربا کف دست سرپسرک را محکم سرجایش تیله کرد وگفت : "یک لحظه آرام باش دیگه "...

 لحظاتی دیدم که لبخند ازلبان پسرک محو شد وحالتی درصورتش شکل گرفت که گفتی بیچاره گریه اش گرفته است . کم کم لبخند نشئگی بازدرلبان پسرک پیدا شد وطاقت نیاورد وبازسرش را ازروی شانه مرد عینک دودی پیش کرد به سوی پنجره . دراین حال نمیدانم طیاره یک لحظه وبه صورت ناگهانی اوج گرفت یا فرو رفت دردل هوا که پسرک قاه قاه منفجرشد ومرد عینک دودی دراین لحظه با کف دست طوری که به کسی سیلی بزند، زد به کفِ سرِ پسرک وصدا کرد : سرجات آرام بشین ، بعد درهمان حال با دودست بازو وسراورا محکم پس زد طوری که تنه ی پسرک چسپید به تنه ی من، درآن حال گفت : چی داره بیرون؟ آسمان ندیدی ؟ مرد عینک دودی با عصبانیت پرده ی پنجره را کشید پایین طوری که ترق صدا کرد ودرمیان دهانش گفت : چی مردمای بی فرهنگی . وبازخودش را زد به خواب درحالیکه پسرک چسپید به صندلی اش و نتوانست لحظات فرود طیاره را درمیدان هوایی کابل ببیند .پایان

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:46 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393

موش کُش

موش کُش
مرد متهمی که سردسته ی تیم اختطاف گران به حساب آمده همراه با سه همدستش درحالیکه دست وپایش درزنجیربسته شده بودند روبه روی رئیس محکمه استیناف شهرپشت سرهم به ردیف نشستند .
قاضی روبه سردسته کرده پرسید : نام تان چیست؟
متهم جواب داد : کدام نامم آقای قاضی ؟
قاضی گفت : مگه چند تا نام داری؟
متهم جواب داد: اوطورکه چندتا نام دارم قاضی صاحب ، توکدام نامم را میگی؟
قاضی گفت : همی نام دوسیه تان را
متهم جواب داد: دوسیه سابق یاهمی که حالی هستم ؟
محرر ازآن طرف گفت : رئیس صاحب دراین دوسیه نامش سردارولد ....است دردوسیه سابق که 16 سال حبس خورده بوده نامش گل آغاجان ولد ... است
متهم رو کرد به قاضی وگفت : اوطورکه نام زیاد دارم قاضی صاحب ، حالی اگه یکی یکی نام بگیرم بازوقت نیست.
رئیس با خنده رو به متهم کرده گفت : مثلا یکیی دوتا ازنام های دیگه تان را بگو .
متهم گفت : یک نام که دوستا سرم ماندن منم قبول کردم "موش کُش" بود .یک نام هم که در...
رئیس گفت : بقیه را گمشکو نامی که پدرمادرت سرت ماندن او چیه ؟
متهم لحظه ی فکرکرد وجواب داد : یاره قاضی صاحب بخدا گه همی حالی یادم بیایه .سال ها ازاوزمان گذشته...

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:13 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393

این فلم بردارهای تلوزون هارا میگویم !

فلم بردارهای این شبکه های تلوزونی را میگویم !
چند وقتی بود که ازبعضی مردم وحتی ازبعضی منابرمی شنیدم که تعدادی ازتلویزون های خصوصی را حتی نمی شود راحت درکنارفامیل نشسته نگاه کرد ولی من ازعمق مسمئله چیزی نمی فهمیدم تا ایکه...
به یکی ازشبکه های تلویزونی که درحال پخش اخبارازآسیب دیدگان بدخشان است وگردهمایی را نشان میدهد که تعدادی ازمردم دریک شهرپراحساس برای ابرازهمدردی با این مردم بد بخت وبیچاره ودرد دیده گردهم آمده وکمک جمع آوری میکنند دراین حین دوربین فلم برداردرمیان جمعیت هزارنفری درمجلس روی صورت یک دخترزوم کرده دم به دم تصویراورا روی مونیتورتلویزون پس وپیش می آورد . ما وبینندگان ضمن ابرازهمدردی با فلم بردارعزیزبا احساس خجالت درعین لذت محو تماشای این تصویرشده ایم . نفری که بغل دست ام نشسته چند لحظه ای این تصویرقبیح ویا وقیح را تحمل کردند وبالاخره کاسه صبرش تمام شد ورو به من گفت : چوطوربا دقت سیل مونی ؟
گفتم : چی ؟
گفت : خودت میفامی که چی .
گتفم : اخبارنگاه میکنم گناه کردم ؟
گفت : آره می نگرم اخبارسیل مونی او قد ازو چمای خو .....
گفتم : به من چی که فلم بردارتصویردخترمردم را زوم کرده ؟ تو به تلویزون هم حسادت میکنی ؟ شب وروزاون سریال های ترکی را نگاه میکنین که یک مرد با چند زن رابطه داره ما اعتراض کردیم ؟
دوسه دفعه دیگه که تصویرآمد ورفت وازابعاد مختلف دخترمردم را به نمایش گذاشت ، نفری کنترل را گرفت درحالیکه روی دکمه کنترل باقهرفشارداد گفت : خجالت هم نمی کشند .... وبی انصاف زد کانال عوض کرد. آخرش نفهمیدم چقدرکمک برای مردم زیرآوارمانده جمع شد .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 16:36 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393

گلوله باران هم شدیم !


با والی بادغیس هم قطارشدیم ورفتیم که کلینکی را افتتاح کنیم . والی میخواست سخنرانی اش را شروع کند که اولین هاوان افتاد واسط یک ده درصد متری مسجد . فکرکردیم اردوی ملی به استقبال ما ازخود توپ درکردن ولی سه ثانیه بعد دومی خورد به په دیوارمسجد وسومی که خورد باد وگردخاکش مرا گرفت و چره اش ناصررا . دربرابرچشمانم جان داد . چقدرآسان کشته شد .....

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:21 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام فروردین 1393

شادي روح گابو!

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

شادي روح گابو!

 اگه مردتكه يك كتابي درباب" آداب رفتن به دستشويي" مي نوشت يا دعايي براي درمان سردردي خلق مي كرد ،  بعد خلق الله را مي ديدي كه ازمرگش درهرمحل يك مراسم جاندارفاتحه برگزارمي كردند وسالگرد رحلت شان را مي گرفتند عكس هاي حضرت شان را درسطح شهر به بلبرد ميكردند. اين مردكه گابريل گارسيا كه هرچي نوشته اززندگي نوشته وصدسال تنهايي نوشته و.... چند روزه مرده حتي يك پيام تسليت هم نشنيدم . لااقل شادي روح ش يك صلوات بفرستين . الهم ....... /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:38 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393

بيچاره مادرخليفه صفدر

بيچاره مادرخليفه !!! خليفه صفدرروزپيش ازانتخابات به مادرش چندين دفعه ياد داده بود كه چگونه راي دهد وگفته بود به چي كسي بايد راي دهد ، ودرعين حال نشان داده بود كه آدم مورد نظرش در ورقه راي دهي چي شكل وشمايلي دارد .مادرخليفه درروزانتخابات رفت راي داد ولي وقتي برگشت به خانه روبه خليفه صفدرگفت ؛ من هرچي گشتم درميان ورقه راي دهي او نفر لُنگي(عمامه ) والاره كه تو گفته بودي نيافتم بچيم ، آخرش به يك نفرراي دادم كه لُنگي(عمامه) اش مثل همو نفري بود كه تو گفته بودي . خليفه صفدرخيززد برگه هاي تبليغاتي كانديداهارا آورد وگذاشت پيش مادرش كه بگو كدام يكي ؟ مادرش درميان عكس ها گشت وگشت وآخرش انگشت گذاشت روي عكس كسي كه انگاردشمن خوني خليفه صفدربود . خليفه سرخ وسفيد شد ورنگ باخت وچشمانش را بطرف مادرش ابلق كرد ولي با همه سوختي كه داشت، آن روز چيزي به زبان نياورد كه مادرش را برنجاند ، هرچند كه بين دهان فحش هايي به كانديدي كه مادرش به اوراي داده بود گفت وبه مادرش گوش زد كرد كه به چي حرامزاده ي راي داده است . اما اززماني كه نتايج انتخابات اعلان شد وكانديد مورد نظرخليفه درميان برندگان نبود ، خليفه صفدرشرارتي درخانه راه انداخته كه صد برابربدترازجنگ هاي داخل پارلمان است . خليفه تمام تقصيرها ونواقص انتخابات را به گردن مادرش انداخته است . راست ميره ، چپ ميره به مادرش يك چيزي ميگويد . ازتقلب انتخاباتي فلان شاروال گرفته تا تخطي بهمان ولسوال وفلان قوماندان، همه وهمه را به گردن مادربيچاره اش باركرده ومي گويد : تمام كساني كه راي ميدن مثل تو وري آدماي بي سواد است مادر، كه هنوزنميداند به كي راي دهند، آخرش نتيجه اي رقم گُه درگُه ميشه ، به جاي كه يك آدم عاقل وبالغ برنده شوه ، يك دزد سرگردنه ميره پارلمان . خليفه صفدرلحظه ي خاموش ميشود وبازشروع مي كند :" آخرازبراي خدا، بنا به اعلان كميسون انتخابات ازكل جمعيت افغانستان 4 ميليون راي داده اند ، ازميان اين چهارميليون يك ميليون آن راي تقلبي وباطل شده اعلان شده است كه ميماند سه ميليون، يعني كه اين سه ميليون با سرنوشت 30 ميليون بازي مي كند ". خليفه صفدر رو به مادرش با قهرمي گويد :" آخر، كاش اين سه ميليون سه ميليون آدم حسابي مي بودند ، همه اش مثل تو وري آدما است كه حتي كانديدايش را نميشناسن ". خليفه آب دهانش را قورت داده ادامه مي دهد :" اين سه ميليون راي دهنده كيا اند ؟ آخردموكراسي وانتخابات براي كساني كه نميدانند راي دادن يعني چي ، نميدانند براي چي راي مي دهند ونميفهمند به چي كسي راي مي دهند . چي فايده ؟ ......انتخابات براي اي رقم جامعه بخدا خانه خرابي داره ؟ بيچاره مادرخليفه صفدرحالا كلا ازراي دادن وانتخابات ودموكراسي بيزارشده .
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 15:13 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم فروردین 1393

یاد آن روزها

تاکنون پنج دوره انتخابات در کشور سپری شده است (سه دوره ریاست‌جمهوری و دو دوره پارلمانی) و من بنا به وظیفه، در هر پنج دوره به‌عنوان «ناظر ملی» و «مشاهد» از نزدیک این پروسه‌ی هیجان و یاس و امید را مشاهده کرده‌ام. دوره اول انتخابات ریاست‌جمهوری را در ولایت غور بودم. بازار سقاوه در ولسوالی پسابند ولایت غور مملو از جمعیت زنان و مردانی بود که از دهات دوردست برای رای دادن و انتخاب کردن اولین رییس‌جمهور افغانستان که با شیوه دموکراتیک از طریق انتخابات آزاد و مستقیم تعیین می‌شد، آمده بودند.
آن روز از روزهای به‌یادماندنی تاریخ کشور بود. خصوصا در هوای سرد دهه سوم ماه میزان در ولایت غور از اول ماه میزان هوا سرد است و آب را یخ می‌زند، در همین هوای سرد، صبح قبل از طلوع آفتاب زنان و مردان از قریه‌های دوردست سوار بر خر و پیاده برای رسیدن به مرکز بازار سقاوه گروه‌گروه در حرکت بودند و یک ساعت قبل از شروع رای‌دهی صف طویلی از رای‌دهندگان خصوصا زنان تشکیل شده بود. چیزی‌که دغدغه‌ای نداشت و کسی به آن فکر هم نمی‌کرد مساله امنیت بود. برخلاف این دوره از انتخابات که دغدغه نبود امنیت بود.در بازار سقاوه دنبال جایی می‌گشتم که نان چاشت را بخورم. از کسی سراغ هوتلی را گرفتم و او بنا به رسم و عادات مردم آن دیار، به من گفت؛ رستوران را چی می‌کنی، خانه ما در خدمت‌تان است. سر سفره ماست بود و مسکه محلی و نان‌های تنوری. در گرماگرم خوردن بودیم که بحث سیاسی بین زن و شوهر در گرفت و طبعا بحث بحث انتخابات بود.
ملا عبدالغفور طرفدار مسعوده جلال بود. می‌خواست به او رای دهد و معتقد بود که؛ «مردان هرچی کرده‌اند خرابی کرده‌اند بلکه همی زن یک کاری کنه که بخیر ملت باشه.» ولی همسر جوانش بی‌بی‌گل اصرار داشت که به کرزی رای می‌دهد و معتقد بود که؛ «در ای وطن زنان کار کرده نمی‌تانه.» برای تایید حرفش روبه شوهرش گفت: اینه مه زن هستم چی اختیار دارم به خانه تو؟ شوهرش روبه من خندید و گفت: بخور نانته بخور، د قصه گپای این عاجزه نشو.
بی‌بی‌گل و ملا عبدالغفور مثل خیلی از مردم دیگر در سراسر افغانستان در آن زمان مملو از امید و هیجان بودند و فکر می‌کردند دنیا گل و گلزار شده است. ولی با گذشت چند سال آقای کرزی که با رای امثال بی‌بی‌گل دو بار بر گرده آن‌ها سواری کرد، اینک همه‌ی امیدها را به یاس مبدل کرده است.

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:40 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393

شرمنده نیستم

ده سال گذشت ودراین ده سال دودوره انتخابات ریاست جمهوری راطی کردیم . ازاین لحاظ که درهردو دوره به کرزی رای نداده ام احساس راحتی ووخوشی دارم . دوست دارم پنج سال بعد نیزچنین احساسی داشته باشم وپیش خودم شرمنده نباشم .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 10:25 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393

امروزانتحاري نشد؟

دو سه روزمی شود که درکابل انتحاری نشده است ازاین لحاظ شهریان کابل دچاربهت وحیرت شده اند . با شگفتی ازهمدیگرسوال میکنند : امروزانتحاری نشد ؟
یکی ازمسافرین لین پل سوخته که نخواست نامش فاش شود معتقداست حلقاتی دردولت وجود دارد که مخالف انتحاری در هرروز می باشد به گفته ایشان احتمالا همین حلقات حکومت کرزی را تحت فشارقرارداده تا وقفه ی دوسه روزه به وجود بیاید. دراین میان صنف کفن فروشان ضمن حمایت از حکومت کرزی بابت رهایی زندانیان بگرام نگرانی شان را ازتوقف انتحاری طی چند روزاخیراعلان کردند .
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:45 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392

درمدح ومذمت نوروز!

" سال نزد فارسيان چهارفصل بود ، برحسب اين فصول عيد هايي داشتند كه به اهمال دركبيسه روزاين عيد ها جابه جا ميشد . ازجمله اين اعياد يكي روزاول فروردين ماه يعني نوروزبود . كه روزبس بزرگ است كه به علت زنده شدن طبيعت گويند . آغازخلقت جهان درآن روزبوده است . چنين به نظرمي رسيد كه پنج روزنخستين سال " نوروزعامه " يعني جشن همگاني بود . حال آنكه روزششم كه "خرداد روز" نام داشت ، " نوروزخاصه " يعني جشن پادشاهان وبزرگان بوده است" (آثارالباقيه ، ابوريحان بيروني )

 

اگردرافغانستان زندگي كني ومسلمان متديين باشي هرروزبا مسئله ي برميخوري كه بحث شرعي بودن يا نبودن آن مسئله مبحث بحث تعدادي ازعلماي ديني وبه تبع آن مردم عوام ميگردد. دراين ميان خلق الله بعنوان ملتي مسلمان سرشان ازاين همه توهم ومحملات به نام شرع ، به چرخ آمده وچي بسا درمورد باورهاي شرعي خود دچاريك نوع شك وترديد گردند . جالب اين است كه  دربيشترموارد مسايلي مورد بحث ديني قرارمي گيرد كه اكثرا نيازبه تحليل شرعي آن مسئله وارتباط آن به دين احساس نمي شود وگاهي حتي چنان بي ارزش است كه نيازبه پرداختن به آن نيزمصداق سخن معروف ؛ " عرض خود مي بري وزحمت ما ميداري " مي باشد . اين درحالي است كه درهمين جامعه هرچي عمل خلاف شرعي كه تصورمي شود به صورت عادات روزمره درجريان است . رشوه ، فساد ، انتحار، راه گيري ، اختطاف ،  وصدهاعمل خلاف ، جزو اعمال رايج جامعه اسلامي گشته است ولي نه  كسي درميزگردي دراين مورد شركت مي كند ، نه بحثي به راه مي افتد ونه درمورد حرام بودن ويا نبودن آن سيره نبوي را ورق ميزند ونه كسي فتوي صادرمي كند . اما درمورد مسئله بي ارتباطي مثل عيد نوروزكه بيشتريك مقوله فرهنگي است تا مسئله ي ديني وبهانه اي براي شادي مردم ، حرف وحديث رواج پيدا ميكند .  دمادم نوروزكه ميگردد يك دفعه همه متشرع ميگردند ودرمذمت گراميداشت ازنوروزآيه وحديث نقل مي كنند . مثل اينكه آيين جديدي ابداع شده وعلما مجبورند مسئله ديني آنرا حل كنند وحكم شرعي آنرا بدانند .

پيش تلويزون نشسته ايد نگاه مي كنيد كه يك عالم ديني درمورد حرمت ومذمت نوروزبا جوش وخروش صحبت ميكند . ده ها حديث وروايت درمذمت جشن وشادي ودرحرام دانستن جشن نوروزنقل مي كند . براي يك لحظه آدم به فكرفرومي رود وبا خودش با اين عالم ديني دچارجدل وسفسطه ي بي پايان مي گردد .اگربراي ايشان كه اينگونه درحرام بودن گراميداشت ازنوروزسخن مي راند وحديث وروايت ازخود نقل مي كند ، بگويي مولانارا قبول داري ؟ حتما ميگويد ؛ بله ، يكي ازعرفاي جيد بود . اگربگويي سعدي را قبول داري ؟ حتما مي گويد ؛ ازدانشمندان وحكماي اسلامي بوده كه درمدارس ديني هنوزهم كتاب هاي گلستان وبوستان او تدريس ميگردد . همينطورحكيم سنايي وبيدل وحافظ وغيره...همه را  به عنوان علماي اسلام قبول دارند . ولي اگربگويي ؛ نوروزرا قبول داري ؟ ميگويد ، نه ، ازدیدگاه تاریخ و شریعت اسلام، نوروزيكي ازآيين هاي ضد اسلامي است كه با آمدن اسلام هركسي آنرا جشن بگيرد مرتكب گناه كبيره مي شود وعملش مشمول اعمال شرك آميزاست . درادامه كلامش في البداهه فتوي نيزصادرمي كند كه ؛  تبریك گفتن سال نو ، رفتن به زیارتگاه ها، دادن هدیه نوروزی به زوج های جوان ،حناكردن  در شب نوروزولباس نوپوشيدن وحمام رفتن به مناسبت روزنوروزحرام و كفر است. بازاگربگويي ؛ همين مولانارا كه شما بعنوان يكي ازعرفاي اسلامي ميداني ويكي ازفقهاي دوران خودش بوده است ، درمورد همين نوروزكه شما ميگوييد آيين ضد اسلامي بوده است ، درديوان خود شعرها سروده مثل اين بيت ؛ "نوروزرخت ديدم خوش اشك بباريدم ، نوروزوچنين باران باريده مبارك باد" همچنين سعدي عليه الرحمه را كه همه بدون استثنا قبول داريد درمورد نوروزگفته است : "آدمي نيست كه عاشق نشود وقت بهار، هرگياهي كه به نوروزنجنبد حطب است ...." همينطورحكيم سنايي وبيدل وحافظ و....

همه ي اينها را كه بگويي ، انتظارداري عالم ديني طرف بحث شما كوتاه بيايد ، اما نه ، كوتاه نمي آيد ، بلكه با چاشني لجاجت برسرقول خود بيشترازپيش پافشاري خواهد كرد واگرازجمله ملاها ومولوي هاي  مبادي به آداب اجتماعي باشد خواهد گفت؛  اينها منظورش ازنوروزهرروزي بوده كه درآن معصيت نشود ، ولي اگرعالم ديني مورد بحث كمي بد عنق باشد دست آخرشايد به شما وبه مولوي وبه سعدي چيزي بگويد كه دلت ازهرچي عالم ديني است به درد آيد .

مسئله درهمين جا ختم نمي شود، اينطورنيست كه فقط ملا ومولوي صاحب درتلويزون اين احاديث را بلد باشد ، برعكس احاديث وروايات زيادي درمتون كهن داريم كه برتاييد وستايش نوروزوسال نو گفته شده است ونشان دهنده ي آن است كه شخص حضرت محمد نيزنه تنها منكرنوروز نبوده اند بلكه درتاييد وتمجيد آن بيانات گهرباري داشته اند كه نشان ميدهد نسبت به نوروزوسال نوديدي مثبت داشته اند . ازآن جمله درروايتي آمده است كه ؛ " در نوروز جامي سيمين، پر از حلوا براي پيامبر هديه آوردند، آن حضرت پرسيد اين چيست؟ گفتند امروز روز نوروز است، حضرت پرسيد نوروز چيست؟ گفتند عيد بزرگ فارسيان است ؛ حضرت فرمودند: كاش هر روز بر ما نوروز بود".  همچنين حضرت علي خليفه چهارم مسلمين در قسمتي از نامه معروف خود به مالك اشتر درباره رعايت رسوم و آيين هاي مردم تأكيد كرده مي فرماييد: " آداب پسنديده اي را كه بندگان اين ملت به آن عمل كردن و ملت اسلام با آن پيوند خورده و رعيت با آن اصلاح شدن بر هم مزن." ضمن اينكه اسلام هم از نوروز با عناوين مختلف به نيكي ياد كرده است، در تعاليم اسلامي از ربيع و بهار كه سرآغاز سال نو مي باشد به عنوان ياد كرد رستاخيزسخن به ميان آورده است:" اذا جاء الربيع فذكروا ذكرانشوراً يعني هنگامي كه بهار آمد پس ياد كنيد قيامت را".

حالا بياييم يك سري به محله خودما بزنيم كه محله ي است با قدامت چندين ساله وبرحسب نيازوزمان ، درطي چند سال اخيرشاهد جابجايي اجتماعي زيادوگوناگون وعميق جمعيتي شده است . همسايه دست چپي مان ازجمله كساني است كه به مناسبت گراميداشت ازنوروزهرسال سبزه مي كارد بعلاوه جشن وپايكوبي درروزنوروز، روز سيزدهم را نيزبا رفتن به كوه وصحرا گرامي ميدارد . درعين حال دو خانه آنطرف ترهمسايه ديگري داريم كه آب خوردنش را هم فوت شرعي مي كند ومبادي به آداب شريعت است وگوش به فرمان ملا وآخند محل . ايشان روز نوروز را ازجمله اعياد غيراسلامي ميداند وگراميداشت ازآن را حرام شرعي وگناه كبيره ميداند . براين اساس به همسايه دست چپي ما با چشم بد مي نگرد واعمال اورا خلاف فرمايشات ملاهاي محل ميداند وچي بسا دردلش اورا متهم به شرك كند . درچنين شرايطي است كه انسان بعنوان همسايه وسطي درميان اين دوطيف اجتماعي به قول معروف؛....  پياده مي ماند . اگرگرامي بداري يك غم اگرگرامي نداري غمي ديگر. دراين حالت انسان ناخواسته دچارعملي ضدارزشي شده نيازپيدا ميكند به ريا متوسل گرديده يكي يه نعل بكوبد ديگري به ميخ .

نيازهاي اجتماعي وطبيعت انسان سالم مبني برتمايل به شادي ، اقتضا مي كند كه به جاي انكارومذمت آيين هاي ملي به بهانه غيراسلامي بودن ، كوشش شود زمينه آميزش عنعنات ملي با آيين هاي ديني  فراهم گردد . نه آنكه تلاش شود اسباب ودلايل ديني بربطلان عنعنات ملي پيدا كنند . عنعنات ورسوم ملي با سنت هاي مذهبي دراكثرموارد كدام تعارضي ندارد ، ونيازي احساس نمي شود كه متوليان ديني براي حرام نمودن ويا شرك آميزبودن آن دليل شرعي بياورند ، مگراينكه آن آيين سبب بطلان آيين مذهبي گردد .

درست است كه نوروز وگرامي داشت ازنوروزيكي ازسنن واداب كهني است كه قدامت آن برميگردد به قبل ازاسلام ، ولي اين سبب مذمت وانكاراين آيين كهن وملي وفرح آفرين نمي گردد .درجامعه ي كه حضرت محمد مبعوث شد داراي آيين ورسوم مختلف وخاص بود ، ولي حضرت دراكثرموارد درامورفرهنگي وعنعنات ملي اعراب دخالت نكرد . حتي تفاوت فرهنگي ميان مكه ومدينه كه دوشهري ازعربستان آن زمان بود بسيارزياد وجود داشت ولي شواهدي وجود ندارد كه حضرت به مصادره عنعنات ملي وامورفرهنگي اعراب دست زده باشد. پيامبراسلام به شواهد تاريخ بعد ازبعثت خيلي ازسنن وآداب رايج مردم خودرا كه درقبل ازاسلام رايج بود تاييد كرد وبسياراندك رسم هاي ناروا ، مثل زنده به گوركردن دختران را منكرشد نه هررسم وعنعنه ي رايج را . اگربراي پايان اين بحث يك مثال ساده ذكركنم يكي دستاربستن است . درحاليكه درنظربسياري ازمسلمانان دستاربستن يك سنت اسلامي وسيره نبوي به حساب مي آيد ، اين عمل بنا به شرايط جغرافيايي وجوي شبه جزيره عرب يك رسم رايج درقبل ازاسلام بوده است . بنا براين ،  اگربگويي هرچيزي كه قبل ازاسلام رواج داشته است با آمدن اسلام مطرود شده است،  اصلا هيچ هويتي براي اعراب وهم چنين ديگراقوامي كه اسلام آورده اند نمي ماند .به اين دليل، نميتوان گفت جشن وگراميداشت ازنوروزبه اين علت كه ازجمله عنعنات مردم درقبل ازاسلام بوده است، شرك آميزاست.

مسئله اصلي ديگراين است كه همه جوامع اسلامي داراي فرهنگي بوده است كه ريشه درقبل ازاسلام داشته است واساس فرهنگي اكثركشورها وجوامع اسلامي را عنعنات وفرهنگ قبل ازاسلام آنها تشكيل ميدهد .  به طورمثال ، هم اكنون درچين مسلمان داريم ، درمالزي هم مسلمان داريم ودرخيلي ازكشورهاي ديگر، درتمامي اين كشورها مردم اسلام را براساس عنعنات وفرهنگ خودشان قبول كردند . اگرغيراين مي بود بايد مسلمان چيني هم اكنون چلتاري مثل اعراب به سرمي بستند ومسلمان ماليزيايي هم بايد دستاري به شكل ملافلان عرب درعربستان مي بست .  پايان .
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 10:17 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392

عیب بزرگ

عیب بزرگ :
درجمعی ازفعالین مدنی یا به عبارتی صحیح تر،معدنی ! سرمیزغذا نشسته ایم . یکی ازفعالین معدنی رو به دیگری پرسید ؛ دیروز به افتتاح دفترآقای " فلانی " رفتی ؟ فعال معدنی دوم جواب داد ؛ آره رفتم وادامه داد ؛ واقعا آدمی پرتوان است ازهرلحاظ ولی یک عیب بزرگ داره . دراین لحظه سربه بیخ گوش فعال معدنی پهلویش برد وگفت : یک عیب بزرگ داره که جاغوری است . اولی پرسید ؛ ازجاغوری است ؟ دومی گفت ؛ آره متاسفانه ، همی عیب را اگه نمی داشت واقعا لیاقتش را داشت که د شورای ولایتی می رفت . البته گوشه چشمی به من نگاه کردند وخندیدن . خدا را شکرکه مرا نمیدانستند ازکجا هستم .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 13:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392

والي انديشمندوطنزپرداز

شهرباستاني هرات يك خوش شانسي عجيب دارد كه هرچي والي به طالع شان مي آيد يا دانشمند است يا انديشمند وگاهي هم سردارجهاد . اما والي آخري هرات كه مشغول سياحتِ  ضمن خدمت مي باشند  برعلاوه  انديشمند ودانشمند بودن ، به احتمال زياد فيلسوف نيزمي باشند وبه اسنتاد به خطابه هاي گيراي ايشان آدمي است اديب وخطيب . ولي آنچه كه ايشان را برازنده ترنشان مي دهد برعلاوه ي همه ي كمالات  مذكورطنزپرداز وبذله گو نيزمي باشند . به قسمتي ازسخنان گهربارشان گوش جان فرادهيد :(به نقل ازمنابع آگاه )  

" ....يك نفرآمده براي مه بوداي باميان تحفه آورده ، مجسمه بوداي باميان ره گرفته برايم سوغات آورده تنديس ميگن چي ميگن . اي چي به درد مه مي خوره ؟ مه خداي نكرده بودايي هستم ، بت پرست هستم هههههه چي هستم ؟ مه هم  گرفتم دورانداختم ... اي رقم كارها مي كننند مردم هاهاهاها ........؟" 
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:45 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم بهمن 1392

توصیه به جا

همیشه نصیحت های خوب را قبول کرده ام . توصیه های خیرخواهانه ازهرکس باشد مثل عسل شیرین است مثل این توصیه ازکاکه تیغون :

او بیرار! تا که یک میلیون برایت ندهند در وبلاگ حاضر نمی شوی؟
مبارک باشد. از ما اگر می شنوی پول ها را بالای کتاب مصرف نکو که اصلاً فایده نداره. برو دوباره زن بگیر که رستگار هر دو جهان شوی و داستان هایت هم به سوی تراژدی شدن برود.

تیغون وظیفۀ تو فقط گفتن است و بس
شاید رفیعی بشنود، اصلاح شود به خیر!

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:10 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392

جشنواره داستان كوتاه

جشنواره ی جایزه ی ادبی تسنیم روزجمعه ۱۱بهمن درشهر ری - تهران باحضور چهره های سیاسی ، فعالین فرهنگی وادبی کشورهای افغانستان وایران به کارخود پایان داد.

هیات داواران دومین جشنواره ی داستان جایزه ی ادبی تسنیم ویژه ی فارسی زبانان جهان، درسال ۱۳۹۲ آقایان بابک صحرا نورد ازایران (داوربین المللی ) وعباس آرمان از افغانستان ، خانم ها نسیم خلیلی ازایران و پروین پژواک ازکانادا ومعصومه کوثری ازافغانستان پس ازمطالعه وبررسی ۲۹۷ اثر رسیده به دبیرخانه ی جشنواهر دربخش اصلی وجنبی ۹  اثر را شایسته ی تقدیر و ۶ اثر را ، به عنوان اثر برتر اعلام نمودند.

نفرات شایسته ی تقدیر.

خانم زهرا جعفری از اصفهان برای داستان: گودی .

خانم فایزه صالحی از قم برای داستان : نقل ونبات جنگ .

خانم الهام نظام جو از تهران برای داستان : در دانه .

خانم طاهره السادات حسینی سمنگانی  از شهر ری برای داستان: گودی پران

آقای نعمت حسینی ازکشور المان شهر فولدا برای داستان : فریادش شنیده شد.

خانم زهرا نوری از کاشان برای داستان : ناجو

خانم نجمه احمدی از اصفهان برای داستان : دست های بلاتکلیف .

خانم لیلا معظمی  از تهران  برای داستان : روناک یعنی روشن .

خانم معصومه ابراهیمی از کابل برای داستان : کابل پر ازقبرستان است .

نفرات برگزیده :

الف ( هیات داوران جایزه ی سوم جشنواره ؛ تندیس + لوح تقدیر وقرار داد چاپ کتاب به ارزش یک میلیون تومان را مشترکا به داستان میراو نوشته ی عبدالواحد رفیعی ازهرات  و داستان درد نوشته ی محبوبه جعفرقلی ازتهران اهدا می کند .)

ب (هیات داوارن جایزه ی دوم جشنواره ؛  تندیس + لوح تقدیر وقرار داد چاپ کتاب به ارزش یک میلیون تومان را مشترکا به داستان سنگ مرمر سیاه نوشته ی سکینه محمدی از بامیان و داستان زاغ دم سفید نوشته ی سیدعلی موسوی از بلخ اهدا می کند .)

ج ( هیات داوارن جایزه ی اول جشنواره تندیس + لوح تقدیر وقرارداد چاپ کتاب به ارزش دو میلیون تومان را مشترکا به داستان سفید وسیاه نوشته ی امین فارسی ازبلخ- افغانستان  و داستان نگهبان باغ وحش نوشته ی زهرا فردشاد از شیراز- ایران  تقدیم می کند .)

ازتمامی عزیزانی که دراین روز بیادماندنی برگزارکنندگان را یاری کردند یک جهان سپاگذار هستم .

ازحضور اعضای انجمن های ادبی فعال درکاشان ؛ شهر ری ؛ مشهد مقدس ،اصفهان وقم وتهران خانه ی ادبیات افغانستان وتمامی شرکت کنندگان واساتیدعزیزی که در اجرای این برنامه با همکاری وهمدلی وراهنمایی هایشان من وکادر جشنواره را یاری کردند ؛ متشکر هستم .

باا حترام ودورد بر مردم افغانستان .

دبیرجشنواره : بتول سیدحیدری


نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:15 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر