سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴

حوادث سال گذشته ازنگاه یک نفرشب کور!

حوادث سال گذشته ازنگاه یک نفرشب کور!

آدم برای اینکه درباره اتفاقات خوب وبد درسال گذشته درافغانستان بنویسد ، لازم است آماری ازاتفاقات خوب وبد را درجراید کشورداشته باشد . ولی ازآنجا که درکشورما تعریف "اتفاق خوب" و"اتفاق بد" بسته به وابستگی جراید فرق می کند، پیداکردن آماراتفاقاتِ خوب وبد، کارمشکلی است . به طورمثال درجریده ی مثلا درمورد یک روزازسال نوشته اند ؛ "حمله انتحاری درناحیه سوم شهرکابل، جان هفت تن را گرفت" ولی درهمان روز،درنشریه ی دیگری بدون یاد آوری ازحادثه انتحاری ؛  نوشته است؛" هفت تن ازبرادران ناراضی، به پروسه ی صلح پیوستند "  واقعا کدام یکی اتفاق بد است ؟اینکه هفت تن آدم بیگناه کشته شده اند ؟ یا اینکه هفت تن آدم جانی وراهزن آمده اند به بدنه حکومت ؟ به همین گونه اگه یاد تان باشد، درهمان ثانیه های اول سال گذشته ، حمله گروهی  برهتل سرینا اتفاق افتاد که دراین حمله یک تعداد ازهموطنان ما ازجمله یک خانواده ژورنالیست ، شهید شدند . درارتباط به این قضیه ، تعدادی ازجرایید، حضوراین هموطنان ما را درهتل سرینا، آن هم درشب نوروز، مغایربا رسوم اسلامی دانسته محکوم کردند . حالا کدام یک را اتفاق بد بگوییم ؟ حضورآنها درشب سال نو درهتل سرینا را اتفاق بد بگیریم یا کشته شدن آنهارا توسط افراد مسلح ؟  درهمین روزهای اخیرسالِِ گذشته ؛ درهمان روزکه 31 تن ازهموطنان ما توسط افراد نقاب پوش ربوده شدند ، بعضی جرایید ملی یک تعداد ازهموطنان مارا نشان دادند که به خاطرباخت تیم کریکت ماتم ملی گرفته سرگ هارا بند انداخته بودند . حالا کدام یک اتفاق بد است ؟ باخت کریکت؟ یا اختطاف یک عده آدم ؟  

درهمین سال یکی ازاتفاقات بد ، انتخابات بود. دراین انتخابات درحالیکه هیچ کدام ازکاندیداهای ریاست جمهوی پنجا به علاوه یک را پوره نکرده بودند، ولی تیم "اصلاحات وتحول "که ترکیبی ازوزرای سابق متهم به فساد ، اختلاس کنندگان کابل بانک ، شبکه ی ازقاچاقبران مواد مخدر، تعداد ی ازبرادران ناراضی وابسته به دولت ، تعدادی ازعناصررژیم جنایت کارکمونسیتی ، تعدادی ازسران جهادی ، ویک نفراستخاره گرمعروف شامیل بودند ، با به دست آوردن هفتاد به اضافه ی یک  ، یک نفرشان رئیس اجرائیه شد ویک نفرشان رئیس جمهور.

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:55 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳

لحن گفته ها کم کم به سمت فاجعه پیش میره !

لحن گفته ها کم کم به سمت فاجعه پیش میره !

چند روز قبل :

31 هموطن ربوده شده انشالله به زودی به آغوش خانواده های شان برمیگردند .

با میانجیگری ریش سفیدان تا یک ساعت دیگه تمام افراد ربوده شده به خانه های خود بازمیگردند .

تلاش ها برای رهایی 31 هم وطن ما ادامه دارد وبه زودی انشالله ظرف یکی دوروزآینده ملت شریف ما شاهد خبرهای خوشی دراین مورد خواهند بود

عملیات رهایی شروع شده است وتاکنون صدتا رباینده کشته شده است که درمیان آنها ملا بهمان وقاری فلان که درربودن هموطنان مظلوم ما مستقیم دست داشتند دیده می شود .

جنرال فلانکی اعلان کرد؛ تا آزادی کامل هموطنان هزاره ی خود به خانه برنخواهیم گشت .

کماندوهای دلیراردوی ملی وارد عمل شده اند ولانه های جنایت کاران را هدف قرارداده اند .

امروز: با سلام ودرود به پیشگاه شهدای عزیز، ازخداوند عاجزانه تقاضا دارم به کمک ربوده شده گان شتافته آنهارا آزاد کنند وملت رنجیده ی مارا شاد سازند .

آروزمندم خداوند لطف کرده 31 اسیرهموطن مارا ازچنگ افراد نقاب پوش مسلح نجات دهد وخانوده ی پریشان آنهارا ازنگرانی نجات دهند .  

بیاییم همه باهم دست دعا به سوی آسمان بلند کنیم تا خداوند لطف ومرحمت خودرا شامل حال ما کرده به نجات 31 اسیرهموطن هزاره ما ، آنهارا نجات دهد.  

فردا :

با سلام ودرود خدمت شما وبا سلام ودرود به روح 31 تن افراد مفقود شده ی هموطنان ما که اگرزنده اند خدایا میگم نانش گرم وآبشان سرد باشه واگرخدای ناخواسته درقید حیات نیستند ، جنت برین را نصیب شان گرداند .وبرای بازماندگان شان صبرجمیل عطاکند .  

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:7 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳

معلم عزیز، عزیزکرده خدایی است !

معلم عزیز، عزیزکرده خدایی است !  

عبدالواحد رفیعی

23/حوت 1393

نام معلم عزیزرا اولین باردراوایل دهه ی هفتاد شنیدم . درگرماگرم خانه جنگی ها ی گروهی درافغانستان، نشریاتی به دست ما می رسید که درهیچ کدام صریحا نوشته نشده بود؛ "معلم عزیز" یا "عزیزرویش" . ولی نام معلم عزیز-که آن زمان رویش هم نمی گفتند- با نام نشریه عجین شده بود . می گفتند این نشریه مال "مالیم عزیز" است . نشریه"امروزما " وبعد "عصری برای عدالت " ازپیشاورمنتشرمیشد ورادیکالی ترین دیدگاه های جامعه ی هزاره را انعکاس می داد .

نبوغ واستعداد نهفته درمحتوای "امروزما " و"عصری برای عدالت " خصوصا نثرادبی جذاب آن صرنظرازرویکرد سیاسی اش ، به زودی این نشریات را به یکی ازجرایید خواندنی بین قشرجوان وپرازاحساسات تبدیل کرد .

سال های هشتاد ویک بود که برای اولین دفعه معلم عزیزرا درکابل دیدم ،آنهم ازدور. درمنطقه ی دربرچی با دوستی راه می رفتیم که سه نفرپیاده ازمقابل ما گذشتند . کسی به من گفت ؛ شناختی ؟ گفتم نه . گفت ؛ معلم عزیز بود . ناخود آگاه ایستادم وشاید چرخشی درخود دادم که اورا ببینم ، قدی نسبتا کوتاه درقد واندام یک هزاره واقعی، با سری گرد قدم زده داخل کوچه شدند ودروازه چوبی وکهنه ی یک خانه ی گیلی را بازکرده وارد شدند . ازهمان خانه های گیلی سابقه کابل با سراچه بالای دروازه . دوستم گفت این خانه اش است .

دیگه معلم عزیزرا ازنزدیک ندیدم . ولی آوازه اش را میشنیدم . همیشه هم آوازه های او سیاسی بود . با کمال تعجب اکثرآوازه های سیاسی او شگفت انگیزبود . روزگاری با محقق بود ، بعد با خلیلی و...که ثبات سیاسی پایدارازایشان درهمراهی با رهبران دیده نمیشد . جنجالی ترین آوازه ی او هم گامی او درکمپاین انتخاباتی اش با اشرف غنی احمد زی بود ولی گیرا ترین میزگرد اورا با برادراشرف غنی یعنی حشمت غنی احمد زی دیدم که نقطه طنزآمیزماجرا بود . تا سرانجام ایشان را ازنزدیک ملاقات کردم . ملاقات ازنزدیک را با او یک روز درلیسه معرفت انجام دادم . روزی که به مناسبت انتشارمجموعه داستانی ازمن ایشان لطف کردند برنامه ی معرفی کتاب مرا درلیسه معرفت برای دانش آموزان این لیسته برگزارکردند .آن روز به معنی واقعی کلمه ایشان را درک کردم ودرمحضرایشان به قول معروف شرفیاب شده نان چاشت را با لوبیا ، باهم خوردیم .

معلم عزیزاکنون درمیان ده بهترین است ، ایشان درهمین جایگاه نیزبرای ما درمقام وجایگاه برنده جایزه نوبل به شمارمی آید . سوال اساسی که برای آدم خلق می شود این است که؛ نمیدانیم دربرابراین رویداد مهم وافتخاربرانگیزچرا سکوتی استراتیژیک حاکم است ؟ ارگان های دولتی خصوصا وزارت معارف چرا هیچ کمپاینی برای این مهم نمی کنند ؟ ترسم این است که این افتخاربرای یک عده ازهموطنان ما نه افتخار،که بلکه فاجعه انسانی محسوب گردد .  

درجایی خواندم ولی یادم نیست درکجا ونمیدانم این جمله ازکی است که ؛ "خداوند در دو هنگام خنده‌اش می گیرد! وقتی که او می خواهد فردی را عزیز کند و دیگران می خواهند، خوارش کنند. هنگام دوم، وقتی است که کسی در نگاه خداوند خواراست و دیگران می خواهند او را بزرگ و عزیز کنند."

معلم عزیز حالا عزیز شده است ودرپشت این قضیه بدون شک دست خدا به همراهش بوده است چرا که توطئه های زیادی برای خوارکردن معلم عزیزچیدند ودارند می چینند ولی او عزیزکرده خدایی است .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:45 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳

اگرازسرنوشت گروگان ها سوالی دارید، گوشی را قطع کنید !

اگرازسرنوشت گروگان ها سوالی دارید، گوشی را قطع کنید !

مدتی بود که ازگروگان های ربوده شده توسط افراد نقاب پوش درزابل خبری نبود. به این مناسبت خواستم ازمسئولین حکومتی وامنیتی پرسان کنم. گوشی را برداشته شماره نفراول مملکت را گرفتم که چنین پاسخ داد :  

به شبکه مخابراتی راه ابریشم خوش آمدید ، اگه پیامی درمورد اعلان کابینه دارید، کلید یک را فشاردهید . اگرسوالی درمورد گفتگوهای صلح دارید، کلید دو را فشاردهید ، اگرسوالی درمورد قضیه کابل بانک دارید، کلید سه را فشاردهید . اگرنظری درمورد سخنان استاد وسهم دهی آنها درگفتگوهای صلح دارید ، کلید چهاررا فشاردهید . اگردرمورد سخنان فرزند دانای میهن نظری دارید کلید پنج را فشاردهید . اگرازگروگان های ربوده شده می خواهید احوال بگیرید هیچ کلیدی را فشارندهید، ما درحال سکوت استراتیژیک به سرمی بریم .

بعد شماره رهبرخردمند را گرفتم که پیام گیرتلفن چنین پاسخ داد : با سلام خدمت مشترک گرامی؛ اگرازپیروان رهبری هستید ومی خواهید ازکارکرد رهبرخردمند درسیزده سال اخیربه عنوان معاون رئیس جمهوری، قدردانی کنید ، کلید یک را فشاردهید . اگردرمورد تعداد وزارت خانه های ما دردولت وحدت ملی سوال می کنید، کلید دو را فشاردهید . اگرازسرنوشت داکترصاحب بعد ازرد صلاحیت شان سوالی دارید، کلید چهاررا فشاردهید . اگرسوالی درمورد سرنوشت 30 نفرهموطن ما دارید گوشی را قطع کرده به شماره آقای شلغم خان زنگ بزنید یا به اخبارنیمروزی تلویزون نگاه، نگاه کنید .

بعد گوشی را برداشته شماره آقای پهلوان لافوک را گرفتم که چنین جواب دادند : شماره یی را که شما دایل کرده اید فعلا درسفرهرات یا مزاربه سرمی برند، لطفا بعدا زنگ بزنید .  

(با تشکرازابراهیم نبوی که این طنزدرتبانی با ایشا ن نوشتته شده !)

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 7:48 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳

صدورجلالت مآبان طنزنویس !

صدورجلالت مآبان طنزنویس !

گاهی پیش می آید که هرچه طنزنویس به خودش فشارمیاورد تا درمورد سوژه یی طنزبنویسد راه به جایی نمی برد . مطالب خنده دارآنقدرزیاده که آدم سوژه طنزکم میاره وتوان طنزنوشتن ازآدم سلب میشود. مثلا من شخصا تا چند روزقبل فکرمیکردم افغانستان ازکمبود طنزنویس به شدت رنج می برد. با یک حساب سرانگشتی، کل طنزنویسان ریزودرشت ازهمان "کاکه تیغون" که خود را درمیان طنزنویسان کاکه می گیره بگیرتا آیت الله سخیداد و"بچه دای چوپان" و"احسان سلام" می بینیم که به تعداد انگشت دست نمی رسد . با این تفکرخیلی هم به خودمان می بالیدیم . ولی وقتی نامه ی اداری ریاست اچرائیه را به ادارات ورسانه ها دیدم، مبنی براینکه ؛ القاب دقیق جلالتمآب شان به لسان های دری وپشتووانگلیسی حسب ذیل به توجه رسانیده شده  " به این نتیجه رسیدم که ما نه تنها طنزنویس کم نداریم، که دراین راستا شایسته است یک تعداد ازاین ها به کشورهای خارجی قرض داده شود تا آنها نیزبه القاب جدیدی مفته خرگردند . یا وقتی میخوانیم که صدیق افغان به مناسبت هشت مارچ گفته است :" یک هشتم، سهم زن از میراث شوهرش است. پس هشت مارچ را اول اسلام آورده" ودرفرازدیگری ازسخنان شان گفته اند : مردم اعتراض میکنن چرا زن پیغمبر نشد ولی نمیگن چرا هیچ پیغمبری مادر نشد؟"

با درنظرداشت مطالب بالا،ماغلط می کنیم طنزبنویسیم. دیگه اینکه؛ ازوزارت جلیله ی امورخارجه تقاضا بعمل می آید تا ضمن ارسال نامه متحدالحال به عموم سفارت های خارجی ، تعدادی ازطنزنویسان به شمول صدیق افغان وکارمندان ریاست اجرائیه را غرض اراد بیانیه به کشورهای خارجه صادرکنند .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:6 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳

سیاحتِ هندوستانِ یک سناتور!

سیاحتِ هندوستانِ یک سناتور!

خبرنگار: گفته میشه شمابا پول ملت تفریح رفتین !

سناتور: بخدا،من اصلا نمی فهمیدم "هند " چیه ؟ هرچه بلایی سرما آمده تقصیراین "شغلم یار" است،اومارا به ای راه کشاند، اگه نه مه روحم ازای گپا خبرنبود . یک روزصبح ازخواب خیستم که دیدم یک دانه پاسپورت سیاسی وتیکت طیاره زیرسرم گذاشته اند ، گفتن شلغم یارصاحب آورده . ازهیچ چی خبرنبودم ، ازآنجا مارا داخل طیاره شاندند بردن به ای خراب شده ، بعد گفتند شما سه صد هزاردالررا چورکردین، بخدا مه روحم ازای گپا خبرنیست (سناتورمی زند زیرگریه ) 

خبرنگار: ازهند بگو ، چکارکردین ؟

سناتور: یاره جایت خالی خبرنگارصایب ، عجب جایی بود ! ای نامسلمان هندی ها چه یک مردمی اند ، زنان سرلوچ پای لوچ ، دخترا ازپروستات آدم عکس می گیرن ،مارا یک جاهایی بردن که نگو! فیل هایی بود اندازه کوه آسمایی ، ما که به خرسواری عادت داشتیم آنجا فیل سوارشدیم ، سرچرخک کرد مارا . ولی غذای شان خدا نشان نده، مثل زهر.

خبرنگار: دست آورد شما ازاین سفرچه بود ؟

سناتور: مه که یک جفت چپلق آوردم دیگه گفتن ازسی کیلوزیاد طیاره نمی بره .

خبرنگار: گفتنی آخرتان سناتورصاحب ؟

سناتور: فقط دعا کن ازای سفرها بیشتربرای ما بگیرند وقت وزمان شه زیاد کنند، دردیگر کشور ها نیزبرگزارشوه که کمی چشم ودل ما وازشوه! بخی د ای افغانستان دل ما ترکید ! ما که برای خدمت به ای مردم اززن وبچه خود گذشتیم،دیگه تفریحی نداریم . خداخیرشان بده !

خبرنگار: این سه صد هزاردالرچطورقند وقروت کردین ؟

سناتور: به سرِشش تا بچیم اگه به چشم دیده باشم ، خدالعنت کنه شایعه سازا را، مه یک آدم مریض وپیرام اصلا رنگ دالرندیدم ، چطورد چهارروزسه صد هزاردالرگم شده ؟ امان ازرفیق بد ! یک رقم رفیقایی داشتم دراین سفرکه مرغ را ازهوا قاب میزدند، شاید همونا کردن .  

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:26 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳

رازونیازیک نفرزن ستیز درهشتم مارچ

رازونیازیک نفرزن ستیز!

رازونیازیک زن درهشتم مارچ :

 خدایا به این شب هشت مارچ قسمت میدهم که مارا به صورت انسان وارد بهشت کن نه به صورت زن .

خدایا خداوندا! کمک کن پیش ازآمدن به حضورت دربهشت، شوهرم را با مرد دیگری عوض کنی .

خدایا اگربهشت زیرپای ماست ، مطمئنم که یک میلیون مرد آن پایین منتظرمن اند ، ازتو خواهش میکنم مرا ازراهی پشتی به جهنم ببر.

خدایا مرا به سرزمینی ببرکه جوراب مردانه آفریده نشده باشد، کفش ها را واکس نزنند ومردان ازآشپزی زنان ایراد نگیرند .

خواست های یک مرد درهشتم مارچ!

خدایا خدای مهربان ! ما خانواده فقیری بودیم، بنابراین پدرم نتوانست بیشترازیک زن بگیرد، برای جبران این کمبود برای من چندین زن عطاکن ! خدایا با این همه زنی که تو خلق کردی ، این خواسته بزرگی نیست !

خدایا اگرمرا به بهشت بردی حاضرم با هرحوری سرکنم، ولی خواهش میکنم مرا با حوریِ که قبلا عضوشبکه نهاد های مدنی بوده ، سردچارنکن .

خدايا مرا ببخش! مي‌خواهم به خودم جرأت دهم و يک سوالي ازشما پرسان کنم : زن ها را برای گمراهی مردا آفريدي؟ آن هارا روی  زمين گذاشتي که مايه انحراف وبی دینی مردا باشن ؟

خدایا این تبعیض مثبت چه بلایی بود که سرما آوردی ؟ درشعبه پاسپورت اول فرمه سیاسرا را تحویل میگیرند بعد ازمردارا ، درهنگام سوارشدن به ملی بس اول سیاسرا را اجازه میدهند سوارشوند ، حتی زمزمه می کنند که دوست ندارند داخل ملی بس زنانه مردانه باشه ، دررستوران ها چلم وقهوه سفارش می دهند ، درستاره افغان مردهای آوازخوان بدون شرکت زنان نمیتانه ستاره شوند. پارلمان را درصدی کرده اند .

خدایا توشاهدی که  دراین دوره دموکراسی، زنان به چه مصیبتی تبدیل شده اند . انجمن زنان به محض گرفتن یک مجوز، ادعای وزارت می کنند . وزارت را که به آنها می دهند تمام کابینه را می خواهند . کاربه جایی رسیده که یک عده مرد حاضراند چادری سرکنند تا به جایگاه زنان عروج کنند!

اگراینگونه باشه درظرف چندسال مردا باید بروند کیسه کش شوند ویک زن خودش را رئیس جمهورکشوربنامه ! خدایا ......

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 7:43 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳

مسابقه کلید طلایی!

مسابقه کلید طلایی!

(به سبک بعضی تلویزون های خصوصی )

مجری : مسابقه را ادامه می دهیم ! آفرین برشما، یک گام به موترصفرکیلومترنزدیک شدین!

خانمی که با یک نیشگون درملی بس ، بله ملی بس شهری، آشنا شدن وبعد وبعد چی شد ؟ نیشگون هم که درد داره آنهم درملی بس ! بعد زناشویی کردند!

حالا به بازی تخم گذاری ادامه میدهیم . شما که با نیشگون ازدواج کردین بگویید که آقای تان دریک ثانیه چند تا تخم میگذاره ؟

خانم : سه تا

مجری : به به ! بله ، دریک ثانیه سه تا تخم . مردی که با یک نیشگون ترا قاپید (چک چک )

مجری : حالا بریم سراغ گروه بعدی . شما خانم! اول بگویید که چگونه با شوهرتان آشنا شدین ؟ چی شد که زن آقای "کله پا " شدین ؟

خانم : د سرگ تیرمیشدم که ایشان فرزه انداختند!(چک چک حاضرین)

مجری : فرزه انداختن ؟ آفرین به این آقای عاشق ! چه فرزه یی ؟ دقیقا چی گفتن ؟

خانم : خوب نمیشه اینجا گفت،  خصوصی بازهمراهت میگم!

مجری : بله خصوصی  بازمیگن ، (چک چک حاضرین )

مجری : بعد شما چی گفتین ؟

خانم : گفتم ؛ برپدرت نالد ،خجالت نمیکشی؟ ازخود خوارمادرنداری؟!  

مجری : وایشان چه جواب داد؟

خانم : گفتند؛ خوارم عروسی کرده مادرم هم عمرشه داده به شما ،

وقتی گفت خوارمادرندارم مه هم ازش خوشم آمد دیگه ایلایش ندادم تا که عروسی کردیم

مجری(روبه مرد) : شما بازرفتین خواستگاری؟

کله پا : نه بابا ! هرچه گفتم مزاق کدم خانم ایلایمان کو، ایلا نداد تا که راضیم کرد !(چک چک )

مجری : حالا بگو بانوی که با یک فرزه آقا را کله پا کردین ، آقای تان درسه ثانیه چندتا تخم میگذاره ؟

خانم : پنج تا !

مجری : آفرین به این آقا ! حالا میریم که کی میتانه بیشترین تخم را درسه ثانیه بگذاره! اما با یک وقفه ! تا مه برم گب خصوصی با آن خانم بزنم شما یک وقفه را ببینین !

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 7:46 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳

سلام آقای لندهور!

سلام آقای لندهور!

لندهور: سلام ، ها بگو چی میخواهی ؟

ببخشید آقای لندهور، چند روزی میشه که  سی تن ازهموطنان ما درگروگان افراد مسلح هست ، نظرشما را می خواستم دراین مورد بدانم!

لندهور: درکجا ؟

درزابل

لندهور: زابل کجاست ؟ زابل ایرن ؟ اوچی ربطی به ما داره ؟

نه استاد، ولایت زابل، یکی ازولایات افغانستان است درجنوب !

لندهور: معلوم میشه جغرافیایت خوب اس، هاهاهاها .

ببخشید آقای لندهور، شما درزمانی که مسئله کوچی ها پیش آمد ه بود یادمه چند روزی را گرسنه تیرکدین ودولت قبلی را تهدید کردین ازگرسنگی خودت را میکشی، این دفعه چرا سکوت کردین ؟

لندهور: مسئله کوچی ؟ او چند سال پیش بود ! شرایط او زمان با شرایط ای زمان فرق داره ، هرچیزی را درزمانش باید تحلیل کرد .

چی فرقی داره استاد ؟

لندهور: اوبچه! بیا ای تلفنه ببربه چارج بزن ، ای روزا ما برق نداریم طرفای شما برق هست ؟

نه استاد ، ماهم برق نداریم .

لندهور: د ای بی برقی ودای حال تو آمدی اعصاب مارا خراب میکنی ! چرا ای قضیه را پرسان نمی کنی ؟

ازکی پرسان کنم استاد ؟

لندهور: ازرئیس برق که مسئولیت دولتی داره !

حالا استاد بلاخره ازنظرشما سرنوشت ای گروگان ها چی میشه ؟

لندهور: ما که دربدنه حکومت نیستیم، برین ازکسی سوال کنین که ازآدرس حکومت نان میخوره .

این مسئله به هرافغانی ارتباط داره شما چطورفکرمیکنین به شما ربطی نداره ؟

لندهور: او بچه شیخ ، بیا ای بچه ربیرون بکش مغز مرا خورد . به حاجی هم زنگ بزن ببین مسئله سالگرد چی شد ؟

نزن ، چرا میزنی ؟ خودم میرم .....

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:0 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳

گفتگوبا یک تن ازمسئولین درمورد برف کوچ ها

گفتگوبا یک تن ازمسئولین درمورد برف کوچ ها

آخرین وضعیت وآمار؟

مسئول : صبح که مه ازخانه برآمدم بین موترشنیدم که حدود 200 تن ازهموطنان ما دربرف گیرمانده اند

مجری : شما چطورازاین وضعیت قبلا خبرنبودین؟

اتفاقا من خبربودم . شما میدانید که همه درگوشه ی موبایل خود می توانند وضعیت هوارا تا ده روز پیش بینی کنند . مثلا من خودم با آنکه هوا گرم بود وبهاری وشکوفه ها سرزده بود ، ولی با دیدن گوشه ی موبایلم رفتم سوخت تهیه کردم، می بینید که زنده وسالم پیش روی شما نشسته ام .

مجری : چقدرسوخت گرفتین ؟

مسئول :همان مقدارکه بتانه تا نوروزمارا بس کنه !

مجری : خروارچند ؟

مسئول : زغال یا چوب؟

مجری : ازبحث دورنرویم ، شما مردم را ازحادثه خبرکردین؟

مسئول : ما وظیفه نداریم مردم را خبرکنیم . د هرخانه یک تلویزون گذاشتگی است ما چرا بریم خانه به خانه بگردیم که برفکوچ میایه؟  

مجری : پس وظیفه شما چیست؟

ما وظیفه داریم حادثه را تحلیل کنیم . بعد ازحادثه به کمک شان می رویم ، عکس وفلم میگیریم دنیاره متوجه حادثه می کنیم . برعلاوه  ابرازهمدردی می کنیم واگه لازم باشه به فاتحه قربانیان می رویم . چنانچه دیدین رئیس جمهورورئیس اجرائیه درفاتحه شرکت کردند وماتم ملی اعلان کردند ، درهمه ی این کارها ما به صورت گسترده غم شریکی کردیم  .

مجری : شمابرای پیشگیری ازحادثه چه کارکردین؟

مسئول : من مسئول تشخیص وپیشگیری ازخطرات وبلایای طبیعی نیستم . ما که پیشگووفال گیرنیستیم !

مجری: مسئول فاتحه گیری هستین؟

مسئول : بیا به جای ای حرفا باهم به روح رفتگان خودت وملت عزیزیک فاتحه بخوانیم !  

مجری : الفاتحه

مسئول : الفاتحه   

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:49 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳

مسافرین ربوده شده چه شد؟

گروگان ها چه شد ؟

می گویم ازمسافرین گروگان شده چه خبر؟

می گوید ؛ مسیرراه ها فعلا برای مسافرین امن است!

میگویم؛ سرنوشت 30 تن گروگان چه میشه ؟

می گوید ؛ ما خوشحالیم که رئیس جمهورصلاحیت نظارتی شورای ولایتی را امضا کردند!

می گویم ؛ بلاخره سرنوشت گروگان ها چه شد ؟

می گوید ؛  ما در13 سال به صورت برادرواردرکنارهم زندگی کرده ایم وهیچ کسی نمیتواند اتحاد مارا به هم بزند!

میگویم؛ ازسرنوشت 30 نفرگروگان چه خبر؟

میگوید؛ ما به هیچ کس اجازه نمی دهیم پروسه صلح را خدشه دارکنند !

میگویم ؛ گروگان های ربوده شده ازمسیرراه کابل- قندهارکجایند ؟

میگوید ؛ داعش درافغانستان جایی ندارد ؛ در کشور ما جای طبیعی برای رشد داعش وجود ندارد. میگویم : بلاخره چه شد ؟ گروگان ها کجایند ؟

میگوید ؛ کمک های عاجل به آسیب دیدگان حادثه برفکوچ فرستاده شده است !

میگویم: ازسرنوشت گروگان ها چی خبر؟

میگوید ؛ تعدادی ازهموطنان درخیابان ها به رقص وپایکوبی پرداختند ودراین حادثه سه تن زخمی شدند !

می گویم :بلاخره چه شد گرگان ها ؟

میگوید: رییس خدای‌داد اعدام شده‌است.

می گویم ؛ ازسرنوشت مسافرین ربوده شده چه خبر؟

میگوید : کاراین دختربا لباس آهنی درخیابان ها توهین به زن افغان است وما آنرا محکوم می کنیم .!

میگویم : بلاخره چه میشه این گروگان ها ؟

با عصبانیت میگوید : تو چه میگی ؟ کدام مسافرین؟ کدام گروگان ها ؟ درکجا ؟   

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 7:57 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳

خرِ خمسی !

خرخمسی

حاجی ارباب یک خرداشت ویک مزدور. خرپیربود وازکارافتاده ولی حاجی ارباب دست بردارنبود وهمچنان ازاو کارمی کشید. نادرگاو مزدورِحاجی ارباب ازدست حاجی ارباب واین خر، کلافه بود ودرمانده . همیشه می گفت؛ این خردیگه خمسی شده باید بدی به "سید لنگ" . نادرگاوهرچیزی ازکارافتاده ولنگ ولاش را که درده می دید، می گفت ؛ مال سید شده یا می گفت خمسی شده . حاجی ارباب اما گوش اش را به کری می زد وپیشانی ترش کرده می گفت ؛" مگه سرم را مارکنده خرجورتیاررا به سید بدم ؟ تا نفس داره، سید لنگ مگه به خواب ببینه". این خرهمراه نادرگاو بود وبود، تا اینکه حاجی ارباب یک روزنفرفرستاد دنبال سید لنگ وخررابه عوض خمس به ایشان داد . اتفاقا همان شب، خردرخانه سید لنگ جان به جان آفرین تسلیم کرد ومُرد. فردای آن روزسید لنگ آمده بود خانه حاجی ارباب ، با سرصدا وهیاهو ، ادعا کرده بود که خرِمریض را به قیمت خرجورداده ای ومن پیش جدم ازاین مسئله شکایت خواهم کرد وخمس شما باطل خواهد گشت . اهالی ده ازاین ادعا واین ماجرا سال ها به سید لنگ وحاجی ارباب می خندیدند .

این حکایت را گفتم که بگویم کاش حاجی ارباب زنده بود ومی دید که چگونه سرمردم را مارکنده است وسید لنگ هم می بود تا می دید که چگونه مردم چنان متدیین شده اند وخمس وخمس خواری به چی مایه انکشاف کرده که خلق الله دیگه به خرپیرومردنی وهرچیزلنگ ولاش قانع نیستند ، بلکه خمس را به دخترمعامله می کنند .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:36 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳

قیچی وناتوانی آن درقطع پروژه های ملی !

قیچی وناتوانی آن درقطع پروژه های ملی !

دیروز بود که خبر رسید یک عدد چراغ ترافیک قرار است در مهم‌ترین نقطۀ شهر نصب کنند و گفتند که مراسم افتتاح آن امروز برگزار می‌گردد‌. برای شنیدن‌ خبر‌ این رویداد‌ مهم، پای تلویزیون نشسته بودیم که یک چراغ ترافیک نشان داده شد و در برابر آن یک نوار سرخ در حالی‌که با گل‌های زرد، سرخ و سبز تزیین شده بود، ‌و یک لشکر آدم پشت نوار شانه به شانۀ هم به صف ایستاده بودند‌. طی مراسم خاصی، سرپرست ولایت یک قبضه قیچی گل‌پوش را از پتنوسی برداشت و در میان چک‌چک و هو‌رای حاضران‌، نوار را قیچی کرد. بعد رییس شورای ولایتی در میان چک‌چک و صلوات‌، گوشۀ دیگر نوار را قیچی کرد. پس از او، رییس ترافیک شهری، بعد سرپرست ادارۀ برق، بعد ‌… همین‌طور هرنفر قیچی را می‌داد دست نفر بعدی و قیچی کرده می‌رفتند‌، تا این‌که در نوبت مأموران پایین‌رتبه‌تر قیچی از نفس افتاد و نتوانست نوار را ببرد‌. بدین لحاظ، نفر آخری مجبور شد مقراض خودش را از جیب درآورده نوار را قیچی کند و جمعیت در میان چک‌چک، صلوات گفتند‌.

در این حال، چراغ ترافیک را دیدم که چشمک می‌زد و خلق‌الله در میان چک‌چک‌، ‌از خنده غش می‌کردند‌. حالا بگذریم که یک لحظه یاد «بر‌ره» افتادم، وقتی که پروژه «بارچلانی کیوان‌بار» را افتتاح می‌کردند‌.‌ به این فکر افتادم که در همسایگی ما پاکستان و هند هرروز موشک هوا می‌کنند، با توجه به جمعیت این کشورها و تعداد ادارات ذی‌دخل در امور موشک‌، خدا می‌داند چه تعداد قیچی هرروز از کار می‌افتد‌. بعد به این فکر افتادم که در امریکا چقدر قیچی باید در روز مصرف شود با افتتاح آن‌همه دم‌ودستگاه!

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 7:55 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳

لباس گرم پادشاه !

لباس گرم پادشاه

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت، سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می‌داد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیرگفت: چرا‌ ای پادشاه، اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت: من الان داخل قصر می‌روم و می‌گویم یکی از لباس‌های گرم مرا برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. پادشاه اما به محض ورود به داخل قصر، وعده‌اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود: "ای پادشاه! من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می‌کردم اما وعده لباس گرم تو، مرا از پای درآورد."

این قصه، قصه ی مردمِ افغانستان با دولت وحدت ملی است . درروزهای گرم انتخابات مردم وعده هایی شنیدند که فکرشیروشکردرسرش افتاد وازنان خشک فارغ گشتند، باشوروشعف وبا امید به بعد ازانتخابات، پای صندوق های رای رفتند . ولی روزگارشان درست بعد ازاین روزبه سیاهی رقم خورد . گفتند با اعلان نتیجه انتخابات کاروباررونق می گیرد ، بعد شایع شد که با اعلان کابینه روزگارمردم رونق پیدا خواهد کرد ودنیا گل وگلزارخواهد شد ، ولی این روزها که انتخابات به سررسیده وکابینه هم بی سرنوشت مانده است ، مردم کم کم بسان آن سربازپیرازپا درمی آیند . 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 7:57 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳

رفع حاجت درکابل ؛ مسئله این است !

رفع حاجت درکابل ؛ مسئله این است !

در کنار تمام خوبی‌هایی که کابل دارد‌، از قبیل آب‌وهوای خوب‌، جاده‌های پخته‌، رستورانت‌های پر از دختر و پسر و مؤسسات تحصیلات عالی، ‌یکی هم رودخانۀ کابل است‌. تصور کنید اگر این رودخانه نمی‌بود، مردم کابل خصوصاً کسانی که در کابل برای چند روزی مسافر‌ند، چی عذابی می‌کشیدند‌. باز تصور کنید اگر رودخانه نمی‌بود و شما در کارته‌سه نیاز به «رفع حاجت» ‌می‌داشتید، در این حالت یا باید تکت برگشت می‌گرفتید و برمی‌گشتید به هرات یا بلخ‌، یا تکسی کرایه کرده به کوه قوریغ می‌رفتید. همین امروز وقتی وسط شهر نیاز شدید به رفع حاجت پیدا کردم‌، به یاد ‌دوستی افتادم که در کار ساخت تشناب و بد‌رفت و این‌طور اماکن ضروری بود‌. برایش زنگ زدم و پرسیدم که کجایی؟ جواب داد: در یک بیابان دورافتاده پروژه داریم‌. گفتم: باز از همان پروژه‌ها‌؟ گفت: آره‌. ده میلیون دالر اختصاص داده‌ایم برای تشویق مردم به رفتن به بیت‌الخلا‌، که بخشی برای ساخت تشناب‌های چوبی است و بخشی برای تشویق مردم برای رفتن به تشناب از طریق انترنت و بل‌بورد‌. گفتم: آن ‌مردم انترنت از کجا کنند که تشویق شوند؟ گفت: اول انترنت می‌کشیم، بعد تشناب می‌سازیم، بعد مردم را تشویق به رفتن می‌کنیم . گفتم: لااقل یک میلیونش را به کابل اختصاص می‌دادید. کنار دریای کابل چند تا از همان تشناب‌ها می‌ساختید. مگر مردم کابل نیاز به رفع حاجت ندارند‌؟ من همین اکنون دارم می‌ترکم‌. جواب داد: رودخانه‌ای به آن کلانی را تو نمی‌بینی‌؟ خُب برو یک گوشه‌اش بنشین و لذت ببر‌. با وجود آن، به تشناب چی ضرورت است‌؟

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 14:10 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳

قصه ی روباه گرسنه وآن وزیری که رای نگرفت !

قصه ی روباه گرسنه وآن وزیری که رای نگرفت !

شنیدم که کاندید وزیری ازوزرای پیشنهادی درکابینه ی دولت وحدت ملی ، وقتی رای اعتماد ازپارلمان نگرفت وراهی خانه گشت ، درجمعی ازدوستان صمیمی ویاران قدیمی درحالیکه کله اش گرم شده بود، باد به غب غب انداخته چنین ایراد سخن کرد که ؛ "وزارت درافغانستان واری جای چندان افتخاری نیست،  ومن ازاول هم راضی به این کارنبودم چرا که نمی خواستم آلوده به فساد گردم مثل فلان وبهمان وزیرکه درآخرووزارت وقتی گند رسوایی شان به باد داده شد راه فراردرپیش گرفتند ، ولی دوستان اصرارکردند ومن برای خدمت به این ملت ریسک کردم و..." با شنیدن این لاف یادم ازقصه ی آن روباه آمد که گفته اند:

روبهی که آتش جوعش جان به لب رسانده بود و پرده صبرش از هم گسلانده، خسته و درمانده به تاکی رسید که انگورهای سیاه و رسیده از شاخه‌های آن آویخته بود و بیتابی بر دل روباه ریخته. خواست تا خوشه‌ای چیند و به تناول بنشیند. به هر حیلتی دست یازید، کارگر نیفتاد. درخت به غایت بلند بود و روبه به نهایت کوتاه. عاقبت مستأصل گشت. پس راه پیش گرفت و در آن حال استیصال، تسکین خاطر مسکین خود را می‌گفت: «انگورها، چنانکه گمان می‌بردم، شیرین نبودند.

درآندم پیرمردی ازآن وادی میگذشت وروبه روبه گفت ؛ "درمیان ما آدما دراینگونه مواقع گفته شده ؛ دست کوربه آلو نمی رسید میگفت ترشه"

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:21 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳

صحنه یک تروردرشهرما !

صحنه یک تروردرشهرما ! 
صحنه : روز. خیابان . مردم مشغول کاروزندگی خود اند . 
مرد سیکلت سوار: سلام مامورجان 
مرد دریشی دار: سلام برمرد سیکلت سوار.امری باشد لالاجان.
مرد سیکل سوار: "مردان مسلح ناشناس موتورسوارهستم"، آمده ام ترا ترورکنم .
مرد دریشی دار: بلاخره نوبت من رسید ؟ به نیروهای امنیتی خبرمیدهم که موتورسیکلت ات را بگیرند ها ؟ 
مرد سیکلت سوار: آنها درجریان اند ، قبلاهماهنگ شده،این کارت عبورم اینهم کارت اسلحه . 
مرد دریشی داربا دیدن کارت اسلحه : پس یک لحظه اجازه بده باهمکارم بگویم . 
مرد سیکلت سوار: زود ترکه وقت مارا نگیری . 
مرد دریشی دار: هی رفیق ، این موتورسوارمسلح ناشناس است ، آمده مرا ترورکنه . 
همکارمرد دریشی دار: این شتریه که این روزها درخانه هرکسی میخوابه ، خدا حافظ رفیق! 
مردم با دیدن صحنه به راهش ادامه می دهند ، دکاندارهای نزدیک به داخل دکان های شان می خزند !
مردسیکلت سوار: به کجایت بزنم ؟ 
مرد دریشی دار: به سینه ام نزن که معاشم را درجیب روی سینه ام گذاشته ام، تازه معاش گرفتم ،پول هایم سوراخ سوراخ نشه . 
مرد سیکلت سوار: به سرت میزنم، خوبه ؟ 
مرد دریشی دار: خوبه ولی زودترتمام کن که درد نداشته باشه .
مرد سیکلت سوار: کمترازپیچکاری درد داره .
مردم ازگوشه وکنارسرکشک می کنند به صحنه 
مرد سیکلت سوارسه مرمی به سرمرد دریشی دار شلیک میکند موترسکیلت اش را روشن کرده دورمی شود . 
مردم کم کم گرد جنازه جمع می شوند وصحنه با آژیرآمبولانس ولینجرپولیس تمام می شود .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 19:2 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳

بوی بوی آدمیزاد !

بوی بوی آدمیزاد !

 15/11/1393

حکایت کنند که روزی سلطان دیوها درجنگل، سری به فیسبوک زد ودید که کاربران صفحات اجتماعی لیستی ازکارمندان اداره امورِجنگل را منتشرکرده است . ازدیدن آن لیست چنان پریشان خاطرگشت وخشمگین که ناگهان فریاد زد؛ "بچه آدم باشم اگه گیرت نیارم " با عصبانیت به کاخ برگشت وصدا کرد؛"بوی بوی آدمیزاد ، بوی بوی آدمیزاد".کارمندان اداره امورسراسیمه به دورسلطان جمع شدند که چه شده است ؟ سلطانِ دیوها همچنان صدا میکرد ؛ "بوی بوی آدمیزاد ، بوی بوی آدمیزاد ". خدم وحشم اداره اموردرجنگل همه صداکردند ؛ سلطان به سلامت باشد ؛ آدمیزاد کجا کارکجا ؟ سلطان لیستی ازکارمندان را ازجیب کشید وانداخت وسط وگفت نگاه کنید . کارمندان اداره اموربا دیدن یک نفربیگانه درلیست کارمندان،به یکباره صدا کردند؛"بوی بوی آدمیزاد،بوی بوی آدمیزاد".واما آن آدمیزاد نفوذی دراداره جنگل،کارش چنان بود که هرروزصبرمی کرد تا دیوها ازکاخ بیرون روند ، وقتی آنها بیرون می رفتند، آدمیزاد به درون کاخ می رفت و ازغذای باقی مانده می خورد و بعد شروع می کردکاخ را سر و سامان میداد ونظافت می کرد وبه محض وروددیوها به پشت خزینه کاخ پنهان می شد تا روزبعد . کارمندان اداره امورجنگل وقتی  میدیدند که  کاخ سروسامان گرفته وخیلی تمیز شده ، تعجب می کردند والبته اعصاب شان ازنظافت کاخ خراب بود ! چون اصولا دیوها به نظافت عادت نداشتند . وبازیک صدا می گفتند " بو بوی آدمیزاد،بوی جن و پریزاد، اگر که دستگیرش کنیم،  بدنش را اندازه گوشش میکنیم "

بدینگونه دیوها با دیدن این وضعیتبه فکرچاره افتادندتا بفهمند این کیه که درکاخ دیوها خودش را جا زده است وهرروزارگ را جارو میزهارا پاک میکند ومیرود . طی تشستی ، باهم تصمیم گرفتند که یکی از دیوها به کاخ بماندو کشیک بدهدتا ببیند که این بیگانه درمیان آنها ازکدام جنس است ودستگیرکرده به پنجه قانون درجنگل بسپارند .روزبعد وقتی دیوها ازکاخ خارج شدند ، آدمیزادِ بخت برگشته به رسم هر روز، سریع وارد اداره امورکاخ شد و مقداری غذاخورد و جارووپارورا گرفته همه جارا تمیزکرد . وقتی کارش تمام شد ، درحال رفتن به در پشتی کاخ  بود که ناگهان ماموراداره امورکه درکمین اش کشیک میداد،دست اورا گرفت وصداکرد ای خایین ، زود بگو تو انسی ، جنی ، پریی ، آدمیزادی ؟ بقیه کارمندان را صدا کرد که بیایید که خایین ملی ومفسد اداری گیرکردیم .  بدین سان آن یک نفرآدمیزاد هم به جرم فساد اداری ازکاخ اخراج شد .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 7:45 |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳

ضرورت دشنام درزندگي ما!

ضرورت دشنام درزندگي ما !!!

درفرهنگ رایج زندگی ما يا همان آداب وعادات مردم ، خيلي چيزها است که اگرخوب به قول دانشمندان افغاني در"عمق مسئله" توجه كنيم ،درعین حالیکه برای ادامه زندگی ضروری است، هم خنده داراست وهم تامل برانگيزوتلخ . چنین چیزی را فقط می توان دركشوري با قدامت تاريخي دوهزارساله وبنا به بعضي نسخه ها چهارهزارساله شاهد باشیم .

ديروز، پريروزبود كه وقتي ازخيابان ميگذشتم بازبا يكي ازآن صحنه هاي هم خنده دار، هم تلخ وهم تامل برانگيز، روبه روشدم .

صحنه طوري بود كه يك نفرترافيك ، سرچهارراهی شهر، چوب دستی اش را روی سریک نفرراننده تکسی بالا برده بود ودرحالیکه هردم امكان داشت به مغزطرف فرود آورد فریاد ميزد؛" زن همورا...کنم که به تو لایسنس داده ، نمی فامم کدام پدرلعنت به تو لایسنس داده ؟ "

شبيه به اين اتفاق اگرکمی چشم دلمان را بازکرده با چشم بصیرت به اطراف مان نگاه کنیم، زیاد اتفاق مي افتد . یکی گناهی مرتکب می شود ولي درآن ميان ، خواهرومادريكي ديگربه صحنه کشیده می شود .

مثلا درهمين مثال ترافيك ، وقتي ايشان مي گويد ؛ "زن همورا كه به تو لايسنس داده "، زن خیلی ازمردم پایش به ماجرا کشیده می شود ، شامل اقشارمختلف مردم می شود . ازدلال خورده فروش گرفته تا آبدارچی یک اداره ومحصل دانشگاه های خصوصی وکمییشن کارسرخيابان . چرا که دراین شهرلایسنس رانندگی داده نمی شود،بلکه خریداری میگردد . آنهم نه ازيك مكان ، بلكه ازهرمكاني ! معلوم است لایسنسی که قابل خرید باشد می توان ازهرجایی خریدغیرازاداره ترافیک . که جنس قابل خرید را می توان ازهرجایی تهیه کرد .

 

این مسئله –ضرورت دشنام - را میتوان درخیلی ازعرصه های دیگرزندگی نیزتعمیم داد ، چرا كه درخيلي ازعرصه هاي مهم زندگي شاهد کاربرد ناموس به عنوان ابزارفشارهستيم .

 یادم است وقتی کودک بودیم ، هروقت کودکانِ ده شوخي مي كردند و به گفته ي اهالی ؛ "قلعه را به سرخود میگذاشتند"، کاکا سرورداد میزد ؛ "هی برپدرهموشیری که خوردین " با لحن ديگري ميگفت ؛ "برپدرشیرداده تان نالد که شمارا شیرداده پند نداده است ". به تاييد حرف كاكا سرور، ازآن طرف علی یاورصدا می کرد ؛  تقصیرملا است،زن ای رقم ملا را ...کنم كه به اینها پند نميته " . با این حساب ملا هم نوبتش كه می رسید ، بچه هارا کف پایی میزد ومی گفت ؛ نميفامم كه شما شيرخرخوردين ، شيريابوخوردين يا شيرخوك " با چوب ميزد وادامه ميداد ؛ قلعه راشما روي سرتان ميگذاريد ، اووقت بازپدرای تان ارواح پدرِمارا د گورآرام نمی گذارند"درهمان حال دندان هارا محکم سرش می کرد وچوب را فرود می آورد روی کف پای اطفال . به اینگونه عقده اش را خالی می کرد . 

درديگرعرصه هاي زندگي نيزهمين قصه تكرارميشود . نادرگاو، وقتی زنش را میزد ، هردسته بیلی را که به پشت زنش فرود می آورد درهمان حال میگفت ؛ "برپدرهموپدرمادرت نالد که هیچ کاربه تو یاد نداده ، فقط گفته بخوربچیم که نادرگاو منتظره توکلان شوی " بازشروع می کرد پدربیچاره خودش رابه باد ناسزا ؛ "برپدرمره هم نالد که تو طوق لعنت را به گردنم انداخت . قسمته دیگه قسمت " بازچوب بعدی را مي كوبيد به پشت زنش ، انگاركه به پالان خرمي زند . وزنش خودش را زیرضربت چوب جمع می کرد .

درهمان ده ، وقتی سگی بازمیکرد وکسی را اذیت می کرد ، بازمردم خواهرومادرصاحب سگ را می کشیدند وسط ومیگفتند ؛ اين صاحب مرده ازکی است كه بسته نمي كنه ، درادامه ازهمان دشنام هاي كه ذكرش رفت دنباله اش مي كرد براي خواهرومادرصاحب سگ .

بعد ترکه کلان ترشدیم وسرازکوچه وبازاردرآوردیم ، دیدیم این مسئله هم صورت جدی تری به خودگرفت وهم يك نيازمبرم براي روابط اجتماعي ما شد. ودرعين حال رفته رفته حتي رنگ وبوي سياسي به خود گرفت . مثلا چند نفرداخل دکان دورهم نشسته چای میخوردیم که دراين حين فرض كنيد ولسوال يا قوماندان امنيه ازپیش دکان با دوتا عسكرمحافظ اش با تكان سربه جماعت سلام داده مي گذشتند . دوقدم که دورمیشدند، ما چندنفرکه گرد هم چای میخوردیم ، براي ابرازموضع سياسي خود ، همه باهم خطاب به ولسوال میگفتیم ؛ "هی برپدرت لعنت ، بچه حرامزاده " نفربعدي به تاييد حرف اولي ، ادامه ميداد ؛ " آخ اگه زورمیداشتم زنکِ ته ....."

کسی پرسان نمی کرد زن بیچاره اودراين ميان چي كاره است ؟  یا پدرمادربیجاره اوچی تقصیری کرده که پسری بارآورده که حالا شده ولسوال شهرما .

با اين صغري كبراي كه تا اينجا به خورد شما دادم ، به اين نتيجه مي رسيم كه دشنام درزندگي روزمره يك ضرورت است وهرچي اين فحش ها ودو دادن ها دامنه ي وسيع تري ازفك وفاميل واقوام طرف را دربرگيرد ، به همان اندازه ازقدرتِ كوبندگي بيشتري برخورداراست . ونيزبه اين نتيجه مي رسيم كه هرچي آدمي ضعيف ترباشد ، بيشترازقدرتِ زبانِ دشنام وناسزا استفاده مي كند .

نتيجه ديگراينكه اين مسئله رفته رفته به زبان سياسي نيزمبدل گشته است وملت ها براي ابرازواظهارموضع سياسي خود نيزاززبان فحش وناسزا استفاده ميكنند . به صورت نمونه وقتي ملت به خيابان ها ميريزند وشعارمرده باد فلان وزنده باد سرميدهند ، به نحوي ازقدرت دشنام استفاده مي كنند . پس نتيجه آنكه بيشترانقلاب ها - با اجازه انقلابيون محترم - با دشنام شروع شده است .پایان   

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:1 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳

دوغ ودریای کابل و وزیرکابینه !

دوغ ودریا ووزیرکابینه !

میگویند کاندید وزیری درکابینه ی حکومتِ "وحدت ملی" درکناردریا ی کابل نشسته ، یک کیلوماست پیش خود گذاشته بود و قاشق قاشق ماست به دریای کابل می انداخت ودرخیال به هم میزد ودرآن دم باخود می گفت ؛ اجی مجی لاترجی . وکیلی ازوکلای پارلمان به او رسید و پرسید چه میکنی ای کاندید وزیر؟ جواب داد ؛ می خواهم دوغ درست کنم تامردم کابل وجنوب وشرق کشورازآن بنوشند وبرارواح پدرم دعا کنند. وکیل بخندید و گفت؛ ای وزیری دانا وعاقل ،چی خوب می شد اگردریای کابل آب میداشت ، اینگونه دوغ شما تیره آید ودرگلوگیرکند! آن وزیرجواب داد ؛ خود دانم که نمی شود،اما تصور کن اگر بشود چه میشود! وکیل بخندید وگفت ؛ بهترآن بود که به جای حرام کردن آن ماست ها به دریای کابل ، مقداری ازآن را به ما میدادی ورای میگرفتی . وزیرجواب داد؛ مگرنشنیده ای که گفته اند؛ "تو نیکی میکن ودردجله انداز،که..." تا این بگفت، وکیل راهش را گرفته به سوی دارالامان شد . وزیربه کارش ادامه میداد که رئیس جمهوردرراهش به ارگ، ازآنجا می گذشت وچون چنین بدید سوال کرد؛ ای مرد! چرا ماست هاراچنین حرام میکنی ؟ جواب داد ؛ خواهم که دوغ درست کنم برای کابلیان . رئیس جمهورازاین فکرشاد گشت وگفت ؛ "کارشایسته ای است ومن الساعه هدایت دهم دریای هرمند را ازوسط کابل عبوردهند تا ماست شما دوغ گردد وتا پنج سال کفاف مردم کابل بنماید واین درکنار"جوی شیر" می تواند شیرودوغ مردم را به صورت بنیادی تامین کند " وزیربخندید وگفت ؛ اگرمعدن حاجی گگ استخراج شد ومس عینک راه افتاد وراه آهن عشق آباد به کراچی ودهلی وتهران ازکابل بگذرد ، به دریای کابل نیزآب جاری خواهد شد وماست های من نیزدوغ گردد . رگ غیرت دررئیس بجوشید وجواب داد ؛ "بچه آدم نباشم اگه چنین نکنم" وازآنجا دورشد . وزیرهمچنان ماست به دریا می انداخت ومی گفت؛ اجی مجی لاترجی .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:32 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر