شنبه بیست و نهم شهریور 1393

بامیان مدینه ی فاضله 3

دربام طبقه دوم مشرف بربند هیبت ، زن پیری با چوب بلند روی چوکی نشسته است صف زنان را ازمردان جدا میکند . درعین حال با صدای قهرآلود به مردان هشدار میدهد این طرف نیایید که زنان غسل شفا می کنند . درگوشه ی ازبند هیبت درزیردرختان چند اصله درخت چنار، زنان درنوبت وبا لباس خودشان را به آب می اندازند . زنان بیماری که ازگوشه وکناردهات اطراف و حتی ازولایات دایکندی وغور، برای درمان آمده اند وشفای درد خودرا درآب سرد بند امیرجستجومی کنند . اکثراین بیمارانِ نحیف، زنانی اند که ازدهات اطراف وولسوالی های بامیان صرفا برای شفا ودرمان راه های دوری را طی می کنند وبا عقیده ی عمیق مذهبی وکرامات شاه اولیا حضرت علی خلیفه چهارم مسلمین ، خودرا به آب می زنند تا شفایابند.

ساحه ی دیگربندِ هیبت مملو ازقایق های پدالی است که برای هرکسی اگربخواهد سوارشود ودوری بزند 150 افغانی کرایه دارد . دیواره ی بند دراین قسمت چنان نازک است که هردم فکرمیکنی فروریزد وسیل به راه افتد ، ولی این دیواره ی نازک سال ها است که سد محکمی بوده دربرابرآب فیروزه رنگ این نقطه ی طبیعت که اززیباترین مناطق طبیعی دنیا است . ازکسی سوال میکنم چطوراین بند با این نازکی فرونمی ریریزد ؟ جواب می دهد؛ خود این آبشاررسوب سنگی ایجاد می کند که سال به سال محکم ترمی شود . اگریک سال آب این آبشارقطع شود دراثرآفتاب وخشکی این بند می شکند ولی ازعجایب طبیعت این است که خود جریان آب دراثررسوب سنگی که ایجاد میکند ، باعث استحکام بند می شود .

بند امیربنا به آنچه که درکتاب ها آمده است حدود 3000 متراز دریا ارتفاع دارد ودارای شش بند می باشد که عبارتند از"بند هیبت" ،"بند پودینه" ، "بند قنبر"، بند "ذوالفقار"،بند" پنیر" وبند "غلامان" . آب این بند ازچشمه ای معروف به نام "کپرک" سرچشمه میگیرد وبه اعتقاد اهالی بامیان ،این بند توسط حضرت علی ساخته شده است . پیرمردی درکنارم ایستاده است ازاو سول میکنم خبرنداری سابقه این بند چگونه بوده ؟ او مثل یک راهنمای توریست می گوید : سابقه شه به زمان حضرت علی برمی گرده . به همی خاطربند امیرمیگویند . منظورش امیرالمومنین است . امیرالمومنین فدایش شوم به خاطرنجات یک کسی که ازشاه بربرقرض داربوده، این بند را بست . شاه بربرازحضرت خواست که سه کارانجام بدی؛ یکی اینکه حضرت علی را دست بسته برایم بیار، چون نمیدانست که با خود حضرت گب می زند ، یکی اینکه بند را بسته کن که ما ازدست آب آن به عذاب هستیم ویکی اینکه اژدری را که درکوه های بامیان است بکشی . حضرت هرسه شرط را قبول می کند . اول بند را بسته کرد ، بعد با یک ضربه شمشیراژدررا به دونیمه کرد که درکوه اژد ر است . آنجا رفتی ؟

 گفته های پیرمرد مرا به این باورمی رساند که بند امیربرای این مردم به اسطوره ی جاودان تبدیل شده است . همانگونه که اسطوره بنا به تعاریف؛ تلاشی برای بیان واقعیت های پیرامون با امورفراطبیعی است . انسان درتبیین پدیده هایی که به علت شان واقف نبوده به تغییراتی فراطبیعی روی آورده. به عبارتی انسان درتلاش برای ارتباط روحی میان طبیعت وخودش، اسطوره هارا خلق می کند . وبند امیریک اسطوره طبیعی است . به گفته ژان پل سارتر؛ مفهوم اسطوره بسیارنزدیک به معنی مدینه فاضله است با این تفاوت که مدینه فاضله ساخته ذهن بشرِروشنفکراست ، ولی اسطوره غریزه عمیق طبقات پایین دست جامعه است .

 بزرگترین بند ازاین بند ها بند ذوالفقاراست که بنا به آنچه درمتون کتبی آمده است حدود 490 هکتارزمین را احاطه کرده است . کوچکترین بند ، بند غلامان است . ولی عمیق ترین بند درمیان این بند ها بند هیبت است که تا هنوز عمق واقعی آن توسط کسی به دست نیامده است وبه گفته ی یک تن ازباشندگان بامیان دونفرغواص آمریکایی تا عمق سه صد متری را رفته اند ولی بعد ازآن ترسیده برگشته اند . زیباترین بند ها ی این ساحه بند "پنیر"است که بلافاصله درزیربند ذوالفقارموقعیت دارد وبا دیوارهای سفید خود مثل پنیردرکناره ی کوه می درخشد . بیشتراهالی بامیان آبِ بند امیررا شفابخش می دانند .با همین باور، مردم گروه گروه به چشمه ی شفا هجوم می برند وبرای درمان خود ازآن چشمه آب می نوشند . چشمه شفا درگوشه ی غربی بند هیبت موقعیت دارد که باریکه راهی آدم را به آن می رساند . روزی که ما رفتیم هجوم مردم به اندازه یی بود که دراین باریکه راه، ترافیک سنگین ازآدم های دردمند درست شده بود ودرکنارچشمه نیزباید مدتی را منتظرمی ایستادیم تا نوبت می رسید . با همه ی این تجمع وجمعیت، ولی صدایی ازکسی برنمی خیزد ، نه جنجالی است نه هول وهراسی . همه به نوبت به آرام وبی صدا راهش راگرفته طی میکنند . یادم ازبعضی شهرهای دیگرمی آید که تا چند نفردرجایی تجمع می کنند درقدم اول به هم دیگرچپ چپ نگاه می کنند ورفته رفته درنهایت جنگی سرمی گیرد وجنجالی برپامی گردد واجتماع پراگنده می شود . ولی این مردم چنان خونسرد وآرام هستند که گویی دربهشت این ساحه نه روانِ پریشانی وجود دارد ، نه کدورتی است ونه عصبانیتی .

ازچشمه که برمی گردم صدای دمبوره فضای آرام بند امیررا پرکرده است . جمعیت زیادی که بهتراست بگویم " زایرین بند امیر" اکثرا ازدهات اطراف بامیان ، دربرابراستیژ، روی خاک وزمین خشک سرپا نشسته اند . زنان درکنارمردان . آنچنان صمیمی که انگاراعضای یک خانواده اند. چنان همدل ودوستانه کنارهم چیده شده اند که گویی همه باهم خواهرومادروبرادروپدراند . صدای شادی وهلهله لحظه به لحظه دره را پر می کند ودمبوره با صدای خوش شان شادی بخش فضای سبزبند می گردد . یادم ازشعرابوطالب مظفری می آید که ؛بیا دمبوره قصه ی سازکن ، سرعقد ه های کهن بازکن . زآتش تب ارغوانی بیار، کهن نغمه ی بامیانی بیار. نه ترسی ازاتتحاراست نه هراسی ازفیرراکت ، نه نشانی ازپولیس برای برقراری امنیت است ونه پاسبانی برای تلاشی . انگاراین گوشه ازافغانستان گوشه بهشتی درمیان جهنم است . جهنمی به نام افغانستان که دیارهمیشه درجنگ بوده است . دکان ها بازاست ولی دکانداران نشسته اند موسیقی گوش می دهند . نه هراسی ازدزد است ونه کسی درمخیله اش میگذرد که دزدی دراین ساحه وجود دارد . دردیگرشهرها اگرلحظه ی ازبایسکل ات غافل گردی به یک چشم زدن دزدی سوارشده برده است . موترسیکلت را که باید دو دستی تقدیم کنی اگرنه با گلوله مغزت را درمی آورند . ولی این جا؟ همه چی آرومه ،من چقدرخوشبختم . مدینه فاضله درقلب کشور . صدای کف زدن است وهلهله وصدای دمبوره . یک لحظه تصورمیکنم اگرچنین کنسرتی با موسیقی وسازدرگوشه ی دیگراین وطن برگذارگردد حداقلش این است که اولا برگزارنمی گردد.بعد اگربرگزارگردد ، چندین دیواردفاعی برای تامین امنیت ایجاد می شود وازچندین پست تلاشی باید گذر کرد تا به صحنه رسید ودنهایت با انفجاری ویا بمب صوتی ویا فتوای علمایی نیمه کاره به پایان می رسد. اما اینجا ، بند امیردرمرکزکشور، چقدرآرامش بخش است وچقدرامن وامان . به چهره هیچکسی نه ترسی می بینی ونه روحیه ی یک جانی . همه چیزطبیعی است درست مثل اینکه این مردم تازه ازمادرمتولد شده باشد ، به همان اندازه معصوم ، به همان اندازه بی خبرازدنیای اطراف شان وبه همان اندازه بی غرض . معصومیت مردم بامیان چنان طبیعی به نظرمی رسد که یک لحظه احساس میکنی دراین دنیا نیستی بلکه شاید با پریان پشت کوه قاف نشستی ودمبوره سازمیکنی .

دراین میان دوست عزیزم ساحل عکاس چیره دست زنگ می زند که کجایی وبه دنبالم میاید که بریم یک دوری بزنیم . داخل موترکرولای او به طرف بند غلامان میرویم . دربند غلامان استاد مسافروآقای الهام وآقای غلامی هرسه هنرمند عکاس منتظراند . بی درنگ می نشینیم مسیرمارپیچ وسنگلاخ قدیم یکاولنگ را ازدامنه ی کوه های صخره ی به پیش میگیریم . لحظه به لحظه موتررا توقف میدهند ازهرچی به چشم شان ناهنجارمی آید ویا خوش نما ، عکس می گیرند . من اما به عکاسی آنها تماشا میکنم . چنان با ولع وعلاقه ترق وترق عکس میگیرند انگاروارد دنیای ناشناخته ی درآن جهان شده اند . اوج این عکاسی درنقطه یی بود که تعداد ی ازده نشینان تا کمرداخل آب، نی درومی کردند وبا پشتاره هایی ازمیان آب عبورکرده به بیرون می آوردند . البته عکاسی ازخرها ورمه وچوپان های خردسال داخل دره نیزازصحنه های دیدنی بود . درمیان دره تنگ وخلوت ، درگوشه یی یک خانه می بینم که روی بام آن یک عد د بشقاب ماهواره نصب است . ازکودکی که کنارجاده به تماشای ما آمده است می پرسم این خانه ازشما است ؟ میگوید؛ آره . تلویزون را با چی روشن میکنید؟ جواب میدهد با سولر.تعجب می کنم که  دراین خلوت خاموش یک خانه ودیگرهیچ . اینگونه زیستن برای مردمی که درشهرزندگی می کند غیرقابل زیستن وتحمل است . ازآنجا به طرف "نَیَک" دریکاولنگ پیش می رویم ومن اینگونه خودم رااسیرسه تا عکاس حرفوی وعلاقه مند می یابم وهردم خدا خدا میکنم برگردیم . استاد مسافرمیگوید: شب را به بند امیرمی مانیم فردا بخیرمی رویم طرف "چهل برج" . چهل برج درولسوالی یکاولنگ است وتا رفتن به آنجا وبرگشتن وقت گیراست وخسته کننده . با بهانه یی خودم را نجات میدهم . دوست عزیزم ساحل مرا با موترش برمیگرداند به بند امیر. همه رفته اند به بامیان وتنها موترهای لینی مانده اند . با موترکرایی شب دیروقت خودم را به بامیان می رسانم .

صبح وقت عارف رضایی مدیرهتل نوربند قلعه زنگ می زند که بیا هتل نوربند قلعه . باربندیلم را گرفته به نوربند قلعه کوچ میکنم . نوربند قلعه هتلی است زیبا با ظاهرسنتی با اطاق هایی به شکل سابق وسنتی با سقف چوبی . دیوارهایی با خشت خام ساخته شده است وکوشش شده است نشان ازبافت سنتی خانه ها دربامیان باشد . این هتل را داکترسیما سمرساخته است وعایدات آن بنا به گفته ی مدیرهتل خرج آشیانه ی سمرمی گردد. آشیانه ی سمردرچندین شهرافغانستان ایجاد شده است که محل نگهداری وپرورش اطفال بی سرپرست می باشد . امروز فرصتی دست می دهد که دربازارشهرغلغله بروم . فضای بامیان چنان آرامش بخش است که آدم احساس میکند برای درمان بیماری عصبی وروانی خود باید سال یکباری اینجا بیاید .

دومین روزمن دربامیان سومین روزبرگزاری جشنواره بود . این ششمین دوره جشنواره ی راه ابریشم بود که با همت یک تعداد ازهنرمندان وفرهنگیان مقیم کابل واداره توریزم بامیان هرسال برگزارمی گردد وبا توجه به هزینه ومشکلاتی که دراین راه وجود دارد، کاراین عزیزان واقعا قابل قدراست . ازیکی ازبرگزارکنندگان جشنواره پرسیدم ؛ هزینه آن چگونه است وازکجا تمویل می گردد ؟ به گفته ی ایشان تمام بودجه این جشنواره مبلغ 9 هزاردالراست که ازطرف دفترآغاخان پرداخت شده است. لحظه ی تعجب میکنم . این مبلغ پول یعنی چهارلک افغانی . هزینه ی مهمانی یک شبه ی بعضی رهبران ما می باشد . بیشترازاین مبلغ ، هزینه ی یک محفل ساده عروسی درغرب کابل می باشد . به عبارتی این هزینه ی محفل مهمانی یکی ازاساتید درتالارکابل دوبی می باشد . جای تاسف است که ولایت بامیان آنهم برای جلب توریست وبرای معرفی آثارتاریخی وفرهنگی بامیان به اندازه یک شب مهمانی ارزش ندارد؟ این بودجه صرف ایاب وذهاب ونیزاقامت چند نفرهنرمند آوازخوان می شود .هنرمندان نیزاکثرا ازیک قوم خاص وبا یک ویژگی می باشند که محلی خوان ودمبوره زن هستند . این درحالی است که بندامیرپارک ملی می باشد ودردنیا درصدرمناظرطبیعی جهان قراردارد . بنا براین ایجاب میکند ازهمه افغانستان مهمانانی با هنرهای مختلف دعوت گردند . همچنین لازم است دولت توجه بیشتری روی توسعه صنعت توریسم دربامیان داشته باشد .

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 12:14 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم شهریور 1393

بامیان مدینه ی فاضله

قسمت دوم 2

ازشش پل که می گذریم پرسان میکنم ؛ یک چشمه ی آب گرم همین دوروبرا بود ، حالا هم هست ؟ راننده با دست به دره یی اشاره می کند که : بله ، آنطرف است ، آنجا را "دهنه موری "میگن به دره کالواست ازمسیرجلریزوبهسود اگه بریم ازچشمه تیرمی شیم . درهمان حال کوهی را نشان داده می گوید : آنجا هم شهرضحاک است ،سرآن کوه دیوارهای شه می بینی؟.

شهرضحاک دربلندای کوهی موقعیت دارد که دردیواره های کوه دهنه ی غارها سیاه می زنند . برای رفتن به آنجا باید یک مقداری ازراه را با موتربرویم وبقیه راه را پیاده طی کنیم تا به سرکوه وبه شهرضحاک برسیم . دریورمی گوید؛ ازشهراگه خواستی بیایی باید تکسی دربست بگیری که حدود دوهزارکرایه اش است تا به دامنه ی کوه ، بعد باید پیاده خودمان رابه شهرضحاک برسانیم . با تعجب می بینم که وارد سرک خامه شدیم . میگویم ازکابل تا اینجا پخته بود حالا که وارد بامیان می شویم چرا خامه است ؟ موتروان بعدازاینکه دشنامی را خطاب به ایران چاشنی قهرش می کند ادامه می دهد : هرکاری که به ایران افتاد او به سرنمی رسه ،ای یک تکه راه را تا دشت ملا غلام که داخل شهراست، ایران گرفته که پخته کنه اینه چند ساله سات خوده تیرمی کنن، ایران کارنمی کنه ،من که باورنمی کنم ایران این کاررا تکمیل کنه . نفربغل دستی اش می گوید :توکل بخدا شاید والی جدید یک کاری بکنه . او عزنی چی که کلوخ روی کلوخ نماند رفت خدا یارجانش . میگویم؛  غزنی چی کی بود ؟ راننده جواب میدهد : حبیبه سرابی را میگن ، نکنه شما هم ازغزنی هستی ؟ سردلشان بازمیشه شروع میکنند برعلیه حبیبه سرابی وغزنی چی ها حرف زدن . راننده میگوید هرچی ادارات مهم است به دست غزنی چی ها است . دراین موقع باغ مجللی را نشانم میدهند که دردست چپ سرگ درمیان درختان بلند چنارودرکناررود خروشان ودربرابرکوهی که شهرضحاک درآن موقعیت دارد اعمارشده است .راننده میگوید: این باغ زنانه است ، که سال به سال یک زن هم ازبامیان نمیتانه اینجا بیایه ، کی توانشه داره . مردم بامیان همی که ازگرسنگی نمیرن خوشه . حالا اگه بخواهند ازشهربامیان برای تفریح بیایند اینجا فقط کرایه تکسی اش حداقل آنهم که موتروان بسیاربا انصاف باشه یک هزاراست . کی یک هزارمیده بیایه باغ زنانه تفریح ؟ فقط آدمایی که ازبیرون بامیان می آیند آنهم اگه وضع جیبش خوب باشه یک سری میزنند که چند تا عکس یادگاری بگیرند. مسیرخامه را با گرد وخاک به طرف شهرطی میکنیم . همه جا کوپه کوپه ریگ انداخته شده است که نشان میدهد کارساخت سرگ جریان دارد ولی ازکارگروموتروبلدوزرولودورکه نشان ازکارباشد خبری نیست . دردست چپ مسیرمان که روی تابلویی نوشته شده است توپچی، خانه هایی را نشان میدهند که به شکل قشنگی ساخته شده است . راننده میگوید : این خانه های زمستانی را  پی آرتی ساخته برای مردم بی بضاعت ونادار،ازگونی وگیل ساخته شده که سرما داخل آن عبورنمیکند . ظاهرخانه ها شبیه به خیمه است با دریچه های قشنگ وساخت وشکل بسیارمتفاوت با خانه های اطراف .

هرچی به شهرنزدیک ترمی شوم احساس یاس بیشتری به من دست میدهد . انتظارداشتم بعد ازحدود بیست سال که وارد بامیان می شوم شهری متفاوت با چهره ی جدید ببینم ولی هیچ تغییرچشم گیروامیدوارکننده ی درشهر ندیدم . فقط ازسرگ عمومی درمنطقه زرگران وقتی موتربه طرف بازاردورزد یک راسته سرگ پخته شده است که به بازارمنتهی می شود . غیرازاین –اگرازچندتاهتل که ساخت سرمایه های شخصی است مثل هتل شاهی وهتل نوربندقلعه وهای لند - دیگرهیچ اثری ازساخت وسازکه نشان دست دولت باشد وتغییرجدی که نشان ازبهبود وضعیت اقتصادی شهرومردم باشد به چشم نمی خورد . نسبت به خیلی ازشهرهای افغانستان به یمن کرامات مقامات قبیله گرا ، بامیان دست نخورده وبکرباقی مانده است ، دریک کلام می توان گفت همه چیزطبیعی مانده است . خانه های گیلی ، دکان های یک طبقه ودوطبقه محقر، دریغ ازیک مارکت ویا فروشگاه مدرن ویا تالارهای مد روزکه دردیگرشهرها فعلا رونق دارد .  دریغ ازیک موترمدل بالا ودریغ ازیک آپارتمان رهایشی که چشم آدم را بگیرد . به راننده گفتم مرا دریک هتل خوب وتمیزببرکه باروبندیلم را فعلا بگذارم وبعد اگرشد میرم بند امیر. گفت: چشم ، ترا دریک هتلی می برم که تازه ساخته شده است . صاحبش سابق 303 داشت آنرا فروخت همی هتل را ساخت . دردلم گفتم قیمت یک 303 چقدراست که میشه با آن یک هتل خوب ساخت . موتردم هتلی ایستاد کرد وبعد ازحال احوال با مدیرهتلی مرا مثل امانتی تحویل مدیرهتل داد وگفت اینه برایت مسافرآوردم. گفتم یک اطاق تمیزمیخواهم برای یک شب . اطاق هارا که دیدم گفتم تشناب دارین ؟ به نقطه ی دردهلیزاشاره کرد که بله آنجا است ، البته قبلا دربدو ورود بوی آنرا استشمام کرده بودم . گفتم ؛حمام چی ؟ گفت نه ، اینجا نداریم . با اشاره به راسته ی بازارگفت ؛ حمام درهمی یک قدمی ما است . داخل اطاق یک فرش بود با سه تا تشک وبالشت . گفتم چند است کرایه اش ؟ گفت هزارافغانی . گفتم هزارافغانی درکابل هتل اسپن زراست . جواب داد ؛ درکابل تیل لیتر54 است اینجا 64 . آنجا برق دولتی است ما جنراتورروشن میکنیم . گفتم مثلا اگه ازبرق کلا استفاده نکنم . گفت نمیشه  وقتی جنراتوررا روشن کنیم همه استفاده می کنند .  با چک وچانه کلید اطاق را به هفت صد افغانی گرفتم ،میدانستم که دراین اطاق ماندنی نیستم اما فعلا میخواستم باروبندیلم را بگذارم تا بروم بند امیر. شاگرد هتل را صدا کردم که ؛ نان چاشت چی داری ؟ گفت هرچی بخواهی ؛ کباب سیخی ، کباب داشی ،کباب چوپان ، قابلی و... . گفتم شوربا داری یانه ، چینکی ؟ رفت وبرگشت وگفت ؛ ببخشید شوروا تمام شده . گفتم ؛ سابق وقتی کوچک بودم یک مدتی دربامیان بودم یک غذایی رواج بود به نام "گوشت کوچه " ندارین ؟ خندید ووگفت ؛ نه ، گوشت کوچه مال شب های محرم اس، نذری پخته میکنن . راست میگفت . ازکودکی ام به یاد دارم که شب های محرم دربامیان هرشب همسایه ها کاسه کاسه "گوشت کوچه " برای ما میفرستادند. به شاگرد هتلی گفتم ؛ این چیزهای که تو گفتی درکابل زیاد دیده ام هیچ میلی به آنها ندارم ، غذای محلی بامیان چی است ؟ لحظه ی چرت زد وگفت؛ راستش من که ازبامیان نیستم ، ازغزنی هستم ، اینها غذای محلی ندارند به نظرم . به یاد درد دل راننده افتادم که همه جاراغزنی چی گرفته است . گفتم برو همان کباب را بیار . پرسید : چوپان یا داشی ؟هرکدام میاری بیار که من میرم بند امیر .

راننده یی که مارا ازکابل آورده بود دم دروازه اطاق سبزگردیده گفت : اگه بند امیرمیری می برمت . جشنواره امروزبه بند امیراست . پرسیدم ؛ به چند می بری؟ جواب داد : رفت وبرگشت دوهزارنرخ اش است . درحالیکه می دانستم اهل پرداخت دوهزارنیستم ولی با آنهم به راننده گفتم : باشه من نان بخورم یک فکری میکنیم . دراین حال زنگ می زنم به حسین که بیا مرا ببربند امیراگه میری . لحظه ی بعد حسین با یک موترکرولای اشترینگ راسته بدون پلیت می آید باهم حرکت میکنیم به طرف بند امیر . درصندلی پشت سرکسی نشسته است که دوربین کلان عکاسی به دستش است برای اینکه جوسکوت بین ما بشکنه رو به او می پرسم ؛ برای کدام ارگانی عکاسی میکنی ؟ میگوید : نه ، برای خودم ، منتها با چشم سوم هستم ونام خودرا میگوید.  درجواب میگویم ؛ خوشبختم من هم فلانی هستم وازهرات آمده ام . وبرای جلب اعتماد بیشترواینکه کمی به قول ایرانی ها "خودمانی" گردیم ، چند نامی ازدوستان عکاس درچشم سوم را میگیرم که همه را میشناسد . ازبامیان به طرف بند ازمنطقه شیبرتو میگذریم . بازیاد سال های اخیردهه هفتاد میفتم که دراین میدان بروبیایی بود .هرروز یک بال طیاره غرازه وزنگ زده ی کهنه  دراین میدان نشست می کرد . میگفتند طیاره حزب وحدت است. بارهای خود را تخلیه می کرد وتعدادی را ازمیدان بارمی کرد ومی رفت . پیلوت آن یک مرد چاق وخوش روی هزاره بود . اینکه این طیاره زنگ زده ازکجا می آمد نمیدانم ولی میدانم که ازاین جا به مزارمی رفت . ما نیزچندین روز دراین میدان به امید پرواز به مزارآمدیم ولی برگشتیم . هرروز که این طیاره مینشست بارها ومسافرین اش را که پیاده میکرد تعداد زیادی ازمسافرین جدید را با واسطه ی حزبی وبا تکت دوستی ورفاقت ازبامیان میگرفت ، ما که نه حزبی بودیم ونه دوستی داشتیم هرروزجا می ماندیم تا اینکه ازرفتن بااین طیاره منصرف شدیم . دراین میان البته ازمردم ومالداران اطراف قیماق می خریدیم ومی خوردیم . درهمین شبرتو با دوتن کودکی آشنا شدم که اعضای شورای مرکزی یک هزارافغانی به پول آن وقت که ارزش یک افغانی حالا را داشت ، به آنها میدادند وآنها غزل می خواندند ودمبوره می زدند . بعدا شنیدم که آن دوتن را به کابل آورده اند برای درس وتعلیم. بعد ازمنطقه "قرغنه تو" کمی راه که می رویم موتربه سرگ خامه به طرف بند می رود .دراین حال سوال میکنم تا بندامیررا پخته نکردن ؟ عکاس کنارم میگه نه ، خدا خانه والی را خراب کنه که این یک تکه راه را پخته نکرد . می گویم علت اش اینه که قدراین منطقه را نمی دانند ، کسی درک درستی ازآثارتاریخی وفرهنگی ندارند. این درحالی است که این بند به عنوان "پارک ملی" شناخته شده است وزمینه برای توسعه وآبادی آن بسیارزیاد است ،فقط یک نفربا درک ودلسوز می خواهد . او درجواب میگوید؛ اگراین بند غیرازبامیان مثلا درقندهاریا جلال آباد می بود ،می دیدی که ازپیش اودوبی می ساختند ولی حیف که درمنطقه هزاره نشین است . با این حرفای پراکنده چشم انداززیبای بند ذولفقاروجود مان را ازشوق لبریزمی کند. ساحه یی با مناظرطبیعی وبسیارزیبا نمایان می شود ، آب نیلگون بند ذوالفقارکه اولین بند وبزرگترین بند ازهفت بند موجود است ، مثل فیروزه یی درمیان خاک می درخشد . بعد ازطی مسیرمارپیچ وکوهستانی درسراشیبی دره به کاسه بند می رسیم . دروازه دخولی آن با طنابی بند شده اشت که آدم را یاد طناب های زنجیر دوره مجاهدین وطالبان می اندازد . پسرکی جوان داخل اطاقکی نشسته ازموتروان پنجا روپه می گیرد تا داخل بند امیرشویم . ازراننده می پرسم ؛این پنجاه روپه به جیب کی می رود ؟ جواب میدهد؛ به جیب خودشان ، اینها چند نفرند که بند امیررا ازشاروالی به اجاره گرفته اند . همه ساحه به دست همین چند نفراست . خورد وبرد دارند کسی هم نمی پرسه . ساحه بند مملو ازجمعیت است . دکان های گیلی درکنارهتل هایی به شکل سماوارهای بین راهی دردهه ی هفتاد  با گیل وپخسه . بیشترمردم خیمه دارند که هرگروهی درکنارموتری خیمه زده اند . بعدا دانستم که همین خیمه هارا اگربخواهی کرایه کنی هشت صد افغانی باید صرفا کرایه بدهی برای 24 ساعت . درمیدان وسیعی ساحه یی را جایگاه درست کرده اند برای مراسم کنسرت . هنوز کنسرت شروع نشده است ولی جمعیت زیادی ازتوریست های محلی تجمع کرده اند . علاقه مندی به دمبوره وموسیقی دراین مردم شاید ریشه درفرهنگ بومی آنها دارند که هنوز با موسیقی رپ وجازوپاپ آشنایی ندارند . بیشترمردم سرووضع دهاتی دارند وکمترنشان میدهد کسی ازبیرون ازبامیان آمده باشند .

ازتپه یی روبه بالا پیاده رویی سنگی  کمرکش کوه را به طرف مسیری که خیلی ازمردم درحرکت ا ند به پیش میگیرم ، بی آنکه بدانم به کجا ختم می شود. دردلم میگویم حتما آن طرف خبری است که موجی ازمردم درحرکت اند . به دنبال مردم راه میفتم . درنهایت به زیارتی می رسم که درواقع سه طبقه است ودرکمرکش کوه ساخته شده است . نام آنرا "قدم گاه "علی می گویند که مشرف بربند "هیبت" واقع شده است . ازیک پله ی آن زنان وازپله ی دیگرآن مردان وارد زیارت می شوند که داخل آن مثل خیلی اززیارت های مناطق شیعه نشین عَلَمی برافراشته شده است وزائرین دورآن طواف میکنند . من راه پله ی باریکی را به سمت بالا طی میکنم وبه دخمه ی کوچکی می رسم دخترکی حدود ده یا دوازده ساله ، نحیف وسیاه  دم دروازه باریک آن که شبیه به دهنه غاری است با لبخندی به من میگوید : دعا کاردید ؟ بیایین بالا . سرم را که به داخل پیش میکنم  مردی نسبتا جوان وژولیده را می بینم که کامپبوترلپ تابی به پیش  اش روشن ، سیم کامبیوتربه باتری موتروصل است ودرکنارکامبیوتریک پرنترسه کاره گذاشته شده است. دربرابرمرد چندین کتاب تعویذ بازکرده است . ازدخترک پرسان میکنم دعا نویس است ؟ باتکان سرمیگه ؛ ها . تعویذ هم میدهد . مرد اما چنان مشغول ورد است که انگارازوجود من اصلا باخبرنمی شود . بی آنکه به من نگاه کند ، دعایی را ازکامبیوترپرنت می کند نمی دانم برای من یا کسی دیگر.البته درآن موقع هیچ کسی غیرازمن وآن دخترومرد دعا نویس درآن دخمه وجودنداشت . حالت وروش مرد تاثیربد وتنفرانگیزی روی من میگذارد . زود راه پله را به پایین طی میکنم .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:41 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393

بامیان مدینه ی فاضیله

بامیان مدینه ی فاضله ( مدرن نیست اما مدنیت وجود دارد )

حدود یک ماه قبل بود که ایملی دریافت کردم که درآن به صورت ملتمسانه ازمن خواهش کرده بودند درجشنواره راه ابریشم دربامیان شرکت کنم . من که ازمدت ها ذوق دیداربامیان را درسرم داشتم وقصد داشتم بدون کدام جشنواره هم یک روزی اگرخدا قسمت کرده باشد سفری دراین شهرداشته باشم عزم ام را جزم کردم که دراین جشنواره دربامیان شرکت کنم . ازبد حادثه اتفاقی درکابل افتاد که من مجبورشدم قبل ازتاریخ موعود جشنواره، عازم کابل شوم . واما این جشنواره بنا به دلیلی که دست مجری برنامه شکسته بود یک هفته به تاخیرافتاد واین حادثه برای من گل خیری شد که درغیرآن صورت بعلت گرفتاری درکابل نمیتوانستم درتاریخ برگزاری جشنواره دربامیان سفرکنم .

اولین سفرمن به بامیان به چندین دهه قبل برمیگردد ، وقتی که من شاید 4سه ساله بودم یا چهارساله . پدرم به نظرم کارمند بانک بود یا به قول معروف گدام داربود . همینقدربه یادم می آورم که شب ها با پلاستیک های پرازاسکناس های ده روپگی وصد روپگی وپنجاه روپگی می آمد به خانه وآنها را به دسته های صدی ودهی وپنجاهی تبدیل کرده کمرش را می بست صبح برمیگرداند به اداره اش دریغ ازیک دهی که سهم ما شود . چیزی که ازآن زمان به خاطرم مانده  مانده دکان های کهنه بازارقدیم بامیان بود که دریک راسته دربرابرچشمان بودا اعمارشده بود .  وکشمش نخودی که پدرم هنگام برگشت ازکاردرمیان کاغذ پیچیده میاورد ،هرشب یک خورد.  شب ها دربرابربخاری ذغال سنگ مینشستیم ودربرابرآتش گداخته ی ذغال به خواب می رفتم . آن موقع یک باربا طیاره میخواستیم به کابل برویم که طیاره طایرش درمیدان پاره شد وما ماندیم تا موترها ی که ازکابل می آیند تایربرای طیاره بیاورند وطیاره درمیدان هوایی بامیان مانند . هنگام بعد ازظهررفتیم سراسیاب کنارطیاره سربازی که ازطیاره محافظت میکرد به پاس رفاقت آشنایی با پدرم مرا برد داخل طیاره را نشان داد آن روز من برای اولین دفعه داخل کابین طیاره ردیدم غیر ازدوسه سربازی دیگه هیچ کسی درمیدان هوایی نبود . این ماجرای حدود چهل سال قبل است .

دومین سفرمن به بامیان اوج حاکمیت طالبان درمناطق جنوب وکابل بود والبته اقتدارحزب وحدت به رهبری کریم خلیلی دربامیان بود ، محقق ودوستم درمزاروالبته احمدشاه مسعود درشمال . آن زمان بنا به سیاست طالبانی وامرامیرالمومنین مناطق هزارستان تحریم اقتصادی بود ودربازارقره باغ هرروز صبح جارجی معروف به نام " کَ کَی " ازاین سرِبازاربه اون سربازار جیغ میزد که : " هزاره گی ته شی مخرسوی " (به هزاره ها جنس نفروشید) . این مسئله بازارقاچاق مواد غذایی را برای مناطق هزارستان گرم کرده بود واکثراین قاچاق بران نیزخود طالبان وبرادرانی ازقوم پشتون بودند . قاچاقبران هرشب گونی های آرد را ازغزنی به بازارقیاغ که تحت کنترل حزب وحدت بود حمل میکردند . این مواد ازبازارقیاغ توسط موترهای کامازساخت روسیه به سراسرمناطق مرکزیِ درمحاصره ی اقتصادی طالبان پخش میشد . به همین خاطردردشت های اطراف قیاغ بازارهای کاذب با خیمه وترپال برپا شده وغلغله ی برپا بود شبیه به صحرای محشر. یک پیت روغن اگردرغزنی به یک لک افغانی پول سبزرایج آن زمان بود ، دربازارقیاغ به دولک می رسید وتا به بازارهای بهسود می رسید سه لک میشد . این مسئله باعث شده بود که همه باهم ، زن ومرد وخورد وبزرگ به قاچاق مواد خوراکه ازغزنی به مناطق هزاره نشین روی بیاورند . بچه های کوچکی درمرزبین خط کنترطالبان وحزب وحدت دیدم که تکه های نمک را به جیب کرده عبورمی داند ودرآن طرف مادران شان داخل گونی کرده بارخرمی کردند .  دراین گیرودارسوار بریک موترکامازمملو ازمواد خوراکه ازقبیل آرد وروغن ونمک و... ازبازارقیاغ راهی بامیان شدیم .

درمسیربامیان افراد مسلح زیادی سرراه موترهارا میگرفت وپول عبورمی گرفتند وکسی نمیدانست که وابسته به کی است . همه جا زنجیربود وهمه حق خودرا ازموتروان ها می گرفتند . بعد ازدوشبانه روز راه پیمایی درمسیرسنگلاخ با موترکامازبه شهربامیان رسیدیم . شهربامیان آرام بود واستاد کریم خلیلی برای خود امپراتوری خودمختاری داشت . ما در روزهای اول یکی دوشب را دردفتریکی ازقوماندان هایی بودیم که درساختمان آن نیمه شب ها همیشه صدای جیغ وداد وشکنجه افراد زندانی وداد وبیداد شکنجه گران با زندانیان مارا ازخواب می پراند . بعد ازآنجا توسط یک آشنا وواسطه کوچ کرده دردشت ملا غلام رفتیم . دریک حویلی وسیع که چند نفرازبی کارترین ودرعین حال بی خاصیت ترین اعضای شورای مرکزی حزب وحدت درآن گرد هم جمع آمده بودند وازخلیلی قروانه گرفته به معنی واقعی کلمه می خوردند ومی خوابیند . صبح ها قصه می کردند تا ساعت دوازده . قروانه چاشت را که نوش جان می کردند یک استراحتی می شدند وچای عصرانه می خوردند وبازبه فکرنان شب بودند . دراین بین البته آنهایی که توانی داشتند وسرزنده تربودند ، گردشی دربازارمی زدند . ترکیب این اعضای شورای مرکزی هم جالب بود . یکی ازحزب دعوت بود به رهبری شیخ زاده غزنی ، یکی ازفلاح بود به رهبری معلم بابه دوتا ازسازمان نصربودند که خودشان را میراث دارواقعی حزب وحدت می دانستند،یکی دوتا نیزازحزب نهضت بودند . اینها همه به یمن قروانه مقررازطرف کریم خلیلی  دراین سرای گرد هم آمده بودند . نه برای آینده فکری میکردند ونه ازگذشته شان حسرت می خورند . بی بخارترین افرادی که من دراین حویلی دیدم .

چند روزی را که آنجا بودم البته کیشته ی شیرین زردالو زیاد خوردیم وبرنج خوشبوی شمالی که به برنج " الودین" معروف بود وعطرسحرآمیزی داشت که دیگه هیچ وقت آن برنج را ندیدم . یکی ازاعضای شورای مرکزی صبح به صبح بلند میشد میرفت بیرون وبا انواع واقسام علف برمی گشت . آنهارا جدا می کرد وخاصیت درمانی وطبیعی هرکدام را برای ما تشریح میکرد وبه عنوان داروی گیاهی خشک می کرد . ایشان ازاین گیاهان برای خود کنجینه ی ساخته بود که نمیدانم کجا شد وبه درمان کدام درد ی به کار آمد یانه . 

این سومین سفرم به بامیان بود. چند روزی را درکابل با حادثه پرجنجال گذرانده بودم ودرپی فرصتی بودم تا کمی آرامش فکری پیدا کنم . سفربامیان البته به بهانه ی شرکت درجشنواره راه ابریشم اتفاق افتاد وباید عرض کنم که بامیان یکی ازآرامش بخش ترین شهرهای کشورمی تواند باشد . آرامش طبیعی با طبیعت بکرودست نخورده .

ساعت پنج صبح ازکابل راهی بامیان شدم والبته با دلهره ی خطرواسارت درمسیر راه .نام "سیاه گرد" . درهمین منطقه ودرهمین مسیرهرازگاهی چند نفری مسلح سرِسرگ پیداشده به آزارمسافرین ویا بردن وکشتن مسافرین بی گناه مبادرت می ورزند . اسارت وشهادت جواد ضحاک تازه درخاطرم هی تکرارمی شد وبساری دیگرازکسانی که دراین منطقه به دست طالبان اسیرشدند وکشته شدند .بدتراینکه شب قبلش والی ولایت پروان دریکی ازتلویزون ها مصاحبه ی انجام داد واعلان داشت که مسیرپروان به بامیان پاکسازی شده وهیچ خطری مسافرین را تهدید نمیکند . این مصاحبه برترس ودلهره ام افزود تا حدی که برای لحظه ی تصمیم گرفتم ازاین سفرازراه زمینی صرف نظرکنم ، چرا که درافغانستان هروقت مسئولین دولتی چیزی گفته اند عکس آن اتفاق افتاده است .

با موترکرولا با چهارسرنشین راهی شدیم . اولین چیزی که نشانی ازمدنیت بود اینکه درچوکی پیش روی موتر- برخلاف همه مسیرهای دیگردرافغانستان - یک سرنشین نشسته بود ودرصندلی پشت سرسه مسافر. این درحالی است که اگرمثلا بخواهی ازهرات با موترکرولا راهی اسلام قلعه شوی ویا به فراه بروی ، حداقل اش اینه که درصندلی پیش روی چهارنفر می نشانند ودرچوکی  پشت سر5حداقل پنج نفرکه البته گاها شش نفرهم دیده شده است . راننده جوان با سرکچل ودرعین حال خوش مشرب وخوش زبان وبذله گویی پشت فرمان نشسته بود . با همان زبان کوچه وبازارکه فحش ناموس وخوارومادررا بسیارقشنگ چاشنی صحبت هایش میکرد .

برای اولین دفعه بود که از"کوتل خیرخانه" به اون طرف عبورمی کردم باید اعتراف کنم که درمسیرشمال تاحالاازکوتل خیرخانه به اون طرف نرفته بودم ، برعکس آنکه حوزه غرب افغانستان را به شمول ولایت های غوروبادغیس وفراه ونیمروز وهرات را تقریبا قریه به قریه گشته ام . اولین چیزی که تعجب ام را برانگیخت شاهراه کابل به شمال بود . این مسیرکه یکی ازشاه راه های مهم کشوراست وچندین ولایت شمالی را به کابل وصل میکند به اینگونه تنگ وباریک ، تصورنمی شود گنجایش آنهمه موتررا داشته باشد . ازدحام موترها سبب ایجاد ترافیک سنگین درشمال می شود وتا "پل متک" را به سختی طی کردیم .البته مناظرطبیعی وسرسبزآن سختی مسیررا آسان میکند .

ازپل متک که دورمیزنیم به ولایت پروان وارد می شویم . دره غوربند اززیبایی خاصی برخوردارست وبرای مسافری مثل من که دره های خشک ودشت های سوزان فراه ونیمروز را دیده ام ، این دره به سان بهشتی تحسین برانگیز است . درمیان دره درمیان کوه ودرخت ودریا به سرعت می رانیم ووقتی ازبازار"سیاه گرد" عبورمیکنیم هرلحظه موتروان تذکرمی دهد که اینجا منطقه خطراست وبرای ساعتی که ازمنطقه برادران ناراضی عبورمیکنیم نفس درسینه ها حبس میگردد .درنقطه مسافرکناری پلی را نشان میدهد که ومی گوید : ضحاک را ازهمین جا برد ، موتررا گوشه کرد ازمیان مسافرین ضحاک را گفت تا شو . موتروان میگه : نفرای کلان نباید از اده بیایه ، تا ازاده راپورنباشه کسی خبرنداره . این مسیردلهرآمیزرا طی می کنیم تا جایی که موتروان هم صدا با مسافری که بغل دستش نشسته میگین : خلاص شد ، دیگه ازمنطقه خطرگذشتیم .

به کوتل شیبرکنارچشمه ای دست وصورت مان را آب میزنیم . آب سرد وگوارا وزلال مثل شیشه شفاف است . بازمی گردم به کودکی ام ازهمان زمان هروقت کوتل شیبررا کسی یاد می کرد ویا نام می برد درخاطرمن تکه پاره های موتری میگذشت که درهنگام عبورما به دره سقوط کرده بود ومن یادم است که پدرم گفت همه مسافرین به دره افتاده اند .

کوتل شیبرهنوزخامه است والبته کارزیرسازی آن درجریان بود. درسرکوتل که می رسیم دریوراعلان میکند که: اینجا بامیان شروع شد.سنگی سفیدی را نشان میدهد که این سنگ اززمان ظاهرخان همینجا بوده است ،آن طرف سنگ بامیان است واین طرف سنگ پروان . فاصله ی پروان با بامیان یک تکه سنگ سفید است که روی آن چندین نفریاد گاری نوشده اند .

به منطقه ی شش پول رسیدیم یادم ازپسته های زمان حاکمیت مجاهدین افتاد که یکی ازفرماندهان جهادی دراین نقطه پسته داشت . هنوزهم مردم ازاذیت وآزارمردم دراین منطقه خاطراتی دارند ازجمله خودم . یادم آمد که بعد ازچند روی که دربامیان بودیم درراه برگشت به طرف غزنی ازهمین نقطه عبورکردیم . جوانی حدود 17 ساله یا هجده ساله با نوک تفنگ ازموتروان ما پول میخواست . دقیق یادم آمد که پسرک با نوک کلاشینکف به گرده ی دریورفشارمیداد که بده یک لک، وراننده بیچاره با عجزوناتوانی پنجا هزاررا برای او میداد واو قبول نمیکرد . ده دقیقه که رفتیم جوان بعدی راه موتررا گرفت بازشروع شد، یک لک او میخواست . دراین حال که من دراین مورد فکرمیکردم سرنشین بغل دست دریوررو به راننده گفت یک زمانی اینجا پسته داشتیم . راننده گفت ها یادم است ، مرد ادامه داد : یک رقم پشه داشت ، یک رقم نیش میزد که نمیتوانستیم شاش کنیم ، تا تنبان مان را پایین میکشیدیم که بشاشیم هزارتا پشه می چسپید به ک ... آدم هردو خندیدند . با این خاطرات تلخ ازشش پل گذشتیم .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 10:14 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام تیر 1393

کاش ما 800 میلیون رای دهنده داشتیم

کاش ما 800 میلیون رای دهنده می داشتیم !

بیایید فرض براین بگذارید که مثلا افغانستان خدانکرده دورازجانِ هند (منظوردورازجان هند است )مثل کشورهند می بود با 800 میلیون رای دهنده . وقرارمیشد روز انه دوصد صندوق ازآرای ملت بازشماری میشد . با این ریتم و زمان رای‌خوانی که فعلا درجریان است ، شمارش آرای 800 میلیون رای‌دهنده که صد برابر حالا می بود حدودا 300ماه طول می کشید که با تقسیم بردوازده 25سال را دربرمیگرفت وبا طی این پروسه به قول معروف ؛ یا خر می مرد یا خرکار . آقای نورستانی احتمالا یا می مرد یا بازنشسته می شد ، آقای کرزی هم به رحمت حق می پیوست ونه اشرف غنی بود نه عبدالله .یعنی که نه خربود ونه خرکار. ازاین لحاظ کاش ما 800 میلیون جمعیت می داشتیم که تمام عمرما به شمارش آرا میگذشت .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:30 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393

"دولت وحدت ملی" ازنگاه دوتیم رقیب

دولت "وحدت ملی" ازنگاه دوتیم :

چند روزی است که " دولت وحدت ملی " سرزبان ها افتاده است . ازآنجا که تعریف " دولت وحدت ملی " برای خیلی ازمردم نامفهوم مانده است ، خبرنگارمستقل ما برای روشن شدن مفهوم "دولت وحدت ملی"  وتفاوت آن با "دولت ائتلافی" میزگردی با سخنگویان دوتیم انتخاباتی تشکیل داده است که توجه شمارا به بخشی ازآن جلب میکنیم: (گفتنی است که قسمت های شنیع وگفتمان های غیراخلاقی که درجریان مصاحبه پیش آمده است جهت احترام به شعورملی حذف شده است )  

خبرنگار : "دولت وحدت ملی" ازنظرتیم شما یعنی چی :

سخنگوه تیم چورناول وتصادم : دولت وحدت ملی یعنی اینکه دولت شرکت سهامی نیست، بلکه دربدنه ی دولت ، هرکس به اندازه ی  زور و بازوی شان درقدرت سهم داده می شود .این به این معنی نیست که یک عده دیگه را ما شریک قدرت کنیم ، بلکه این به این معنی است که به آنها ما به اندازه ی رضایت شان سهم میدهیم، این به معنی تقسیم قدرت یا دولت ائتلافی نیست .

خبرنگار: میشه مثال بزنین؟

سخنگوه تیم چورناول وتصادم : مثلا اگه قرارشد کابل بانک را بزنیم، سهم ما مشخص است که کلگی ش مال ما است چون باراصلی به دوش ما بوده ، وسهم آنها نیزمشخص است درحدی که دیگه اعتراض نکنند به خیابان نبرایند شعارندهند ازما سهم میگیرند . 

خبرنگار : ازنظرشما به عنوان سخنگوه تیم رقیب "دولت وحدت ملی" یعنی چی ؟

سخنگوه تیم اعتراضات وجمعگرایی : دولت وحدت ملی یعنی اینکه همه چیز فیفتی فیفتی باشد . تیم پیروزباید درچیدمان دولت ، قدرت را طوری تقسیم کند که جریان سیاسی شکست خورده احساس شکست نکند .چون ما هم به هرحال تعهد کرده ایم اگربا خون مان شده ازتک تک آرای ملت دفاع میکنیم . مثلا اگردولت آمد کابل بانک رازد  سهم ما ازاین عملیات با سهم آنها برابرباشه . هرچی برداشت کردیم فیفتی فیفتی . این با حکومت ائتلافی فرق می کند درحکومت ائتلافی ما ارگان های دولت را تقسیم میکنیم ولی در"دولت وحدت ملی" دوتیم درخورد و برد دولتی سهم مساوی دارند .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:12 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393

ضحاکِ وکیل

ضحاک وکیل  

ضحاک جوانی بیکاروبی سوادی بود . اهریمن که درجهان جزفتنه وآشوب کاری نداشت کمربه گمراه کردن ضحاکِ جوان بست . به این مقصود خودرا به صورت مردی نیکخواه وآراسته درآورد وبیش ضحاک رفت وسردرگوش او گذاشت وسخنهای نغزوشیرین وفریبنده گفت . ضحاک فریفته ی او شد . آنگاه اهریمن گفت : ای ضحاک ، میخواهم رازی با تو درمیان بگذارم . اما باید سوگند بخوری که این رازرا با کسی نگویی . ضحاک سوگند خورد. اهریمن وقتی مطمئن شد گفت : چرا کاندید شورای ملی نشوی ؟ چرا سستی میکنی ؟ کمرهمت ببند و وکیل پارلمان شو. همه کاخ وگنج وسپاه ازآن تو خواهد شد . ضحاک که جوانی تهی مغزبود دلش ازراه به دررفت ودرپی رسیدن به چوکی پارلمان با اهریمن یارشد . اما نمی دانست چگونه به شورای ملی راه یابد . اهریمن گفت : غم مخورچاره ی این کاربا من است . بدینگونه دست اورا گرفت به کمیسیون انتخابات رفته کاندید شورای ملی اش کرد . اهریمن با لباس سفید وریش انبوه به صورت پیری نیکوسرش برسرراه مردم حاضرمی گشت وبا ترغیب وفریب به مردم می گفت : اگربه ضحاک رای دهید برای تان دربهشت قصری سازد وازاطعمه واشربه هرآنچه دربهشت باشد درهمین دنیا  سرازیرخانه های تان خواهد شد . بدینسان ضحاک به شورای ملی راه یافت وبرتخت وکالت نشست .

فریب اهریمن

چون ضحاک وکیل شد ، اهریمن خود را به صورت جوانی خردمند و سخنگو آراست و نزد رئیس پارلمان رفت و گفت: « من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورشها و غذاهای پارلمانی است . وکلای گرامی به اتفاق آراء ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذار كردند.

اهریمن سفره بسیاررنگینی با خورشهای گوناگون و گوارا از پرندگان و چهارپایان، آماده كرد. ضحاک خشنود شد. روز دیگرسفره رنگین تری فراهم كرد و همچنین هر روز غذای بهتری می ساخت. روز چهارم ضحاک چنان شاد شد كه رو به جوان كرد و گفت: « هر چه آرزو داری از من بخواه." اهریمن كه جویای این فرصت بود گفت: " وکیل گرامی به سلامت باشد ، دل من از مهر تو لبریز است و جز شادی تو چیزی نمی خواهم. تنها یك آرزو دارم و آن اینكه اجازه دهی دو كتف تو را از راه بندگی ببوسم . ضحاک  اجازه داد. اهریمن لب بر دو كتف وکیل گذاشت و ناگاه از روی زمین ناپدید شد.

روئیدن مار بر دوش وکیل

بر جای لبان اهریمن، بر دو كتف وکیل دو مارسیاه روئید. مارهارا از ریشه بریدند، اما به جای آنها بی درنگ دو ماردیگر روئید . ضحاکِ وکیل پریشان شد و در پی چاره افتاد. پزشكان هر چه كوشیدند سودمند نشد. وقتی همه پزشكان درماندند اهریمن خود را به صورت پزشكی ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت: «بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد خون مردمی است که به تو رای داده اند . برای آنكهمارانآرام باشند و گزندی نرسانند چاره آنست كه قانون "امتیازات وکلا " را پاس کنید . بیست وپنج درصد معاش مادام العمربگیرید با پاسپورت خدمت برای اهل خانه . وهر روز دو تن ازسربازان وطن را بکشید وخونش را درشیشه کرده بخورید . وازعرق جبین مردم  برای ماران خورش بسازند. شاید از این راه سرانجام، ماران بمیرند.

اهریمن كه با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود، بدینسان قانون امتیازات وکلا را تصویب کرد تا وکیل پارلمان با مارهای روی دوش شان خون مردم درشیشه کنند و نسل آدمیان را براندازد.

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 12:3 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393

اولین نشانه بحران

اولین نشانه بحران انتخاباتی . فسبوک در افغانستان فلترشد .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 12:48 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393

حاجی کلان

حاجي كلان 25 حمل 1393 ازهمان اول كه خبررسيد حاجي كلان قراره براي چند روزبيايد ديدن ما، گوش مان جرنگس صدا كرد . قبلا به اندازه کافی درمورد کرامات حاجی کلان وعادات شان شنیده بودیم . برای ما گوشزد شده بود كه حاجي كلان ازچی کاری خوشش میاید وچي كاري به سرش "بد ميخوره". عرق اش خشك نشده بود كه چشم اش به جهانگيرافتاد وصدا كرد ؛ "بيه اينجی او سركته سرسمبل تو خو پشتِ پدرت رفته خدا كنه عقل وهوش تو مثل او نباشه ". يك چاكلت ازشيرني داني برداشت داد دستش وپرسيد ؛ "چند ساله شدي ؟" گفتم ؛ "سه ساله". حاجي كلان گفت ؛ بان كه خودش بگويه . بازپرسيد: چي نام داري ؟ بچه به زحمت نام اش رابه حاجي هيجي كرد . حاجي كلان بلافاصله سوال كرد ؛ اصول دين ت چنده ؟ طفلك هاج وواج به حاجي كلان نگاه كرد. حاجي كلان دوباره پرسيد ؛" اصول دين ت را ياد نداري ؟ اصول دين ات چنده ؟" پسرك گيج ومنگ به حاجي نگاه مي كرد . حاجي كلان با دلخوري وقهر، رو به من كرده گفت ؛ "آفرين به تو، اينه تربيت ، اينه بچه كلان كردن ". بازروبه بچه كرده گفت ؛ "تقصيرپدرت اس بچيم، فقط بلدن سال يك دانه توليد كنند ". دراين حال رو به سقف خانه كرده با غيض وقهرانگارباخودش ادامه داد ؛" اي چيزا به پدرمادرتعلق داره، ازطفل چي گناهه ؟" حاجي كلان زد به پشت بچه وگفت ؛" نان ميدن پند نه " سرِسفره نان را که خورديم روبه جهانگشا كرده گفت :"دعا كن" پسرك مثل برادرش هنگ كرد ورو به من نگاه كرد . حاجي پرسید؛ " دعاي دسترخان یاد نداری ؟ دعا كن " جهان گشا باز ملتمسانه رو به من نگاه كرد . حاجي كلان با قهرگفت ؛ "طرف پدرت نگاه نکن ؟ او اگه اي چيزا را ياد ميداشت كه حالي رئس جمهورشده بود ". دوباره ازجهانگشاه پرسيد: " صنف چند استي ؟ جواب داد ؛" صنف اول" . حاجي كلان گفت ؛ "صنف اول؟ برپدراي معلما رانالد، به شما چي ياد ميدن ؟ مکتب ام مكتباي سابق، ما اندازه شما بوديم نصف قرآن را ازبربوديم ". درهمان حال با قهررو به من گفت ؛ نكن اومرتكه ، نكن كه مثل خودت بي كمال وبي باربيايه ، چهل سال عمرعزيزت گذشت ، پدرت خدا بيامرزهميطوربي پروا بود كه اينه تو جایش ماندی ، حالی ميخواهي اي بيچاره هارا مثل خودت بي كمال وبي كاره كلان كني ؟ ... سرچاي بوديم كه چشمش افتاد به الماري كتاب ها وگفت ؛ " ياره بسياربي چمرس آدم هستي تو. كدام آدم بي عقلي الماري را آنجا مي مانه ؟ بلند شو الماري را خالي كن كه به تو نشان دهم جاي الماري كجاست . الماري را كه جابه جا كرديم ، راه يكي ازپنجرها بسته شد .شروع کرد به اعتراض که ؛"اي خانه چقدردلگيراست ؟ اوف اوف " شروع كرد خودش را با دامن باد زدن . درهمان حال ادامه داد ؛ خانه كه آفتاب نداره به يك قران نمي ارزه .روبه من كرده گفت ؛ نقشه خانه را به نظرم خودت دادي . بي عقل خدا يك كلكين ازاي طرف مي ماندي كه آفتاب ميامد . گفتم ؛ نقشه را يك انجنيرداده . جواب داد ؛ انجنيرام مثل توبي عقل بوده . گفتم ؛ كلكين اگه ازاو طرف به كوچه بازباشه سرصدا وگرد خاك ازكوچه ميايه داخل . گفت ؛ هميقدركلان شدي آخرش نفهميدي كه هواي خانه براي كه پاك شوه نيازبه آفتاب داره يكي ازچيزهايي كه نجاست را پاك ميكنه آفتاب است ؟. شروع كرد درباب فواييد آفتاب ازنظرشرعي . حالا سرصبح من ازخانه زده ام بيرون وحاجي كلان چند تا كارگرآورده دارند كليكينِ رو به آفتاب بازميكنند . پايان .
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:21 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم خرداد 1393

حال من وآن مرد آویزان درچاه !

Normal 0 MicrosoftInternetExplorer4

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman";}

حال من و شاید بسیاری ازخلق سرگردان درچنین شرایط ناگوار رای دادن وانتخاب کردن،  همچونآن مرد است که از پیش اشتر مست بگریخت و به‌ضرورت، خویشتن در چاهی آویخت ودست در دو شاخ زد که بر بالای آن روئیده بود و پاهایش بر جای قرار گرفت. در این میان بهتر بنگریست، هر دو پای بر سر چهار مار بود که سر از سوراخبیرون گذاشته بودند. نظر بر قعر چاه افکند، اژدهائی سهمناک دید دهان‌گشاده وافتادن او را انتظار می‌کرد. به سر چاه التفات نمود. موشان سیاه و سپیدبیخ آن شاخ‌ها دایم بی‌فتور می‌بریدند و او در اثنای این محنت تدبیریمی‌اندیشید و خلاص خود را طریقی می‌جست. پیش خویش زنبورخانه‌ای و قدری شهدیافت، چیزی از آن به لب برد، از نوعی در حلاوت آن مشغول گشت که از کار خودغافل ماند و نه اندیشید که پای او بر سر چهار مار است و نتوان دانست کهکدام وقت در حرکت آیند، و موشان در بریدن شاخ‌ها جدّ بلیغ می‌نمایند والبته فتوری بدان راه نمی‌یافت، چندان‌که شاخ بگسست در کام اژدها افتاد وآن لذت حقیر بدو چنین غفلتی راه داد و حجاب تاریک برابر نور عقل او بداشتتا موشان از بریدن شاخ‌ها بپرداختند و بیچارة حریص در دهان اژدها افتاد.

بنا به تفسیریکی ازشیوخ ؛ شترمست همانا برادران ناراضی می باشد و شهد عسل دراین مثال همان دموکراسی باشد که ملت را مشغول کرده .....وتعبیربقیه را به اهل خرد گذارم

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:1 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393

هیجان پرواز !

 

1024x768

Normal 0 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman";}

هیجان پرواز

عبدالواحد رفیعی  

26 ثور1393

درچوکی شماره ی Dکنارپنجره پسرکی با کلاه محلی دهات اطراف شهربه سرش نشسته بود ، پلاستیکی را که احتمالا لباس "بدل شویی" اش را داخل آن گذاشته بودند به بغلش محکم گرفته بود. خوب که به سرووضعش دقت می کردی فکرمی کردی می رود حمامی بگیرد وبرگردد . درکنارش روی صندلی شماره E نشستم . دراین لحظه مردی با عینکی دودی سیاه درچشم درحالیکه دوسیم ازدوگوش اش برآمده درروی شکمش رفته بود وکوله پشتی شبیه به کوله پشتی "اسپیشل فورس" به پشت اش بسته بود، ازهمان دور- دو ردیف مانده ه به صندلی های ما - نگاهی به "بوردینگ پاس" خود انداخت وروبه پسرک کناری ام صداکرد : "جای من است، بلند شو". تکانی خوردم ازجایم جستم . به پسرک گفتم بوردینگ پا س ته بده ؟ بوردنگ پاس اورا که نگاه کردم دیدم صندلی D است . بعدازلحظاتِ نفس گیرِجابجایی طوری شد که من وسط قرارگرفتم ، مرد عینک دودی کنارپنجره قرارگرفت وپسرک دست چپ ام نشست .

مرد عینک دودی با ریتم موزیکی که درگوشش پخش می شد درتن چاق وناموزون ش حرکات موزون ازخود بیرون میداد ، طوری که زانو وبازوان اش همراه با سرتراشیده اش به صورت هماهنگ تکان میخورد .

پسرک رو به من پرسید : تا کابل چند ساعت راه است ؟ گفتم :هنوز کابل نرفتی ؟ گفت : نه دفعه اولم است میرم. گفتم : یک ساعت . تعجبی همراه با هیجان برای یک لحظه درصورتش گل انداخت . وقتی طیاره حرکت کرد ، پسرک درحالیکه دوبازوی صندلی را محکم چسپیده بود ناخود آگاه شروع کرد به خندیدن . آدم را به یاد کودکی می انداخت که برای اولین دفعه ازحرکت مهیج اسباب بازی الکترونیکی اش به هیجان وشادی آمده باشد . همدم با حرکت طیاره هیجان نیزدروجود پسرک اوج می گرفت. درحالیکه ازخنده غش می رفت ، ازروی بازوی من سرش را درازمی کرد تا ازپنجره بیرون را نگاه کند . دراین حال اما مرد چاق خودش را به خواب زده بود وداشت با ریتم موسیقی گوشی اش، حرکات ریزرقص اجرا میکرد .

ازآنجا که دیدم پسرک اشتیاق بیش ازحد به تماشای بیرون را دارد گفتم : بیا عزیزجان تو جای من بشین که به پنجره نزدیک تراست وبهترمی توانی بیرون را ببینی ....آخرین کلمات ازدهنم بیرون نشده بود که پسرک ناگهان ازجا جست وکمربندش طوری مانع جستن اوشد که یک لحظه احساس کردم ازکمربه بالا به سقف خورد وازکمربه پایین روی صندلی جا ماند . کمربندش را بازکردم وپسرک جای من نشست .

درجای جدید درحالیکه بهترمی توانست فضای مملو از"ابروبادومه وخورشید وفلک" را ببیند، خنده ی سرمستِ ناشی ازهیجان پررنگ ترشده بود . دراین حال دم به دم  گاهی حتی با قهقه ی سبکی ازروی بازوی مرد عینک دودی سرک می کشید به بیرون . چند دفعه که سرگ کشید مرد عینک دودی بالاخره چشم بازکرد ودرحالیکه با گوشه ی یک چشم اش با حال خماروغضب به پسرک نگاه می کرد، با کف یک دست آرام سرپسرک را تیله کرد سرجایش . دوباره چشمش را بست به برنامه رقص وموسیقی اش ادامه داد . پسرک درحالیکه محولذتِ تماشای مناظرابرهای سفید بود ، چند باردیگرکه سرک کشید بالاخره مرد عینک دودی این باربا کف دست سرپسرک را محکم سرجایش تیله کرد وگفت : "یک لحظه آرام باش دیگه "...

 لحظاتی دیدم که لبخند ازلبان پسرک محو شد وحالتی درصورتش شکل گرفت که گفتی بیچاره گریه اش گرفته است . کم کم لبخند نشئگی بازدرلبان پسرک پیدا شد وطاقت نیاورد وبازسرش را ازروی شانه مرد عینک دودی پیش کرد به سوی پنجره . دراین حال نمیدانم طیاره یک لحظه وبه صورت ناگهانی اوج گرفت یا فرو رفت دردل هوا که پسرک قاه قاه منفجرشد ومرد عینک دودی دراین لحظه با کف دست طوری که به کسی سیلی بزند، زد به کفِ سرِ پسرک وصدا کرد : سرجات آرام بشین ، بعد درهمان حال با دودست بازو وسراورا محکم پس زد طوری که تنه ی پسرک چسپید به تنه ی من، درآن حال گفت : چی داره بیرون؟ آسمان ندیدی ؟ مرد عینک دودی با عصبانیت پرده ی پنجره را کشید پایین طوری که ترق صدا کرد ودرمیان دهانش گفت : چی مردمای بی فرهنگی . وبازخودش را زد به خواب درحالیکه پسرک چسپید به صندلی اش و نتوانست لحظات فرود طیاره را درمیدان هوایی کابل ببیند .پایان

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:46 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393

موش کُش

موش کُش
مرد متهمی که سردسته ی تیم اختطاف گران به حساب آمده همراه با سه همدستش درحالیکه دست وپایش درزنجیربسته شده بودند روبه روی رئیس محکمه استیناف شهرپشت سرهم به ردیف نشستند .
قاضی روبه سردسته کرده پرسید : نام تان چیست؟
متهم جواب داد : کدام نامم آقای قاضی ؟
قاضی گفت : مگه چند تا نام داری؟
متهم جواب داد: اوطورکه چندتا نام دارم قاضی صاحب ، توکدام نامم را میگی؟
قاضی گفت : همی نام دوسیه تان را
متهم جواب داد: دوسیه سابق یاهمی که حالی هستم ؟
محرر ازآن طرف گفت : رئیس صاحب دراین دوسیه نامش سردارولد ....است دردوسیه سابق که 16 سال حبس خورده بوده نامش گل آغاجان ولد ... است
متهم رو کرد به قاضی وگفت : اوطورکه نام زیاد دارم قاضی صاحب ، حالی اگه یکی یکی نام بگیرم بازوقت نیست.
رئیس با خنده رو به متهم کرده گفت : مثلا یکیی دوتا ازنام های دیگه تان را بگو .
متهم گفت : یک نام که دوستا سرم ماندن منم قبول کردم "موش کُش" بود .یک نام هم که در...
رئیس گفت : بقیه را گمشکو نامی که پدرمادرت سرت ماندن او چیه ؟
متهم لحظه ی فکرکرد وجواب داد : یاره قاضی صاحب بخدا گه همی حالی یادم بیایه .سال ها ازاوزمان گذشته...

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:13 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393

این فلم بردارهای تلوزون هارا میگویم !

فلم بردارهای این شبکه های تلوزونی را میگویم !
چند وقتی بود که ازبعضی مردم وحتی ازبعضی منابرمی شنیدم که تعدادی ازتلویزون های خصوصی را حتی نمی شود راحت درکنارفامیل نشسته نگاه کرد ولی من ازعمق مسمئله چیزی نمی فهمیدم تا ایکه...
به یکی ازشبکه های تلویزونی که درحال پخش اخبارازآسیب دیدگان بدخشان است وگردهمایی را نشان میدهد که تعدادی ازمردم دریک شهرپراحساس برای ابرازهمدردی با این مردم بد بخت وبیچاره ودرد دیده گردهم آمده وکمک جمع آوری میکنند دراین حین دوربین فلم برداردرمیان جمعیت هزارنفری درمجلس روی صورت یک دخترزوم کرده دم به دم تصویراورا روی مونیتورتلویزون پس وپیش می آورد . ما وبینندگان ضمن ابرازهمدردی با فلم بردارعزیزبا احساس خجالت درعین لذت محو تماشای این تصویرشده ایم . نفری که بغل دست ام نشسته چند لحظه ای این تصویرقبیح ویا وقیح را تحمل کردند وبالاخره کاسه صبرش تمام شد ورو به من گفت : چوطوربا دقت سیل مونی ؟
گفتم : چی ؟
گفت : خودت میفامی که چی .
گتفم : اخبارنگاه میکنم گناه کردم ؟
گفت : آره می نگرم اخبارسیل مونی او قد ازو چمای خو .....
گفتم : به من چی که فلم بردارتصویردخترمردم را زوم کرده ؟ تو به تلویزون هم حسادت میکنی ؟ شب وروزاون سریال های ترکی را نگاه میکنین که یک مرد با چند زن رابطه داره ما اعتراض کردیم ؟
دوسه دفعه دیگه که تصویرآمد ورفت وازابعاد مختلف دخترمردم را به نمایش گذاشت ، نفری کنترل را گرفت درحالیکه روی دکمه کنترل باقهرفشارداد گفت : خجالت هم نمی کشند .... وبی انصاف زد کانال عوض کرد. آخرش نفهمیدم چقدرکمک برای مردم زیرآوارمانده جمع شد .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 16:36 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393

گلوله باران هم شدیم !


با والی بادغیس هم قطارشدیم ورفتیم که کلینکی را افتتاح کنیم . والی میخواست سخنرانی اش را شروع کند که اولین هاوان افتاد واسط یک ده درصد متری مسجد . فکرکردیم اردوی ملی به استقبال ما ازخود توپ درکردن ولی سه ثانیه بعد دومی خورد به په دیوارمسجد وسومی که خورد باد وگردخاکش مرا گرفت و چره اش ناصررا . دربرابرچشمانم جان داد . چقدرآسان کشته شد .....

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:21 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام فروردین 1393

شادي روح گابو!

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

شادي روح گابو!

 اگه مردتكه يك كتابي درباب" آداب رفتن به دستشويي" مي نوشت يا دعايي براي درمان سردردي خلق مي كرد ،  بعد خلق الله را مي ديدي كه ازمرگش درهرمحل يك مراسم جاندارفاتحه برگزارمي كردند وسالگرد رحلت شان را مي گرفتند عكس هاي حضرت شان را درسطح شهر به بلبرد ميكردند. اين مردكه گابريل گارسيا كه هرچي نوشته اززندگي نوشته وصدسال تنهايي نوشته و.... چند روزه مرده حتي يك پيام تسليت هم نشنيدم . لااقل شادي روح ش يك صلوات بفرستين . الهم ....... /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:38 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393

بيچاره مادرخليفه صفدر

بيچاره مادرخليفه !!! خليفه صفدرروزپيش ازانتخابات به مادرش چندين دفعه ياد داده بود كه چگونه راي دهد وگفته بود به چي كسي بايد راي دهد ، ودرعين حال نشان داده بود كه آدم مورد نظرش در ورقه راي دهي چي شكل وشمايلي دارد .مادرخليفه درروزانتخابات رفت راي داد ولي وقتي برگشت به خانه روبه خليفه صفدرگفت ؛ من هرچي گشتم درميان ورقه راي دهي او نفر لُنگي(عمامه ) والاره كه تو گفته بودي نيافتم بچيم ، آخرش به يك نفرراي دادم كه لُنگي(عمامه) اش مثل همو نفري بود كه تو گفته بودي . خليفه صفدرخيززد برگه هاي تبليغاتي كانديداهارا آورد وگذاشت پيش مادرش كه بگو كدام يكي ؟ مادرش درميان عكس ها گشت وگشت وآخرش انگشت گذاشت روي عكس كسي كه انگاردشمن خوني خليفه صفدربود . خليفه سرخ وسفيد شد ورنگ باخت وچشمانش را بطرف مادرش ابلق كرد ولي با همه سوختي كه داشت، آن روز چيزي به زبان نياورد كه مادرش را برنجاند ، هرچند كه بين دهان فحش هايي به كانديدي كه مادرش به اوراي داده بود گفت وبه مادرش گوش زد كرد كه به چي حرامزاده ي راي داده است . اما اززماني كه نتايج انتخابات اعلان شد وكانديد مورد نظرخليفه درميان برندگان نبود ، خليفه صفدرشرارتي درخانه راه انداخته كه صد برابربدترازجنگ هاي داخل پارلمان است . خليفه تمام تقصيرها ونواقص انتخابات را به گردن مادرش انداخته است . راست ميره ، چپ ميره به مادرش يك چيزي ميگويد . ازتقلب انتخاباتي فلان شاروال گرفته تا تخطي بهمان ولسوال وفلان قوماندان، همه وهمه را به گردن مادربيچاره اش باركرده ومي گويد : تمام كساني كه راي ميدن مثل تو وري آدماي بي سواد است مادر، كه هنوزنميداند به كي راي دهند، آخرش نتيجه اي رقم گُه درگُه ميشه ، به جاي كه يك آدم عاقل وبالغ برنده شوه ، يك دزد سرگردنه ميره پارلمان . خليفه صفدرلحظه ي خاموش ميشود وبازشروع مي كند :" آخرازبراي خدا، بنا به اعلان كميسون انتخابات ازكل جمعيت افغانستان 4 ميليون راي داده اند ، ازميان اين چهارميليون يك ميليون آن راي تقلبي وباطل شده اعلان شده است كه ميماند سه ميليون، يعني كه اين سه ميليون با سرنوشت 30 ميليون بازي مي كند ". خليفه صفدر رو به مادرش با قهرمي گويد :" آخر، كاش اين سه ميليون سه ميليون آدم حسابي مي بودند ، همه اش مثل تو وري آدما است كه حتي كانديدايش را نميشناسن ". خليفه آب دهانش را قورت داده ادامه مي دهد :" اين سه ميليون راي دهنده كيا اند ؟ آخردموكراسي وانتخابات براي كساني كه نميدانند راي دادن يعني چي ، نميدانند براي چي راي مي دهند ونميفهمند به چي كسي راي مي دهند . چي فايده ؟ ......انتخابات براي اي رقم جامعه بخدا خانه خرابي داره ؟ بيچاره مادرخليفه صفدرحالا كلا ازراي دادن وانتخابات ودموكراسي بيزارشده .
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 15:13 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم فروردین 1393

یاد آن روزها

تاکنون پنج دوره انتخابات در کشور سپری شده است (سه دوره ریاست‌جمهوری و دو دوره پارلمانی) و من بنا به وظیفه، در هر پنج دوره به‌عنوان «ناظر ملی» و «مشاهد» از نزدیک این پروسه‌ی هیجان و یاس و امید را مشاهده کرده‌ام. دوره اول انتخابات ریاست‌جمهوری را در ولایت غور بودم. بازار سقاوه در ولسوالی پسابند ولایت غور مملو از جمعیت زنان و مردانی بود که از دهات دوردست برای رای دادن و انتخاب کردن اولین رییس‌جمهور افغانستان که با شیوه دموکراتیک از طریق انتخابات آزاد و مستقیم تعیین می‌شد، آمده بودند.
آن روز از روزهای به‌یادماندنی تاریخ کشور بود. خصوصا در هوای سرد دهه سوم ماه میزان در ولایت غور از اول ماه میزان هوا سرد است و آب را یخ می‌زند، در همین هوای سرد، صبح قبل از طلوع آفتاب زنان و مردان از قریه‌های دوردست سوار بر خر و پیاده برای رسیدن به مرکز بازار سقاوه گروه‌گروه در حرکت بودند و یک ساعت قبل از شروع رای‌دهی صف طویلی از رای‌دهندگان خصوصا زنان تشکیل شده بود. چیزی‌که دغدغه‌ای نداشت و کسی به آن فکر هم نمی‌کرد مساله امنیت بود. برخلاف این دوره از انتخابات که دغدغه نبود امنیت بود.در بازار سقاوه دنبال جایی می‌گشتم که نان چاشت را بخورم. از کسی سراغ هوتلی را گرفتم و او بنا به رسم و عادات مردم آن دیار، به من گفت؛ رستوران را چی می‌کنی، خانه ما در خدمت‌تان است. سر سفره ماست بود و مسکه محلی و نان‌های تنوری. در گرماگرم خوردن بودیم که بحث سیاسی بین زن و شوهر در گرفت و طبعا بحث بحث انتخابات بود.
ملا عبدالغفور طرفدار مسعوده جلال بود. می‌خواست به او رای دهد و معتقد بود که؛ «مردان هرچی کرده‌اند خرابی کرده‌اند بلکه همی زن یک کاری کنه که بخیر ملت باشه.» ولی همسر جوانش بی‌بی‌گل اصرار داشت که به کرزی رای می‌دهد و معتقد بود که؛ «در ای وطن زنان کار کرده نمی‌تانه.» برای تایید حرفش روبه شوهرش گفت: اینه مه زن هستم چی اختیار دارم به خانه تو؟ شوهرش روبه من خندید و گفت: بخور نانته بخور، د قصه گپای این عاجزه نشو.
بی‌بی‌گل و ملا عبدالغفور مثل خیلی از مردم دیگر در سراسر افغانستان در آن زمان مملو از امید و هیجان بودند و فکر می‌کردند دنیا گل و گلزار شده است. ولی با گذشت چند سال آقای کرزی که با رای امثال بی‌بی‌گل دو بار بر گرده آن‌ها سواری کرد، اینک همه‌ی امیدها را به یاس مبدل کرده است.

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:40 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393

شرمنده نیستم

ده سال گذشت ودراین ده سال دودوره انتخابات ریاست جمهوری راطی کردیم . ازاین لحاظ که درهردو دوره به کرزی رای نداده ام احساس راحتی ووخوشی دارم . دوست دارم پنج سال بعد نیزچنین احساسی داشته باشم وپیش خودم شرمنده نباشم .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 10:25 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393

امروزانتحاري نشد؟

دو سه روزمی شود که درکابل انتحاری نشده است ازاین لحاظ شهریان کابل دچاربهت وحیرت شده اند . با شگفتی ازهمدیگرسوال میکنند : امروزانتحاری نشد ؟
یکی ازمسافرین لین پل سوخته که نخواست نامش فاش شود معتقداست حلقاتی دردولت وجود دارد که مخالف انتحاری در هرروز می باشد به گفته ایشان احتمالا همین حلقات حکومت کرزی را تحت فشارقرارداده تا وقفه ی دوسه روزه به وجود بیاید. دراین میان صنف کفن فروشان ضمن حمایت از حکومت کرزی بابت رهایی زندانیان بگرام نگرانی شان را ازتوقف انتحاری طی چند روزاخیراعلان کردند .
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:45 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392

درمدح ومذمت نوروز!

" سال نزد فارسيان چهارفصل بود ، برحسب اين فصول عيد هايي داشتند كه به اهمال دركبيسه روزاين عيد ها جابه جا ميشد . ازجمله اين اعياد يكي روزاول فروردين ماه يعني نوروزبود . كه روزبس بزرگ است كه به علت زنده شدن طبيعت گويند . آغازخلقت جهان درآن روزبوده است . چنين به نظرمي رسيد كه پنج روزنخستين سال " نوروزعامه " يعني جشن همگاني بود . حال آنكه روزششم كه "خرداد روز" نام داشت ، " نوروزخاصه " يعني جشن پادشاهان وبزرگان بوده است" (آثارالباقيه ، ابوريحان بيروني )

 

اگردرافغانستان زندگي كني ومسلمان متديين باشي هرروزبا مسئله ي برميخوري كه بحث شرعي بودن يا نبودن آن مسئله مبحث بحث تعدادي ازعلماي ديني وبه تبع آن مردم عوام ميگردد. دراين ميان خلق الله بعنوان ملتي مسلمان سرشان ازاين همه توهم ومحملات به نام شرع ، به چرخ آمده وچي بسا درمورد باورهاي شرعي خود دچاريك نوع شك وترديد گردند . جالب اين است كه  دربيشترموارد مسايلي مورد بحث ديني قرارمي گيرد كه اكثرا نيازبه تحليل شرعي آن مسئله وارتباط آن به دين احساس نمي شود وگاهي حتي چنان بي ارزش است كه نيازبه پرداختن به آن نيزمصداق سخن معروف ؛ " عرض خود مي بري وزحمت ما ميداري " مي باشد . اين درحالي است كه درهمين جامعه هرچي عمل خلاف شرعي كه تصورمي شود به صورت عادات روزمره درجريان است . رشوه ، فساد ، انتحار، راه گيري ، اختطاف ،  وصدهاعمل خلاف ، جزو اعمال رايج جامعه اسلامي گشته است ولي نه  كسي درميزگردي دراين مورد شركت مي كند ، نه بحثي به راه مي افتد ونه درمورد حرام بودن ويا نبودن آن سيره نبوي را ورق ميزند ونه كسي فتوي صادرمي كند . اما درمورد مسئله بي ارتباطي مثل عيد نوروزكه بيشتريك مقوله فرهنگي است تا مسئله ي ديني وبهانه اي براي شادي مردم ، حرف وحديث رواج پيدا ميكند .  دمادم نوروزكه ميگردد يك دفعه همه متشرع ميگردند ودرمذمت گراميداشت ازنوروزآيه وحديث نقل مي كنند . مثل اينكه آيين جديدي ابداع شده وعلما مجبورند مسئله ديني آنرا حل كنند وحكم شرعي آنرا بدانند .

پيش تلويزون نشسته ايد نگاه مي كنيد كه يك عالم ديني درمورد حرمت ومذمت نوروزبا جوش وخروش صحبت ميكند . ده ها حديث وروايت درمذمت جشن وشادي ودرحرام دانستن جشن نوروزنقل مي كند . براي يك لحظه آدم به فكرفرومي رود وبا خودش با اين عالم ديني دچارجدل وسفسطه ي بي پايان مي گردد .اگربراي ايشان كه اينگونه درحرام بودن گراميداشت ازنوروزسخن مي راند وحديث وروايت ازخود نقل مي كند ، بگويي مولانارا قبول داري ؟ حتما ميگويد ؛ بله ، يكي ازعرفاي جيد بود . اگربگويي سعدي را قبول داري ؟ حتما مي گويد ؛ ازدانشمندان وحكماي اسلامي بوده كه درمدارس ديني هنوزهم كتاب هاي گلستان وبوستان او تدريس ميگردد . همينطورحكيم سنايي وبيدل وحافظ وغيره...همه را  به عنوان علماي اسلام قبول دارند . ولي اگربگويي ؛ نوروزرا قبول داري ؟ ميگويد ، نه ، ازدیدگاه تاریخ و شریعت اسلام، نوروزيكي ازآيين هاي ضد اسلامي است كه با آمدن اسلام هركسي آنرا جشن بگيرد مرتكب گناه كبيره مي شود وعملش مشمول اعمال شرك آميزاست . درادامه كلامش في البداهه فتوي نيزصادرمي كند كه ؛  تبریك گفتن سال نو ، رفتن به زیارتگاه ها، دادن هدیه نوروزی به زوج های جوان ،حناكردن  در شب نوروزولباس نوپوشيدن وحمام رفتن به مناسبت روزنوروزحرام و كفر است. بازاگربگويي ؛ همين مولانارا كه شما بعنوان يكي ازعرفاي اسلامي ميداني ويكي ازفقهاي دوران خودش بوده است ، درمورد همين نوروزكه شما ميگوييد آيين ضد اسلامي بوده است ، درديوان خود شعرها سروده مثل اين بيت ؛ "نوروزرخت ديدم خوش اشك بباريدم ، نوروزوچنين باران باريده مبارك باد" همچنين سعدي عليه الرحمه را كه همه بدون استثنا قبول داريد درمورد نوروزگفته است : "آدمي نيست كه عاشق نشود وقت بهار، هرگياهي كه به نوروزنجنبد حطب است ...." همينطورحكيم سنايي وبيدل وحافظ و....

همه ي اينها را كه بگويي ، انتظارداري عالم ديني طرف بحث شما كوتاه بيايد ، اما نه ، كوتاه نمي آيد ، بلكه با چاشني لجاجت برسرقول خود بيشترازپيش پافشاري خواهد كرد واگرازجمله ملاها ومولوي هاي  مبادي به آداب اجتماعي باشد خواهد گفت؛  اينها منظورش ازنوروزهرروزي بوده كه درآن معصيت نشود ، ولي اگرعالم ديني مورد بحث كمي بد عنق باشد دست آخرشايد به شما وبه مولوي وبه سعدي چيزي بگويد كه دلت ازهرچي عالم ديني است به درد آيد .

مسئله درهمين جا ختم نمي شود، اينطورنيست كه فقط ملا ومولوي صاحب درتلويزون اين احاديث را بلد باشد ، برعكس احاديث وروايات زيادي درمتون كهن داريم كه برتاييد وستايش نوروزوسال نو گفته شده است ونشان دهنده ي آن است كه شخص حضرت محمد نيزنه تنها منكرنوروز نبوده اند بلكه درتاييد وتمجيد آن بيانات گهرباري داشته اند كه نشان ميدهد نسبت به نوروزوسال نوديدي مثبت داشته اند . ازآن جمله درروايتي آمده است كه ؛ " در نوروز جامي سيمين، پر از حلوا براي پيامبر هديه آوردند، آن حضرت پرسيد اين چيست؟ گفتند امروز روز نوروز است، حضرت پرسيد نوروز چيست؟ گفتند عيد بزرگ فارسيان است ؛ حضرت فرمودند: كاش هر روز بر ما نوروز بود".  همچنين حضرت علي خليفه چهارم مسلمين در قسمتي از نامه معروف خود به مالك اشتر درباره رعايت رسوم و آيين هاي مردم تأكيد كرده مي فرماييد: " آداب پسنديده اي را كه بندگان اين ملت به آن عمل كردن و ملت اسلام با آن پيوند خورده و رعيت با آن اصلاح شدن بر هم مزن." ضمن اينكه اسلام هم از نوروز با عناوين مختلف به نيكي ياد كرده است، در تعاليم اسلامي از ربيع و بهار كه سرآغاز سال نو مي باشد به عنوان ياد كرد رستاخيزسخن به ميان آورده است:" اذا جاء الربيع فذكروا ذكرانشوراً يعني هنگامي كه بهار آمد پس ياد كنيد قيامت را".

حالا بياييم يك سري به محله خودما بزنيم كه محله ي است با قدامت چندين ساله وبرحسب نيازوزمان ، درطي چند سال اخيرشاهد جابجايي اجتماعي زيادوگوناگون وعميق جمعيتي شده است . همسايه دست چپي مان ازجمله كساني است كه به مناسبت گراميداشت ازنوروزهرسال سبزه مي كارد بعلاوه جشن وپايكوبي درروزنوروز، روز سيزدهم را نيزبا رفتن به كوه وصحرا گرامي ميدارد . درعين حال دو خانه آنطرف ترهمسايه ديگري داريم كه آب خوردنش را هم فوت شرعي مي كند ومبادي به آداب شريعت است وگوش به فرمان ملا وآخند محل . ايشان روز نوروز را ازجمله اعياد غيراسلامي ميداند وگراميداشت ازآن را حرام شرعي وگناه كبيره ميداند . براين اساس به همسايه دست چپي ما با چشم بد مي نگرد واعمال اورا خلاف فرمايشات ملاهاي محل ميداند وچي بسا دردلش اورا متهم به شرك كند . درچنين شرايطي است كه انسان بعنوان همسايه وسطي درميان اين دوطيف اجتماعي به قول معروف؛....  پياده مي ماند . اگرگرامي بداري يك غم اگرگرامي نداري غمي ديگر. دراين حالت انسان ناخواسته دچارعملي ضدارزشي شده نيازپيدا ميكند به ريا متوسل گرديده يكي يه نعل بكوبد ديگري به ميخ .

نيازهاي اجتماعي وطبيعت انسان سالم مبني برتمايل به شادي ، اقتضا مي كند كه به جاي انكارومذمت آيين هاي ملي به بهانه غيراسلامي بودن ، كوشش شود زمينه آميزش عنعنات ملي با آيين هاي ديني  فراهم گردد . نه آنكه تلاش شود اسباب ودلايل ديني بربطلان عنعنات ملي پيدا كنند . عنعنات ورسوم ملي با سنت هاي مذهبي دراكثرموارد كدام تعارضي ندارد ، ونيازي احساس نمي شود كه متوليان ديني براي حرام نمودن ويا شرك آميزبودن آن دليل شرعي بياورند ، مگراينكه آن آيين سبب بطلان آيين مذهبي گردد .

درست است كه نوروز وگرامي داشت ازنوروزيكي ازسنن واداب كهني است كه قدامت آن برميگردد به قبل ازاسلام ، ولي اين سبب مذمت وانكاراين آيين كهن وملي وفرح آفرين نمي گردد .درجامعه ي كه حضرت محمد مبعوث شد داراي آيين ورسوم مختلف وخاص بود ، ولي حضرت دراكثرموارد درامورفرهنگي وعنعنات ملي اعراب دخالت نكرد . حتي تفاوت فرهنگي ميان مكه ومدينه كه دوشهري ازعربستان آن زمان بود بسيارزياد وجود داشت ولي شواهدي وجود ندارد كه حضرت به مصادره عنعنات ملي وامورفرهنگي اعراب دست زده باشد. پيامبراسلام به شواهد تاريخ بعد ازبعثت خيلي ازسنن وآداب رايج مردم خودرا كه درقبل ازاسلام رايج بود تاييد كرد وبسياراندك رسم هاي ناروا ، مثل زنده به گوركردن دختران را منكرشد نه هررسم وعنعنه ي رايج را . اگربراي پايان اين بحث يك مثال ساده ذكركنم يكي دستاربستن است . درحاليكه درنظربسياري ازمسلمانان دستاربستن يك سنت اسلامي وسيره نبوي به حساب مي آيد ، اين عمل بنا به شرايط جغرافيايي وجوي شبه جزيره عرب يك رسم رايج درقبل ازاسلام بوده است . بنا براين ،  اگربگويي هرچيزي كه قبل ازاسلام رواج داشته است با آمدن اسلام مطرود شده است،  اصلا هيچ هويتي براي اعراب وهم چنين ديگراقوامي كه اسلام آورده اند نمي ماند .به اين دليل، نميتوان گفت جشن وگراميداشت ازنوروزبه اين علت كه ازجمله عنعنات مردم درقبل ازاسلام بوده است، شرك آميزاست.

مسئله اصلي ديگراين است كه همه جوامع اسلامي داراي فرهنگي بوده است كه ريشه درقبل ازاسلام داشته است واساس فرهنگي اكثركشورها وجوامع اسلامي را عنعنات وفرهنگ قبل ازاسلام آنها تشكيل ميدهد .  به طورمثال ، هم اكنون درچين مسلمان داريم ، درمالزي هم مسلمان داريم ودرخيلي ازكشورهاي ديگر، درتمامي اين كشورها مردم اسلام را براساس عنعنات وفرهنگ خودشان قبول كردند . اگرغيراين مي بود بايد مسلمان چيني هم اكنون چلتاري مثل اعراب به سرمي بستند ومسلمان ماليزيايي هم بايد دستاري به شكل ملافلان عرب درعربستان مي بست .  پايان .
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 10:17 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392

عیب بزرگ

عیب بزرگ :
درجمعی ازفعالین مدنی یا به عبارتی صحیح تر،معدنی ! سرمیزغذا نشسته ایم . یکی ازفعالین معدنی رو به دیگری پرسید ؛ دیروز به افتتاح دفترآقای " فلانی " رفتی ؟ فعال معدنی دوم جواب داد ؛ آره رفتم وادامه داد ؛ واقعا آدمی پرتوان است ازهرلحاظ ولی یک عیب بزرگ داره . دراین لحظه سربه بیخ گوش فعال معدنی پهلویش برد وگفت : یک عیب بزرگ داره که جاغوری است . اولی پرسید ؛ ازجاغوری است ؟ دومی گفت ؛ آره متاسفانه ، همی عیب را اگه نمی داشت واقعا لیاقتش را داشت که د شورای ولایتی می رفت . البته گوشه چشمی به من نگاه کردند وخندیدن . خدا را شکرکه مرا نمیدانستند ازکجا هستم .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 13:19 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر