X
تبلیغات
مسافر

یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393

بيچاره مادرخليفه صفدر

بيچاره مادرخليفه !!! خليفه صفدرروزپيش ازانتخابات به مادرش چندين دفعه ياد داده بود كه چگونه راي دهد وگفته بود به چي كسي بايد راي دهد ، ودرعين حال نشان داده بود كه آدم مورد نظرش در ورقه راي دهي چي شكل وشمايلي دارد .مادرخليفه درروزانتخابات رفت راي داد ولي وقتي برگشت به خانه روبه خليفه صفدرگفت ؛ من هرچي گشتم درميان ورقه راي دهي او نفر لُنگي(عمامه ) والاره كه تو گفته بودي نيافتم بچيم ، آخرش به يك نفرراي دادم كه لُنگي(عمامه) اش مثل همو نفري بود كه تو گفته بودي . خليفه صفدرخيززد برگه هاي تبليغاتي كانديداهارا آورد وگذاشت پيش مادرش كه بگو كدام يكي ؟ مادرش درميان عكس ها گشت وگشت وآخرش انگشت گذاشت روي عكس كسي كه انگاردشمن خوني خليفه صفدربود . خليفه سرخ وسفيد شد ورنگ باخت وچشمانش را بطرف مادرش ابلق كرد ولي با همه سوختي كه داشت، آن روز چيزي به زبان نياورد كه مادرش را برنجاند ، هرچند كه بين دهان فحش هايي به كانديدي كه مادرش به اوراي داده بود گفت وبه مادرش گوش زد كرد كه به چي حرامزاده ي راي داده است . اما اززماني كه نتايج انتخابات اعلان شد وكانديد مورد نظرخليفه درميان برندگان نبود ، خليفه صفدرشرارتي درخانه راه انداخته كه صد برابربدترازجنگ هاي داخل پارلمان است . خليفه تمام تقصيرها ونواقص انتخابات را به گردن مادرش انداخته است . راست ميره ، چپ ميره به مادرش يك چيزي ميگويد . ازتقلب انتخاباتي فلان شاروال گرفته تا تخطي بهمان ولسوال وفلان قوماندان، همه وهمه را به گردن مادربيچاره اش باركرده ومي گويد : تمام كساني كه راي ميدن مثل تو وري آدماي بي سواد است مادر، كه هنوزنميداند به كي راي دهند، آخرش نتيجه اي رقم گُه درگُه ميشه ، به جاي كه يك آدم عاقل وبالغ برنده شوه ، يك دزد سرگردنه ميره پارلمان . خليفه صفدرلحظه ي خاموش ميشود وبازشروع مي كند :" آخرازبراي خدا، بنا به اعلان كميسون انتخابات ازكل جمعيت افغانستان 4 ميليون راي داده اند ، ازميان اين چهارميليون يك ميليون آن راي تقلبي وباطل شده اعلان شده است كه ميماند سه ميليون، يعني كه اين سه ميليون با سرنوشت 30 ميليون بازي مي كند ". خليفه صفدر رو به مادرش با قهرمي گويد :" آخر، كاش اين سه ميليون سه ميليون آدم حسابي مي بودند ، همه اش مثل تو وري آدما است كه حتي كانديدايش را نميشناسن ". خليفه آب دهانش را قورت داده ادامه مي دهد :" اين سه ميليون راي دهنده كيا اند ؟ آخردموكراسي وانتخابات براي كساني كه نميدانند راي دادن يعني چي ، نميدانند براي چي راي مي دهند ونميفهمند به چي كسي راي مي دهند . چي فايده ؟ ......انتخابات براي اي رقم جامعه بخدا خانه خرابي داره ؟ بيچاره مادرخليفه صفدرحالا كلا ازراي دادن وانتخابات ودموكراسي بيزارشده .
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 15:13 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم فروردین 1393

یاد آن روزها

تاکنون پنج دوره انتخابات در کشور سپری شده است (سه دوره ریاست‌جمهوری و دو دوره پارلمانی) و من بنا به وظیفه، در هر پنج دوره به‌عنوان «ناظر ملی» و «مشاهد» از نزدیک این پروسه‌ی هیجان و یاس و امید را مشاهده کرده‌ام. دوره اول انتخابات ریاست‌جمهوری را در ولایت غور بودم. بازار سقاوه در ولسوالی پسابند ولایت غور مملو از جمعیت زنان و مردانی بود که از دهات دوردست برای رای دادن و انتخاب کردن اولین رییس‌جمهور افغانستان که با شیوه دموکراتیک از طریق انتخابات آزاد و مستقیم تعیین می‌شد، آمده بودند.
آن روز از روزهای به‌یادماندنی تاریخ کشور بود. خصوصا در هوای سرد دهه سوم ماه میزان در ولایت غور از اول ماه میزان هوا سرد است و آب را یخ می‌زند، در همین هوای سرد، صبح قبل از طلوع آفتاب زنان و مردان از قریه‌های دوردست سوار بر خر و پیاده برای رسیدن به مرکز بازار سقاوه گروه‌گروه در حرکت بودند و یک ساعت قبل از شروع رای‌دهی صف طویلی از رای‌دهندگان خصوصا زنان تشکیل شده بود. چیزی‌که دغدغه‌ای نداشت و کسی به آن فکر هم نمی‌کرد مساله امنیت بود. برخلاف این دوره از انتخابات که دغدغه نبود امنیت بود.در بازار سقاوه دنبال جایی می‌گشتم که نان چاشت را بخورم. از کسی سراغ هوتلی را گرفتم و او بنا به رسم و عادات مردم آن دیار، به من گفت؛ رستوران را چی می‌کنی، خانه ما در خدمت‌تان است. سر سفره ماست بود و مسکه محلی و نان‌های تنوری. در گرماگرم خوردن بودیم که بحث سیاسی بین زن و شوهر در گرفت و طبعا بحث بحث انتخابات بود.
ملا عبدالغفور طرفدار مسعوده جلال بود. می‌خواست به او رای دهد و معتقد بود که؛ «مردان هرچی کرده‌اند خرابی کرده‌اند بلکه همی زن یک کاری کنه که بخیر ملت باشه.» ولی همسر جوانش بی‌بی‌گل اصرار داشت که به کرزی رای می‌دهد و معتقد بود که؛ «در ای وطن زنان کار کرده نمی‌تانه.» برای تایید حرفش روبه شوهرش گفت: اینه مه زن هستم چی اختیار دارم به خانه تو؟ شوهرش روبه من خندید و گفت: بخور نانته بخور، د قصه گپای این عاجزه نشو.
بی‌بی‌گل و ملا عبدالغفور مثل خیلی از مردم دیگر در سراسر افغانستان در آن زمان مملو از امید و هیجان بودند و فکر می‌کردند دنیا گل و گلزار شده است. ولی با گذشت چند سال آقای کرزی که با رای امثال بی‌بی‌گل دو بار بر گرده آن‌ها سواری کرد، اینک همه‌ی امیدها را به یاس مبدل کرده است.

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:40 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393

شرمنده نیستم

ده سال گذشت ودراین ده سال دودوره انتخابات ریاست جمهوری راطی کردیم . ازاین لحاظ که درهردو دوره به کرزی رای نداده ام احساس راحتی ووخوشی دارم . دوست دارم پنج سال بعد نیزچنین احساسی داشته باشم وپیش خودم شرمنده نباشم .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 10:25 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393

امروزانتحاري نشد؟

دو سه روزمی شود که درکابل انتحاری نشده است ازاین لحاظ شهریان کابل دچاربهت وحیرت شده اند . با شگفتی ازهمدیگرسوال میکنند : امروزانتحاری نشد ؟
یکی ازمسافرین لین پل سوخته که نخواست نامش فاش شود معتقداست حلقاتی دردولت وجود دارد که مخالف انتحاری در هرروز می باشد به گفته ایشان احتمالا همین حلقات حکومت کرزی را تحت فشارقرارداده تا وقفه ی دوسه روزه به وجود بیاید. دراین میان صنف کفن فروشان ضمن حمایت از حکومت کرزی بابت رهایی زندانیان بگرام نگرانی شان را ازتوقف انتحاری طی چند روزاخیراعلان کردند .
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:45 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392

درمدح ومذمت نوروز!

" سال نزد فارسيان چهارفصل بود ، برحسب اين فصول عيد هايي داشتند كه به اهمال دركبيسه روزاين عيد ها جابه جا ميشد . ازجمله اين اعياد يكي روزاول فروردين ماه يعني نوروزبود . كه روزبس بزرگ است كه به علت زنده شدن طبيعت گويند . آغازخلقت جهان درآن روزبوده است . چنين به نظرمي رسيد كه پنج روزنخستين سال " نوروزعامه " يعني جشن همگاني بود . حال آنكه روزششم كه "خرداد روز" نام داشت ، " نوروزخاصه " يعني جشن پادشاهان وبزرگان بوده است" (آثارالباقيه ، ابوريحان بيروني )

 

اگردرافغانستان زندگي كني ومسلمان متديين باشي هرروزبا مسئله ي برميخوري كه بحث شرعي بودن يا نبودن آن مسئله مبحث بحث تعدادي ازعلماي ديني وبه تبع آن مردم عوام ميگردد. دراين ميان خلق الله بعنوان ملتي مسلمان سرشان ازاين همه توهم ومحملات به نام شرع ، به چرخ آمده وچي بسا درمورد باورهاي شرعي خود دچاريك نوع شك وترديد گردند . جالب اين است كه  دربيشترموارد مسايلي مورد بحث ديني قرارمي گيرد كه اكثرا نيازبه تحليل شرعي آن مسئله وارتباط آن به دين احساس نمي شود وگاهي حتي چنان بي ارزش است كه نيازبه پرداختن به آن نيزمصداق سخن معروف ؛ " عرض خود مي بري وزحمت ما ميداري " مي باشد . اين درحالي است كه درهمين جامعه هرچي عمل خلاف شرعي كه تصورمي شود به صورت عادات روزمره درجريان است . رشوه ، فساد ، انتحار، راه گيري ، اختطاف ،  وصدهاعمل خلاف ، جزو اعمال رايج جامعه اسلامي گشته است ولي نه  كسي درميزگردي دراين مورد شركت مي كند ، نه بحثي به راه مي افتد ونه درمورد حرام بودن ويا نبودن آن سيره نبوي را ورق ميزند ونه كسي فتوي صادرمي كند . اما درمورد مسئله بي ارتباطي مثل عيد نوروزكه بيشتريك مقوله فرهنگي است تا مسئله ي ديني وبهانه اي براي شادي مردم ، حرف وحديث رواج پيدا ميكند .  دمادم نوروزكه ميگردد يك دفعه همه متشرع ميگردند ودرمذمت گراميداشت ازنوروزآيه وحديث نقل مي كنند . مثل اينكه آيين جديدي ابداع شده وعلما مجبورند مسئله ديني آنرا حل كنند وحكم شرعي آنرا بدانند .

پيش تلويزون نشسته ايد نگاه مي كنيد كه يك عالم ديني درمورد حرمت ومذمت نوروزبا جوش وخروش صحبت ميكند . ده ها حديث وروايت درمذمت جشن وشادي ودرحرام دانستن جشن نوروزنقل مي كند . براي يك لحظه آدم به فكرفرومي رود وبا خودش با اين عالم ديني دچارجدل وسفسطه ي بي پايان مي گردد .اگربراي ايشان كه اينگونه درحرام بودن گراميداشت ازنوروزسخن مي راند وحديث وروايت ازخود نقل مي كند ، بگويي مولانارا قبول داري ؟ حتما ميگويد ؛ بله ، يكي ازعرفاي جيد بود . اگربگويي سعدي را قبول داري ؟ حتما مي گويد ؛ ازدانشمندان وحكماي اسلامي بوده كه درمدارس ديني هنوزهم كتاب هاي گلستان وبوستان او تدريس ميگردد . همينطورحكيم سنايي وبيدل وحافظ وغيره...همه را  به عنوان علماي اسلام قبول دارند . ولي اگربگويي ؛ نوروزرا قبول داري ؟ ميگويد ، نه ، ازدیدگاه تاریخ و شریعت اسلام، نوروزيكي ازآيين هاي ضد اسلامي است كه با آمدن اسلام هركسي آنرا جشن بگيرد مرتكب گناه كبيره مي شود وعملش مشمول اعمال شرك آميزاست . درادامه كلامش في البداهه فتوي نيزصادرمي كند كه ؛  تبریك گفتن سال نو ، رفتن به زیارتگاه ها، دادن هدیه نوروزی به زوج های جوان ،حناكردن  در شب نوروزولباس نوپوشيدن وحمام رفتن به مناسبت روزنوروزحرام و كفر است. بازاگربگويي ؛ همين مولانارا كه شما بعنوان يكي ازعرفاي اسلامي ميداني ويكي ازفقهاي دوران خودش بوده است ، درمورد همين نوروزكه شما ميگوييد آيين ضد اسلامي بوده است ، درديوان خود شعرها سروده مثل اين بيت ؛ "نوروزرخت ديدم خوش اشك بباريدم ، نوروزوچنين باران باريده مبارك باد" همچنين سعدي عليه الرحمه را كه همه بدون استثنا قبول داريد درمورد نوروزگفته است : "آدمي نيست كه عاشق نشود وقت بهار، هرگياهي كه به نوروزنجنبد حطب است ...." همينطورحكيم سنايي وبيدل وحافظ و....

همه ي اينها را كه بگويي ، انتظارداري عالم ديني طرف بحث شما كوتاه بيايد ، اما نه ، كوتاه نمي آيد ، بلكه با چاشني لجاجت برسرقول خود بيشترازپيش پافشاري خواهد كرد واگرازجمله ملاها ومولوي هاي  مبادي به آداب اجتماعي باشد خواهد گفت؛  اينها منظورش ازنوروزهرروزي بوده كه درآن معصيت نشود ، ولي اگرعالم ديني مورد بحث كمي بد عنق باشد دست آخرشايد به شما وبه مولوي وبه سعدي چيزي بگويد كه دلت ازهرچي عالم ديني است به درد آيد .

مسئله درهمين جا ختم نمي شود، اينطورنيست كه فقط ملا ومولوي صاحب درتلويزون اين احاديث را بلد باشد ، برعكس احاديث وروايات زيادي درمتون كهن داريم كه برتاييد وستايش نوروزوسال نو گفته شده است ونشان دهنده ي آن است كه شخص حضرت محمد نيزنه تنها منكرنوروز نبوده اند بلكه درتاييد وتمجيد آن بيانات گهرباري داشته اند كه نشان ميدهد نسبت به نوروزوسال نوديدي مثبت داشته اند . ازآن جمله درروايتي آمده است كه ؛ " در نوروز جامي سيمين، پر از حلوا براي پيامبر هديه آوردند، آن حضرت پرسيد اين چيست؟ گفتند امروز روز نوروز است، حضرت پرسيد نوروز چيست؟ گفتند عيد بزرگ فارسيان است ؛ حضرت فرمودند: كاش هر روز بر ما نوروز بود".  همچنين حضرت علي خليفه چهارم مسلمين در قسمتي از نامه معروف خود به مالك اشتر درباره رعايت رسوم و آيين هاي مردم تأكيد كرده مي فرماييد: " آداب پسنديده اي را كه بندگان اين ملت به آن عمل كردن و ملت اسلام با آن پيوند خورده و رعيت با آن اصلاح شدن بر هم مزن." ضمن اينكه اسلام هم از نوروز با عناوين مختلف به نيكي ياد كرده است، در تعاليم اسلامي از ربيع و بهار كه سرآغاز سال نو مي باشد به عنوان ياد كرد رستاخيزسخن به ميان آورده است:" اذا جاء الربيع فذكروا ذكرانشوراً يعني هنگامي كه بهار آمد پس ياد كنيد قيامت را".

حالا بياييم يك سري به محله خودما بزنيم كه محله ي است با قدامت چندين ساله وبرحسب نيازوزمان ، درطي چند سال اخيرشاهد جابجايي اجتماعي زيادوگوناگون وعميق جمعيتي شده است . همسايه دست چپي مان ازجمله كساني است كه به مناسبت گراميداشت ازنوروزهرسال سبزه مي كارد بعلاوه جشن وپايكوبي درروزنوروز، روز سيزدهم را نيزبا رفتن به كوه وصحرا گرامي ميدارد . درعين حال دو خانه آنطرف ترهمسايه ديگري داريم كه آب خوردنش را هم فوت شرعي مي كند ومبادي به آداب شريعت است وگوش به فرمان ملا وآخند محل . ايشان روز نوروز را ازجمله اعياد غيراسلامي ميداند وگراميداشت ازآن را حرام شرعي وگناه كبيره ميداند . براين اساس به همسايه دست چپي ما با چشم بد مي نگرد واعمال اورا خلاف فرمايشات ملاهاي محل ميداند وچي بسا دردلش اورا متهم به شرك كند . درچنين شرايطي است كه انسان بعنوان همسايه وسطي درميان اين دوطيف اجتماعي به قول معروف؛....  پياده مي ماند . اگرگرامي بداري يك غم اگرگرامي نداري غمي ديگر. دراين حالت انسان ناخواسته دچارعملي ضدارزشي شده نيازپيدا ميكند به ريا متوسل گرديده يكي يه نعل بكوبد ديگري به ميخ .

نيازهاي اجتماعي وطبيعت انسان سالم مبني برتمايل به شادي ، اقتضا مي كند كه به جاي انكارومذمت آيين هاي ملي به بهانه غيراسلامي بودن ، كوشش شود زمينه آميزش عنعنات ملي با آيين هاي ديني  فراهم گردد . نه آنكه تلاش شود اسباب ودلايل ديني بربطلان عنعنات ملي پيدا كنند . عنعنات ورسوم ملي با سنت هاي مذهبي دراكثرموارد كدام تعارضي ندارد ، ونيازي احساس نمي شود كه متوليان ديني براي حرام نمودن ويا شرك آميزبودن آن دليل شرعي بياورند ، مگراينكه آن آيين سبب بطلان آيين مذهبي گردد .

درست است كه نوروز وگرامي داشت ازنوروزيكي ازسنن واداب كهني است كه قدامت آن برميگردد به قبل ازاسلام ، ولي اين سبب مذمت وانكاراين آيين كهن وملي وفرح آفرين نمي گردد .درجامعه ي كه حضرت محمد مبعوث شد داراي آيين ورسوم مختلف وخاص بود ، ولي حضرت دراكثرموارد درامورفرهنگي وعنعنات ملي اعراب دخالت نكرد . حتي تفاوت فرهنگي ميان مكه ومدينه كه دوشهري ازعربستان آن زمان بود بسيارزياد وجود داشت ولي شواهدي وجود ندارد كه حضرت به مصادره عنعنات ملي وامورفرهنگي اعراب دست زده باشد. پيامبراسلام به شواهد تاريخ بعد ازبعثت خيلي ازسنن وآداب رايج مردم خودرا كه درقبل ازاسلام رايج بود تاييد كرد وبسياراندك رسم هاي ناروا ، مثل زنده به گوركردن دختران را منكرشد نه هررسم وعنعنه ي رايج را . اگربراي پايان اين بحث يك مثال ساده ذكركنم يكي دستاربستن است . درحاليكه درنظربسياري ازمسلمانان دستاربستن يك سنت اسلامي وسيره نبوي به حساب مي آيد ، اين عمل بنا به شرايط جغرافيايي وجوي شبه جزيره عرب يك رسم رايج درقبل ازاسلام بوده است . بنا براين ،  اگربگويي هرچيزي كه قبل ازاسلام رواج داشته است با آمدن اسلام مطرود شده است،  اصلا هيچ هويتي براي اعراب وهم چنين ديگراقوامي كه اسلام آورده اند نمي ماند .به اين دليل، نميتوان گفت جشن وگراميداشت ازنوروزبه اين علت كه ازجمله عنعنات مردم درقبل ازاسلام بوده است، شرك آميزاست.

مسئله اصلي ديگراين است كه همه جوامع اسلامي داراي فرهنگي بوده است كه ريشه درقبل ازاسلام داشته است واساس فرهنگي اكثركشورها وجوامع اسلامي را عنعنات وفرهنگ قبل ازاسلام آنها تشكيل ميدهد .  به طورمثال ، هم اكنون درچين مسلمان داريم ، درمالزي هم مسلمان داريم ودرخيلي ازكشورهاي ديگر، درتمامي اين كشورها مردم اسلام را براساس عنعنات وفرهنگ خودشان قبول كردند . اگرغيراين مي بود بايد مسلمان چيني هم اكنون چلتاري مثل اعراب به سرمي بستند ومسلمان ماليزيايي هم بايد دستاري به شكل ملافلان عرب درعربستان مي بست .  پايان .
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 10:17 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392

عیب بزرگ

عیب بزرگ :
درجمعی ازفعالین مدنی یا به عبارتی صحیح تر،معدنی ! سرمیزغذا نشسته ایم . یکی ازفعالین معدنی رو به دیگری پرسید ؛ دیروز به افتتاح دفترآقای " فلانی " رفتی ؟ فعال معدنی دوم جواب داد ؛ آره رفتم وادامه داد ؛ واقعا آدمی پرتوان است ازهرلحاظ ولی یک عیب بزرگ داره . دراین لحظه سربه بیخ گوش فعال معدنی پهلویش برد وگفت : یک عیب بزرگ داره که جاغوری است . اولی پرسید ؛ ازجاغوری است ؟ دومی گفت ؛ آره متاسفانه ، همی عیب را اگه نمی داشت واقعا لیاقتش را داشت که د شورای ولایتی می رفت . البته گوشه چشمی به من نگاه کردند وخندیدن . خدا را شکرکه مرا نمیدانستند ازکجا هستم .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 13:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392

والي انديشمندوطنزپرداز

شهرباستاني هرات يك خوش شانسي عجيب دارد كه هرچي والي به طالع شان مي آيد يا دانشمند است يا انديشمند وگاهي هم سردارجهاد . اما والي آخري هرات كه مشغول سياحتِ  ضمن خدمت مي باشند  برعلاوه  انديشمند ودانشمند بودن ، به احتمال زياد فيلسوف نيزمي باشند وبه اسنتاد به خطابه هاي گيراي ايشان آدمي است اديب وخطيب . ولي آنچه كه ايشان را برازنده ترنشان مي دهد برعلاوه ي همه ي كمالات  مذكورطنزپرداز وبذله گو نيزمي باشند . به قسمتي ازسخنان گهربارشان گوش جان فرادهيد :(به نقل ازمنابع آگاه )  

" ....يك نفرآمده براي مه بوداي باميان تحفه آورده ، مجسمه بوداي باميان ره گرفته برايم سوغات آورده تنديس ميگن چي ميگن . اي چي به درد مه مي خوره ؟ مه خداي نكرده بودايي هستم ، بت پرست هستم هههههه چي هستم ؟ مه هم  گرفتم دورانداختم ... اي رقم كارها مي كننند مردم هاهاهاها ........؟" 
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:45 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم بهمن 1392

توصیه به جا

همیشه نصیحت های خوب را قبول کرده ام . توصیه های خیرخواهانه ازهرکس باشد مثل عسل شیرین است مثل این توصیه ازکاکه تیغون :

او بیرار! تا که یک میلیون برایت ندهند در وبلاگ حاضر نمی شوی؟
مبارک باشد. از ما اگر می شنوی پول ها را بالای کتاب مصرف نکو که اصلاً فایده نداره. برو دوباره زن بگیر که رستگار هر دو جهان شوی و داستان هایت هم به سوی تراژدی شدن برود.

تیغون وظیفۀ تو فقط گفتن است و بس
شاید رفیعی بشنود، اصلاح شود به خیر!

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:10 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392

جشنواره داستان كوتاه

جشنواره ی جایزه ی ادبی تسنیم روزجمعه ۱۱بهمن درشهر ری - تهران باحضور چهره های سیاسی ، فعالین فرهنگی وادبی کشورهای افغانستان وایران به کارخود پایان داد.

هیات داواران دومین جشنواره ی داستان جایزه ی ادبی تسنیم ویژه ی فارسی زبانان جهان، درسال ۱۳۹۲ آقایان بابک صحرا نورد ازایران (داوربین المللی ) وعباس آرمان از افغانستان ، خانم ها نسیم خلیلی ازایران و پروین پژواک ازکانادا ومعصومه کوثری ازافغانستان پس ازمطالعه وبررسی ۲۹۷ اثر رسیده به دبیرخانه ی جشنواهر دربخش اصلی وجنبی ۹  اثر را شایسته ی تقدیر و ۶ اثر را ، به عنوان اثر برتر اعلام نمودند.

نفرات شایسته ی تقدیر.

خانم زهرا جعفری از اصفهان برای داستان: گودی .

خانم فایزه صالحی از قم برای داستان : نقل ونبات جنگ .

خانم الهام نظام جو از تهران برای داستان : در دانه .

خانم طاهره السادات حسینی سمنگانی  از شهر ری برای داستان: گودی پران

آقای نعمت حسینی ازکشور المان شهر فولدا برای داستان : فریادش شنیده شد.

خانم زهرا نوری از کاشان برای داستان : ناجو

خانم نجمه احمدی از اصفهان برای داستان : دست های بلاتکلیف .

خانم لیلا معظمی  از تهران  برای داستان : روناک یعنی روشن .

خانم معصومه ابراهیمی از کابل برای داستان : کابل پر ازقبرستان است .

نفرات برگزیده :

الف ( هیات داوران جایزه ی سوم جشنواره ؛ تندیس + لوح تقدیر وقرار داد چاپ کتاب به ارزش یک میلیون تومان را مشترکا به داستان میراو نوشته ی عبدالواحد رفیعی ازهرات  و داستان درد نوشته ی محبوبه جعفرقلی ازتهران اهدا می کند .)

ب (هیات داوارن جایزه ی دوم جشنواره ؛  تندیس + لوح تقدیر وقرار داد چاپ کتاب به ارزش یک میلیون تومان را مشترکا به داستان سنگ مرمر سیاه نوشته ی سکینه محمدی از بامیان و داستان زاغ دم سفید نوشته ی سیدعلی موسوی از بلخ اهدا می کند .)

ج ( هیات داوارن جایزه ی اول جشنواره تندیس + لوح تقدیر وقرارداد چاپ کتاب به ارزش دو میلیون تومان را مشترکا به داستان سفید وسیاه نوشته ی امین فارسی ازبلخ- افغانستان  و داستان نگهبان باغ وحش نوشته ی زهرا فردشاد از شیراز- ایران  تقدیم می کند .)

ازتمامی عزیزانی که دراین روز بیادماندنی برگزارکنندگان را یاری کردند یک جهان سپاگذار هستم .

ازحضور اعضای انجمن های ادبی فعال درکاشان ؛ شهر ری ؛ مشهد مقدس ،اصفهان وقم وتهران خانه ی ادبیات افغانستان وتمامی شرکت کنندگان واساتیدعزیزی که در اجرای این برنامه با همکاری وهمدلی وراهنمایی هایشان من وکادر جشنواره را یاری کردند ؛ متشکر هستم .

باا حترام ودورد بر مردم افغانستان .

دبیرجشنواره : بتول سیدحیدری


نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:15 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم آذر 1392

رفيعي


يك دوستي به نام عجيب ونامانوس " رفيعي دوست " چنين نوشده اند :

"در شهر شما میگن هرکس سر کسی قار شد، گوش و بینی اش را با چاقو می برد، بعد قاضی و دادستان به جای مجازات مجرم، تظاهرات می کنند، راست است؟ بی بی سی این طور می گوید، ما که به بی بی سی اعتماد نداریم شما نوشته کنید چی گب است"

چي بگم ؟ ازكجاش بگم ؟ واقعا مانده ام كه چي بگم ؟ خودم واقعا دراينگونه رويدادها بهت زده شده زبانم بند مياد

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:53 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم آذر 1392

سگ هاي نامي قريه ما

Normal 0 MicrosoftInternetExplorer4
بخشي ازيك داستان :
درهرقریه ، سه چیزبودنش ضروری بود وبدون آن به یقین قریه ازنفس می افتاد . یکی ملا بود یکی میرآو ویکی هم سگ . ملا برای کفن ودفن مرده ها وجودش ضروری بود ، میرآو برای دهقان ها وجودش ازآب کرده هم ضرورتربود ولی سگ ها افتخارقریه بود . قریه ما ازدیربازیک قریه سگ پرور وسگ بازبود ، وازگذشته هاي دور سگ بازهای نامی زیادی را درعمرخود دیده بود ، وهنوزهم داشت . اززماني كه به ياد دارم دم دروازه هرخانه اي سه سگ واگرنه دوسگ ویک سگ حتما بسته بود ، تلخی ، زنبور، پلنگ ، پاسفید ، گرگي و..... سگهای نامی وتاریخی قریه ما بوده اند که همیشه ازآنها یاد میشود ، مثل يك قهرمان كه درتاريخ قريه جان فشاني كرده باشد ،درقريه ما سگهاي نامي وماندگار بيشترازآدمهاي آن نام برده ميشد واگرازكسي نام برده ميشد به اين خاطربود كه ازسگي نامبرده ميشد واو دركنارسگش يادآوري ميشد ، تاريخ قريه با سگ رقم خورده بود . وقتي تاريخ قريه مرور ميشد، ازسگ هاي گذشته ياد ميشد ازسگ هاي نامي كه سگ هاي ديگران را شكست داده بود با حرارت ياد ميشد . مثلا اگرازپنجا سال قبل صحبت ميشد ازسگ های نامي قريه درطول پنجا سال گذشته نام برده ميشد درحاليكه ازآدم هاي آن سالها نامي نمانده بود ،اگرنامي هم بود همراه با يك سگ نام برده ميشد ، اگرقرار ميشد به سگ هاي قريه ما درجه ميدادند ، مطمئنم تا حالا ازميان سگ هاي نامي قريه ما چندين مارشال وسردار وژنرال وحتي قهرمان ميداشتيم .....چرا كه اهالي قريه وقتي ازسگ هايشان درگذشته ياد ميكرد مثلي اين بود كه يك فرانسوي ازژنرال دوگل يا ناپلئون ياد كنند ویک آلمانی ازهتلرویا یک ايتاليايي ازمموسولینی . سگ های ده ما چی بسا اگرپای مقایسه درمیان میامد وبه رخ کشیدن افتخارات ، چندین سگ انگلیسی انگیریزی را شکست داده بودند .... درقريه ما ازسگ به نيكويي ياد ميشد وهنوز هم ياد ميشود ،ونام آوري قريه ما به خاطرنامداري سگ هاي قريه ما بوده است كه آنهم به خاطرسگ جنگي وجنگ هاي خونين سگ هاي قريه بوده است . ازهرحيوان ديگري سگ براي قريه ما مهمترومحبوب تربوده است ، نه ازگاب كه شيرميدهد ونه ازگوسفند كه گوشت ميداد ، ونه ازمرغ كه تخم ميگذاره ، ونه ازخرکه بارمی برد، ازهيچ كدام به اندازه سگ گپ زده نميشود ، گرچند که خردرکنارسگ برای قریه خدمات شایانی می کرد ولی درآخرعجیب بود که همین خرخوراک سگ ها میشد .درپيتوبغل ديوار، درمجالس بزرگ ، درمسجد ، درعروسي ودرعزا ، بحث داغ اهالي قريه ما سگ است وسگ جنگي ، اصلا خيلي ازآدم هاي قريه ما به سگ شان بيشتر ازخودشان اهميت ميدهند ، مثلا اگرخودشان مريض شود اصلا پرواي داكترودوا را ندارد تا اينكه خود به خود خوب شوند يا بميرند ، ولي اگر سگ شان يك روز غذا نخورد ، يا كم اشتها باشد به تمام قريه آوازه درميگيرد كه سگ فلاني مريض است ، وازگوشه وكنار، مردم براي عيادت آن ميايند وميروند ، به چندين ملا وهشيار وتعويذ نويس مراجعه ميكردند ، اگريك روز سگي درقريه ما فوت ميكرد همه قريه ازكارميافتاد
/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman";}

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:5 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم آذر 1392

تشخيص قوميت

Normal 0 MicrosoftInternetExplorer4

تشخيص قوميت

اين روزها سرصدا براي ذكرنام قوم يا قوميت درتذكره هاي الكترونيكي باعث جاروجنجال هاي زيادي شده است . اگرهدف از ذكرمليت شناسايي قوميت يك نفرباشه ، جاي جنجال وبزن بزن نيست ، بلكه راه هاي ديگري هم است كه مي توان به قوميت برادران خود پي ببريم . ازجمله تصوركنيد شما با موترتان درجاده ي رانندگي ميكنيد وبخواهيد قوميت راننده پيش روي خودرا تشخيص كنيد ، كافي است به اويك بوق يا هارنگ بزنيد .

اگربعد ازبوق ديديد كه پايش را گذاشت روي پدال گاز وسرعتش يهو از40 رسيد به 140 بدانيد كه ازبرادران گرامي پشتون است . چون فكركرده ازاوپيشكان مي زنيد . دراينصورت اگر موتورجيت هم داشته باشيد نميتوانيد اورا بگيريد .

اگرديديد سرعتش را پايين آورد وپيش روي شما شروع كرد به زيگزال ومانع رفتن شما شد وخودش هم نمي رفت،  بدانيد كه ازبرادران عزيز تاجيك است كه نه خودش مي رود ونه مي گذارد شمارا برويد .

اگر ديديد موترش را كنار زده توقف كرد ه قوطي نسوارش را نشان داد بدانيد كه ازبرادران زحمت كش هزاره است ، فكركرده شما ازاو يك دان نسوارميخواهيد .

اگر ديديد ناگهان موترش را كنار زد وازموترش پايين شده با ميله آهني به دستش به طرف شما آمد بدانيد

كه ازبرادران گرامي  ازبك است .... 

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman";}

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 13:54 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392

زندگي يك زن ايراني با شوهرافغاني

Normal 0 MicrosoftInternetExplorer4

زندگي يك زن ايراني با شوهرافغاني

(عشق پيدا شد وآتش به همه عالم زد)

حدود هشت يا نه سال مي شود كه با يك دوست ايراني آشنا وبا هم درارتباط هستيم . چند روز قبل سوالي ازايشان پرسيدم كه جواب قشنگي دادند واين جواب قشنگ را با شما درميان ميگذارم . سوال ام اين بود كه ؛ زندگي يك زن ايراني با يك شوهرافغاني چگونه ميگذرد ؟

دوستي كه شوهرافغاني دارد چنين جواب داده است .:

دوست عزیزم سوال خیلی کلی و مبهمه اما تا اونجائی که در بضاعتم باشه جواب میدم . اولا" من فکر میکنم با توجه به تفاوت دید آدمها با هم نحوه برداشتت شون از زندگی با هم فرق میکنه . من خودم یک دختر ایرانی بودم که در خانواده ئی فرهنگی و آزاد ( البته آزادی با معیار و در چهارچوب ) به دنیا آمدم و رشد کردم . پدرم شاعر و نویسنده بود ..استاد خط فارسی و ادبیات فارسی هم بود . مادرم هم در فامیلی به غایت فرهنگی با پیشینه اجتماعی قوی بزرگ شده بود . برادر مادرم نقاش و شاعر بود .

 

اما همسرم از خانواده ای شلوغ و پر جمعیت و البته کم بضاعت از ولسوالی .... بود که بعد از اتمام تحصیلاتش در کابل به تهران آمده بود تا از ایران بعنوان سکوی پرش به اروپا استفاده کند .

اما دست سرنوشت مارا در برابر هم قرار داد و با چیزی حدود 10 سال اختلاف سن با هم ازدواج کردیم . اختلافات اجتماعی و فرهنگی ما از زمین تا آسمان بوددددد . امااااا

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد.

 

با تلاش و کوشش و بردباری و حوصله فوق العاده همسرم ، ما زندگی را دقیقا" از نقطه صفررر شروع کردیم . نقطه صفری که مالی نبود، اما بشدت احتماعی بود ...از همان روز اول برای خودمان بایدهااا و نبایدهااا را مشخص کردیم .....وقتی صداقت و اعتماد به معنای واقعی کلمه در میان باشه دیگه نحوه پوشیدن لباس و آرایش در درجه پايين اهمیت قرار میگیره اون هم بشرطی که شان و شوکت همسر و رفیق راهت رو ارزش بزاری و پایمال نکنی ....

من حدود دهسال با خانوا ه 13 نفری همسرم که بعد از ازدواج ما به ما ملحق شدند در زیر یک سقف زندگی کردم .به جرات میتونم بگم که پدر همسرم که معلم ساد ه ای از مکتب زادگاهش بود یکی از نزدیکترین کسانش من بودم که تا آخرین لجظه که به رحمت خدا رفت از من راضی و خوشنود بود ... جمله معروفی داشت که همیشه به من میگفت ؛ تو واری دختر اگه بروید سبز نخواهد شد .....

 

مادر همسرم تا همین الان که در کابل زندگی میکند یگانه رفیق و سنگ صبورش من هستم ...اگر کدام مشکلی در بین فامیل پیدا شود فقط من هستم که دست به دامنش میشوند تا با مادرشان گپ بزنم و جو متشنج فامیلی را آرام کنم.

رعایت موارد قابل ارزش برای هر کدام از ما و احترام گذاشتن به اون موارد یکی از اصولی بوده و هست که باعث شده بعد از 30 سال زندگی مشترک هر دوی ما راضی باشیم . نه اون طور که فقط محبور به این ادامه باشیم ، بلکه برای اینکه هر دو تفاهمی داریم که من خودم توی هیچ کدام از اطرافیانم ندیدم ......ما یاد گرفتیم در مورد هر مسئله ای کوچک یا بزرگ، با هم حرف بزنیم و به دور از جارو جنجال نظر بهتر و برتر همدیگرو بپذیریم ....در تمام مدت زندگی مشترکم یادم نمیاد رفتاری برخلاف علاقه همسرم انجام داده باشم و یا اینکه ایشان بدون مشورت دست به کاری زده باشند. سختی توی زندگی ما خیلی زیاد بوده و مهاجرت یکی از سخت ترین اونها ... بارها به مو رسید اما خدارو شکر پاره نشد...

 

آقای رقیعی نازنین اگر داستان کامل زندگی مارا بدانید اونوقت میدانید اهمیت نگه داشتن این پیوند اینقدر برای هر دوی ما زیاد بوده که پا بر روی خیلی از خواسته های خودمان گذاشتیم تا بتونیم ادامه بدیم ............ اگر بدانید من چه کشیدم و بر من چه گذشته اونوقت هرگز پشیمان نحواهید شد اگر صفت با شهامت را به من دادید .

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman";}

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم آبان 1392

چلم گفتا كه من شاه جهانم !

Normal 0 MicrosoftInternetExplorer4

درنوشته ي بلند وبا قلم توانمند وبا زحمات شبانه روزي نوشته بودم :

قلم گفتا كه من شاه جهانم ، قلم كش را به مقصد مي رسانم .

كاكه تيغون با روحيه تخريب كارانه اش آمده درزيرآن نوشته :

چلم گفتا که من شاه جهانم

چلم کش را به دوزخ می رسانم

كسي است جواب چلم شكن به كاكه تيغون بدهد ؟

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman";}

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:18 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم آبان 1392

قلم گفتا كه من شاه جهانم

Normal 0 MicrosoftInternetExplorer4

قلم گفتا كه من شاه جهانم

قلم كش را به مقصد مي رسانم

قلم ازجمله مهمترين وسايلي است كه آدمي درزندگي اش با آن آشنا مي شود . به عنوان ابزاري براي بيان وماندگاري انديشه.

خيلي كوچك بودم كه با قلم آشنا شدم ، اولين قلم هاي من ازني بود . بعد ازآنكه مدتي مكتب رفتيم ومكتب خانه وملا را ديديم وسه پاره شريف را تمام كرديم ،رسم رايج درمكتب خانه چنان بود كه وقتي خواندن حافظ راشروع ميكرديم همزمان قلم گرفته نوشتن نيزبياموزيم . واولين تمرين نوشتن با قلم ني شروع مي شد . مطابق رسم معمول آن زمان درمكتب خانه ها ، درقدم اول براي آموختن نوشتن ، با يد "كته خط" مي نوشتيم . درديارما چند نفري بودند كه قلم ني را با هنرمندي ودقت تراش ميكردند وما قلم خودرا براي " سركردن"  پيش آنها مي برديم . چاقوي تيزاش را درمياورد وبا چند بارگردش دست ودقت چشم ،شروع به تراش چوب ني ميكرد و درآخرين مرحله نوك تراش خورد ه را ميگذاشت روي باريكه ي تخته چوبي ، شق ميزد وبعد يك خط با دست خودش روي تخته سياه چوب مي نوشت وميگفت ؛ برو كه انشالله ملا شوي .

بعد كه كم كم با نوشتن بيشتربلد ميشديم وقت آن مي رسيد كه گامي بلندتربرداريم و"ريزه خط" بنويسيم . اين به آن معني بود كه قدم دوم را درمسيرخط نوشتن با قلم برداشته باشيم . نوك آن ريزترتراش ميخورد وبراي سركردن آن بايد پيش ملا عبدالله مي رفتيم كه استاد سركردن قلم ني به صورت ريزه خط بود .ملاعبدالله خط ريزرا قشنگ مي نوشت ودرآن زمان ودرجغرافياي كوچك ده ودهات اطراف، ازجمله خوش نويسان روزگارخود بود . بچه ها دسته دسته به او رجوع ميكردند واو براي "ريزه خط" ها "سرخط" ريزه خط مي نوشت . خط نويس ها نيزبه قدروسع چيزگي به ملا ميدادند واگربراي كسي "سرخط" مي نوشت قلمانه اش بيشتربود، گاهي پول و گاهي شيرني به عنوان قلمانه بايد پيشكش مي كردند . سرخط "كته خط" ها هميشه با اين سرمشق شروع مي شد : قلم گفتا كه من شاه جهانم ، قلم كش را به مقصد مي رسانم ودربعضي نسخ مي نوشت ؛ دردل ياراگروفا باشد ، مثل او درجهان كجا باشد .

سرخط ريزخط ها هميشه با كلمه " يا حق " ويا " ياهو" شروع ميشد وبا جمله ي " من الله توفيق " ختم مي گشت . مدتها نمي فهميديم ياهو يعني چي ومن الله توفيق چرا ختم مي كند .

قلم هاي بيك اولين قلمي بود كه با يك جفت چپلق كهنه پلاستيكي ميشد خريد ودركوله بارهردوره گرد ي پيداميشد . اما قلم "خود رنگ" عتيقه ي كمياب وگرانبهايي بود كه فقط درجيب آدم هاي كلان ميشد ديد كه يا ماموربودند ويا ميرزا وملا . اين قلم هارا طوري به سرجيب مي زدند كه سرپوش نقره ي ويا طلايي رنگ آن ازدوربرق ميزد . آخند ما قلم مخصوص خود رنگ داشت كه فكرمي كردي ازدوست داشتني ترين وسايل زندگي براي او مي باشد . آخند مكتب ما اين قلم را شايد ازپدرش به ارث برده بود يا شايد ازكسي به تحفه گرفته بود . وقتي با تشريفات خاص قلم اش را ازجيب اش درمياورد مي فهميديم كه امرمهمي را بايد ياد داشت كند يا تعويذ بلاگرداني بايد بنويسد . با دقت سرآن را بازمي كرد وبا دستمالي تميزنوك آن را پاك مي كرد وچند بارآن را درهوا تكان ميداد وبعد با ملايمت وحركات ريتميك خاصي، كاغذي را ازوسط تا ميكرد وروي كتابي كه اكثرا حافظ بود ويا پنج گنج مي گذاشت وشروع ميكرد به نوشتن . تمام اين حركات ديدنش چنان لذت بخش بود كه تصوركنيد كسي ازديدن رقص باله ي يك دخترروس روي يخ لذت مي برد ، گرچند كه بايد اعتراف كنم درآن زمان هنوزرقص باله نديده بودم . وي كه با طمانينه مي نوشت لذت اش را ما مي برديم . آخند تعويذ هاي مهم اش را با اين قلم مي نوشت واين تنها قلم پرگاردرمنطقه بود كه ديده بودم . هرآزگاهي ازميان وسايل داخل كتاب هايش بوتلي ازرنگ برميداشت با دقت سرپوش آنرا بازمي كرد ونوك قلم خودرنگ پرگارش را داخل آن فرومي كرد وبازمراسمي را انجام ميداد كه لذت ديدنش كمترازديدن حركات موزون يك دختردرهنگام آرايش صورت شيرين نبود.تا آخند صاحب قلم اش را رنگ كند چند دقيقه ي به اندازه شنيدن يك آهنگ با ريتم ملايم ميگذشت .

اينگونه بود كه من با قلم آشنا شدم واينگونه بود كه هميشه دوست داشتم روزي يك قلم خودرنگ پرگارازنوع قلم نقره اي آخند داشته باشم كه رنگش سبزيا به قول ما درآن زمان " شفتلي " باشد . 

اين آرزو هنوز سرجايش باقي است ولي حيف كه امروزه نيازبه قلم خودرنگ پرگاربراي نوشتن نمانده است وكيبورد ومونيتوركامبيوتر جايگاه هرچي قلم بوده است را پركرده است .  

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman";}

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 10:11 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392

من ازاين صفحه رفته ام عزيز

بيا اينجا . زحمت ميشه ....

http://www.filmannex.com/posts/blog_show_post/70944/70944

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:54 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392

كاسبي از خريد وفروش نماز روزه

خريد وفروش نماز روزه : درلينك زيربخوانيد :

http://www.filmannex.com/posts/blog_show_post/69563/69563

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم شهریور 1392

پيام حكمتيار به مردم هزاره

پيام حكمتيار به مردم هزاره را درلينك زيربخوانيد :

http://www.filmannex.com/posts/blog_show_post/69352/69352

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 12:51 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم شهریور 1392

توالت فرنگي وتهاجم فرهنگي درجلسه اداري

  درلنك زيربخوانيد .

http://www.filmannex.com/posts/blog_show_post/69282/69282

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 15:44 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم شهریور 1392

كوچ كشي كردم


بنا به مصلحت به خانه ي جديد كوچ كردم . درلينك زير

http://www.filmannex.com/mosafeer

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:6 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر