شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
با تشکر ازمحترم زینت که ازطریق نظرگاه وبلاگم مرا راهنمایی کردند .
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387
درخواست کمک
میخواستم چند تا عکس بگذارم ُ با روشی که قبلا استفاده میکردم نشد
شما بلدید مرا راهنمایی کنید چگونه عکس بگذارم ؟ اگه بگین قول میدهم چند تا عکس جالب ودیدنی ازنقاط دور دست کشوربرای شما بگذارم ......
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
پارلمان ما وپارلمانهای دنیا
پارلمان ما وپارلمان ديگركشورها
11ثور 1387 هرات
البته پارلمان ما اگرهيچ شباهتي با ديگركشورها نداشته باشد لااقل اين يك شباهت را دارد كه مثل همه كشورها نامش "پارلمان" است واين درذات خود شباهت كمي نيست ، ولي دركناراين شباهت مهم با ديگرپارلمان هاي دنيا ازآنجا كه كشورما سابقه تاريخي دراز وفرهنگ غني وپرباري دارد ،ودركناراين فرهنگ غني ازآنجا كه درناف دنيا قرار گرفته است داراي موقعيت استراتژيك خاصي است كه به هيچ نقطه ي ازاين كره خاكي شباهتي ندارد ، ازلحاظ پارلمان وفلسفه وجودي پارلمان هم با ديگركشورهاي جهان فرق داريم .......من بعد ازتفكرزياد خواستم ابتدا شباهتهاي پارلمان كشوررا با پارلمانهاي كشورهاي ديگردنيا وفلسه وجودي وحوزه هاي كاربردي آن را بيابم ، ولي تلاش وتفكرمن چندان به جايي نرسيد وبه جزهمان يك مورد شباهت كه دراسم بود شباهتي دگري كه قابل عرض باشد نيافتم ، بدين لحاظ مجبورشدم تفاوتهاي پارلمان كشوررا با پارلمان هاي ديگرپيدا كنم كه خوشبختانه دريك چشم به هم زنن به وفورتفاوتهايي يافتم چشم گيروجالب كه من بدليل زيادي تفاوتها به چندتايي به صورت گذرا اشاره ميكنم كه اين نيزدرنوع خود يك ويژگي است وافتخاربراي كشور :
1- درديگركشورها وكيلان پارلمان اول تحصلات ميكنند وباسواد ميشوند بعد وكيل ميشوند ولي درافغانستان اول وكيل ميشوند بعد درس ميخوانند تا با سواد شوند ...( با توجه به اينكه تعدادي ازنماينده گان همين اكنون دردانشگاه شبانه كابل درس ميخوانند وتعداد سي نفرازاعضاي محترم پارلمان درحال رايزني با مسئولين يكي ازموسسات تحصيلات عالي خصوصي است تا آنهارا بدون كنكوروارد دانشگاه خصوصي خود سازند ) .
2- درديگركشورها اشخاص اول پولدارميشوند براي اينكه وكيل شوند ، ولي دركشور ما اول وكيل ميشوند براي اينكه پولدار شوند ( مراجعه شود به اجنداي مجلس براي ازدياد معاش ها )
3- درپارلمان ديگركشورها مجلس گاه گاهي به حد نصاب نميرسد ولي دركشورما مجلس گاه گاهي به حد نصاب ميرسد.....
4- درديگركشورهاي دنيا پارلمان روي موضوعي جلسه ميگيرند وبعد ازبحث تصميم ميگيرند ولي دركشورما بعد ازبحث قهركرده مجلس را ترك ميكنند...
5- درديگركشورها وكلا بيشتركارسياسي ميكنند ولي وكلا درافغانستان بيشتركاروكاسبي ميكنند ....
6- درديگركشورها ازبوتل آب براي نوشيدن استفاده ميشود ولي درپارلمان افغانستان ازبوتل آب براي زدن استفاده ميشود
7- درديگرنقاط دنيا اعضاي پارلمان برسرنوشت ملت بحث ميكنند ولي درپارلمان ما برسرنوشت خودشان بحث ميكنند ازقبيل موتروخانه وپل تيل ومعاش وپاسپورت و......
8- درديگركشورها پارلمان فيصله ميكند تا حكومت اجرا كند ولي دركشورما حكومت فيصله ميكند وپارلمان بعد ازمعامله آنرا تصويب ميكنند ...
9- درديگركشورها پارلمان براي حكومت خط ومشي وقانون ميسازد ولي دركشورما حكومت براي پارلمان خط ومشي تعيين ميكند .....
10- وكلاي پارلمان درافغانستان اگرفرصت كردند سري به پارلمان ميزنند ولي درديگركشورها ي وكلا اگرفرصت كردند ازپارلمان بيرون ميروند
11- درديگركشورها وكلا اجندا دارند ولي دركشورما بدون اجندا جلسه ميگيرند وفي الداهه اجندا ميسازند ..
12- .....
13- .......
14- ........
15- .......
اين چند خط اضافي را براي شما گذاشته ام اگرموردي به نظرشما رسيد تذكردهيد خالي ازصواب نيست ......
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
چوکی های فروشی
چوكي هاي فروشي !
قابل توجه شركت ها، موسسات وتجارملي علاقه مند به فرنيچروكوج و......
بدينوسيله به اطلاع عموم رسانيده ميشود كه پارلمان دولت جمهوري اسلامي افغانستان درنظردارد تعدادي ازچوكي هاي مازاد برنيازخودراكه ازمدتها بدون مصرف ميباشد ، ازطريق مزاييده به فروش برساند ، علاقه مندان ميتوانند با دردست داشتن يك معرفي خط ازيكي ازوكلاي محترم به درب پارلمان واقع درسرگ شورا تشريف آورده پيشنهادات شان را تسليم نمايند .شب نامه را ميتوان ملاحظه وتامينات اخذ ميگردد ......
دارالانشاي شوراي ملي دولت چمهوري اسلامي افغانستان .....
بخش لوجستيك
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
غم نان
غم نان ( کابل ۱۹ حمل ۱۳۸۷)
بعد ازسه ساعت انتظاروسرگردانی درمیدان هوایی هرات بلاخره ساعت چهارونیم عصر طیاره اززمین کنده شده مسیرهوایی را به سوی کابل به پیش میگیرد داخل طیاره مردی تیزطرفم نگاه میکند من متووجه میشوم ولی نادیده میگیرم بازتیزطرفم خیره میشود یک چوکی ازهم فاصله داریم فکرمیکنم میخواهد چیزی بگوید ...لحظاتی درهمین حالت تلاقی نگاهها میگذرد بلاخره طاقت نیاورده میپرسد : میبخشید شما ازولایت غورنیستید ؟ میگویم ازولایت غورنیستم ولی ولایت غورزیاد رفته ام ازغزنی هستم ... بازمیگوید قیافه تان آشنا است ... مکثی کرده میپرسد شما آغای رفیعی نیستید ؟ با تعجب میگویم بله . میخندد ودوباره دستم را میگیرد واظهارلطف ومحبت کرده میگوید شمارا درسایت جام غورزیاد دیده ام مطالب شما را همیشه میخوانم خصوصا اون مطلبی که درباره تفریح رفتن والی غورنوشته بودین خیلی جالب بود ...... برایم تعجب انگیزاست که کسی را ازروی عکسش که درسایت دیده باشی بشناسی برای من لااقل کارسختی است دردلم به حافظه اش رشک میکنم واو میگوید من ازساغر هستم و..... بعد ازحدود ۵۵ دقیقه پرواز آرام وخوب طیاره به میدان هوایی کابل مینشیند درمیدان هوایی مثل همیشه بعد ازچانه زدن های زیادبا چندین تاکسی ران بلاخره سواری یکی ازتکسی ها میشویم ِ اولین سوال تکسی ران این است : ازکجا میایید بخیروطندار؟ میگوییم ازهرات . دومین سوالش این است : نرخ ونوا به هرات چطوربود ؟ آرد به چند رسیده بود ؟ میگویم دقیقا نمیدانم چرا که اهل خرید وبازار نیستم باور کن ازقیمت ها خبرندارم ُ میگوید : خی بیغم هستی ِ نوش جانت ..... خدا پرده ای مردمه بکنه خدا بیامرزدت نجیب ُ ما به شوروی کبرکردیم حالا باید تاوانشه بدیم ..... تکسی ران ادامه میدهد : یک سال قحطی شد نجیب گدام هارا به هم زد حالا کارنداریم که ازکدام کشورکفرآورد ولی مردمشه نجات داد .... هی هی خدا بیامرزدت که قدرتورا نفهمیدیم ....
دیرووقت است که کارته سه میرسم کارته سه برخلاف معمول که همیشه برق داشت امشب برق ندارد به طرف آرایشگاه مورد علاقه ام که همیشه وقتی کابل هستم میروم راه میفتم تا سروصورتم را اصلاح کنم . پسرجوانی که باورت نمیشه درقید وبند روزگار باشه شعله گاز را روبه روی صورتم میگذارد طوری که گرمای آنرا روی صورتم حس میکنم مرا که میشناسد میگوید ازهرات کی آمدی بخیر؟ میگویم همین حالا نیم ساعتی میشه بلافاصله میپرسد : آرد به چند بود درهرات ؟ میگویم هرات هم کشور دیگری نیست همین قیمت های کابل بود میگوید : گفتم آنجا سرمرزه شاید ارزان ترباشه..... گفتم: نه برارجان همه جا آسمان همی رنگه .... پرسیدم : برق ندارید ؟ گفت نه برق کجا بود؟ یک شب درمیان شده نوبتی است امشب نوبت ما نیست .....میپرسد برق هرات چطوره ؟ .....
ازآنجا برآمده سوار تکسی دیگری شده به طرف پل سوخته میروم درمیان تکسی موتروان میگه: آرد به ۱۸۰۰ رسیده گونی ۵۰ کیلویی ُ... زنی آن طرف نشسته میگوید ماازمندوی به ۱۸ صد صب خریدیم ولی پیشتر داخل سرویس یکی گفت به نوزده صد رسیده ازصب تاحالی صد روپه رفته بالا ُ ...موتروان میگوید : مندوی بله شاید ۱۷ صد باشه ولی این طرفا هجده ونیم صدتا نوزده صد است ........
میبینم همه جا بحث نرخ ونوا است وغصه ی روزگاروغم نان ....... تازه به این فکرمیفتم که :
فکرنان کن که خربوزه آب است
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
این مطلب نوشته ای است نقد گونه ازطنزنویسی معاصر ومعروف کشور آقای احسا ن الله سلام که درمورد طنزهای این حقیرزحمت کشیده به رشته تحریردرآورده اند که ازایشان یک دنیا سپاسگزارم ......
طنزنویس ارجمند جناب رفیعی
یک خرجین درود گرم درسرمای هرات نثارتان باد. معذورم که به علت سرما خورده گی های پیهم نتوانستم به وعده وفا کنم. امید وارم درکنار دروغ گویان حسابم نکنید.
طنزهای تان را با شوق فراوان خواندم. خوشحالم که آگاهانه درجادۀ طنز گام نهاده اید. این راهی است بسیارهموار، اما باریک ودراز. رفتن دراین جاده چشم بینا، گوش باز، ذهن بیداروارادۀ قوی به کار دارد. باوردارم که این صفات دروجودشما جلوه گراستند.
برای یک طنزنویس مهم این است که پدیده ها را با دوربین طنز تماشا کند، یعنی طنزاندیش باشد. ذهنیت تردید برانگیزداشته باشد ودرد را بیشتر وپیشترازدیگر هنرمندان حس کند. ذهن یک طنز نویس باید انبارمفاهیم انتقادی واصلاحی باشد. انتقاد آمیخته با ظرافت، انتقاد هنرمندانه.
درکشورما، اندک کسانی ازماهیت طنز آگاه استند. حتا بسیاری ازادیبان ما با مقولۀ طنزبرخورد سبک سرانه دارند ویا درسیر تحول تاریخی طنزازحافظ به بعد کسی را نمی شناسند. شاید زاکانی را منکر نشوند.
باوردارم که جریان طنزنویسی درافغانستان نیرومند نیست ودراوضاع کنونی طنزازپشت دیوارمطبوعات "کله کشک " می کند، مگراین خم خم رفتن طنازان را نباید نادیده گرفت.
ازجانب دیگر، باری می بینم نویسنده یی طنزمی نویسد، اما نمی داند که چگونه طنز بنویسد، ازبی چاره گی شاخ می کشم.
درهجوم این باورها و نا باوری ها وقتی مشاهده می کنم، رفیعی عزیزدرتلاش کسب دانش ادبی برای تسخیرقله های هنرطنزنویسی است، دانۀ امید درکشتزار دلم جوانه می زند.
حال بر می گردم بر سر کار های شما وگپ هایم را مختصروشتاب زده با شما در میان می گذارم. وحرف های بیشتر را به آینده موکول می کنم تا پلی باشد میان ما وشما. خواهشمندم این نبشته را نقد به حساب نیاورید. زیرا نقد وارزیابی عالمانۀ طنز، بحث جداگانه است که اکنون مجالش را ندارم.
هرچند می خواستم دربارۀ یک طنز شما ـ به گونۀ مشخص ـ ابراز نظر کنم، اما از آن زمان تا اکنون چند طنز دیگرتان را نیز خواندم ، بایسته می دانم که همه را درنظر داشته باشم.
درگام نخست به ارزشمندی وجنبه های مثبت کارتان اشاره می کنم:
ـ برای انتخاب قالب وگزینش شکل درتنگنا قرارندارید ومحتوا را درظرف مناسب می ریزید؛
ـ به ژانرهای ژورنالیستی ـ که حرف روز را می زنند ـ دربیان طنز بیشترتوجه کرده اید؛
ـ برای بازتاب و گسترش یک موقعیت طنزآمیز، بیان تان رسا وموشگافانه است؛
ـ لحن طنزدرمحورعمودی طنز های تان بیشترتبارزمی کند؛
ـ عنصرتخیــل درپرورش محتوا برجسته است. تخیــل پردازی به شما کمک می کــند تا در نـــگارش " طنزموقعیت" وارد تنگنای بیان نشوید؛
ـ درنوشته های تان ازبازتاب علت ها غافل نیستید؛
ـ عنصربسیار مهم درطنز های تان" اندیشۀ درد" است که بر می گردد به تعهد ورسالت طنز نویس؛
ـ ریشخند وتمسخردرنبشته های تان بسامد بالا دارد؛
ـ هدف طنزـ که بارآوری اصلاحات درزمینه های سیاسی، اجتماعی، اخلاقی و... است ـ درانتقاد های طنزآگین شما دنبال شده است؛
ـ ... مهم ترازهمه که می خواهید طنزبنویسید وطنزپردازبمانید....
اکنون شماری ازکاستی های کارتان را بیان می دارم که با اندک توجه وتعمق می توان آن ها را ازمیان برداشت:
ـ گاهی درمقدمۀ طنز، شیوۀ بیان خالی ازشگرد های طنز آمیزاست، مثل مقدمۀ طنز" اندرباب گشت وگذار..." ؛
ـ عبارات وجمله های زاید درطنزها سبب فروافتادن قوت ولحن طنزمی شوند؛
ـ عنوان های درازکه متن طنزرا پیشاپیش افشا کند، مناسب نیست؛
ـ گاهی مفاهیم ومحتوای طنزدرپاراگراف های بعدی تکرارمی شوند که برای خواننده ملال آوراست وسبب اطناب سخن می شود واز قوت طنز می کاهد؛
ـ آوردن مفاهیم ضمنی دریک طنزگاهی پذیرفتنی وبه جاست ، اما گاهی هم با متن همخوانی ندارد. وقتی درطنزمولانا حکم وزیرفرهنگ که متوجه توبیخ مولاناست، به سوی فرخی وفردوسی کشانده می شود، موقعیت مولانا را کم رنگ می سازد وفضای طنزرا عوض می کند...؛
ـ درپایان طنزها، عبارات وجملاتی آورده می شوند که به گونه یی، نتیجه گیری نویسنده را بیان می کند ویا نویسنده ، خواننده را آشکار به داوری فرا می خواند. این عمل در نگارش طنز کار اضافی است. وقتی طنز دراوج بیان پایان پذیرفت، نباید فروافتد؛
ـ لحن طنزدرمحور افقی طنزها ضعیف است. این کارـ دربرخی از روش های طنز نویسی ـ درشمارکاستی نمی آید اما اگربه آن توجه شود، برقوت لحن طنزوجذابیت آن می افزاید؛
شماری ازکاستی های دستوری ، املایی که شاید عدۀ شان اشتباهات تایپی باشند:
پیشاپیش اشاره باید کرد که دراین جا مرادازسلیقه ها وشیوه های گوناگون املایی نیست. فقط اصولی است که عام است.
ـ " این" و"آن" با واژه ها یک جا نوشته نمی شوند؛
ـ دربعضی جمله ها مطابقت فعل با فاعل فراموش شده است، یعنی فاعل مفرد است وفعل جمع ویا برعکس؛
ـ " که" جدا ازکلمه نوشته می شود، به جز درچند مورد خاص که آن هم قبول عام نیست؛
ـ آوردن فعل های ترکیبی که از لحاظ معنی رسا وفصیح نیستند، مثل: مفیدیت داشتن، چرت شدن، بریده گردیدن و...؛
ـ تکمیل نبودن فعل اسنادی در پایان جمله ها؛
ـ ازنظرافتادن "ی" برسر"های غیرملفوظ" در حالات اضافی ونسبی؛
ـ آوردن چند فعل ساده ویا ترکیی پشت سر هم درجمله که مخل فصاحت است؛
ـ استفاده از ترکیبات نا رسا که به لحن طنزوسلاست جمله ها صدمه می زند، مثل: جواب استجواب، عزیزان مقامات و...؛
ـ پسوند هایی مثل: شان ، مان، تان، جدا از واژه نوشته می شوند؛
ـ پیوست نویسی وجدا نویسی یک دست نیستند ؛
ـ یک سان نبودن صیغه های مخاطب افعال، به ویژه دردیالوگ های طنز مولانا.
درفرجام چند پیشنهاد اضافی خدمت تان به عرض می رسانم:
ـ درکاربرد اصول نقطه گذاری ـ به ویژه درنثرادبی یا داستانی ـ باید سختگیرباشید؛
ـ واژه های بیگانه که با متن ولحن طنزرابطه ندارند، بهتراست ازبرابرهای فارسی آن ها استفاده شوند، مثل: لوکس، اسکورتی، سیستم، تریلی و...؛
ـ ازترکیبات تشبیهی طنزگونه و استعاره ها وکنایه های طنزآمیزدربهترساختن لحن وفضای طنزاستفاده شود؛
ـ درکاربرد حروف اضافه بیشتردقت شود؛
ـ به مترادف سازی واژه ها درمتن طنزآمیزتوجه شود؛
ـ عنوان طنزکوتاه باشد وآن قدربرهنه وآشکارنباشد که خواننده را ازمتن اصلی آگاه کند؛
ـ درانتخاب قالب های متنوع بیان، دست تان را بازتربگذارید؛
ـ وقتی طنزرا نوشتید، اگرفرصت داشتید آن را درگوشه یی بگذارید وفراموشش کنید. بعد ازیک دو روز با ذهن سرد دوباره بخوانیدش؛ ببینید که چه پیش می آید؛
ـ وقتی طنزمی نویسید، باید مخاطب تان رادرنظرداشته باشید. مرادم ازاین مخاطب کسانی هستند که بیرون ازحوزۀ انتقاد شما قراردارند. به بیان دیگر، قربانیان طنز شما نیستند؛
ـ نظریه های جدید دربارۀ طنزرا بی وقفه پی گیری کنید واگرمارا نیزازمحتوای آن ها باخبربسازید، کاربزرگی کرده اید.
برای آن که طنز تان قوی باشد، موضوع با ارزش را برگزینید ؛ هرقدربکوشیم، نمی توانیم ازواسکت بابه گک شهرداری یک طنز قوی را بیرون بکشیم؛
ـ وحرف های دیگر....
خامه ات توانا باد
احسان الله سلام
مسکونـــۀ جرمنستــان
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
قصه ی جائزه ی طنز
جائزه طنز (قسمت اول )
"اصلا ماجرا خيلي ساده شروع شد ، ما جرا كه چه عرض كنم بايد بگويم ، خبرازيك جاي خيلي عجيب نشرشد . وقتي دريك روز خوب بهاري نظرگاه وبلاگ ام را بازكردم با خبري درمورد خودم مواجه گشتم ، آنهم خبري كه اصلا انتظارش نداشتم وآن هم درجايي كه اصلا جاي خبرگذاري نيست ، آنهم چنين خبري ، عجيب اينكه خبردرمورد اين حقيربود ولي خودم بيخبربودم ، ماجرا ازاين قرار بود كه وقتي به نظرگاه وبلاگم رفتم دوستي ازكابل دربخش نظرات پاراگراف زيررا گذا شته بودند :
"سلام! اولن سال نوتبریک! دوم تبریک به خاطر این که در مسابقه ای که از سوی وزارت اطلاعات وفرهنگ برگزار شده بود برنده اعلام شده اید. روزنامه های انیس واصلاح امروز را بخوان. نامت آنجا آمده است. بسیار خوش هستم که بهار امسال با جایزه اغاز شده است. شماره تماس تان را نداشتم تا زنگ می زدم. همیشه پیروز باشید......""
با ديدن اين خبردرنظرگاه وبلاگ ،ازشما پنهان اول كمي تا قسمتي خوشحال شدم ، بعد به درستي خبر شك كردم ، بعد به فراست افتادم كه بدانم اصلا ماجرا ازچه قراراست ، بعد تعجب كردم ازاينكه دراين عصر ارتباطاط واطلاعات آن هم وزارت اطلاعات دست به چنين كارشايسته اي درحق من زده اند چرا خودم خبرنيستم ؟ شكرخدا تلفن دارم ، ايمل دارم ، آدرس دارم ، قوم وخويش ودوست آشنا دركابل دارم ، چطورشده كه برنده شده ام ولي خودم خبرندارم ، هرچه بيشتركنجكاو ميشدم بيشتر به درستي خبرشك ميكردم ، واين ذهنيت درمن تقويت ميشد كه شايد طرف بامن شوخي كرده ، ولي شخصي كه پيام را گذاشته بود اصلا آدمی نبود كه اينطوربيجا شوخي ومزاح كند ، دوستي است صاحب نام وصاحب قلم واصلا درعمرش كسي را براي خنده وخوشي خود يا ديگران دست نيانداخته است ودرعمرش شايد براي مصلحت هم دروغ نگفته باشد ، وقتي به خبردهنده ي خبرفكرميكردم ، بيشتربه درستي ماجرا يقين پيدا ميكردم ، ولي وقتي به بي خبري خودم فكرميكردم به درستي خبرشك ميكردم .... به هرحال سرتان به درد نيايد ، اول كاري كه كردم درانترنت به دنبال روزنامه انيس گشتم ، بعد هم به دنبال روزنامه دولتي اصلاح ، ديدم كه برخلاف خيلي ازنشريات غیردولتی دركابل نه "انيس" ونه "روزنامه اصلاح" هنوز انترنتي نشده اند وانترنت دم به دم جواب دادند كه ما نام اين چنين چيزي را كه شما به دنبالش هستيد نشنيده ايم ، چه برسد كه پيدا كنيم . دراین سرگردانی یادم آمد که حدودروزهای پاییزی سال ۱۳۸۵ بود که من درسفری به کابل با دوستی دریکی ازادارات وزارت اطلاعات وفرهنگ گب وگفتی داشتم ودرآن گب وگفت دوستانه چند تا ازطنزهایم را به ایشان دادم و.... با یادآوری ماجرا كتابچه تلفن ام را برداشته به همین دوست گرامی كه سابق رئيس در(.....) دروزارت اطلاعات وفرهنگ بود زنگ زدم گفتم چنين خبری را دوستي براي من خبرداده است شما درباره چه ميدانيد ؟ ايشان با متانت وحوصله مندي چنين قصه آغاز كرد ند كه ؛ بله من مدتها است ازآن بخش آمده ام به يك بخش ديگروزارت ، ولي خبردارم كه چند ماه قبل يك تعداد ازفرهنگيان محترم درزمينه هاي مختلف به عنوان برندگان جائزه فرهنگي وهنري برنده شده اند كه درآن زمان يك تعداد ازطنزهاي شما را ما كانديد كرديم وخوشبختانه انتخاب شديد وآن زمان نام شما هم درزمينه " طنز" درميان نام ها بود،ومن ازآنجا آمدم به اداره ديگري واين مسئله ماند وماندوماند تا اينكه ديروز وزيرصاحب آن را امضا كرده وامروز دوشنبه 5 حمل درروزنامه هاي ملي انيس واصلاح نام برند گان به نشررسده است ، كه من نيزبه شما تبريك ميگويم و.....
به اين نيز اكتفا نكرده خواستم ازبيخ بدانم ماجرا چه بوده است وچه است وچه ميشود ، دوباره گوشي ام را برداشته به يكي دونفرازدوستان دركابل زنگ زده گفتم ؛ شما يك زحمت بكشيد روزنامه ملي انيس شماره روز دوشنبه 5 حمل را پيدا كنيد ونگاه كنيد نام من زينت بخش آن روزنامه ها شده است يانه ؟ اگرشده است برای چی ؟ بعد ازمدتي آنها گشتند يانگشتند ولي قسم ياد كردند كه ما شماره موردنظر روزنامه ی مذکوررا پيدا نكرديم چه برسد به نام شما ُ گفتم لابد به خاطرنام من کمیاب شده است .....یا اینکه احتمالا اين دوستان دوروبرميزشان را گشته اند و نيافته اند ولذا گفته اند نيست ..... درهمين كيف وحال بودم كه زنگي آمد ، شخصي ازآن طرف خط بسيار مودبانه ولي با عجله چنين گفت كه ؛ من ازاداره فرهنگ وهنرزنگ ميزنم ، شما هرچه عاجل ترتشريف بياوريد به اين اداره يك فرمه است كه بايد پر كرده امضا كنيد ودوقطعه عكس هم بياوريد ، گفتم براي چه دوست عزيز ؟ گفت مگه شما برنده جائزه اول طنز درسال 86 نشده ايد ؟ دراين حالت دريك دوراهي قرار گرفتم كه بگويم بله يا بگويم خبرندارم ؟ با زرنگي وچابگي تصميم گرفتم بگويم بله بله ، ترسيدم اگربگويم خبرندارم كه جائزه ازكف نره ....
تلفن قطع شد بعد هرچه تلاش كردم به تلفني كه زنگ آمده بود دوباره زنگ بزنم خاموش بود... بازشك وترديد دردلم قوت گرفت . كم كم به اين نتيجه ميرسيدم كه حتما تعدادي ازدوستان خواسته اند دراین اول سال یک تفریحی کرده باشند دست به يكي كرده با یک برنامه ازپیش پلان شده ميخواهند مرا دست بياندازند .... ولي فرداي آن روز تلفن رخ شد همان تلفن كه قبلا زنگ زده بود ، گفتم ببخشيد من فلاني هستيم ، شما ديروز زنگ زديد كه عكس بياورم ولي من فعلا درهرات هستم ، نميتوانم ....گفت به خانواده بگو بياورند ، فكرميكرد خانه من كابل است ، گفتم نه من اصلا نه خانواده ونه عكس در كابل ندارم ، ميشه فرصت بدي بعدا بياورم ؟ گفت باشه پروا نداره بعدا بياوريد.... گفتم خوب اين جائزه چه است وكي ميدهيد ازكي وازكجا بگيريم ؟ گفت ما مراسمي ميگيريم درآن مراسم براي شما كارت دعوت روان ميكنيم تشريف بياوريد و.....
درهمين روزازرياست اطلاعات وفرهنگ ولايت هرات معاون مديرمسئول روزنامه اتفاق اسلام زنگ زدند كه ، بله ما به شما تبريك ميگوييم نام شما درروزنامه ملي انيس كه تازه رسيده است به عنوان برنده جائزه درقسمت طنز درج شده است ....، با اين تلفن تاحدي خاطرم جمع شد كه مسئله شك بردار نيست وخبرهايي است ، رفتم به روزنامه اتفاق اسلام وضمن گب وگفتي بلاخره روزنامه را ديدم ودرصفحه ي ماقبل آخرودریک ستون بلندُ بدون كدام شرح وتوضیحي نوشته شده بود : برنده گان جوائزفرهنگي وهنري سال 1386 خورشيدي "ودرزيرآن يك لشكرنام ازاهالی سينما وتلویزون گرفته تا داستان وشعرو تاريخ وتحقيق وژورنالزم و.... و ديدم كه نام من دربخش طنززينت بخش روزنامه انيس شده است ..... و يك شماره ازروزنامه انيس را برداشتم تا برای روزمبادا داشته باشم به چند دليل ؛ اول براي اينكه وزارت درچند روزمانده به توزيع جوائیز ازكارش پشيمان نشود . دوم اينكه اگرمنكرعملش شد ، سندي براي اقامه دعوي داشته باشم، سوم اينكه دراين فاصله زماني مانده به اهداي جوائز ، كسي خارج ازوزارت به جاي من جايزه را نگيرد . چهارم اينكه كسي رفته نام مرا درروزنامه خظ زده نام خودش را وارد نكند . پنجم اينكه همزمان با اين خبرباخبرشدم كه طنز نويس معروف كشود كاكه تيغون هم به كابل آمده اند ، گفتم احتياط شرط عقل است ، بهتراست اين سند را داشته باشم تا كاكه تيغون با استفاده ازفرصت خودش را به جاي من جا زده جائیزه را نبرد .... به هرحال اين سفركمي شك برانگيز بود ازنظرتحليل كارشناسي ميشود به اين نتيجه رسيد كه سفرايشان دراين برهه ي اززمان خالي ازخطرنيست يا به قول معروف بي بلا نيست ......ولی بعدا درگفتگوی تلفنی که با شخص کاکه تیغون داشتم این نگرانی برطرف شد وایشان ازجانب خود به من خاطرجمعی دادند ... پس مورد پنجم بی مورد است
ماجرا تا همينجا رسيده ومن با دردست داشتن روزنامه ملي انيس ، منتظر كارت دعوتم براي دريافت جائزه اول طنزدرسال 1386 ولي ....... این ماجرا ادامه دارد .
یکشنبه یازدهم فروردین 1387
دوسالگی
آنچه که باعث ایجاد وبلاگ مسافر شد درقدم اول ُ انگیزه شخصی درجهت تخلیه فکری خودم بود ُ با هدف صرفا نوشتن نه به رخ کشیدن استعداد نداشته ام ونوان نویسندگی ابتدایی ام ُ وقدم بعدی بیشترآفرینش های ادبی درزمینه های داستان وطنز بود ولی دراین دوسال گاه گاهی پا را درازتراز قد و اندامم کشیده به مسایل سیاسی ومسایل مد روز ازقبیل مسئله زنان ورسانه وروزهای ملی و.... که خارج ازحوزه ی موضوعی اعلان شده ی این وبلگ بود پرداخته ام که خوانندگان عزیز مرا ازبابت این یاوه گویی ها میبخشند ..... به هرحال این وبلاگ با همه نواقص آن تا امروز که من این سالگره را مینویسم حدود ۲۱ هزاربیننده داشته است ُ راست ودروغش به گردن سیستم های آمار گیری انترنتی ُ که فکرمیکنم بیشترازخوانندگان روزنامه محلی شهرما است ...
وتعداد زیادی ازعزیزان دربخش نظرات لطف کرده نظرگذاشته اند ودراین نظرگاه تا بخواهی هندوانه بارمن کرده اند ُ البته درطول این دوسال فقط یک مورد بدو بیراه نثارم کرده بودند که نوش جان شان ُ ..... بیشترین نظردریک پست حدود ۸۰ نفروکمترین نظربرای یک پست ۳ نفربوده اند .... وبهترین نظررا کسی داده بود که نوشته بود : " تو آدم بشو نیستی ولی با این وجود دوستت دارم .... " نمیدانم که چگونه به این نتیجه حیاتی رسیده است ونمیدانیم که این آمارها چه قدربرای شما مهم است ولی برای من ازاین جهت مهم است که هررسانه ای برای خودش سالگره میگیرد واکثرقریب به همه عادت داریم خودمان را به نحوی به رخ دیگران کشیده تعریف کنیم ومن نیزبه حکم این که ازجمله سینه زنان رسانه ای هستم ازاین قاعده مستثنی نیستم ...
به بهترین بازدید کننده وخواننده این وبلاگ درصورت شناسایی به قید بدون قرعه یک جائزه ی به قول معروف نفیس تعلق خواهد گرفت که اسم برنده بعدا اعلان میگردد بعد ازشناسایی فرد مذکور .....ومعلوم نیست کی باشد ممکن پسرعمه داماد شوهر خاله ام باشد ......
راستی پیشنهاد شما درباره ی این وبلاگ برای دوسال آینده چیست ؟ فقط خواهش میکنم پیشنهاد های ازنوع اجندای پارلمان ندهید ....
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
نوروز وکودکی
كودكي ، قريه ونوروز
هرات - عبدالواحد رفيعي
a_rafeay@yahoo.com
28/12/1385
آن روزها ي دور و آن روزهای سبز ، وقتي كودكي بودم ودرقريه اي درغزني زندگی میکردیم ، هم زمستان اش زمستان گونه بود، هم نوروزش نوروز بود ورنگ وبوي تازه وبا نشاطی داشت . زمستانش پربرف ونوروزش پرطراوت بود ، ولي با گذشت سالها همانطورکه کودکی درگذرزمان طی شد ، درطبيعت نیز بسیار چيزها رنگ باخته عوض شده است ، نه زمستان اين سالها مثل آنسالها پربرف است ونه نوروز اين سالها مثل آن سالهاي شادي آفرين پرباران . قريه ما دركنارقريه جات ديگردرشهرغزني ، درآستانه نوروزمراسمي داشت خاص خودش ، نوروز درقريه ي ما نوروز خاصي بود كه هيچگاه درهيچ كجا ي ديگر اين دنيا برايم تكرار نخواهد شد . وگاهي احساس ميكنم دلم براي آن دوران تنگ ميشود ....
وقتي ماه حوت نيمه دوم خودرا آغازميكرد ، هوا روبه گرمي ميرفت وبرفها آهسته آهسته تاب مقاومت را ازدست ميداد ويخ ها ي زمين بازميشد ، وآن زماني بود كه يخبندانِ زمين ميشكست ، تفت اززمين بالا ميزد ومه غليظ تمام فضارا پرميكرد ، به اين حالت مردم ميگفتند ؛ "حوت بالا زده است ". مردم احساس ميكردند زمستان عمرش به پايان رسيده ، برفهاي سنگين زمستان مقاومت اش را ازدست ميداد وآب ازكوي وكوچه وجوي وجوي بار، راه ميافتاد وهمه جاباريكه ي باريكي ازآب گيل آلود سرازيرميشد ، مردم دردرون خود براي بهار انتظاري توام با شادي احساس ميكردند . بعد هم كه ميله گلبار(گل بهار) كه مردم به آن "گلبارکردن " ميگفتند شروع ميشد .
"گلبارانداختن" يك بازي شادي آفرين ومفرحي بود كه براي چند روز درقريه نقل ونُقل اهالي ميشد ،اين مراسم خصوصا براي اطفال فراموش ناشدني وبرای بزرگسالان خاطره انگیز بود . وقتي كه تازه برف ها شروع ميكرد به آب شدن ، وبه محض اينكه برفهاي روي تپه ها خصوصا تپه هاي روبه آفتاب شروع ميكرد به آب شدن ، بچه هاي قريه راه ميافتاديم به سوي دشت وصحرا ، ازروي برفهاي شُل وآبگين، باموزه هاي پلاستيكي مان عبورميكرديم ، به هرنحوي بود، خودمان را ميرسانديم به قسمتي كه ازبرف پاك شده بود وما به آن قسمت ميگفتيم " سياه شده" ودرجاهاي سياه شده به دنبال گلبارميگشتيم وباهم زمزمه میکردیم : بهار شد بهارشد ،هوا چه خوشگوار شد ،درخت برگدار شد ،...... "گلبار" اولين گلي بود كه به محض آب شدن برف سرازخاك درميا ورد ، ونويد بهاررا ميداد . گلبار، گلي بود باساقه ی سفيد ، وبرگ هاي سبزكمرنگ با غنچه اي درسر، كه باسه برگ سفيد يا زرد يا سرخ بازميشد ، ولي زمانيكه ماآنرااززمين ميكند يم، تازه نيش آن برآمده بود وما فقط براي اثبات بهارآنرا كارداشتيم وحالا ميفهمم كه همين گلبار همان گل لاله بوده است ...
وقتي گلباررا پيدا ميكرديم ، ميله گلبارومراسم گلباراندازي تازه شروع ميشد ، بازيي بود كه بيشتر بين بچه ها وزنان قريه به وقوع ميپيوست . هركدام براي خود وبا دقت اين گل نوشكفته را ازريشه درمياورديم ،ميدويديم طرف قريه ، گل را داخل يك كاغذ گذاشته به صورت زيبايي ميپيچانديم ، هركس بسته به ذوق وحدس خود، يكي ازاين گلهارا ميبرد به درب خانه اي ويكي ازاعضاي خانه را كه بيشترسعي ميشد كودك باشد يا زن كه فرارازدستشان ساده باشد صدا ميكرد، كاغذ را به دست او ميداد ومثلا ميگفت ؛ اين خط ازشما است، بده بدست پدرت، يا مادريا... بعدخودش با چابكي فرارميكرد ، دراين صورت اگرطرف موضوع را ميفهميد اگرزن بود يا مرد يا هركسي ديگري ، صدا ميكرد : " گلبار،بدو که گلبار انداخت ... بدینصورت ديگراعضاي خانه را خبرميكرد، وخود گلبار بدست به دنبال كسي كه گلباررا به اصطلاح " انداخته بود" ميدويد، بدينگونه تقعيب وگريز شروع ميشد. اين تعقيب وگريز تازماني ادامه داشت كه يا صاحب گلبار گيرميافتاد، يا خودش را به خانه اش ميرساند ، اگرخودش را به خانه اش ميرساند بازي تمام ميشد وكسي كه گلباررا گرفته بود ميباخت وبايد يا مهماني بدهد يا يك پتيرروغني به خانه اش روان كند ، واگراورا گيرميانداخت، بازي راكسي برده بود كه گلبارروي اوانداخته شده بود . واي به حال كسي كه گلبارانداخته بود ودراين تعقيب وگريز گيرميافتاد ، درحاليكه مهماني را ازدست ميداد ، روي اورا سياه ميكردند ، دست اش را ازپشت ميبستند گرد قريه ميگشتاند ، وقتي تعهد ميداد كه يا مهماني يا پتيرروغني بدهد اورا رها ميكردند . به اين صورت شيريني سرخودش چبه ميشد . بيشتركساني كه گلبارگرفته بودند، اول سعي ميكرد راه خانه صاحب گلباررا ببندد ، درآنصورت اين گريز تا مدتها حتي تا آخرروز ادامه ميداشت وبا وساطت ديگران به يك قسمي فيصله ميافت . ولي باهمه اين خطرات اش ، اكثربچه هاي قريه سالي يك باردرايام نوروز ياد گلبارميافتادند وگلباراندازي وفراروتعقيب انجام ميشد وبعد هم كه پتيرروغني ومهماني گلبار و......اما حيف وصد حيف كه سالها است گلباري سبز نميشود ومراسم گلبارکردن هم نيست وپتيرگلباري نيزپخته نميشود ......
شب نوروز هم یک شب پرالتهاب برای کودکان بود ، ازشوق خینه ولباس نو که ما کالای نو میگفتیم خواب به چشمان مان به آسانی نمیامد ، انگارکه شب چندین برابرطولانی شده است ، درطول شب چندین باربه هوای صبح ازخواب میپریدیم وهربارمیدیدیم که شب ازنیمه هم نگذشته است ، وبازچشم برهم میگذاشتیم به امید صبح ، تا اینکه دم دمای صبح همراه با زنان خانواده یک جا برمیخواستیم ، آنها امروز را زود تربه آتش وتنور میپرداختند چرا که مجبوربودند برای صبح عید حلوا وبسراغ و.... نیز بپزند ، وما با آب گرم شروع میکردیم به شستن دستانمان که فکرمیکردیم تازه پیدا کرده ایم ودبرای اولین دفعه بود که اینهمه به دستان مان توجه میکردیم وازسرخی حنای روی آن شوق زده میشدیم ... وبا اشتیاق سرخی آنرا به بزرگترا نشان میدادیم وازپیش یکی به پیش دیگری خیزمیزدیم تا دستانمان را نشان دهیم .... تا اینکه صبح رفته رفته با طلوع آفتاب اولین روز سال نورا نوید میداد ...
درروزنوروز هم قريه مراسمي داشت خاص خودش ، صبحِ زود با دستان خينه كرده ولباسهاي نو با پتنوس هاي چاي ومهمترازهمه سینه های مملو ازشادی ، ميرفتيم مسجد ، اهالي قريه كلگي، چاي صبح شا ن را مياوردند به مسجد ودرکنارهم میل میکردند . اين مراسم خاص چاي صبح در مسجد ، فقط درروزهاي عيد بود كه هرسال سه دفعه درعيد فطر،عيد قربان وروز نوروزتكرارميشد والبته روز نوروزبارنگ وبوي بهار، لذت خاص خودش را داشت . شيرين ترين چايي بود كه ميخورديم ، خصوصا براي ما كودكان قريه شايد لذيذترين چاي زندگي مان بود . با دستان خينه شده وتميز ، لباس هاي نو ودسترخانِِ مملو ازحلواي سفيد ومسكه وبسراغ وپتيرِ روغني وشيرچاي وقيماق و....... درآخروقتي چاي ها خورده ميشد ، پياله ها ودسترخان جمع ميشد، مردم همگي دريك آن ازجابر ميخاستند ،شروع ميكردند همديگررا درآغوش ميگرفتند وباهم به قول ما "بغل كشي " ميكردند وعيد يا سال نو ونوروز را به هم ديگرمباركي ميدادند . البته كساني كه قهربودند قبل ازاين مراسم توسط كلانهاي قريه آشتي داده ميشد بعد مراسم عید مبارکی با بغل كشي انجام ميشد . زمزمه گنگي درفضاي مسجد ميپيچيد ، هركسي كسي ديگررا به آغوش ميكشيد وميگفتند؛ " سال نو مبارك ، خدا سال را مبارك كند " اگرعيد فطريا قربان بود ميگفتند؛" عيدمبارك روزه نماز قبول ".... هرج ومرج وسردرگمي عجيبي درمسجد راه ميافتاد .وما درميان جمعيت گم ميشديم ولي با اين وجود، دست كلان ها وپيرمردا را بوس ميكرديم ، اماماكه كودك بوديم ، با همسن و سالهاي خود وقتي درآن حرج و مرج مسجد به هم ميرسيديم ، با ريشخندي اداي كلانها را درمياورديم ،همديگررا بغل ميكرديم نوروزرا به هم مباركي ميگفتيم وميخنديديدم .كلانها كه هميشه با دو و دشنام با ما برخورد ميكردند ودرزندگي اش هميشه بلد بودند به بچه ها ناسزابگويند، با تعجب دراين روز براي ما لبخند ميزدند وروي مارا ماچ ميكردند . بعدازاينكه همه به هم ميگفتند سال نو مبارك سال نو مبارك و....آهسته آهسته سرصدا ميخوابيد وسكوتي درمسجد حاكم ميگشت ،ودوباره هركس سرجاي خودمينشست ومراسم سال مباركي تمام ميشد .
ازمسجد كه ميبرآمديم ، راه خانه هاي اقوا م ازقبيل ماما وخاله وعمه و... را درپيش ميگرفتيم ، وبراي من اولين خانه اي كه يادم بود، خانه ماما يم بود وديدن مادركلان ميرفتم ، كه خايگنه هاي پخته ورنگ شده براي من جدا گذاشته شده بود ،خايگينه بود وچارمغز وپولهاي سياه كه جيب مارا سنگين ميكرد، بعد هم اين بازي تا چاشت ادامه داشت ،وماكوشش ميكرديم هرجا بوديم براي نان چاشت خودرا به قريه برسانيم ودرخانه بخشي شركت كنيم ، چرا كه لذت خانه بخشي را نميشد ازدست داد .چند دقيقه مانده به دوازده يا به قول كلانها مانده به توب ، مراسم "خانه بخشي " شروع ميشد . براي نان چاشت ، قريه ما وخيلي ازقريه هاي همجوار،" خانه بخشي" ميكردند . خانه بخشي به اين صورت بود كه همه اهالي قريه دريكجا، پيش قلعه يا پيش مسجد يا جايي كه محل تجمع بود ، جمع ميشديم ويك نفرريش سفيد يا ملاي قريه ، مارا به خانه ها تقسيم ميكرد .دراين تقسيم هيچ كسي حق نداشت به خانه خودش برود ، بلكه مثلا احمد به خانه محمود ميرفت ، محمود به خانه مسعود وهمينطور ...... وهميشه اينطور گفته ميشد كه تقسيم كننده خانه اي را كه غذاي خوب ميداشت، براي خودش نگه ميدارد، سراين موضوع هميشه جنجال وبگومگوميشد، ولي اين بگومگوها بعد ازخانه بخشي بود و تا سال بعد فراموش ميشد ،ياكه فوقش تقسيم كننده درعيد بعدي عوض ميشد .ولي هيچگاه خانه بخشي ترك نميشد ،اصلاعيدي بدون خانه بخشي عيد نبود ، لذا نميشد آنرا ترك گفت ، ........
بعد ازنان چاشت درحاليكه دختران قريه غازميانداختند وبيت ميخواندند، ما با ديگربچه ها دسته جمعي ميرفتيم بازار كه عيدي هاي مان را مصرف كنيم ، درخايگنه جنگي يا تشله بازي .دربازار بجول وتشله بازي شروع بود ، بازخاك بود وچتلي . خينه دستانمان ازخاك پيدانبود وكالاي نومان رنگ شان را رنگ خاك ميگرفت . دراين ميان اما كلان ها سگ هاي شان را ميگرفتند راه ميافتادند طرف بازار ، آنها بعدازچاشت هاي نوروزرا سگ جنگي داشتند وبعضي هم پودنه بازي ........ به اين صورت بازيك روز ازنوروز به پايان ميرسيد وما يك سال ازدوران شيرين كودكي مان را پشت سرميگذاشتيم ..............
یادم آمد شوق روزگارکودکی ، مستی بهارکودکی
یادم آمد آن همه صفای دل که بود خفته درکنارکودکی .... یادم آمد ....
نوروزشادي داشته باشيد .
شنبه چهارم اسفند 1386
طنز
درباب سرگاو ودیگ وزبان ملی ما
2/12/1386
عبدالواحد رفیعی
a_rafeay@yahoo.com
با دیدن میزگرد دیشب دریکی ازتلویزونهای خصوصی درارتباط به غائله زبان وکاربرد کلمات وحفظ "نرمینالوژی ملی " و"وحدت ملی" وخیلی چیزهای دیگر دراین ارتباط ، ودیدن قیافه های خشم گین شرکت کنندگان وشنیدن کلمات وکنایاتی که نثارهم میکردند ، به این نتیجه رسیدم که بحث زبان وکاربرد آن وجنجال وجدل سراصطلاحات ملی وغیرملی سردراز دارد وبه این زودی ها وآسانی کسی حاضرنیست ازخرمراد شان پایین بیایند. این میزگرد چنان داغ وتند بود که من دقیقا نمیدانم بعد ازمیزگرد دربیرون ازاستدیو چه اتفاقی برای شرکت کنندگان افتاد، چون هنوز خبری درمورد به دست مان نرسیده . به هرحال بنده به نوبت خود لازم دیدم که وارد عمل شده راه حلی جستجوکرده به کار گیریم .، طوری که نه سیخ بسوزد نه کباب .......
ما درکشورخود صرف نظرازناکامیهایی که دربرخی عرصه ها داشته ایم ، ولی در درازنای تاریخ ما ، مواردی است که ما درحوزه جغرافیایی خود ، بسیارموفقانه ازپس یک مشکل برآمده آنرا به خیروخوشی حل کرده ایم . ازآن جمله درتاریخ پربارما آمده است که روزی درعهد قدیم ، دریک دهی سریک گاوی بخت برگشته وبدبخت به دیگی رفته گیرمیکند . اهالی ده هرچه فکرمیکنند ره بجایی نمیبرند ، به ناچارگاوودیگ را به شهرمیبرند وبعد ازاینکه والی شهرجواب میدهد ، گاو ودیگ را ازشهر به پایتخت میبرند وقبل ازهمه به ریاست عمومی ضد حوادث برده چاره میجویند ، ولی ریاست عمومی ضد حوادث اعلان میکند که ؛ شما اشتباه آمده اید ، درسته که ما ریاست عمومی ضد حوادث هستیم ولی ما برای اینگونه "حوادث پیش بینی نشده ومغلق" بودجه وامکانات نداریم . ازآنجا اهالی مجبورشده میروند پیش روی دروازه پارلمان آن زمان تجمع کرده ، رسانه ها را خبرمیکنند ، موضوع را با سرصدای زیاد وبا تبلیغات فراگیربه گوش نماینده گان شان میرسانند، پارلمان آن زمان نیز مثل پارلمان فعلی با درایت وهوشمندی که داشتند ، مسئله را به سرعت حل کردند . بدینصورت که با اکثریت کامل تصویب کردند که باید سرگاو ازگلو بریده گردد ومامورین حکومتی دریک چشم به هم زدن سرگاوبیچاره را بیخ تابیخ بریدند ، ودیگ را با سرداخل آن به صاحبش دادند وگوشت آن معلوم نشد کجا شد وتا امروز هم درپرده ای ازاسرار باقیمانده ، صاحب گاو با تعجب اعتراض کرد که ما میخواستیم سرگاو را بیرون بیاوریم ، آنها درجواب با قهروتشرگفتند ؛ عزیزم ، ملت مفت خور، مگرما میخواهیم چکارکنیم ؟ صبرداشته باش . بازجلسه وشورومشوره کردند این دفعه تصمیم گرفتند دیگ را بشکنند ، مامورین حکومتی به سرعت دیگ را شکستند وسرگاو را درآورده به دست صاحبش دادند وصاحب گاو دراین حالت نمیدانست گریه کند یا خنده ، به هرحال برگشت به ده ....
ما دراین مقطع زمانی ازتاریخ کشورخود به عین مشکل گرفتارشده ایم ومیتوانیم ازهمین تجربه های موفق درتاریخ پربارخود استفاده کنیم . ازآنجا که بنده بیشترازهرکسی دیگردراین شبانه روز ازاین جنجال مستفید شده گاهی میخندم ولذت میبرم، به سهم خودم راه های حلی پیشنهاد میکنم ، شاید بتوانیم دست دردست هم داده راه گشا بوده وملت را ازشراین غائله خلاص کنیم البته گفتم که راه حل های من برپایه همین تجربه های تاریخی است ...
ازآنجا که تمام جنجال وغائله سر دوانگشت زبان است ، وازقدیم هم گفته اند : " زبان سرخ سرسبز میدهد برباد" پس پیشنهاد وراه حل اول این است که ، تا سرمان را برباد نداده ایم بیاییم با یک حرکت متهورانه خودما ن را ازشرزبان هایمان خلاص کنیم . بدینصورت که دولت فیصله کند ودستوردهد ، زبان تمام ملت راازبیخ بکنند یا ببرند ... بدین صورت به چند نتیجه ودستاورد مهم میرسیم . اول اینکه دیگرکسی یافت نمیشود بگوید "دانشگاه" یا "دانشجو" اگرهم بخواهد معلوم است که برای جانب مقابل شنیده نمیشود تا آزردگی پیش آید. دوم اینکه دیگرکسی نمیتواند بگوید "پوهنتون" یا "محصل" مگراینکه باتکان سرادا کند ،وپرواضح است که درآن صورت تصمیم مشابه درمورد سرآن جنبنده گرفته خواهد شد ....سوم اینکه "ترمینولوژی ملی" کاملا وبرای مدت دوام دار حفظ خواهد شد . تانسل بعدی بیاید صاحب زبان شود خروخرکارهردو مرده .. چهارم اینکه "وحدت ملی " به کلی حفظ میشود به شرطی که کسی ازحلقوم گب نزند .
ولی ازآنجا که بریدن این همه زبان ، به زمان زیادی نیازد دارد ، وازطرفی مستلزم هزینه سنگین برای دولت میباشد ، نظیرتوزیع کارت انتخاباتی که یک سال را دربرگرفت ومیلیونها دالرمصرف شد وآخرش هم برای ملت یک قران فایده نداشت ،... این اقدام نیزتا جایی با مشکلاتی مواجه است ومسئله بزرگتراینکه قیمت اشیاء برنده ازقبیل کارد وچاقو وتیغ نیزممکن افزایش یابد ، که با توجه به افزایش روزافزون قیمت سایراجناس ، این اقدام چندان چنگی به دل نمیزند . بنابراین راه حل دیگری هم پیشنهاد میگردد که هرکدام مقرون به صرفه وعملی بود اجرا گردد وآن آینکه ؛
چون جنجال اصلی وغائله بپا شده سردوکلمه منحوس "دانشگاه" و"پوهنتون" است ، پس بیاییم مشکل را ریشه ای حل کنیم وقضیه را ازبیخ تمام کنیم ، روشنفکران وعالمان کشورمیدانند که براساس تئوری های علمی ، درخیلی موارد وقتی که نمیتوانی مسئله را حل کنی میتوانی صورت مسئله را پاک کنی ، به اینصورت که بیاییم هم "دانشگاه" را ازبین ببریم هم "پوهنتون" را بدینصورت مسئله ازبیخ پاک ومایه ی فساد ازبین میرود . کسانی که مایل باشند درس بخوانند یا تحصیل کنند ، بسته به علاقه، آنهایی که به کلمه "پوهنتون" عشق میورزند میتوانند درکشورهایی برای تحصیل بروند که پوهنتون دارند و"محصل" شوند وآنهایی که به کلمه "دانشگاه" عشق میورزند هم چنین میتوانند به کشورهایی بروند که "دانشگاه" دارند و"دانشجو" شوند . خوب این دو راه حل را نقدا داشته باشید تا ببینیم نتیجه استجواب جناب وزیربه پارلمان چه میشود . تا آنوقت خدا حافظ ....... .... تمام
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
طنز
مولانا جلال الدین بلخی به وزارت اطلاعات وکلتوراحضارشد !
هرات 28/11/1386
عبدالواحد رفیعی
درپی ازدیاد ورواج روز افزون استفاده ازکلمات بیگانه درکشور نظیرفرهنگ ، نگارستان ، دانشگاه و...... وزارت اطلاعات وفرهنگ ، ببخشید وزارت محترم اطلاعات وکلتوروتوریزم ، برای مقابله با این پدیده نا پسند وشناسایی عوامل بیگانه درپشت پرده ی این حرکت ضد کلتوری وضد اسلامی ، کمیته ای را جهت تحقیق درباره ورود این کلمات وشناسایی عوامل اصلی ومنابع مالی ترویج اینگونه کلمات ضد کلتتوری واسلامی تشکیل دادند تا موضوع را عمیقا بررسی کنند. این کمیته درپی ریشه یابی دقیق ، آنرا ازمصادیق بارز هجوم بیگانه با دسیسه خارجی تشخیص داده ونتایج اولیه این تحقیق حاکی ازآن است که عامل وعاملین اصلی این حرکت مخرب وضد فرهنگی ، ببخشید ضد کلتوری وضداسلامی ،مثل همه توطئه های موجود درکشور، ریشه دربیرون ازمرزهای کشوردارد ودرراس رهبری این دسیسه شخصی است به نام جلال الدین معروف به مولانا ، که با نام مستعار"خداوندگاربلخ"ازمدتها به این طرف مشغول فعالیت های ضد فرهنگی بوده است . شخص مذکور ازبقایای باندی است که طی سالها دردربارسلطان محمود غزنوی درغزنه فعالیت ضدفرهنگی داشته اند ، درپی این حوادث این شخص دیروز طی فرمانی به وزارت محترم اطلاعات وکلتور احضارشد ، تا درباره اقدامات تخریب گرانه خود توضیح دهد که مشروح جریان این استجواب به شرح زیرتقدیم میشود :
وزیر: نام شما چه است ؟
متهم : جلال الدین محمد بلخی
وزیر : مسکونه کجا هستی ؟ به کجا تولد یافتید ؟
متهم : گفتم که بلخی هستم ودربلخ متولد شده ام ....
وزیر : چند ساله ای ؟
متهم : یونسکو سال 2007 را به مناسبت هشت صد سالگی ام به نام من نام گذاری کرده است وآنراجشن میگیرند ....
وزیر: این نشان میدهد که شما تا چه حد پشتوانه خارجی دارید ... ...
متهم : سخت گیری وتعصب خامی است تا جنینی کارخون آشامی است ...
وزیر: به من گفته اند که به شما لقب مولانای رومی هم میگویند .
متهم : بله
وزیر: این نشان میدهد که شما برخلاف عنعنات ما وبدورازغیرت افغانی ، تابعیت یک کشورکفررا هم دارید
متهم : من درقونیه بودم که سرزمینی است مسلمان....
وزیر: شما درسفری که دریکی ازکشورهای بیگانه داشته اید با شخصی به نام فریدالدین عطار ملاقات کرده ای ، اززبان او به پدر شما درباره شما گفته شده است که " زود باشد که این پسرآتش درسوختگان عالم زند " آیا این شیخ شمارا برای عملیات انتحاری تربیت میکرد ؟کجا ها را میخواستید بسوزانید ؟
متهم : من آن زمان 14 سالم بود اگرچیزی گفته با پدرم بوده من درجریان نیستم
وزیر : میگویند همین شخص به شما کتابی داده به نام "اسرار نامه" چه اسراری درآن کتاب گفته شده بود ، آیا اسرار ملی وحکومتی درآن بود ؟
متهم : گفت هرمردی که باشد بدگمان نشنود او راست را با صد نشان
هردرونی که خیال اندیش شد چون دلیل آری خیالش بیش شد
وزیر: شما درقونیه با شخص مرموزی به نام "شمس" ملاقات کرده اید ومدتی را دریک اطاق زندگی میکردید که گفته میشود دراین مدت این شخص که ازعوامل مرموز بیگانه بوده است شمارا شستشوی مغزی داده است وشما دراثراین ملاقات منقلب شده ، درس ومکتب را رها کرده به رقص وسماع درکوچه وبرزن پرداخته اید تا حدی که شورای علما فتوی به تکفیرشما داده ورقص وسماع راحرام کردند
متهم :بلی با دیدن او رستگارشدم ، جامع العلوم بود ، آنکه اندرعلوم فائق بود به سری شیوخ لائق بود
وزیر: گفته میشودمردم به اهداف پشت پرده ی او پی برده برعلیه او دست به اعتراض زدند تا جایی که او مجبوربه فرار شد و ازآن زمان تاکنون متواری ودرخفا به سرمیبرد ، آیا ازمحل اختفا باشما ارتباط دارد ؟ محل اختفای اورا میدانی ؟
متهم : خیر....
وزیر: خوب بیاییم سراصل موضوع ، مدتی است که اصطلاحات بیگانه وضد فرهنگی وضد اصول اسلامی نظیرفرهنگ ودانش ودانشگاه ودانشجو و.... درافغانستان رایج شده است وازسوی تعدادی ازعوامل بیگانه "عمدا " و"قصدا" به کارمیرود ، ما درپی تحقیق به این نتیجه رسیدیم که شما یکی ازاین عوامل بیگانه بوده ای که "عمدا" و"قصدا" این واژه هارا دراشعارتان به کاربرده اید ، تا به این وسیله مایه خدشه دارشدن وحدت ملی ما شده ودرعین حال به ترمینولوژی ملی ما صدمه وارد کنید ...
متهم : تا جایی که من میدانم من به زبان فارسی شعرگفته ام ....
وزیر: فارسی ؟ ما درکشورخود دوزبان رسمی داریم که یکی ازآن دو زبان دری است ، شما به عنوان یک افغان چرا به زبان ملی ما شعرنمیگویید ؟
متهم : تا جایی که من میدانم دری همان فارسی است وفارسی همان دری .... وهردو جزوزبان ملی است ...
چون یکی بشکست هر دوشد زچشم مرد احول گردد از میلان و خشم
شیشه یک بود وبه چشمش دو نمود
