شنبه بیست و نهم آذر 1393

شَبَح "زورو"؟

شَبَح "زورو"؟

26/9/1393

چند شبانه روزی بود که درشهرآوازه وشایعه شده بود "زورو" پیدا شده است وخصوصا کسانی که با با فلم وکارتون سروکارداشتند ، ادعا می کردند به چشم سر"زورو" را دیده است . قصه درست اززمانی شروع شد که اعلان کردند ؛ بعد ازاین درمبارزه با فساد اداری با کسی شوخی نمی کنیم . ماجرای پیدا شدن شبحی شبیه به "زورو" ازفردای همان روزبرسرزبان ها افتاد . شاهدان عینی چنین می گفتند که شَبَحی سیاه پوش ، نیمه شب ها سرزده پیدا می شود ودرحالیکه ازگلوفریاد می زند؛ "فیصاد ایعداری دیگه تحمل نمیشه " به اداره ویا مراکز فساد اداری حمله کرده همه را قلع وقمع می کند وبا گذاشتن علامت " وحدت ملی "غیب می شود .

چند روز قبل درشهرآوازه شد که خاله "پایواز" توسط زورو، یا همان شبح ، گم وگورشده است . خاله پایواز، خاله ی شفاخانه بود که همیشه به جان پایوازهای مریضان گیرمیداد وتا ازآنها شیرینی خودرا نمی گرفت آنهارا به ملاقات مریض شان نمی گذاشت . البته که این عمل مصداق کامل فساد اداری بود وسال ها مبارزه نتوانسته بود اورا ازاین عمل بازدارد ، ولی یک شبه توسط همین شَبَح،درنیمه شب محو ونابود شده است . حالا پایوازها بدون دادن شیرینی به ملاقات مریضان خویش می روند . شب بعد خبررسید که همان شَبَح ، نیمه شب با هلیکوپتری پایین شده ترافیکِ فلکه "زورآباد" را باخود برده است . راننده گان تکسی صبح فردا ازشنیدن این خبرذوق زده شده ، با بوق های ممتد آنرا جشن گرفتند . تنها به اینجا ختم نشد ، یک شب بعد ازآن، خبررسید که چبراسی مکتب که ازبچه ها به ازای رفتن به تشناب سیب وخیارمی گرفت، توسط همین شَبَح درخانه اش خفه شده است . بعدازآن متعلمین بدون دادن باج ازقبیل سیب وخیارو..روزانه چندین دفعه پی هم به تشناب می روند ومی آیند.

این روند مبارزه با افراد فاسد همچنان ادامه دارد ومردم به این شک افتاده اند که مبادا این شبه همان رئیس جمهورمنتخب وحدت ملی  باشه ؟ وبعضی گمانه زنی هایی وجود دارد که رئیس جمهورقول داده تا فساد را اززمین محو نکرده کابینه دولت وحدت ملی را اعلان نکند .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 14:24 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393

فقروجنایت درکشوری بینوا .

 فقروجنایت درکشوری بینوا .

عبدالواحد رفیعی

11/9/1393

صحنه های غم انگیزدروطن زیاد داریم . ولی بعضی وقت ها آدم شاهد صحنه هایی است که درحین غم انگیزی ، نفرت آورنیزهست . آدم با دیدن آن صحنه ها به نوعی خودش را درجنگلی تهی ازوجدان واخلاق حس می کند . مثلا درصحنه یی ازیک انتحار، تعدادی کشته شده اند ، تعدادی زخمی اند وآژیرآمبولانس ها به سان شیپورمرگ درسرآدم بیداد میکند ، بدن قطعه قطعه شده ی انسان روی سرگ افتاده وهمه جارا خون گرفته است . دریک چنین حالی ، می بینی که تعدادی کودک با گونی وزنبیل وفرغون ، درلابلای گوشت های تکه تکه شده ی اجساد آدمی ، مشغول جمع آوری آهن پاره های خونین روی سرگ هستند . تاثیراین صحنه درچنان موقعیتی ویرانگرتراز خود انتحاراست . ویرانیی بیشترزمانی است که می بینی همه چیزعادی به پیش می رود ، خبرنگاران با ولع تمام تصویرمی گیرند ، پیاده ها به راهش ادامه می دهند ، تکسی ها به دنبال جلب مسافراند و.... بدینگونه واکنش ها به این صحنه های تناقض آمیزچنان عادی است که مجبوری قبول کنی کشتاروچپاول بخشی اززندگی عادی ماشده است ، انگاربخشی اززندگی ما را قساوتی پنهان شکل داده است. دراین حال چیزی که غیرعادی به نظرمی آید خودِ" زندگی" است .

درصحنه ی دیگردرشهری که خاک اولیا لقب دارد وسال ها مرکزتمدن فرهنگی منطقه بوده ونام وآوازه ی آن با خواجه عبدالله انصاری گره خورده است ، درنمازشام هزاران بلنگو صدای اذان پخش می کند وبرای یک آیه ازقرآن، اگرخدای ناکرده زیرپا افتاده باشد، هزاران تن سروپا می شکند تا آن را نجات دهد ، با این همه مسلمانی اما ؛ انسانیت چنان زوال می کند که برادردینی، گوشت سگ را برای برادردینی خود درقبال به دست آوردن ابزارزندگی یعنی "پول" می فروشد . درگوشه ی دیگرازهمین شهراختطاف گران درحین انتقال قربانی خود ، نمازش هیچ گاه ترک نمی شود وبه شکاراش نیزیاد آوری می کنند که مبادا نمازش قضا گردد ، اختطاف را ازاین نقطه به آن نقطه ازاین چاه به آن چاه انتقال می دهند تا به ازای پول یا اورا رها کنند یا درغیرآن بکشند . این نشان میدهد که گرچه دین دردل آدم های جامعه ما زنده است ولی انسانیت مرده است .

اینها همه نشانه یی ازانحطاط اخلاق دردل انسان های گرسنه است.دریک نگاه همه چیزازفقرناشی می شود . فقرپدیده ای که عزت نفس را ازآدم می گیرد . باورهای اخلاقی را دردرونش کمرنگ می کند واعمال ضد انسانی را دردلش توجیه پذیرمی کند . فقرازطرفی انسان فقیررا نسبت به همنوعش عقده مند وکینه توز بارمی آورد وازطرفی خودش را با انسانیت خودش بیگانه می کند .  درنهایت کرامت انسانی در دل آدم فقیردچارزوال می گردد . به گفته ی امام علی «انّ الفقر مذلّة للنفس...» فقر باعث خواری و ذلیل شدن کرامت انسانی خواهد شد. فقریک پدیده فراگیراست که مکان وزمان نمی شناسد . انسان های فقیر، فقیراست ، به هیچ باوردینی نمی شود اورا به صبرووفرهیخته زیستن واداشت .

ویکتورهوگو دراثرمعروف خود به نام "بینوایان"، پیامد های فقر را با دید فلسفی به تصویرمی کشد ونشان می دهد که قربانیان فقردرجامعه چگونه عرض اندام می کنند . ویکتورهوگو در بینوایان نشان می دهد که چگونه مادری دراثرفقرمجبور می شود تا برای سیرکردن شکم دخترش وتن پوش برهنگی فرزندش ، تن اش را به فروش بگذارد . دراین رمان نشان داده شده است که چگونه پدرومادری دو پسرکوچک شان را که ازسیرکردن شکم شان عاجزمانده اند ، به حراج می گذارد . کاری که درخیلی ازشهرهای کشورمان بارها وبارها شاهد آن بوده ایم . وبالاخره ژان والژان ، قهرمان رمان بینوایان که به صورت نمادی ازیک قربانی فقربه تصویرکشیده شده است به خاطر دزدی یک قرص نان نوزده سال  محکوم به حبس می شود . وخانواده ای که  برای یک وعده غذا دست به قتل، جنایت و تجاوز می زنند.

ژان والژان مردی مهربان، رئوف، کم حرف، منزوی و متین است ولی دراثرفقر وتنگدستی ، دست به دزدی از یک نانوایی می زند تا خواهر و فرزندان خواهرش را برای یک شب سیر کند . اما از بداقبالی دستگیرشده محکوم به 19 سال زندان می شود . پنج سال برای اقدام به سرقت با شکستن شیشه ، چهارده سال برای چهاردفعه اقدام به فرار .

ژان والژان درطی دوره زندان نسبت به جامعه ی نامهربان عقده وکینه ی کشنده به دلش ریشه می گیرد ودل مهربان ورئوف اوبه دلی سنگی وکینه توزوقصی القلب تبدیل می گردد . وقتی اززندان آزاد می گردد شروع می کند به دزدی وجنایت . ازقضا شبی درخانه کشیشی مهمان می گردد وسرگذشت خودش را برای کشیش تعریف می کند ولی درآخرشب زیورآلات کشیش را می دزدد . صبح دوباره با زیورآلات دستگیرمی شود و وقتی پولیس اورا با کشیش رو به رو می کند کشیش که ازسرگذشت او با خبربود ، دزدی را انکارکرده می گوید زیورآلات را دریک معامله به ژانوالژان فروخته است . بدینصورت ژانوالژال آزاد می گردد ولی وقتی با کشیش خدا حافظی می کند ،هنگام رفتن ژان والژان، کشیش با مهربانی به او می گوید؛ انتهای راهی که قدم در آن گذاشته ای دنیای تاریکی است و هر چه بیشتر تقلا کنی تاریکی اش غلیظ تر می شود و درمانده تر می شوی.

ژان والژان با اموالی که از خانه کشیش به ارزش 200 فرانک دزدی کرده بود به شهر دیگری می آید و با آن مقدار پول طی یک فرایند شغلی تبدیل به یک کارخانه دار بزرگ می شود. او دیگر ژان والژان فقیر، دزد، سنگدل و دشمن جامعه نبود ، بلکه آقای مادلن مهربان، آبرو مند و ثروت مندی بود که کل شهر را بعد از لندن و برلین غرق در صنعت و ثروت کرده بود و از کارگرانش چیزی جز صداقت، درستکاری و پاکدامنی نمی خواست .  بیشتر از آن که به فکر خود باشد به فکر دیگران بود و در همه حال کمک حال و دلسوز فقیران و مستمندان. شب ها در تاریکی با جیب های پر به خیابان ها می رفت و با جیب های خالی به خانه بر می گشت. او حتی هویت خود را تغییر داده بود تا  گذشته سیاه خود را فراموش کند ولی بعدا هویت خود را به نفع یک آدم بی گناه لو می دهد و از این شهر به پاریس می رود ولی همچنان ثروتمند و با ظاهری فقیر باقی می ماند.

فقرنتیجه بیکاری است وبیکاری پیامد مدیریت بد وناتوانی دولت ها است . چیزی که ویکتور هوگو هم در رمان بینوایان انگشت روی آن گذاشته و تاکید می کند که فقر همه چیز را جایز می کند نه هنجار می شناسد نه ارزش و نه دین ومذهب . چنانچه درآیه ی ازقرآن آمده است ؛ شکم گرسنه ایمان ندارد.

 روانشناسی به نام آبراهام مازلو معتقد است که ؛ "قبل از نیازهای انتزاعی انسان، باید نیازهای اساسی او ارضا شوند، مرحله اول آن نیازها غذا و نیاز های جنسی، مرحله دوم سرپناه و مسکن، سوم نیازهای اجتماعی و تعلق خاطر، چهارم عزت و حرمت نفس و بالاخره انتزاعی ترین نیاز هم خودشکوفایی است".

ولی دراین میان کسانی پیدا می شود که فقرمردم را دست مایه ی ثروت اندوزی خود می کنند . آدم هایی مثل دوسیه ی کابل بانک یا به شیوه ی دیگرش مثل رئیس خدادا وحبیب استالف که سردسته ونماد هزاران تن آدمی است که با اعمال مجرمانه درپی کسب ثروت، تیغ به روی مردم می کشند، ازکودکان سوء استفاده می کنند ، آنان را واداربه گدایی می کنند ویا آنهارا واداربه جمع آوری آهن آلات می کنند وسود اصلی را به جیب خود می زنند . دقیقا مثل آنچه که درداستان دیگری به نام آولیورتویست روی میدهد . اولورتویست یک پسر یتیم بسیارساده که به دست فاگین می افتد . فاگین یک پیرمرد سوء استفاده گراست که خانه اش محل تجمع دزدان وتبهکاران است وبچه‌های یتیم خیابانی را به جیب‌بری و دزدی وا می‌دارد. چارلزدیکنزدررمان اولیورتویست شخصیتی مثل فاگن خلق می کند که ازنیروی اطفال وزنانِ فقیرسوءاستفاده می کند.چنانچه که ویکتورهوگودررمان بینوایان شخصیتی دارد به نام تناردیه . تناردیه آدم زیرک، باهوش و مکاری بود درست مثل رئیس خداداد ،تنها راه ثروت زایی اش کلاه برداری از مسافرانی بود که در مسافرخانه ی او شبی را اقامت می گزیدند . تناردیه کلاه بردار نبود ، بلکه از سر فقر به جرم و جنایت، آدم ربایی، دزدی و اخاذی از مردم روی آورد و در پاریس رئیس باند خلافکارها شده بود.

نمونه های ازفاگین وتنادیه درجامعه ی ما بسیارزیاد است با این تفاوت که فاگین درزیرزمین فعالیت می کرد ولی درافغانستان این نوع افراد درپست های بلند دولتی مشغول خدمت وخیانت اند . پایان .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:37 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393

ګزارش زنده ازمحل انتحاری

ګزارش زنده ازمحل انتحاری  

بینندګان عزیز،تعداد ی ازهم وطنان ګرامی تقاضا داشتند ګزارش زنده یی ازمحل یکی ازانتحاری ها داشته باشیم . به همین خاطرهم اکنون برنامه ی زنده ی داریم ازمحل انتحاری امروز.

قبل ازآن درخدمت سخنگوی قوماندانی امنیه ولایت هستیم ودرمورد هویت انتحاری وچګونګی انتقال مواد انتحاری به محل حادثه ګفتګویی داریم .

خبرنگار:می خواهیم درمورد رویداد انتحاری امروزکه قراراست لحظاتی بعد اتفاق بیفتد توضیحات ارائه کنید .

سخنگوی : ما حادثه را تحت بررسی داریم انشالله بعدازانتحارجزئیات را با شما شریک می سازیم.

خبرنگار: بفرمایید که دراین حادثه چند نفرکشته وزخمی داریم؟

سخنگوی :هنوزازجزئیات کشته ها وزخمی چیزی به ما گفته نشده ،ای بستګی داره به نوع مواد کارګرفته شده ، انشالله بعد ازانفجارجزئیات رابا شما شریک می سازیم

خبرنگار: درمورد شخص انتحاری اگه معلومات دهید .

سخنگوی : انتحاری شخصی است با چشمان سیاه مایل به قهویی ، یک خال سیاه روی پیشانی داشته بین شانزده سال وهفت ما عمرش است .ای ناجوان قبلا یکبارکه می خواست انتحاری کنه چاشنی کارنکرد که به این خاطرتوسط نیرهای همیشه بیدارامنیتی دستگیرشد ومورد تفقد رئیس صاحب جمهورسابق قرارګرفته رها شد. وانشالله با تریننګی که دیده انتظارمی رود ای دفعه خودش را بترقانه .

خبرنگار: چطورمواد انفجاری را انتقال داده ؟

سخنگوی : تاجایی که به ما گفته شده مواد انفجاری را گلاب به رو وبامعذرت ازهم وطنان عزیز، درخشتک خود جاسازی کرده وازآنجا که آن نقطه ازنقاط حساس بدن می باشند نیروهای امنیتی ما خجالت کشیدن آنرا بیرون بکشند به این صورت ای بی ناموس ازکمربند های امنیتی عبورکرده .

سوال آخر : کی جزئیات حمله را اعلان می کنید ؟

سخنگوی : ماکه علم غیب نداریم ، حوصله داشته باش انفجارکنه،نیروهای امنیتی با حوصله مندی حادثه را بررسی خاد کد ونتیجه را به خدمت وطنداران عزیزاعلان خاد کدن.

خبرنگار: دقیقا چه وقت ؟

سخنگوی : مه به هموطنان خود قول می دهم که انشالله وبه حول وقوه الاهی قبل ازاعلان کابینه نتیجه بررسی های خودرا اعلان کنیم.

خبرنگار: ګفته میشه طالبان مسئولیت ای حمله را هم به دوش دارند ؟

قوماندان : طالبا نورچشم ماست ،یک بالون گازهم که می ترقه اینا لطف دارن به عهده میگیرن ،ای برادرای عزیزما اگه گفته هم ما قبول نداریم ،ای حمله را دشمنان مردم افغانستان سازماندهی کرده .

خبرنگار: این بود گزارش ما ازمحل انتحاری امروز وحالا به یک پیام توجه کنید ؛

هموطنان گرامی ؛ ازگشت وگذاربی مورد درشهرخود داری کنید ، اجتماعات بیش ازسه نفرنداشته باشید، جلسات فرهنگی دایرنکنید تا به این وسیله گراف کشته های انتحاری کمترشود و دشمن زبون شرمنده گردد .

تا انتحاری دیگرخدایارویاورتان.

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 14:10 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم آذر 1393

چرا انتحاری نشد؟

چرا انتحاری نشد؟

امروزکدام جا انتحاری نشده اوبچه ؟ پیرمرد بود که ازکودکی درخیابان پرسید . کودک که تکه نانی می جوید خندیده گفت ؛ بابه جان پشت انتحاری دیق شدی ؟ پیرمرد با اخمی ناشی ازبد عنقی گفت؛ دیق که نه، ولی روزما هم بی ازو بیگاه نمیشه . صبح هرچی شیشتم که کی تلیوزون خبرعاجل میگه ، نگفت که نگفت ، برآمدم بیرون .

کودک رو به پیرمرد گفت ؛ خی تو ازتلویزون فقط خبرعاجل شه خوش داری .

پیرمرد جواب داد ؛ ها دیگه ، غیرازاو چیزبه درد بخوری نداره بچیم. چی داره غیرازخبرعاجل ؟ کودک گفت ؛ من ازقیوس موترهای پولیس د خبرعاجل بدم میایه، هیچ خوش ندارم بشنوم .

پیرمرد گفت؛ من اما خوش دارم بچیم . وقتی قیوس کده تیروبرمیشن بخی سرشوق میایم.هاهاهاه

کودک گفت ؛ مه بازدردلم میگم ؛ کاش نزدیک انتحاری می بودم .

پیرمرد پرسید ؛ که چی می کدی ؟ کودک جواب داد ؛ که یگان چیزپیدا میکدیم ، ندیدی د انتحاری خیلی ها یگان چیزای خوب پیدا می کنند؟ یک همصنفی ما ازانتحاری کارته سه موبایل پیدا کده بود .

 پیرمرد گفت ؛ مال مرده اس بچیم . مال مرده ها خوب نیست آدم برداره .

 کودک گفت ؛ اوووووه بابه جان تو هم یک چیزایی میگی . مردم جیبایشه می پالن .

پیرمرد گفت ؛ مه فقط خبرشه خوش دارم بشنوم بچیم ، عادته دیگه ، آدمی به چیزی که عادت کنه بی ازو روزش بیگاه نمیشه . ترک عادت موجب مرضه .

کودک پرسید ؛ ازلاشای افتاده روی سرگ بدت نمیایه ؟

پیرمرد گفت ؛ نه بدم میایه نه خوشم ، فقط همیقه میفامم که هرچه کشته بیشترباشه خبرعاجل برایم جاذبه پیدامی کنه ، خدایا توپه چقه ما مردم سنگدل شدیم . خدایا توپه . صبح تا شام چشم به راهیم کی خبرعاجل میشه ، توپه خدایا....  

پیرمرد گشته گشته ازکودک دورشد . کودک درحالیکه آخرین تکه های نانشه می جوید ، صدا کرد ؛ بابه جان بابه جان اونه دودش بلندشد، می بینی ؟ کودک جلوخنده اش را گرفت وادامه داد ؛ می گفتی انتحاری نمیشه اونه ببین که شد . قاه قاه خندید وگفت ؛ مزاق کدم بابه جان برو خانه شاید خبرعاجل داشته باشی .

پیرمرد قهرش گرفت وبا خود زمزمه کرد ؛ آخرالزمان شده آخرالزمان ، به ریش بابا می خنده .   

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 10:36 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه شانزدهم آذر 1393

توهم انتحاری

توهم انتحاری

عبدالواحد رفیعی

10/9/1393 هرات

دوستی با شوروشعف ناشی از شوق و تعجب صدا کرد: بیشک به خدا به اردوی ملی… ای مطلبه دیدی؟ میگه پرندگان انتحاری را در هوا زدند… نیروهای امنیتی چند پرنده انتحاری را از هوا شناسایی کرده و سقوط داده‌اند. «سقوط» را طوری گفت که انگار نیروهای امنیتی ما میگ ۲۱ و اف شانزده سقوط داده باشند.
با تعجب می‌گویم نیروهای امنیتی چرا انتحاری وزیر اکبرخان و کارته سه و پکتیکا و… را شکار نکردند که پرنده بی‌زبان را زدند؟

انتحاری با موتروگرینف وبمب وراکت تا زیرناف دولت خیزمی زند اینها خبرنمی شوند، آن وقت درهوا چگونه پرنده یی را انتحاری تشخیص داده اند وزده اند سقوط داده اند ؟  

دوست خوش باورم این باربا لحن ملامت گری به من، میگوید ؛ یک سایت معتبرگزارش داده اینه عکس های شه گذاشته است ، بیا ببین . عکس هارا که می بینم یادم ازیک ماجرایی می آید وهمه چیزبرایم واضح ومبرهن می شود .

دقیقا اوایل بهارسال 1393 بود که سفری به کابل داشتم . درحینی که میخواستم وارد میدان هوایی هرات شوم تا به سوی کابل پروازکنیم، با تعدادِ زیادی ازاعراب رو به رو شدیم که میدان را بند انداخته بودند.یکی یکی ازطیاره اختصاصی ودربستی شده ی خودشان پیاده شده ازپای طیاره مثل عروسی با قدروعزت سوارموترهای کروزین ضد گلوله شده درحالیکه دردست هرکدام سه تا چهارتا بازشکاری بود ، با بوق وکرنا ی نیروهای اسکورتی به سمت شهرمی رفتند . درمیدان تبصره شد که اینها ازوزارت تجارت کشورقطراست ومهمان خاص رئیس جمهورویکی ازرهبران جهادی درهرات می باشند که صلاح نیست من نامی ازاین بزرگ مرد جهادومقاومت ببرم . همان زمان درمیدان این را نیزگفتند که ازیک ماه قبل تدارکات مورد نیازازآب معدنی بگیرتا پوشاک وخیمه وخرگاه فرستاده شده است . ازآن جمله همین موترهای ضد گلوله نیزهمراه دریورهای شان ذریعه ی طیاره های مخصوص قبلا به هرات آورده شده است .

بعد ازیک هفته ازکابل برگشته به فراه رفتم . درشهرفراه درصحبت هایی که با رئیس محیط زیست ولایت فراه داشتم، ایشان ضمن پذیرایی با چای سبز، چنین توضیح دادند که دوماه قبل، زارعین منطقه کنگ پرنده یی را می گیرند که روی بال آنها آنتن کوچکی نصب بوده است . زارعین با تعجب پرنده را می آورند به دولت میدهند ودولت تشخیص میدهد که این آنتن ازدستگاه فرستنده ای است که روی دستگاه کوچک GPS نصب شده است . آنگاه رئیس محیط زیستِ فراه، عکس هایی ازاین پرنده را برایم نشان داد با GPS به اندازه یک قطعه سیم کارت نصب شده روی گردن وآنتنی به اندازه سوزن روی پرآن وتوضیح داد که امنیت ملی فراه، سه تای دیگرازاین پرنده هارا ازمناطق مختلف ولایت فراه نیزبه دست آورده اند که حالا فکرکنم دراداره امنیت ملی نگهداری می شود .ایشان ادامه دادند که این پرنده هارا عرب ها یکی دوماه قبل ازآمدنشان به افغانستان، درمناطق مختلف مملکت ما رها می کنند تا آنها همنوعان خودش را پیدا کنند . چون این پرنده ها به صورت گروهی پروازمی کنند وعرب ها می توانند رد آنهارا توسط این دستگاه بگیرند . یادم آمد که وقتی کوچک بودم درمنطقه ما به این کارمی گفتند "طلبه کردن " به این صورت که وقتی کسی میخواست مرغابی شکارکند یک مرغابی پلاستیکی را روی آب رها می کرد تا مرغابی های دیگرکه ازهوا میگذره با دیدن او دورزده بنشینند . به این مرغابی پلاستیکی می گفتند "طلبه " .

 رئیس محیط زیست فراه ضمن شکایت ازروند تخریب محیط زیست، ادامه داد که؛ همین روزها هم یک لشکرعرب ریخته اند به دشت های فراه کمپ زده اند وبهترین ونایاب ترین پرندگان کشورمارا توسط همین پرنده ها شکارمیکنند ومی برند . وقتی به والی گفتم ، والی جواب داد ؛ اینها مهمان های خاص رئیس جمهور است وما وظیفه داریم امکانات لازم را برای شکاروتفریح آنها درخدمتشان قراردهیم .

ضمن توضیح ، به دوستم گفتم قصه ازاین قرار است که این پرنده ها درحکم "طلبه" است برای پیداکردن وجلب بقیه پرنده ها برای شکارچی های عرب که سال یک دفعه می آیند وطن مارا برای لذت وتفریح وشکاردرمی نوردند . درادامه این را هم گفتم که نمیدانم این عرب ها چی سروسری دارند که درطول سفروشکاروتفریح شان به هرکجا که می روند ، نه کسی آنهارا اختطاف می کند، نه کسی ایشان را انتحارمی کند،نه کسی امنیت شان را مختل می کند و....

درادامه ی این بحث گپ به آنجا کشید که گفتم ؛ اگربه شما وقاطبه ی ملت برنخورد ، ماهمه که عبارت ازملت غیورافغانستان باشیم در"توهم" به سرمی بریم ، یا خدای ناکرده دچار"اختلال فکری" و"هذیان" هستیم .

ازهمان بالادرارگ ریاست جمهوری بگیرتا پوسته امنیتی محله ما ، همه وهمه گرفتارتوهم نیستیم ؟ مطابق تعریف دانشمندانِ روان شناس : توهم حالتی است که در آن فرد چیزهایی را احساس می‌کند که وجود خارجی ندارند ولی فرد وجود آنها را واقعی می‌داند و بر آن اصرار می‌ورزد.
 ما درجامعه خود به صورت جمعی دچار تجربيات توهم‌آلود مشترکي هستیم و دردرک‌هاي نادرستي با هم، هم‌عقيده هستند.
به گفته ی همین دانشمندان روانی ؛ بيماران مبتلا به اختلالات شديد توهم، در صورتي که با دیگرافراد جامعه به‌طور دايم در تماس باشند، مي‌توانند درک‌هاي هذياني خود را به او انتقال بدهند . به نوعي که بيمار دوم که مردم عوام جامعه است ، تحت تاثير بيمار اول که درافغانستان میتوانیم ارگان های دولتی را بگوییم ، به تبعيت ازآنچه که دولت به خورد ما می دهند ، هيچ‌گونه منطق و استدلالي را قبول نمي‌کنیم . دراین حالت وابستگي بيمار دوم (ملت ) و تاثيرپذيري او از بيمار اول (دولت-رسانه ها ونهادهای تاثیرگذار) خيلي شديد است ؛ ازنگاه روان شناسی؛ بیماردوم دچار نوعي درک هذياني است.

جامعه ی ما اگردچارتوهم نباشد، لااقل دچار"اختلالات ادراکی" است . " اختلالات ادراکی" در حالتی اتفاق می‌افتد که فرد یک امر واقعی را به گونه دیگری درک می‌کند.مثل همین مورد پرندگان انتحاری که یک پرنده با یک دستگاه فرستنده را نیروهای امنیتی، انتحاری فرض می کنند . چون درحالت "اختلالات ادراکی"  موضوعات خارجی تحریف شده، تغییر شکل یافته به نظر می رسند . گاهی دولتمردان ما دچارهذیان می شوند . در حالت هذیانی فرد باورهایی دارد که خلاف واقعیت هستند اما فرد بر صحت این باورها و ذهنیات اعتماد راسخ دارد. مثل باوربه "ایجاد دولت وحدت ملی " . مثلا آحاد ملت ما فعلا در حالت هذیانی به سر می‌برند . همه باهم گرفتار"هذیان انتحاری" می باشیم . مردم درهمه سطوح  این هذیان را داریم  که همه جا انتحاری است وهردم امکان دارد منفجرگردد . تا فرد ژولیده ی را می بینیم که با ریش بلند حالت توحش دارد، فکرمی کنیم نقشه‌ یی برای کشتن مردم درسردارد . این حالت گاهی درنیروهای درگیراین توهم را به وجود می آورد که فرد ، یا موتری ، یا بایسکل سواری یا حتی پرنده یی وسگی وپشکی درحال حمله براواست  و قصد دارد او را نابود کند.  هم توهم و هم هذیان از نشانه‌های اساسی بیماری است که فعلا جامعه ما به آن مبتلا است .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 10:5 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم آبان 1393

برای من آدم ها منبع الهام اند

متن گفتگو با روزنامه " صدای شهروند "

1ـ آقای رفیعی می شود بگویی از چی زمانی و چطور شد که به داستان‌نویسی روی آوردی؟

این سوال آدم را به یاد خبرنگاری میندازه که ازآدم معتادی سوال می کند ؛ چطورشد که به مواد مخدرروی آوردی ؟ باید بگویم ؛ رفیق ناباب .

ماجراي داستان اززماني شروع شد كه پدرم بهترين قصه هارا براي ما مي گفت . به نظرمن همه كودكان به قصه وخصوصا قصه  شنيدن علاقه دارند ومن بيشترعلاقه داشتم . یادم می آید که پدرم هرشب چند صفحه ای ازکتاب " چهل طوطی" رابرایم میخواند وبعد با زبانی که برای خودمان مفهوم باشد با شاخ وبرگ توضیح میداد ، طعم آن شب ها را هنوز باخود دارم . برعلاوه ی آن ازکودکی قصه های زیادی ازمادروخاله وعمه وسایرزنان فامیل شنیده ام .ازآن قصه های شیرین ، "دخترمینه اناز" ،"کاکل ذری اشکمبه سر"، "چهل گزموی" ، و... هنوزدرخاطرم مانده است . بعدا که کلان شدم ، تا نيمه هاي شب، راديو گوش ميدادم ، به خاطرقصه هاي شبِ شان . درآن روزگار، راديو كابل ساعت يازده شب، برنامه اي داشت تحت عنوان " داستان هاي دنباله دارشب" اگه دقیق یادم مانده باشه ، من تا اين داستان را گوش نميدادم خوابم نمي برد .

اينكه كي به فكرداستان نوشتن افتادم ، زماني بود كه اولين داستان ام را نوشتم ودرآن داستان ماجرای اولين روزِ رفتن ام را به مکتب به صورت قصه نوشته بودم . این قصه را هیچ کسی ندید ونخواند ودرجايي هم چاب نشد تا سرانجام گم شد ومن هنوز حسرت آن رامي خورم كه كاش گم نمیشد وهیچگاه نتوانستم به آن شیرینی دفعه اول، آن را بازنویسی کنم . واما به صورت جدي، وقتي به داستان نويسي رو آوردم كه داستان هاي چخوف ومحمود دولت آبادي را به صورت اعتیاد گونه می خواندم . حدود سال هاي 1378 و1377 .

 دراين تاريخ ازنظرسياسي درشهرغزني جنگ شد وطالبان اکثرمناطق افغانستان را اشغال کردند ومن مجبورشدم ازترس جان به ايران بروم . دراین سفرتوفیق اجباری نصیبم شد که يك سالي را درايران بيكارسپري كنم ودراين فرصت بیکاری داستان نوشتم وخواندم . حاصل آن سال ها مجموعه داستان "آشار" شد .

2ـ تا کنون سه کتاب از شما به چاپ رسیده است. وقتی کتاب های شما از چاپ بر آمد چطور دیدید واکنش مخاطبان را؟

به اين مسئله تا كنون به صورت جدی فكرنكرده ام . آنچه كه وظيفه ی من بوده وبرمن الزام ميشده نوشتن بود كه من نوشته ام . آنچه به خوانندگان مربوط ميشود برای هرنویسنده ی مهم است که بداند ولی نویسنده وظيفه ندارد  درموردش فكركند ويا بسنجد . كتاب شلغم نيست كه آدم سود وزيان اش را بعد ازنوشتن بسنجد . كارمن به عنوان خالق اثر، زماني كه نقطه پايان را مي گذارم تمام ميشود ونفسي به راحتي مي كشم . وحتي درمورد چاب ونشرآن هم ديگه فكرنمي كنم .

با این وجود اگرنسبت به تعداد خواننده هاي كتاب درافغانستان مقايسه كنيم وبا توجه به وضعیت ادبیات درکشوركه مخاطبین کمی دارد وخصوصا داستان که اصلا مخاطبین اش انگشت شماراست ، خوب بوده ، من راضي هستم. اجازه دهید توضیح دهم که درافغانستان ارزیابی واکنش مخاطب نسبت به هراثرهنری بسیارسخت است . یعنی آدم به درستی نمی فهمد که واقعا اثرخلق شده بازخورد مثبت داشته یا منفی .به این دلیل که  مخاطبان آثارهنری وفرهنگی  نسبت به خیلی ازآثارخلق شده بی تفاوت اند . دیگه اینکه یک اثرهنری به صورت دقیق بررسی نمی شود کسی که واقعا با هدف و علمی بشیند یک اثرهنری را  به صورت حرفوی وآکادمیک رویش فکرکنه و نقد کنه  وجود ندارد ، به عبارتی  منتقد هنری وادبی نداریم .نکته آخراینکه رسانه های علاقه مند به آثارادبی وهنری نداریم تا ازخلق یک اثرهنری پرده بردارد، حداقل مردم ومخاطبان خاص را درجریان پدید آمد اثر هنری وفرهنگی قرار دهد . ومهمتراینکه ازبازتاب آن درمیان مخاطبان ارزیابی کرده گزارش دهد . ازاین نظرارزیابی ازواکنش مخاطب مشکل است ولی یک چیزبرایم دل گرم کننده بود وآن تشویق مخاطبان غیرحرفوی وعادی بودند . کسانی که داستان های مرا خوانده بودند دردیدارهای شخصی که داشتیم دریک چیزهمه وهمیشه مرا تشویق کردند وآن اینکه طعم داستان های من شیرین است . درحالی که منتقدین ازاین می نالند که داستان های من تکنیک ندارند ولی مخاطبان عام ازآن لذت می برند .

4ـ این واکنش ها چی تاثیری بر روند داستان نویسی شما گذاشته است؟

داستان نویس ویا هرهنرمند دیگری نباید منتظراین بنشیند که واکنش ها چیست ودرواکنش به واکنش ها اثرخلق کند . درسته که واکنش های مثبت ممکن دلگرم کننده باشه ولی به همان اندازه ممکن تاثیرمنفی نیز روی اثربگذاره . دراین مورد بهتره توضیح دهم شما اگه چیزی بنویسید وبدهید به کسی که بخوان وببین چطوره ؟ دراین صورت با گفته های او بنشینید نوشته تان را تغیردهید واصلاح کنید وبازنویسی کنید ، به نظرم دیگه خود خودت نیستی . بهتره وقتی قلم میگیری که بنویسی ، فقط وفقط خودت باشی . درآن لحظه اگربه مخاطب فکرنکنی کار بهتری ازآب درمی آید . دریک جمله اگه بگویم همین واکنش های محدود وغیرحرفوی باعث تشویق من شده اند که بیشتربنویسم وبهتربنویسم .

از زمانی که شروع به نوشتن داستان کرده ای چی دیگر گونی های را در مضمون و سبک نوشته هایت تجربه کرده ای؟

تبعا با کسب تجربه نوشته ها حرفوی ترمیشه . ولی خودم شخصا هرچی بیشترتجربه کسب کرده ام بدترنوشته ام . به همین علت است که فکرمیکنم مجمووعه داستان "آشار" که ازکارهای اول من است نسبت به مجموعه داستان بعدی من قوی تروماندگارتراند . دلییش بازشاید برگردد به همان جواب قبلی که آدم ازبس وسواس به خرج میدهد تا کارقوی ترشود ازشگرد واستعداد اصلی اش بازمی ماند یا دورمی شود .

6ـ بعد از نگارش آخرین مجموعه ی تان ( پیراهن سیاه با گل های سرخ) چی تحول در دید شما نسبت به انسان و پیرامون آن رخ داده است؟

 دید انسان نسبت به انسان با گذشت زمان وسن وسال همیشه درحال نوسان است . این ربطی به نویسنده وهنرمند وغیرهنرمند ندارد . دید انسان درکودکی نسبت به انسان دید انسانی تراست ولی هرچی کلان شده میریم ضمن اینکه انسانیت خود آدم دچارتحول میشه دیدش نسبت به سایرانسان ها نیزدچارتردید میشه . به عبارتی غیرانسانی ترمیشه . انسان های دور برما همه با دو پا راه می رویم ولی خیلی طبیعی است که یک عده  انسان نیستند .

7ـ می خواهم این سوال تکراری را از شما هم بپرسم؛ داستان را بیشتر برای خود می نویسی یا برای دیگران؟

ببین داستان نویس ، یا شاعر ویا هرهنرمند دیگری خیاط نیست که لباس تولید کند تا مطابق اندام مشتری بفروشد. یا باغبان نیست که برای استفاده مردم میوه تولید کند ، بلکه برای نویسنده نیازشخصی اش اورا واداربه نوشتن میکند . مثل کسی که مثلا نیاز به کشیدن سیگاراحساس میکند ،نویسنده اگرننویسد احساس کمبود دروجودش میکند ویا ممکن رفته رفته دچارروان پریشی های شخصیتی شود وزندگی را بدون نوشتن کارغیرممکن بداند . بنا براین با نوشتن میشه زندگی کرد همانطورکه کسی با تریاک  یا چای سبز ویا کسی که با قمار زندگی میکند . ازاین لحاظ من برای خودم می نویسم . ولی بهتره بگویم نیاززندگی ایجاب میکند بنویسیم .

8 ـ آقای رفیعی! تا جاییکه من در آثار شما دقت کرده ام، داستان های شما نشان می دهد که  بیشتر به محتواو بیان اندیشه اعتقاد دارید و کمتر به بازی های فرمی رایج علاقه نشانمی دهید ـ این خصوصیت  در مجموعه ی « آشار» هم برجسته استـ فکر نمی کنید در این صورت عنصر جذابیت در داستان کمرنگ شود؟

 

 به نظرمن جذابيت درداستان چيزي نيست كه نويسنده با شگرد هاي به قول شما "فرمي" واستفاده ازتكنيك بتواند درداستان ايجاد كند، بلكه جذابيت درداستان بستگي به انتقال حس وحال به خواننده دارد . به اين لحاظ من تكنيك را براي اهل فن درداستان شايد مهم بدانم ولي براي خواننده آنچه مهم است احساس حاكم برداستان است ومن هميشه درداستان هايم حس وحال زمان نوشتن را مهم میدانم نه قیل قال مطابق با تکنیک . درعين حال بيشتربه نفس نوشتن انديشيده ام تا به تكنيك نوشتن . تكنيك درداستان مثل فرمول نسبيت انشنتین نيست كه حتما بايد مراعات گردد . خود بي تكنيكي یک نوعی خودش تكنيك است که امکان داره رفته رفته به تکنیک فراگیرتبدیل شود .

9 ـ در مقام یک متخصص فن داستان نویسی فکر می کنید تا چی حد بر خلاف رسوم متعارف عمل کرده اید؟

10 ـ زبان در داستان های شما نسبت به تمامی داستان های افغانستانی متمایزاست. اغلب داستان های کوتاه با گویش هزارگی ویا آمیخته به گویش هزاره گی روایت می شود و این وجه تمایزاز سوی منتقدان آثارشما بیشتر مورد انتقاد هم قرار گرفته است. در این مورد توضیحات دهید؟

داستان نويس چيزي نيست كه ازفضا آمده باشد . 

13ـ فکر می‌کنید که سیاست و جدال دایمی که در افغانستان هست؛ نقش در رشد شما به عنوان یک نویسندهداشته است؟

 هم مي توان گفت نقشي دررشد من شايد داشته هم مي توان گفت نقشي درجلوگيري ازرشد من داشته است . گاهي فكرمي كنم اگه دركشوري غيرازافغانستان مي بودم شايد ازنگاه دانش وتكنيك داستان نويسي بيشتررشد مي كردم نمونه اش همين كساني است كه درخارج مي نويسند . ولي ازنظرسوژه شايد . شايد اگرجدال درافغانستان نمي بود نادرگاو خلق نميشد . ازاين نظركه محتواي داستان هاي من كلا ازاثرات جدال بوده بله ، ولي ازاين نظركه كسي نيست دراين وطن كتاب بخواند وكسي نيست داستان را بفهمد براي يك نويسنده مانع رشد ااست

ـ نظر تان راجع به زندگینامه خود تان چیست؟

وقتی با مقوله ی تحت عنوان "زندگی نامه" مواجه می شوم همیشه ازگفتن ونوشتن آن سرباززده ام وفکرمیکنم یکی ازسخت ترین کارها ی زندگی بشراست . اینکه درمورد خودت بنویسی که کی وچگونه وبه کجا به دنیا آمدی . همیشه یادم اززنده یاد صادق هدایت می آید وهمیشه با نظراو موافق بوده ام . ایشان درمورد زندگی نامه می گویند ؛" آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجّه خودم باشد." درادامه میگوید؛ اگه بنشینم درمورد خودم بنویسم ؛ مثل این است که برای جزئیات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قائل شده باشم" . به هرحال من قصد ندارم ادای صادق هدایت را درآورم ازاین لحاظ باید عرض کنم که زندیگی شیرنی درکودکی داشته ام . شايد بتوانم ادعا كنم كه بهترين دوره ي زندگي ام ازهرلحاظ كودكي ام بود .به همین دلیل من زيادي حساس وعاطفي بارآمده ام . روزگارخوشي را درسرزمين ها وباغ هاي سيب وانگورگذرانديم . ولي حالا ؟ مثل سيب هاي باغ مان وقتي به پختگي رسيديم همه ازهم پراكنده شديم . ولی بعد ازآن چندان زندگی قابل عرضی نداشته ام .  

23ـ ازمیان تمام داستان‌های تان کدام داستان تان را بیشتر دوست دارید؟

 اين ازآن سوال هایی است که هرنویسنده یی وهرصاحب اثری با آن مواجه میگردد ازاین لحاظ سوال نخ نما وکلیشه شده ای است وهرنویسنده خواه ناخواه مجبوربه جواب بوده است . نويسنده وخالق هراثري همه اثرهاي خودرا دوست دارند ودوست داشته كه خلق كرده است . چيزي را كه آدم دوست ندارد اصلا به فكرتوليد وخلق آن برنمي آيد . بنا براين تك تك آنهارا دوست دارم ، ولي براي خالی نبودم عریضه وسوال شما را به زمين نزده باشم دوست دارم ازداستان غزنی والا یاد کنم . تعدادی ازداستان هارا ازآن لحاظ دوست دارم که خوانندگان خوش کرده اند . هراثري را كه خواننده گان به من تذكرداده اند ويا ياد آوري كرده اند بيشتردردلم شيرين شده است . دراين مورد چندين داستان است كه خواننده گان دربيشتربرخورد ها به خاطرآن ازمن ستايش كرده اند . مثلا داستان آشار . قفس سيمي وپيراهن سياه با گلهاي سرخ وبرف باد .

ـ فکر می‌کنید که هنوز چقدر از کودکی‌های تان با شما مانده است؟

  ازسابق درمكتب خانه آخوندي خوانده بودم كه؛ " چهل سال عمرعزيزت گذشت، مزاج تو ازحال طفلي نگشت" این شعرگرچند برای اکثربزرگسالان بارمنفی دارد وممکن خوششان نیاید ولی برای من معنی دیگری دارد ، اين شعررا وقتي ميخوانم درقدم اول به خودم خنده ام ميگيرد كه چقدرازعادات كودكي ام درمن هنوزوجود دارد . ازبعضي لحاظ كودكي هميشه با آدم است ومن فكرمي كنم اين خوب است . بزرگي دردانش است واحساسات وعواطف هرچي كودكانه باشه به نظرزيبا تراست . مثل صداقت ، صمیمیت ، پاکدلی ، شیطنت وشوخی ، اینها همه عناصری است که ازکودکی دروجود آدم ریشه دارد ودربزرگسالی کم کم کمرنگ ترمی شود ازاین نظرخوبه خصلت های خوب کودکی درآدم ماندگارباشه

10 ـگفته می شودکه در افغانستان سوژه‌ها به لحاظ داستانی خیلی بکر و نابهستند و این می‌تواند برای یک نویسنده‌ی افغانی سرمایه‌ی به حساب رود. باتوجه به این مطلبآیا شما می‌پذیرید که جوامع استبدادی، نویسندگانی بهتریرا در خودش پرورش می‌دهند؟

 تنها سوژه وجود داشتن مسئله يی برای بالندگی وخلق اثربهترنيست . مسئله اين است كه هنرمند وجود ندارد . درافغانستان ميليارد ها دالرهم وجود دارد ولي كسي نمي داند چگونه اين پول را درست استفاده كند كه ايجاد شغل شود تا ازاين رهگذرشكم مردم سيرگردد . مردم افغانستان روي معادن طلا شب را گرسنه مي خوابند ولي كسي هنوز نميداند چگونه ازاين معادن استفاده گردد . درزمينه هنرهم مسئله همين است . براي عكاسي سوژه كم داريم ؟ براي سينما ، براي نقاشي، براي همه چيزسوژه است، اما كو آدمي كه حتي اين سوژه هارا ببيند تا چي برسد به اينكه آنرا تبديل به يك کالای هنری کند . ما همانطورکه درصنعت واقتصاد فقیرهستیم درهنروادبیات نیزفقیرهستیم .استعداد استفاده ازاین گنج های هنری را نداریم .  البته چند استثنارا باید قدربدانیم خصوصا درشعر که حرفی درجهان دارند .

 

ـ آیا زمان و مکان برای شما منبع الهام است؟

  زمان ومكان شايد منبع الهام گردد ولي براي من آدم ها بيشترمنبع الهام است . مهم نيست كه اين آدم درچي زماني ودرچي مكاني باشد . وجود آدم ها وجود زندگي منبع الهام اصلي است .

8ـعنصر طنز در داستان‌های شما خیلی برجسته است؟

 فکرنمی‌کنید کهاین گونه رویکرد به فضاسازی در داستان، لتمه وارد می‌کند؟اصلن این گونه‌ رویکرد در فضای رءیال ممکن است؟

نوشتن يك امرجوششي دردرون نويسنده است .درست مثل آدمي است كه تازه مست كرده باشد . هیچ چیزدست خودش نیست . همان اتفاقی که برای یک شاعرمی افتد .الهام است واحساس . به همين خاطراست كه اكثراوقات تكنيك نيزفداي نشئگی نوشتن می شود . لذا اگه رگه هاي طنزي درداستاني هست به اين معني نبوده كه نويسنده خواسته باشد هنرطنزنويسي اش را درآن به نمايش بگذارد ، به اين خاطربوده كه درهمان حس وحال برروح نویسنده وحی شده ، نازل شده است . شما اگرناتوردشت يا بقيه داستان هاي سالنجررا بخوانيد سراسرتكه ها ونكته هاي خنده داروطنزآميزوجود دارد ولي سالينجرطنزنويس نبود . درداستان های چخوف نیزرگه های قشنگی ازطنزوجود دارد . درهیچکدام فكرنمي كنم آن جملات شيرين وطنزآميزرا به قصد شوخي وخنداندن نوشته باشند.

14ـآیا تا به حال در کشور ما واقعن یک رمانخوب نوشته نشده است؛ یا اینکهنه! نوشته شده است ولیاز سوی جامعه کتاب نخوان و رمان نخوان ما مورداستقبال قرار نگرفته است؟

بايد بگويم هيچ چيزمطلق وجود ندارد همه چيزنسبي است ، هرچيزي را بايد نسبي ارزيابي كنيم . رمان خوب درمقايسه با حوزه هاي داستاني جهاني وحتي درحوزه زبان فارسي مثل ايران هنوز درافغانستان نوشته نشده است. اين را بايد صادقانه اعتراف كرد . ولي درمقايسه با شرايط خودمان وخواننده گان خودمان واينكه يك منتقد خوب داستان ورمان نداريم ، درچنين شهري كوران ، رمان هاي خوبي نوشته شده است.

24 ـازمیان جوانان و تازه‌گامان عرصه داستان نویسی به آینده‌ی کی‌ها می‌توان امید وار بود. در این مورد بیشتر بگویید؟

به آينده خود شما . هههههه . راستش سخته بگويم . به دودليل كه تاحالا ازتنبلي يا عدم شناخت ، آثاربيشترجوانان را نخوانده ام . دسترسي نداشته ام . درثاني معضلي است كه نويسنده گان زيادي دريك مقطعي با سه تا چهارتا داستان آمده اند خوب ظاهرشده اند ولي يك دفعه گم شده اند . نه داستانش ونه خودش ديگه ازصحنه گم شده . اين جوان مرگی نویسنده گان تازه کار، باعث ميشود كه آدم نتواند درمورد هيچ كاري خصوصا ازجوانان با اطمینان صحبت كند .
17
ـ برداشت شما از زندگی، عشق و مرگ چیست؟

 زندگي يك امرتحميلي است وما محكوم به زندگي هستيم چي زيبا وچي زشت ، چي تلخ وچي شيرين وفكرمي كنم زندگي مثل گاززدن يك سيب است بستگي به نوع لذتي داره كه تو ازآن مي بري . عشق يك امرلازم واجتناب ناپذيربراي زندگي است . زندگي بدون عشق نه امكان داره ونه ادامه پيدا مي كند . ومرگ پايان كبوترنيست . نگاه من به مرگ نگاه ماهيگري است كه درپايان روزبايد بساطش را جمع كند يا با دست پريا دست خالي .

 به عنوان آخرین پرسش، چی ارزیابی از وضعیت داستان نویسی در کشور داری؟

خيلي سخت است دراين مورد نظرقطعي داد. موضوع مهم اين است كه ما خواننده نداريم . دوم اينكه منتقد نداريم تا با ديد علمي وضعيت كنوني داستان نويسي را درافغانستان سبك سنگين كند وبراي آن نمره دهد . حداقل ميتوان اين را گفت كه رشد داستان درافغانستان فعلا درحال ركود است . استفبال وجود ندارد . نه تنها داستان كه كلا ادبيات وهنردرافغانستان شرايط خوب ندارد . شما موسيقي وسينمارا ببينيد با وجود اقبال عمومي ازاين دوهنر، بازهم ازنظركيفي رشد ندارد وتوليد هنري اصلا وجود ندارد . ازاين لحاظ افغانستان فعلا دريك حالت قهقراي ادبي وهنري سيرمي كند . 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 12:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم شهریور 1393

بامیان مدینه ی فاضله 3

دربام طبقه دوم مشرف بربند هیبت ، زن پیری با چوب بلند روی چوکی نشسته است صف زنان را ازمردان جدا میکند . درعین حال با صدای قهرآلود به مردان هشدار میدهد این طرف نیایید که زنان غسل شفا می کنند . درگوشه ی ازبند هیبت درزیردرختان چند اصله درخت چنار، زنان درنوبت وبا لباس خودشان را به آب می اندازند . زنان بیماری که ازگوشه وکناردهات اطراف و حتی ازولایات دایکندی وغور، برای درمان آمده اند وشفای درد خودرا درآب سرد بند امیرجستجومی کنند . اکثراین بیمارانِ نحیف، زنانی اند که ازدهات اطراف وولسوالی های بامیان صرفا برای شفا ودرمان راه های دوری را طی می کنند وبا عقیده ی عمیق مذهبی وکرامات شاه اولیا حضرت علی خلیفه چهارم مسلمین ، خودرا به آب می زنند تا شفایابند.

ساحه ی دیگربندِ هیبت مملو ازقایق های پدالی است که برای هرکسی اگربخواهد سوارشود ودوری بزند 150 افغانی کرایه دارد . دیواره ی بند دراین قسمت چنان نازک است که هردم فکرمیکنی فروریزد وسیل به راه افتد ، ولی این دیواره ی نازک سال ها است که سد محکمی بوده دربرابرآب فیروزه رنگ این نقطه ی طبیعت که اززیباترین مناطق طبیعی دنیا است . ازکسی سوال میکنم چطوراین بند با این نازکی فرونمی ریریزد ؟ جواب می دهد؛ خود این آبشاررسوب سنگی ایجاد می کند که سال به سال محکم ترمی شود . اگریک سال آب این آبشارقطع شود دراثرآفتاب وخشکی این بند می شکند ولی ازعجایب طبیعت این است که خود جریان آب دراثررسوب سنگی که ایجاد میکند ، باعث استحکام بند می شود .

بند امیربنا به آنچه که درکتاب ها آمده است حدود 3000 متراز دریا ارتفاع دارد ودارای شش بند می باشد که عبارتند از"بند هیبت" ،"بند پودینه" ، "بند قنبر"، بند "ذوالفقار"،بند" پنیر" وبند "غلامان" . آب این بند ازچشمه ای معروف به نام "کپرک" سرچشمه میگیرد وبه اعتقاد اهالی بامیان ،این بند توسط حضرت علی ساخته شده است . پیرمردی درکنارم ایستاده است ازاو سول میکنم خبرنداری سابقه این بند چگونه بوده ؟ او مثل یک راهنمای توریست می گوید : سابقه شه به زمان حضرت علی برمی گرده . به همی خاطربند امیرمیگویند . منظورش امیرالمومنین است . امیرالمومنین فدایش شوم به خاطرنجات یک کسی که ازشاه بربرقرض داربوده، این بند را بست . شاه بربرازحضرت خواست که سه کارانجام بدی؛ یکی اینکه حضرت علی را دست بسته برایم بیار، چون نمیدانست که با خود حضرت گب می زند ، یکی اینکه بند را بسته کن که ما ازدست آب آن به عذاب هستیم ویکی اینکه اژدری را که درکوه های بامیان است بکشی . حضرت هرسه شرط را قبول می کند . اول بند را بسته کرد ، بعد با یک ضربه شمشیراژدررا به دونیمه کرد که درکوه اژد ر است . آنجا رفتی ؟

 گفته های پیرمرد مرا به این باورمی رساند که بند امیربرای این مردم به اسطوره ی جاودان تبدیل شده است . همانگونه که اسطوره بنا به تعاریف؛ تلاشی برای بیان واقعیت های پیرامون با امورفراطبیعی است . انسان درتبیین پدیده هایی که به علت شان واقف نبوده به تغییراتی فراطبیعی روی آورده. به عبارتی انسان درتلاش برای ارتباط روحی میان طبیعت وخودش، اسطوره هارا خلق می کند . وبند امیریک اسطوره طبیعی است . به گفته ژان پل سارتر؛ مفهوم اسطوره بسیارنزدیک به معنی مدینه فاضله است با این تفاوت که مدینه فاضله ساخته ذهن بشرِروشنفکراست ، ولی اسطوره غریزه عمیق طبقات پایین دست جامعه است .

 بزرگترین بند ازاین بند ها بند ذوالفقاراست که بنا به آنچه درمتون کتبی آمده است حدود 490 هکتارزمین را احاطه کرده است . کوچکترین بند ، بند غلامان است . ولی عمیق ترین بند درمیان این بند ها بند هیبت است که تا هنوز عمق واقعی آن توسط کسی به دست نیامده است وبه گفته ی یک تن ازباشندگان بامیان دونفرغواص آمریکایی تا عمق سه صد متری را رفته اند ولی بعد ازآن ترسیده برگشته اند . زیباترین بند ها ی این ساحه بند "پنیر"است که بلافاصله درزیربند ذوالفقارموقعیت دارد وبا دیوارهای سفید خود مثل پنیردرکناره ی کوه می درخشد . بیشتراهالی بامیان آبِ بند امیررا شفابخش می دانند .با همین باور، مردم گروه گروه به چشمه ی شفا هجوم می برند وبرای درمان خود ازآن چشمه آب می نوشند . چشمه شفا درگوشه ی غربی بند هیبت موقعیت دارد که باریکه راهی آدم را به آن می رساند . روزی که ما رفتیم هجوم مردم به اندازه یی بود که دراین باریکه راه، ترافیک سنگین ازآدم های دردمند درست شده بود ودرکنارچشمه نیزباید مدتی را منتظرمی ایستادیم تا نوبت می رسید . با همه ی این تجمع وجمعیت، ولی صدایی ازکسی برنمی خیزد ، نه جنجالی است نه هول وهراسی . همه به نوبت به آرام وبی صدا راهش راگرفته طی میکنند . یادم ازبعضی شهرهای دیگرمی آید که تا چند نفردرجایی تجمع می کنند درقدم اول به هم دیگرچپ چپ نگاه می کنند ورفته رفته درنهایت جنگی سرمی گیرد وجنجالی برپامی گردد واجتماع پراگنده می شود . ولی این مردم چنان خونسرد وآرام هستند که گویی دربهشت این ساحه نه روانِ پریشانی وجود دارد ، نه کدورتی است ونه عصبانیتی .

ازچشمه که برمی گردم صدای دمبوره فضای آرام بند امیررا پرکرده است . جمعیت زیادی که بهتراست بگویم " زایرین بند امیر" اکثرا ازدهات اطراف بامیان ، دربرابراستیژ، روی خاک وزمین خشک سرپا نشسته اند . زنان درکنارمردان . آنچنان صمیمی که انگاراعضای یک خانواده اند. چنان همدل ودوستانه کنارهم چیده شده اند که گویی همه باهم خواهرومادروبرادروپدراند . صدای شادی وهلهله لحظه به لحظه دره را پر می کند ودمبوره با صدای خوش شان شادی بخش فضای سبزبند می گردد . یادم ازشعرابوطالب مظفری می آید که ؛بیا دمبوره قصه ی سازکن ، سرعقد ه های کهن بازکن . زآتش تب ارغوانی بیار، کهن نغمه ی بامیانی بیار. نه ترسی ازاتتحاراست نه هراسی ازفیرراکت ، نه نشانی ازپولیس برای برقراری امنیت است ونه پاسبانی برای تلاشی . انگاراین گوشه ازافغانستان گوشه بهشتی درمیان جهنم است . جهنمی به نام افغانستان که دیارهمیشه درجنگ بوده است . دکان ها بازاست ولی دکانداران نشسته اند موسیقی گوش می دهند . نه هراسی ازدزد است ونه کسی درمخیله اش میگذرد که دزدی دراین ساحه وجود دارد . دردیگرشهرها اگرلحظه ی ازبایسکل ات غافل گردی به یک چشم زدن دزدی سوارشده برده است . موترسیکلت را که باید دو دستی تقدیم کنی اگرنه با گلوله مغزت را درمی آورند . ولی این جا؟ همه چی آرومه ،من چقدرخوشبختم . مدینه فاضله درقلب کشور . صدای کف زدن است وهلهله وصدای دمبوره . یک لحظه تصورمیکنم اگرچنین کنسرتی با موسیقی وسازدرگوشه ی دیگراین وطن برگذارگردد حداقلش این است که اولا برگزارنمی گردد.بعد اگربرگزارگردد ، چندین دیواردفاعی برای تامین امنیت ایجاد می شود وازچندین پست تلاشی باید گذر کرد تا به صحنه رسید ودنهایت با انفجاری ویا بمب صوتی ویا فتوای علمایی نیمه کاره به پایان می رسد. اما اینجا ، بند امیردرمرکزکشور، چقدرآرامش بخش است وچقدرامن وامان . به چهره هیچکسی نه ترسی می بینی ونه روحیه ی یک جانی . همه چیزطبیعی است درست مثل اینکه این مردم تازه ازمادرمتولد شده باشد ، به همان اندازه معصوم ، به همان اندازه بی خبرازدنیای اطراف شان وبه همان اندازه بی غرض . معصومیت مردم بامیان چنان طبیعی به نظرمی رسد که یک لحظه احساس میکنی دراین دنیا نیستی بلکه شاید با پریان پشت کوه قاف نشستی ودمبوره سازمیکنی .

دراین میان دوست عزیزم ساحل عکاس چیره دست زنگ می زند که کجایی وبه دنبالم میاید که بریم یک دوری بزنیم . داخل موترکرولای او به طرف بند غلامان میرویم . دربند غلامان استاد مسافروآقای الهام وآقای غلامی هرسه هنرمند عکاس منتظراند . بی درنگ می نشینیم مسیرمارپیچ وسنگلاخ قدیم یکاولنگ را ازدامنه ی کوه های صخره ی به پیش میگیریم . لحظه به لحظه موتررا توقف میدهند ازهرچی به چشم شان ناهنجارمی آید ویا خوش نما ، عکس می گیرند . من اما به عکاسی آنها تماشا میکنم . چنان با ولع وعلاقه ترق وترق عکس میگیرند انگاروارد دنیای ناشناخته ی درآن جهان شده اند . اوج این عکاسی درنقطه یی بود که تعداد ی ازده نشینان تا کمرداخل آب، نی درومی کردند وبا پشتاره هایی ازمیان آب عبورکرده به بیرون می آوردند . البته عکاسی ازخرها ورمه وچوپان های خردسال داخل دره نیزازصحنه های دیدنی بود . درمیان دره تنگ وخلوت ، درگوشه یی یک خانه می بینم که روی بام آن یک عد د بشقاب ماهواره نصب است . ازکودکی که کنارجاده به تماشای ما آمده است می پرسم این خانه ازشما است ؟ میگوید؛ آره . تلویزون را با چی روشن میکنید؟ جواب میدهد با سولر.تعجب می کنم که  دراین خلوت خاموش یک خانه ودیگرهیچ . اینگونه زیستن برای مردمی که درشهرزندگی می کند غیرقابل زیستن وتحمل است . ازآنجا به طرف "نَیَک" دریکاولنگ پیش می رویم ومن اینگونه خودم رااسیرسه تا عکاس حرفوی وعلاقه مند می یابم وهردم خدا خدا میکنم برگردیم . استاد مسافرمیگوید: شب را به بند امیرمی مانیم فردا بخیرمی رویم طرف "چهل برج" . چهل برج درولسوالی یکاولنگ است وتا رفتن به آنجا وبرگشتن وقت گیراست وخسته کننده . با بهانه یی خودم را نجات میدهم . دوست عزیزم ساحل مرا با موترش برمیگرداند به بند امیر. همه رفته اند به بامیان وتنها موترهای لینی مانده اند . با موترکرایی شب دیروقت خودم را به بامیان می رسانم .

صبح وقت عارف رضایی مدیرهتل نوربند قلعه زنگ می زند که بیا هتل نوربند قلعه . باربندیلم را گرفته به نوربند قلعه کوچ میکنم . نوربند قلعه هتلی است زیبا با ظاهرسنتی با اطاق هایی به شکل سابق وسنتی با سقف چوبی . دیوارهایی با خشت خام ساخته شده است وکوشش شده است نشان ازبافت سنتی خانه ها دربامیان باشد . این هتل را داکترسیما سمرساخته است وعایدات آن بنا به گفته ی مدیرهتل خرج آشیانه ی سمرمی گردد. آشیانه ی سمردرچندین شهرافغانستان ایجاد شده است که محل نگهداری وپرورش اطفال بی سرپرست می باشد . امروز فرصتی دست می دهد که دربازارشهرغلغله بروم . فضای بامیان چنان آرامش بخش است که آدم احساس میکند برای درمان بیماری عصبی وروانی خود باید سال یکباری اینجا بیاید .

دومین روزمن دربامیان سومین روزبرگزاری جشنواره بود . این ششمین دوره جشنواره ی راه ابریشم بود که با همت یک تعداد ازهنرمندان وفرهنگیان مقیم کابل واداره توریزم بامیان هرسال برگزارمی گردد وبا توجه به هزینه ومشکلاتی که دراین راه وجود دارد، کاراین عزیزان واقعا قابل قدراست . ازیکی ازبرگزارکنندگان جشنواره پرسیدم ؛ هزینه آن چگونه است وازکجا تمویل می گردد ؟ به گفته ی ایشان تمام بودجه این جشنواره مبلغ 9 هزاردالراست که ازطرف دفترآغاخان پرداخت شده است. لحظه ی تعجب میکنم . این مبلغ پول یعنی چهارلک افغانی . هزینه ی مهمانی یک شبه ی بعضی رهبران ما می باشد . بیشترازاین مبلغ ، هزینه ی یک محفل ساده عروسی درغرب کابل می باشد . به عبارتی این هزینه ی محفل مهمانی یکی ازاساتید درتالارکابل دوبی می باشد . جای تاسف است که ولایت بامیان آنهم برای جلب توریست وبرای معرفی آثارتاریخی وفرهنگی بامیان به اندازه یک شب مهمانی ارزش ندارد؟ این بودجه صرف ایاب وذهاب ونیزاقامت چند نفرهنرمند آوازخوان می شود .هنرمندان نیزاکثرا ازیک قوم خاص وبا یک ویژگی می باشند که محلی خوان ودمبوره زن هستند . این درحالی است که بندامیرپارک ملی می باشد ودردنیا درصدرمناظرطبیعی جهان قراردارد . بنا براین ایجاب میکند ازهمه افغانستان مهمانانی با هنرهای مختلف دعوت گردند . همچنین لازم است دولت توجه بیشتری روی توسعه صنعت توریسم دربامیان داشته باشد .

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 12:14 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم شهریور 1393

بامیان مدینه ی فاضله

قسمت دوم 2

ازشش پل که می گذریم پرسان میکنم ؛ یک چشمه ی آب گرم همین دوروبرا بود ، حالا هم هست ؟ راننده با دست به دره یی اشاره می کند که : بله ، آنطرف است ، آنجا را "دهنه موری "میگن به دره کالواست ازمسیرجلریزوبهسود اگه بریم ازچشمه تیرمی شیم . درهمان حال کوهی را نشان داده می گوید : آنجا هم شهرضحاک است ،سرآن کوه دیوارهای شه می بینی؟.

شهرضحاک دربلندای کوهی موقعیت دارد که دردیواره های کوه دهنه ی غارها سیاه می زنند . برای رفتن به آنجا باید یک مقداری ازراه را با موتربرویم وبقیه راه را پیاده طی کنیم تا به سرکوه وبه شهرضحاک برسیم . دریورمی گوید؛ ازشهراگه خواستی بیایی باید تکسی دربست بگیری که حدود دوهزارکرایه اش است تا به دامنه ی کوه ، بعد باید پیاده خودمان رابه شهرضحاک برسانیم . با تعجب می بینم که وارد سرک خامه شدیم . میگویم ازکابل تا اینجا پخته بود حالا که وارد بامیان می شویم چرا خامه است ؟ موتروان بعدازاینکه دشنامی را خطاب به ایران چاشنی قهرش می کند ادامه می دهد : هرکاری که به ایران افتاد او به سرنمی رسه ،ای یک تکه راه را تا دشت ملا غلام که داخل شهراست، ایران گرفته که پخته کنه اینه چند ساله سات خوده تیرمی کنن، ایران کارنمی کنه ،من که باورنمی کنم ایران این کاررا تکمیل کنه . نفربغل دستی اش می گوید :توکل بخدا شاید والی جدید یک کاری بکنه . او عزنی چی که کلوخ روی کلوخ نماند رفت خدا یارجانش . میگویم؛  غزنی چی کی بود ؟ راننده جواب میدهد : حبیبه سرابی را میگن ، نکنه شما هم ازغزنی هستی ؟ سردلشان بازمیشه شروع میکنند برعلیه حبیبه سرابی وغزنی چی ها حرف زدن . راننده میگوید هرچی ادارات مهم است به دست غزنی چی ها است . دراین موقع باغ مجللی را نشانم میدهند که دردست چپ سرگ درمیان درختان بلند چنارودرکناررود خروشان ودربرابرکوهی که شهرضحاک درآن موقعیت دارد اعمارشده است .راننده میگوید: این باغ زنانه است ، که سال به سال یک زن هم ازبامیان نمیتانه اینجا بیایه ، کی توانشه داره . مردم بامیان همی که ازگرسنگی نمیرن خوشه . حالا اگه بخواهند ازشهربامیان برای تفریح بیایند اینجا فقط کرایه تکسی اش حداقل آنهم که موتروان بسیاربا انصاف باشه یک هزاراست . کی یک هزارمیده بیایه باغ زنانه تفریح ؟ فقط آدمایی که ازبیرون بامیان می آیند آنهم اگه وضع جیبش خوب باشه یک سری میزنند که چند تا عکس یادگاری بگیرند. مسیرخامه را با گرد وخاک به طرف شهرطی میکنیم . همه جا کوپه کوپه ریگ انداخته شده است که نشان میدهد کارساخت سرگ جریان دارد ولی ازکارگروموتروبلدوزرولودورکه نشان ازکارباشد خبری نیست . دردست چپ مسیرمان که روی تابلویی نوشته شده است توپچی، خانه هایی را نشان میدهند که به شکل قشنگی ساخته شده است . راننده میگوید : این خانه های زمستانی را  پی آرتی ساخته برای مردم بی بضاعت ونادار،ازگونی وگیل ساخته شده که سرما داخل آن عبورنمیکند . ظاهرخانه ها شبیه به خیمه است با دریچه های قشنگ وساخت وشکل بسیارمتفاوت با خانه های اطراف .

هرچی به شهرنزدیک ترمی شوم احساس یاس بیشتری به من دست میدهد . انتظارداشتم بعد ازحدود بیست سال که وارد بامیان می شوم شهری متفاوت با چهره ی جدید ببینم ولی هیچ تغییرچشم گیروامیدوارکننده ی درشهر ندیدم . فقط ازسرگ عمومی درمنطقه زرگران وقتی موتربه طرف بازاردورزد یک راسته سرگ پخته شده است که به بازارمنتهی می شود . غیرازاین –اگرازچندتاهتل که ساخت سرمایه های شخصی است مثل هتل شاهی وهتل نوربندقلعه وهای لند - دیگرهیچ اثری ازساخت وسازکه نشان دست دولت باشد وتغییرجدی که نشان ازبهبود وضعیت اقتصادی شهرومردم باشد به چشم نمی خورد . نسبت به خیلی ازشهرهای افغانستان به یمن کرامات مقامات قبیله گرا ، بامیان دست نخورده وبکرباقی مانده است ، دریک کلام می توان گفت همه چیزطبیعی مانده است . خانه های گیلی ، دکان های یک طبقه ودوطبقه محقر، دریغ ازیک مارکت ویا فروشگاه مدرن ویا تالارهای مد روزکه دردیگرشهرها فعلا رونق دارد .  دریغ ازیک موترمدل بالا ودریغ ازیک آپارتمان رهایشی که چشم آدم را بگیرد . به راننده گفتم مرا دریک هتل خوب وتمیزببرکه باروبندیلم را فعلا بگذارم وبعد اگرشد میرم بند امیر. گفت: چشم ، ترا دریک هتلی می برم که تازه ساخته شده است . صاحبش سابق 303 داشت آنرا فروخت همی هتل را ساخت . دردلم گفتم قیمت یک 303 چقدراست که میشه با آن یک هتل خوب ساخت . موتردم هتلی ایستاد کرد وبعد ازحال احوال با مدیرهتلی مرا مثل امانتی تحویل مدیرهتل داد وگفت اینه برایت مسافرآوردم. گفتم یک اطاق تمیزمیخواهم برای یک شب . اطاق هارا که دیدم گفتم تشناب دارین ؟ به نقطه ی دردهلیزاشاره کرد که بله آنجا است ، البته قبلا دربدو ورود بوی آنرا استشمام کرده بودم . گفتم ؛حمام چی ؟ گفت نه ، اینجا نداریم . با اشاره به راسته ی بازارگفت ؛ حمام درهمی یک قدمی ما است . داخل اطاق یک فرش بود با سه تا تشک وبالشت . گفتم چند است کرایه اش ؟ گفت هزارافغانی . گفتم هزارافغانی درکابل هتل اسپن زراست . جواب داد ؛ درکابل تیل لیتر54 است اینجا 64 . آنجا برق دولتی است ما جنراتورروشن میکنیم . گفتم مثلا اگه ازبرق کلا استفاده نکنم . گفت نمیشه  وقتی جنراتوررا روشن کنیم همه استفاده می کنند .  با چک وچانه کلید اطاق را به هفت صد افغانی گرفتم ،میدانستم که دراین اطاق ماندنی نیستم اما فعلا میخواستم باروبندیلم را بگذارم تا بروم بند امیر. شاگرد هتل را صدا کردم که ؛ نان چاشت چی داری ؟ گفت هرچی بخواهی ؛ کباب سیخی ، کباب داشی ،کباب چوپان ، قابلی و... . گفتم شوربا داری یانه ، چینکی ؟ رفت وبرگشت وگفت ؛ ببخشید شوروا تمام شده . گفتم ؛ سابق وقتی کوچک بودم یک مدتی دربامیان بودم یک غذایی رواج بود به نام "گوشت کوچه " ندارین ؟ خندید ووگفت ؛ نه ، گوشت کوچه مال شب های محرم اس، نذری پخته میکنن . راست میگفت . ازکودکی ام به یاد دارم که شب های محرم دربامیان هرشب همسایه ها کاسه کاسه "گوشت کوچه " برای ما میفرستادند. به شاگرد هتلی گفتم ؛ این چیزهای که تو گفتی درکابل زیاد دیده ام هیچ میلی به آنها ندارم ، غذای محلی بامیان چی است ؟ لحظه ی چرت زد وگفت؛ راستش من که ازبامیان نیستم ، ازغزنی هستم ، اینها غذای محلی ندارند به نظرم . به یاد درد دل راننده افتادم که همه جاراغزنی چی گرفته است . گفتم برو همان کباب را بیار . پرسید : چوپان یا داشی ؟هرکدام میاری بیار که من میرم بند امیر .

راننده یی که مارا ازکابل آورده بود دم دروازه اطاق سبزگردیده گفت : اگه بند امیرمیری می برمت . جشنواره امروزبه بند امیراست . پرسیدم ؛ به چند می بری؟ جواب داد : رفت وبرگشت دوهزارنرخ اش است . درحالیکه می دانستم اهل پرداخت دوهزارنیستم ولی با آنهم به راننده گفتم : باشه من نان بخورم یک فکری میکنیم . دراین حال زنگ می زنم به حسین که بیا مرا ببربند امیراگه میری . لحظه ی بعد حسین با یک موترکرولای اشترینگ راسته بدون پلیت می آید باهم حرکت میکنیم به طرف بند امیر . درصندلی پشت سرکسی نشسته است که دوربین کلان عکاسی به دستش است برای اینکه جوسکوت بین ما بشکنه رو به او می پرسم ؛ برای کدام ارگانی عکاسی میکنی ؟ میگوید : نه ، برای خودم ، منتها با چشم سوم هستم ونام خودرا میگوید.  درجواب میگویم ؛ خوشبختم من هم فلانی هستم وازهرات آمده ام . وبرای جلب اعتماد بیشترواینکه کمی به قول ایرانی ها "خودمانی" گردیم ، چند نامی ازدوستان عکاس درچشم سوم را میگیرم که همه را میشناسد . ازبامیان به طرف بند ازمنطقه شیبرتو میگذریم . بازیاد سال های اخیردهه هفتاد میفتم که دراین میدان بروبیایی بود .هرروز یک بال طیاره غرازه وزنگ زده ی کهنه  دراین میدان نشست می کرد . میگفتند طیاره حزب وحدت است. بارهای خود را تخلیه می کرد وتعدادی را ازمیدان بارمی کرد ومی رفت . پیلوت آن یک مرد چاق وخوش روی هزاره بود . اینکه این طیاره زنگ زده ازکجا می آمد نمیدانم ولی میدانم که ازاین جا به مزارمی رفت . ما نیزچندین روز دراین میدان به امید پرواز به مزارآمدیم ولی برگشتیم . هرروز که این طیاره مینشست بارها ومسافرین اش را که پیاده میکرد تعداد زیادی ازمسافرین جدید را با واسطه ی حزبی وبا تکت دوستی ورفاقت ازبامیان میگرفت ، ما که نه حزبی بودیم ونه دوستی داشتیم هرروزجا می ماندیم تا اینکه ازرفتن بااین طیاره منصرف شدیم . دراین میان البته ازمردم ومالداران اطراف قیماق می خریدیم ومی خوردیم . درهمین شبرتو با دوتن کودکی آشنا شدم که اعضای شورای مرکزی یک هزارافغانی به پول آن وقت که ارزش یک افغانی حالا را داشت ، به آنها میدادند وآنها غزل می خواندند ودمبوره می زدند . بعدا شنیدم که آن دوتن را به کابل آورده اند برای درس وتعلیم. بعد ازمنطقه "قرغنه تو" کمی راه که می رویم موتربه سرگ خامه به طرف بند می رود .دراین حال سوال میکنم تا بندامیررا پخته نکردن ؟ عکاس کنارم میگه نه ، خدا خانه والی را خراب کنه که این یک تکه راه را پخته نکرد . می گویم علت اش اینه که قدراین منطقه را نمی دانند ، کسی درک درستی ازآثارتاریخی وفرهنگی ندارند. این درحالی است که این بند به عنوان "پارک ملی" شناخته شده است وزمینه برای توسعه وآبادی آن بسیارزیاد است ،فقط یک نفربا درک ودلسوز می خواهد . او درجواب میگوید؛ اگراین بند غیرازبامیان مثلا درقندهاریا جلال آباد می بود ،می دیدی که ازپیش اودوبی می ساختند ولی حیف که درمنطقه هزاره نشین است . با این حرفای پراکنده چشم انداززیبای بند ذولفقاروجود مان را ازشوق لبریزمی کند. ساحه یی با مناظرطبیعی وبسیارزیبا نمایان می شود ، آب نیلگون بند ذوالفقارکه اولین بند وبزرگترین بند ازهفت بند موجود است ، مثل فیروزه یی درمیان خاک می درخشد . بعد ازطی مسیرمارپیچ وکوهستانی درسراشیبی دره به کاسه بند می رسیم . دروازه دخولی آن با طنابی بند شده اشت که آدم را یاد طناب های زنجیر دوره مجاهدین وطالبان می اندازد . پسرکی جوان داخل اطاقکی نشسته ازموتروان پنجا روپه می گیرد تا داخل بند امیرشویم . ازراننده می پرسم ؛این پنجاه روپه به جیب کی می رود ؟ جواب میدهد؛ به جیب خودشان ، اینها چند نفرند که بند امیررا ازشاروالی به اجاره گرفته اند . همه ساحه به دست همین چند نفراست . خورد وبرد دارند کسی هم نمی پرسه . ساحه بند مملو ازجمعیت است . دکان های گیلی درکنارهتل هایی به شکل سماوارهای بین راهی دردهه ی هفتاد  با گیل وپخسه . بیشترمردم خیمه دارند که هرگروهی درکنارموتری خیمه زده اند . بعدا دانستم که همین خیمه هارا اگربخواهی کرایه کنی هشت صد افغانی باید صرفا کرایه بدهی برای 24 ساعت . درمیدان وسیعی ساحه یی را جایگاه درست کرده اند برای مراسم کنسرت . هنوز کنسرت شروع نشده است ولی جمعیت زیادی ازتوریست های محلی تجمع کرده اند . علاقه مندی به دمبوره وموسیقی دراین مردم شاید ریشه درفرهنگ بومی آنها دارند که هنوز با موسیقی رپ وجازوپاپ آشنایی ندارند . بیشترمردم سرووضع دهاتی دارند وکمترنشان میدهد کسی ازبیرون ازبامیان آمده باشند .

ازتپه یی روبه بالا پیاده رویی سنگی  کمرکش کوه را به طرف مسیری که خیلی ازمردم درحرکت ا ند به پیش میگیرم ، بی آنکه بدانم به کجا ختم می شود. دردلم میگویم حتما آن طرف خبری است که موجی ازمردم درحرکت اند . به دنبال مردم راه میفتم . درنهایت به زیارتی می رسم که درواقع سه طبقه است ودرکمرکش کوه ساخته شده است . نام آنرا "قدم گاه "علی می گویند که مشرف بربند "هیبت" واقع شده است . ازیک پله ی آن زنان وازپله ی دیگرآن مردان وارد زیارت می شوند که داخل آن مثل خیلی اززیارت های مناطق شیعه نشین عَلَمی برافراشته شده است وزائرین دورآن طواف میکنند . من راه پله ی باریکی را به سمت بالا طی میکنم وبه دخمه ی کوچکی می رسم دخترکی حدود ده یا دوازده ساله ، نحیف وسیاه  دم دروازه باریک آن که شبیه به دهنه غاری است با لبخندی به من میگوید : دعا کاردید ؟ بیایین بالا . سرم را که به داخل پیش میکنم  مردی نسبتا جوان وژولیده را می بینم که کامپبوترلپ تابی به پیش  اش روشن ، سیم کامبیوتربه باتری موتروصل است ودرکنارکامبیوتریک پرنترسه کاره گذاشته شده است. دربرابرمرد چندین کتاب تعویذ بازکرده است . ازدخترک پرسان میکنم دعا نویس است ؟ باتکان سرمیگه ؛ ها . تعویذ هم میدهد . مرد اما چنان مشغول ورد است که انگارازوجود من اصلا باخبرنمی شود . بی آنکه به من نگاه کند ، دعایی را ازکامبیوترپرنت می کند نمی دانم برای من یا کسی دیگر.البته درآن موقع هیچ کسی غیرازمن وآن دخترومرد دعا نویس درآن دخمه وجودنداشت . حالت وروش مرد تاثیربد وتنفرانگیزی روی من میگذارد . زود راه پله را به پایین طی میکنم .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:41 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393

بامیان مدینه ی فاضیله

بامیان مدینه ی فاضله ( مدرن نیست اما مدنیت وجود دارد )

حدود یک ماه قبل بود که ایملی دریافت کردم که درآن به صورت ملتمسانه ازمن خواهش کرده بودند درجشنواره راه ابریشم دربامیان شرکت کنم . من که ازمدت ها ذوق دیداربامیان را درسرم داشتم وقصد داشتم بدون کدام جشنواره هم یک روزی اگرخدا قسمت کرده باشد سفری دراین شهرداشته باشم عزم ام را جزم کردم که دراین جشنواره دربامیان شرکت کنم . ازبد حادثه اتفاقی درکابل افتاد که من مجبورشدم قبل ازتاریخ موعود جشنواره، عازم کابل شوم . واما این جشنواره بنا به دلیلی که دست مجری برنامه شکسته بود یک هفته به تاخیرافتاد واین حادثه برای من گل خیری شد که درغیرآن صورت بعلت گرفتاری درکابل نمیتوانستم درتاریخ برگزاری جشنواره دربامیان سفرکنم .

اولین سفرمن به بامیان به چندین دهه قبل برمیگردد ، وقتی که من شاید 4سه ساله بودم یا چهارساله . پدرم به نظرم کارمند بانک بود یا به قول معروف گدام داربود . همینقدربه یادم می آورم که شب ها با پلاستیک های پرازاسکناس های ده روپگی وصد روپگی وپنجاه روپگی می آمد به خانه وآنها را به دسته های صدی ودهی وپنجاهی تبدیل کرده کمرش را می بست صبح برمیگرداند به اداره اش دریغ ازیک دهی که سهم ما شود . چیزی که ازآن زمان به خاطرم مانده  مانده دکان های کهنه بازارقدیم بامیان بود که دریک راسته دربرابرچشمان بودا اعمارشده بود .  وکشمش نخودی که پدرم هنگام برگشت ازکاردرمیان کاغذ پیچیده میاورد ،هرشب یک خورد.  شب ها دربرابربخاری ذغال سنگ مینشستیم ودربرابرآتش گداخته ی ذغال به خواب می رفتم . آن موقع یک باربا طیاره میخواستیم به کابل برویم که طیاره طایرش درمیدان پاره شد وما ماندیم تا موترها ی که ازکابل می آیند تایربرای طیاره بیاورند وطیاره درمیدان هوایی بامیان مانند . هنگام بعد ازظهررفتیم سراسیاب کنارطیاره سربازی که ازطیاره محافظت میکرد به پاس رفاقت آشنایی با پدرم مرا برد داخل طیاره را نشان داد آن روز من برای اولین دفعه داخل کابین طیاره ردیدم غیر ازدوسه سربازی دیگه هیچ کسی درمیدان هوایی نبود . این ماجرای حدود چهل سال قبل است .

دومین سفرمن به بامیان اوج حاکمیت طالبان درمناطق جنوب وکابل بود والبته اقتدارحزب وحدت به رهبری کریم خلیلی دربامیان بود ، محقق ودوستم درمزاروالبته احمدشاه مسعود درشمال . آن زمان بنا به سیاست طالبانی وامرامیرالمومنین مناطق هزارستان تحریم اقتصادی بود ودربازارقره باغ هرروز صبح جارجی معروف به نام " کَ کَی " ازاین سرِبازاربه اون سربازار جیغ میزد که : " هزاره گی ته شی مخرسوی " (به هزاره ها جنس نفروشید) . این مسئله بازارقاچاق مواد غذایی را برای مناطق هزارستان گرم کرده بود واکثراین قاچاق بران نیزخود طالبان وبرادرانی ازقوم پشتون بودند . قاچاقبران هرشب گونی های آرد را ازغزنی به بازارقیاغ که تحت کنترل حزب وحدت بود حمل میکردند . این مواد ازبازارقیاغ توسط موترهای کامازساخت روسیه به سراسرمناطق مرکزیِ درمحاصره ی اقتصادی طالبان پخش میشد . به همین خاطردردشت های اطراف قیاغ بازارهای کاذب با خیمه وترپال برپا شده وغلغله ی برپا بود شبیه به صحرای محشر. یک پیت روغن اگردرغزنی به یک لک افغانی پول سبزرایج آن زمان بود ، دربازارقیاغ به دولک می رسید وتا به بازارهای بهسود می رسید سه لک میشد . این مسئله باعث شده بود که همه باهم ، زن ومرد وخورد وبزرگ به قاچاق مواد خوراکه ازغزنی به مناطق هزاره نشین روی بیاورند . بچه های کوچکی درمرزبین خط کنترطالبان وحزب وحدت دیدم که تکه های نمک را به جیب کرده عبورمی داند ودرآن طرف مادران شان داخل گونی کرده بارخرمی کردند .  دراین گیرودارسوار بریک موترکامازمملو ازمواد خوراکه ازقبیل آرد وروغن ونمک و... ازبازارقیاغ راهی بامیان شدیم .

درمسیربامیان افراد مسلح زیادی سرراه موترهارا میگرفت وپول عبورمی گرفتند وکسی نمیدانست که وابسته به کی است . همه جا زنجیربود وهمه حق خودرا ازموتروان ها می گرفتند . بعد ازدوشبانه روز راه پیمایی درمسیرسنگلاخ با موترکامازبه شهربامیان رسیدیم . شهربامیان آرام بود واستاد کریم خلیلی برای خود امپراتوری خودمختاری داشت . ما در روزهای اول یکی دوشب را دردفتریکی ازقوماندان هایی بودیم که درساختمان آن نیمه شب ها همیشه صدای جیغ وداد وشکنجه افراد زندانی وداد وبیداد شکنجه گران با زندانیان مارا ازخواب می پراند . بعد ازآنجا توسط یک آشنا وواسطه کوچ کرده دردشت ملا غلام رفتیم . دریک حویلی وسیع که چند نفرازبی کارترین ودرعین حال بی خاصیت ترین اعضای شورای مرکزی حزب وحدت درآن گرد هم جمع آمده بودند وازخلیلی قروانه گرفته به معنی واقعی کلمه می خوردند ومی خوابیند . صبح ها قصه می کردند تا ساعت دوازده . قروانه چاشت را که نوش جان می کردند یک استراحتی می شدند وچای عصرانه می خوردند وبازبه فکرنان شب بودند . دراین بین البته آنهایی که توانی داشتند وسرزنده تربودند ، گردشی دربازارمی زدند . ترکیب این اعضای شورای مرکزی هم جالب بود . یکی ازحزب دعوت بود به رهبری شیخ زاده غزنی ، یکی ازفلاح بود به رهبری معلم بابه دوتا ازسازمان نصربودند که خودشان را میراث دارواقعی حزب وحدت می دانستند،یکی دوتا نیزازحزب نهضت بودند . اینها همه به یمن قروانه مقررازطرف کریم خلیلی  دراین سرای گرد هم آمده بودند . نه برای آینده فکری میکردند ونه ازگذشته شان حسرت می خورند . بی بخارترین افرادی که من دراین حویلی دیدم .

چند روزی را که آنجا بودم البته کیشته ی شیرین زردالو زیاد خوردیم وبرنج خوشبوی شمالی که به برنج " الودین" معروف بود وعطرسحرآمیزی داشت که دیگه هیچ وقت آن برنج را ندیدم . یکی ازاعضای شورای مرکزی صبح به صبح بلند میشد میرفت بیرون وبا انواع واقسام علف برمی گشت . آنهارا جدا می کرد وخاصیت درمانی وطبیعی هرکدام را برای ما تشریح میکرد وبه عنوان داروی گیاهی خشک می کرد . ایشان ازاین گیاهان برای خود کنجینه ی ساخته بود که نمیدانم کجا شد وبه درمان کدام درد ی به کار آمد یانه . 

این سومین سفرم به بامیان بود. چند روزی را درکابل با حادثه پرجنجال گذرانده بودم ودرپی فرصتی بودم تا کمی آرامش فکری پیدا کنم . سفربامیان البته به بهانه ی شرکت درجشنواره راه ابریشم اتفاق افتاد وباید عرض کنم که بامیان یکی ازآرامش بخش ترین شهرهای کشورمی تواند باشد . آرامش طبیعی با طبیعت بکرودست نخورده .

ساعت پنج صبح ازکابل راهی بامیان شدم والبته با دلهره ی خطرواسارت درمسیر راه .نام "سیاه گرد" . درهمین منطقه ودرهمین مسیرهرازگاهی چند نفری مسلح سرِسرگ پیداشده به آزارمسافرین ویا بردن وکشتن مسافرین بی گناه مبادرت می ورزند . اسارت وشهادت جواد ضحاک تازه درخاطرم هی تکرارمی شد وبساری دیگرازکسانی که دراین منطقه به دست طالبان اسیرشدند وکشته شدند .بدتراینکه شب قبلش والی ولایت پروان دریکی ازتلویزون ها مصاحبه ی انجام داد واعلان داشت که مسیرپروان به بامیان پاکسازی شده وهیچ خطری مسافرین را تهدید نمیکند . این مصاحبه برترس ودلهره ام افزود تا حدی که برای لحظه ی تصمیم گرفتم ازاین سفرازراه زمینی صرف نظرکنم ، چرا که درافغانستان هروقت مسئولین دولتی چیزی گفته اند عکس آن اتفاق افتاده است .

با موترکرولا با چهارسرنشین راهی شدیم . اولین چیزی که نشانی ازمدنیت بود اینکه درچوکی پیش روی موتر- برخلاف همه مسیرهای دیگردرافغانستان - یک سرنشین نشسته بود ودرصندلی پشت سرسه مسافر. این درحالی است که اگرمثلا بخواهی ازهرات با موترکرولا راهی اسلام قلعه شوی ویا به فراه بروی ، حداقل اش اینه که درصندلی پیش روی چهارنفر می نشانند ودرچوکی  پشت سر5حداقل پنج نفرکه البته گاها شش نفرهم دیده شده است . راننده جوان با سرکچل ودرعین حال خوش مشرب وخوش زبان وبذله گویی پشت فرمان نشسته بود . با همان زبان کوچه وبازارکه فحش ناموس وخوارومادررا بسیارقشنگ چاشنی صحبت هایش میکرد .

برای اولین دفعه بود که از"کوتل خیرخانه" به اون طرف عبورمی کردم باید اعتراف کنم که درمسیرشمال تاحالاازکوتل خیرخانه به اون طرف نرفته بودم ، برعکس آنکه حوزه غرب افغانستان را به شمول ولایت های غوروبادغیس وفراه ونیمروز وهرات را تقریبا قریه به قریه گشته ام . اولین چیزی که تعجب ام را برانگیخت شاهراه کابل به شمال بود . این مسیرکه یکی ازشاه راه های مهم کشوراست وچندین ولایت شمالی را به کابل وصل میکند به اینگونه تنگ وباریک ، تصورنمی شود گنجایش آنهمه موتررا داشته باشد . ازدحام موترها سبب ایجاد ترافیک سنگین درشمال می شود وتا "پل متک" را به سختی طی کردیم .البته مناظرطبیعی وسرسبزآن سختی مسیررا آسان میکند .

ازپل متک که دورمیزنیم به ولایت پروان وارد می شویم . دره غوربند اززیبایی خاصی برخوردارست وبرای مسافری مثل من که دره های خشک ودشت های سوزان فراه ونیمروز را دیده ام ، این دره به سان بهشتی تحسین برانگیز است . درمیان دره درمیان کوه ودرخت ودریا به سرعت می رانیم ووقتی ازبازار"سیاه گرد" عبورمیکنیم هرلحظه موتروان تذکرمی دهد که اینجا منطقه خطراست وبرای ساعتی که ازمنطقه برادران ناراضی عبورمیکنیم نفس درسینه ها حبس میگردد .درنقطه مسافرکناری پلی را نشان میدهد که ومی گوید : ضحاک را ازهمین جا برد ، موتررا گوشه کرد ازمیان مسافرین ضحاک را گفت تا شو . موتروان میگه : نفرای کلان نباید از اده بیایه ، تا ازاده راپورنباشه کسی خبرنداره . این مسیردلهرآمیزرا طی می کنیم تا جایی که موتروان هم صدا با مسافری که بغل دستش نشسته میگین : خلاص شد ، دیگه ازمنطقه خطرگذشتیم .

به کوتل شیبرکنارچشمه ای دست وصورت مان را آب میزنیم . آب سرد وگوارا وزلال مثل شیشه شفاف است . بازمی گردم به کودکی ام ازهمان زمان هروقت کوتل شیبررا کسی یاد می کرد ویا نام می برد درخاطرمن تکه پاره های موتری میگذشت که درهنگام عبورما به دره سقوط کرده بود ومن یادم است که پدرم گفت همه مسافرین به دره افتاده اند .

کوتل شیبرهنوزخامه است والبته کارزیرسازی آن درجریان بود. درسرکوتل که می رسیم دریوراعلان میکند که: اینجا بامیان شروع شد.سنگی سفیدی را نشان میدهد که این سنگ اززمان ظاهرخان همینجا بوده است ،آن طرف سنگ بامیان است واین طرف سنگ پروان . فاصله ی پروان با بامیان یک تکه سنگ سفید است که روی آن چندین نفریاد گاری نوشده اند .

به منطقه ی شش پول رسیدیم یادم ازپسته های زمان حاکمیت مجاهدین افتاد که یکی ازفرماندهان جهادی دراین نقطه پسته داشت . هنوزهم مردم ازاذیت وآزارمردم دراین منطقه خاطراتی دارند ازجمله خودم . یادم آمد که بعد ازچند روی که دربامیان بودیم درراه برگشت به طرف غزنی ازهمین نقطه عبورکردیم . جوانی حدود 17 ساله یا هجده ساله با نوک تفنگ ازموتروان ما پول میخواست . دقیق یادم آمد که پسرک با نوک کلاشینکف به گرده ی دریورفشارمیداد که بده یک لک، وراننده بیچاره با عجزوناتوانی پنجا هزاررا برای او میداد واو قبول نمیکرد . ده دقیقه که رفتیم جوان بعدی راه موتررا گرفت بازشروع شد، یک لک او میخواست . دراین حال که من دراین مورد فکرمیکردم سرنشین بغل دست دریوررو به راننده گفت یک زمانی اینجا پسته داشتیم . راننده گفت ها یادم است ، مرد ادامه داد : یک رقم پشه داشت ، یک رقم نیش میزد که نمیتوانستیم شاش کنیم ، تا تنبان مان را پایین میکشیدیم که بشاشیم هزارتا پشه می چسپید به ک ... آدم هردو خندیدند . با این خاطرات تلخ ازشش پل گذشتیم .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 10:14 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام تیر 1393

کاش ما 800 میلیون رای دهنده داشتیم

کاش ما 800 میلیون رای دهنده می داشتیم !

بیایید فرض براین بگذارید که مثلا افغانستان خدانکرده دورازجانِ هند (منظوردورازجان هند است )مثل کشورهند می بود با 800 میلیون رای دهنده . وقرارمیشد روز انه دوصد صندوق ازآرای ملت بازشماری میشد . با این ریتم و زمان رای‌خوانی که فعلا درجریان است ، شمارش آرای 800 میلیون رای‌دهنده که صد برابر حالا می بود حدودا 300ماه طول می کشید که با تقسیم بردوازده 25سال را دربرمیگرفت وبا طی این پروسه به قول معروف ؛ یا خر می مرد یا خرکار . آقای نورستانی احتمالا یا می مرد یا بازنشسته می شد ، آقای کرزی هم به رحمت حق می پیوست ونه اشرف غنی بود نه عبدالله .یعنی که نه خربود ونه خرکار. ازاین لحاظ کاش ما 800 میلیون جمعیت می داشتیم که تمام عمرما به شمارش آرا میگذشت .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 9:30 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393

"دولت وحدت ملی" ازنگاه دوتیم رقیب

دولت "وحدت ملی" ازنگاه دوتیم :

چند روزی است که " دولت وحدت ملی " سرزبان ها افتاده است . ازآنجا که تعریف " دولت وحدت ملی " برای خیلی ازمردم نامفهوم مانده است ، خبرنگارمستقل ما برای روشن شدن مفهوم "دولت وحدت ملی"  وتفاوت آن با "دولت ائتلافی" میزگردی با سخنگویان دوتیم انتخاباتی تشکیل داده است که توجه شمارا به بخشی ازآن جلب میکنیم: (گفتنی است که قسمت های شنیع وگفتمان های غیراخلاقی که درجریان مصاحبه پیش آمده است جهت احترام به شعورملی حذف شده است )  

خبرنگار : "دولت وحدت ملی" ازنظرتیم شما یعنی چی :

سخنگوه تیم چورناول وتصادم : دولت وحدت ملی یعنی اینکه دولت شرکت سهامی نیست، بلکه دربدنه ی دولت ، هرکس به اندازه ی  زور و بازوی شان درقدرت سهم داده می شود .این به این معنی نیست که یک عده دیگه را ما شریک قدرت کنیم ، بلکه این به این معنی است که به آنها ما به اندازه ی رضایت شان سهم میدهیم، این به معنی تقسیم قدرت یا دولت ائتلافی نیست .

خبرنگار: میشه مثال بزنین؟

سخنگوه تیم چورناول وتصادم : مثلا اگه قرارشد کابل بانک را بزنیم، سهم ما مشخص است که کلگی ش مال ما است چون باراصلی به دوش ما بوده ، وسهم آنها نیزمشخص است درحدی که دیگه اعتراض نکنند به خیابان نبرایند شعارندهند ازما سهم میگیرند . 

خبرنگار : ازنظرشما به عنوان سخنگوه تیم رقیب "دولت وحدت ملی" یعنی چی ؟

سخنگوه تیم اعتراضات وجمعگرایی : دولت وحدت ملی یعنی اینکه همه چیز فیفتی فیفتی باشد . تیم پیروزباید درچیدمان دولت ، قدرت را طوری تقسیم کند که جریان سیاسی شکست خورده احساس شکست نکند .چون ما هم به هرحال تعهد کرده ایم اگربا خون مان شده ازتک تک آرای ملت دفاع میکنیم . مثلا اگردولت آمد کابل بانک رازد  سهم ما ازاین عملیات با سهم آنها برابرباشه . هرچی برداشت کردیم فیفتی فیفتی . این با حکومت ائتلافی فرق می کند درحکومت ائتلافی ما ارگان های دولت را تقسیم میکنیم ولی در"دولت وحدت ملی" دوتیم درخورد و برد دولتی سهم مساوی دارند .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:12 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393

ضحاکِ وکیل

ضحاک وکیل  

ضحاک جوانی بیکاروبی سوادی بود . اهریمن که درجهان جزفتنه وآشوب کاری نداشت کمربه گمراه کردن ضحاکِ جوان بست . به این مقصود خودرا به صورت مردی نیکخواه وآراسته درآورد وبیش ضحاک رفت وسردرگوش او گذاشت وسخنهای نغزوشیرین وفریبنده گفت . ضحاک فریفته ی او شد . آنگاه اهریمن گفت : ای ضحاک ، میخواهم رازی با تو درمیان بگذارم . اما باید سوگند بخوری که این رازرا با کسی نگویی . ضحاک سوگند خورد. اهریمن وقتی مطمئن شد گفت : چرا کاندید شورای ملی نشوی ؟ چرا سستی میکنی ؟ کمرهمت ببند و وکیل پارلمان شو. همه کاخ وگنج وسپاه ازآن تو خواهد شد . ضحاک که جوانی تهی مغزبود دلش ازراه به دررفت ودرپی رسیدن به چوکی پارلمان با اهریمن یارشد . اما نمی دانست چگونه به شورای ملی راه یابد . اهریمن گفت : غم مخورچاره ی این کاربا من است . بدینگونه دست اورا گرفت به کمیسیون انتخابات رفته کاندید شورای ملی اش کرد . اهریمن با لباس سفید وریش انبوه به صورت پیری نیکوسرش برسرراه مردم حاضرمی گشت وبا ترغیب وفریب به مردم می گفت : اگربه ضحاک رای دهید برای تان دربهشت قصری سازد وازاطعمه واشربه هرآنچه دربهشت باشد درهمین دنیا  سرازیرخانه های تان خواهد شد . بدینسان ضحاک به شورای ملی راه یافت وبرتخت وکالت نشست .

فریب اهریمن

چون ضحاک وکیل شد ، اهریمن خود را به صورت جوانی خردمند و سخنگو آراست و نزد رئیس پارلمان رفت و گفت: « من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورشها و غذاهای پارلمانی است . وکلای گرامی به اتفاق آراء ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذار كردند.

اهریمن سفره بسیاررنگینی با خورشهای گوناگون و گوارا از پرندگان و چهارپایان، آماده كرد. ضحاک خشنود شد. روز دیگرسفره رنگین تری فراهم كرد و همچنین هر روز غذای بهتری می ساخت. روز چهارم ضحاک چنان شاد شد كه رو به جوان كرد و گفت: « هر چه آرزو داری از من بخواه." اهریمن كه جویای این فرصت بود گفت: " وکیل گرامی به سلامت باشد ، دل من از مهر تو لبریز است و جز شادی تو چیزی نمی خواهم. تنها یك آرزو دارم و آن اینكه اجازه دهی دو كتف تو را از راه بندگی ببوسم . ضحاک  اجازه داد. اهریمن لب بر دو كتف وکیل گذاشت و ناگاه از روی زمین ناپدید شد.

روئیدن مار بر دوش وکیل

بر جای لبان اهریمن، بر دو كتف وکیل دو مارسیاه روئید. مارهارا از ریشه بریدند، اما به جای آنها بی درنگ دو ماردیگر روئید . ضحاکِ وکیل پریشان شد و در پی چاره افتاد. پزشكان هر چه كوشیدند سودمند نشد. وقتی همه پزشكان درماندند اهریمن خود را به صورت پزشكی ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت: «بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد خون مردمی است که به تو رای داده اند . برای آنكهمارانآرام باشند و گزندی نرسانند چاره آنست كه قانون "امتیازات وکلا " را پاس کنید . بیست وپنج درصد معاش مادام العمربگیرید با پاسپورت خدمت برای اهل خانه . وهر روز دو تن ازسربازان وطن را بکشید وخونش را درشیشه کرده بخورید . وازعرق جبین مردم  برای ماران خورش بسازند. شاید از این راه سرانجام، ماران بمیرند.

اهریمن كه با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود، بدینسان قانون امتیازات وکلا را تصویب کرد تا وکیل پارلمان با مارهای روی دوش شان خون مردم درشیشه کنند و نسل آدمیان را براندازد.

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 12:3 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393

اولین نشانه بحران

اولین نشانه بحران انتخاباتی . فسبوک در افغانستان فلترشد .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 12:48 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393

حاجی کلان

حاجي كلان 25 حمل 1393 ازهمان اول كه خبررسيد حاجي كلان قراره براي چند روزبيايد ديدن ما، گوش مان جرنگس صدا كرد . قبلا به اندازه کافی درمورد کرامات حاجی کلان وعادات شان شنیده بودیم . برای ما گوشزد شده بود كه حاجي كلان ازچی کاری خوشش میاید وچي كاري به سرش "بد ميخوره". عرق اش خشك نشده بود كه چشم اش به جهانگيرافتاد وصدا كرد ؛ "بيه اينجی او سركته سرسمبل تو خو پشتِ پدرت رفته خدا كنه عقل وهوش تو مثل او نباشه ". يك چاكلت ازشيرني داني برداشت داد دستش وپرسيد ؛ "چند ساله شدي ؟" گفتم ؛ "سه ساله". حاجي كلان گفت ؛ بان كه خودش بگويه . بازپرسيد: چي نام داري ؟ بچه به زحمت نام اش رابه حاجي هيجي كرد . حاجي كلان بلافاصله سوال كرد ؛ اصول دين ت چنده ؟ طفلك هاج وواج به حاجي كلان نگاه كرد. حاجي كلان دوباره پرسيد ؛" اصول دين ت را ياد نداري ؟ اصول دين ات چنده ؟" پسرك گيج ومنگ به حاجي نگاه مي كرد . حاجي كلان با دلخوري وقهر، رو به من كرده گفت ؛ "آفرين به تو، اينه تربيت ، اينه بچه كلان كردن ". بازروبه بچه كرده گفت ؛ "تقصيرپدرت اس بچيم، فقط بلدن سال يك دانه توليد كنند ". دراين حال رو به سقف خانه كرده با غيض وقهرانگارباخودش ادامه داد ؛" اي چيزا به پدرمادرتعلق داره، ازطفل چي گناهه ؟" حاجي كلان زد به پشت بچه وگفت ؛" نان ميدن پند نه " سرِسفره نان را که خورديم روبه جهانگشا كرده گفت :"دعا كن" پسرك مثل برادرش هنگ كرد ورو به من نگاه كرد . حاجي پرسید؛ " دعاي دسترخان یاد نداری ؟ دعا كن " جهان گشا باز ملتمسانه رو به من نگاه كرد . حاجي كلان با قهرگفت ؛ "طرف پدرت نگاه نکن ؟ او اگه اي چيزا را ياد ميداشت كه حالي رئس جمهورشده بود ". دوباره ازجهانگشاه پرسيد: " صنف چند استي ؟ جواب داد ؛" صنف اول" . حاجي كلان گفت ؛ "صنف اول؟ برپدراي معلما رانالد، به شما چي ياد ميدن ؟ مکتب ام مكتباي سابق، ما اندازه شما بوديم نصف قرآن را ازبربوديم ". درهمان حال با قهررو به من گفت ؛ نكن اومرتكه ، نكن كه مثل خودت بي كمال وبي باربيايه ، چهل سال عمرعزيزت گذشت ، پدرت خدا بيامرزهميطوربي پروا بود كه اينه تو جایش ماندی ، حالی ميخواهي اي بيچاره هارا مثل خودت بي كمال وبي كاره كلان كني ؟ ... سرچاي بوديم كه چشمش افتاد به الماري كتاب ها وگفت ؛ " ياره بسياربي چمرس آدم هستي تو. كدام آدم بي عقلي الماري را آنجا مي مانه ؟ بلند شو الماري را خالي كن كه به تو نشان دهم جاي الماري كجاست . الماري را كه جابه جا كرديم ، راه يكي ازپنجرها بسته شد .شروع کرد به اعتراض که ؛"اي خانه چقدردلگيراست ؟ اوف اوف " شروع كرد خودش را با دامن باد زدن . درهمان حال ادامه داد ؛ خانه كه آفتاب نداره به يك قران نمي ارزه .روبه من كرده گفت ؛ نقشه خانه را به نظرم خودت دادي . بي عقل خدا يك كلكين ازاي طرف مي ماندي كه آفتاب ميامد . گفتم ؛ نقشه را يك انجنيرداده . جواب داد ؛ انجنيرام مثل توبي عقل بوده . گفتم ؛ كلكين اگه ازاو طرف به كوچه بازباشه سرصدا وگرد خاك ازكوچه ميايه داخل . گفت ؛ هميقدركلان شدي آخرش نفهميدي كه هواي خانه براي كه پاك شوه نيازبه آفتاب داره يكي ازچيزهايي كه نجاست را پاك ميكنه آفتاب است ؟. شروع كرد درباب فواييد آفتاب ازنظرشرعي . حالا سرصبح من ازخانه زده ام بيرون وحاجي كلان چند تا كارگرآورده دارند كليكينِ رو به آفتاب بازميكنند . پايان .
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:21 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم خرداد 1393

حال من وآن مرد آویزان درچاه !

Normal 0 MicrosoftInternetExplorer4

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman";}

حال من و شاید بسیاری ازخلق سرگردان درچنین شرایط ناگوار رای دادن وانتخاب کردن،  همچونآن مرد است که از پیش اشتر مست بگریخت و به‌ضرورت، خویشتن در چاهی آویخت ودست در دو شاخ زد که بر بالای آن روئیده بود و پاهایش بر جای قرار گرفت. در این میان بهتر بنگریست، هر دو پای بر سر چهار مار بود که سر از سوراخبیرون گذاشته بودند. نظر بر قعر چاه افکند، اژدهائی سهمناک دید دهان‌گشاده وافتادن او را انتظار می‌کرد. به سر چاه التفات نمود. موشان سیاه و سپیدبیخ آن شاخ‌ها دایم بی‌فتور می‌بریدند و او در اثنای این محنت تدبیریمی‌اندیشید و خلاص خود را طریقی می‌جست. پیش خویش زنبورخانه‌ای و قدری شهدیافت، چیزی از آن به لب برد، از نوعی در حلاوت آن مشغول گشت که از کار خودغافل ماند و نه اندیشید که پای او بر سر چهار مار است و نتوان دانست کهکدام وقت در حرکت آیند، و موشان در بریدن شاخ‌ها جدّ بلیغ می‌نمایند والبته فتوری بدان راه نمی‌یافت، چندان‌که شاخ بگسست در کام اژدها افتاد وآن لذت حقیر بدو چنین غفلتی راه داد و حجاب تاریک برابر نور عقل او بداشتتا موشان از بریدن شاخ‌ها بپرداختند و بیچارة حریص در دهان اژدها افتاد.

بنا به تفسیریکی ازشیوخ ؛ شترمست همانا برادران ناراضی می باشد و شهد عسل دراین مثال همان دموکراسی باشد که ملت را مشغول کرده .....وتعبیربقیه را به اهل خرد گذارم

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:1 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393

هیجان پرواز !

 

1024x768

Normal 0 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman";}

هیجان پرواز

عبدالواحد رفیعی  

26 ثور1393

درچوکی شماره ی Dکنارپنجره پسرکی با کلاه محلی دهات اطراف شهربه سرش نشسته بود ، پلاستیکی را که احتمالا لباس "بدل شویی" اش را داخل آن گذاشته بودند به بغلش محکم گرفته بود. خوب که به سرووضعش دقت می کردی فکرمی کردی می رود حمامی بگیرد وبرگردد . درکنارش روی صندلی شماره E نشستم . دراین لحظه مردی با عینکی دودی سیاه درچشم درحالیکه دوسیم ازدوگوش اش برآمده درروی شکمش رفته بود وکوله پشتی شبیه به کوله پشتی "اسپیشل فورس" به پشت اش بسته بود، ازهمان دور- دو ردیف مانده ه به صندلی های ما - نگاهی به "بوردینگ پاس" خود انداخت وروبه پسرک کناری ام صداکرد : "جای من است، بلند شو". تکانی خوردم ازجایم جستم . به پسرک گفتم بوردینگ پا س ته بده ؟ بوردنگ پاس اورا که نگاه کردم دیدم صندلی D است . بعدازلحظاتِ نفس گیرِجابجایی طوری شد که من وسط قرارگرفتم ، مرد عینک دودی کنارپنجره قرارگرفت وپسرک دست چپ ام نشست .

مرد عینک دودی با ریتم موزیکی که درگوشش پخش می شد درتن چاق وناموزون ش حرکات موزون ازخود بیرون میداد ، طوری که زانو وبازوان اش همراه با سرتراشیده اش به صورت هماهنگ تکان میخورد .

پسرک رو به من پرسید : تا کابل چند ساعت راه است ؟ گفتم :هنوز کابل نرفتی ؟ گفت : نه دفعه اولم است میرم. گفتم : یک ساعت . تعجبی همراه با هیجان برای یک لحظه درصورتش گل انداخت . وقتی طیاره حرکت کرد ، پسرک درحالیکه دوبازوی صندلی را محکم چسپیده بود ناخود آگاه شروع کرد به خندیدن . آدم را به یاد کودکی می انداخت که برای اولین دفعه ازحرکت مهیج اسباب بازی الکترونیکی اش به هیجان وشادی آمده باشد . همدم با حرکت طیاره هیجان نیزدروجود پسرک اوج می گرفت. درحالیکه ازخنده غش می رفت ، ازروی بازوی من سرش را درازمی کرد تا ازپنجره بیرون را نگاه کند . دراین حال اما مرد چاق خودش را به خواب زده بود وداشت با ریتم موسیقی گوشی اش، حرکات ریزرقص اجرا میکرد .

ازآنجا که دیدم پسرک اشتیاق بیش ازحد به تماشای بیرون را دارد گفتم : بیا عزیزجان تو جای من بشین که به پنجره نزدیک تراست وبهترمی توانی بیرون را ببینی ....آخرین کلمات ازدهنم بیرون نشده بود که پسرک ناگهان ازجا جست وکمربندش طوری مانع جستن اوشد که یک لحظه احساس کردم ازکمربه بالا به سقف خورد وازکمربه پایین روی صندلی جا ماند . کمربندش را بازکردم وپسرک جای من نشست .

درجای جدید درحالیکه بهترمی توانست فضای مملو از"ابروبادومه وخورشید وفلک" را ببیند، خنده ی سرمستِ ناشی ازهیجان پررنگ ترشده بود . دراین حال دم به دم  گاهی حتی با قهقه ی سبکی ازروی بازوی مرد عینک دودی سرک می کشید به بیرون . چند دفعه که سرگ کشید مرد عینک دودی بالاخره چشم بازکرد ودرحالیکه با گوشه ی یک چشم اش با حال خماروغضب به پسرک نگاه می کرد، با کف یک دست آرام سرپسرک را تیله کرد سرجایش . دوباره چشمش را بست به برنامه رقص وموسیقی اش ادامه داد . پسرک درحالیکه محولذتِ تماشای مناظرابرهای سفید بود ، چند باردیگرکه سرک کشید بالاخره مرد عینک دودی این باربا کف دست سرپسرک را محکم سرجایش تیله کرد وگفت : "یک لحظه آرام باش دیگه "...

 لحظاتی دیدم که لبخند ازلبان پسرک محو شد وحالتی درصورتش شکل گرفت که گفتی بیچاره گریه اش گرفته است . کم کم لبخند نشئگی بازدرلبان پسرک پیدا شد وطاقت نیاورد وبازسرش را ازروی شانه مرد عینک دودی پیش کرد به سوی پنجره . دراین حال نمیدانم طیاره یک لحظه وبه صورت ناگهانی اوج گرفت یا فرو رفت دردل هوا که پسرک قاه قاه منفجرشد ومرد عینک دودی دراین لحظه با کف دست طوری که به کسی سیلی بزند، زد به کفِ سرِ پسرک وصدا کرد : سرجات آرام بشین ، بعد درهمان حال با دودست بازو وسراورا محکم پس زد طوری که تنه ی پسرک چسپید به تنه ی من، درآن حال گفت : چی داره بیرون؟ آسمان ندیدی ؟ مرد عینک دودی با عصبانیت پرده ی پنجره را کشید پایین طوری که ترق صدا کرد ودرمیان دهانش گفت : چی مردمای بی فرهنگی . وبازخودش را زد به خواب درحالیکه پسرک چسپید به صندلی اش و نتوانست لحظات فرود طیاره را درمیدان هوایی کابل ببیند .پایان

 

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:46 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393

موش کُش

موش کُش
مرد متهمی که سردسته ی تیم اختطاف گران به حساب آمده همراه با سه همدستش درحالیکه دست وپایش درزنجیربسته شده بودند روبه روی رئیس محکمه استیناف شهرپشت سرهم به ردیف نشستند .
قاضی روبه سردسته کرده پرسید : نام تان چیست؟
متهم جواب داد : کدام نامم آقای قاضی ؟
قاضی گفت : مگه چند تا نام داری؟
متهم جواب داد: اوطورکه چندتا نام دارم قاضی صاحب ، توکدام نامم را میگی؟
قاضی گفت : همی نام دوسیه تان را
متهم جواب داد: دوسیه سابق یاهمی که حالی هستم ؟
محرر ازآن طرف گفت : رئیس صاحب دراین دوسیه نامش سردارولد ....است دردوسیه سابق که 16 سال حبس خورده بوده نامش گل آغاجان ولد ... است
متهم رو کرد به قاضی وگفت : اوطورکه نام زیاد دارم قاضی صاحب ، حالی اگه یکی یکی نام بگیرم بازوقت نیست.
رئیس با خنده رو به متهم کرده گفت : مثلا یکیی دوتا ازنام های دیگه تان را بگو .
متهم گفت : یک نام که دوستا سرم ماندن منم قبول کردم "موش کُش" بود .یک نام هم که در...
رئیس گفت : بقیه را گمشکو نامی که پدرمادرت سرت ماندن او چیه ؟
متهم لحظه ی فکرکرد وجواب داد : یاره قاضی صاحب بخدا گه همی حالی یادم بیایه .سال ها ازاوزمان گذشته...

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:13 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393

این فلم بردارهای تلوزون هارا میگویم !

فلم بردارهای این شبکه های تلوزونی را میگویم !
چند وقتی بود که ازبعضی مردم وحتی ازبعضی منابرمی شنیدم که تعدادی ازتلویزون های خصوصی را حتی نمی شود راحت درکنارفامیل نشسته نگاه کرد ولی من ازعمق مسمئله چیزی نمی فهمیدم تا ایکه...
به یکی ازشبکه های تلویزونی که درحال پخش اخبارازآسیب دیدگان بدخشان است وگردهمایی را نشان میدهد که تعدادی ازمردم دریک شهرپراحساس برای ابرازهمدردی با این مردم بد بخت وبیچاره ودرد دیده گردهم آمده وکمک جمع آوری میکنند دراین حین دوربین فلم برداردرمیان جمعیت هزارنفری درمجلس روی صورت یک دخترزوم کرده دم به دم تصویراورا روی مونیتورتلویزون پس وپیش می آورد . ما وبینندگان ضمن ابرازهمدردی با فلم بردارعزیزبا احساس خجالت درعین لذت محو تماشای این تصویرشده ایم . نفری که بغل دست ام نشسته چند لحظه ای این تصویرقبیح ویا وقیح را تحمل کردند وبالاخره کاسه صبرش تمام شد ورو به من گفت : چوطوربا دقت سیل مونی ؟
گفتم : چی ؟
گفت : خودت میفامی که چی .
گتفم : اخبارنگاه میکنم گناه کردم ؟
گفت : آره می نگرم اخبارسیل مونی او قد ازو چمای خو .....
گفتم : به من چی که فلم بردارتصویردخترمردم را زوم کرده ؟ تو به تلویزون هم حسادت میکنی ؟ شب وروزاون سریال های ترکی را نگاه میکنین که یک مرد با چند زن رابطه داره ما اعتراض کردیم ؟
دوسه دفعه دیگه که تصویرآمد ورفت وازابعاد مختلف دخترمردم را به نمایش گذاشت ، نفری کنترل را گرفت درحالیکه روی دکمه کنترل باقهرفشارداد گفت : خجالت هم نمی کشند .... وبی انصاف زد کانال عوض کرد. آخرش نفهمیدم چقدرکمک برای مردم زیرآوارمانده جمع شد .

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 16:36 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393

گلوله باران هم شدیم !


با والی بادغیس هم قطارشدیم ورفتیم که کلینکی را افتتاح کنیم . والی میخواست سخنرانی اش را شروع کند که اولین هاوان افتاد واسط یک ده درصد متری مسجد . فکرکردیم اردوی ملی به استقبال ما ازخود توپ درکردن ولی سه ثانیه بعد دومی خورد به په دیوارمسجد وسومی که خورد باد وگردخاکش مرا گرفت و چره اش ناصررا . دربرابرچشمانم جان داد . چقدرآسان کشته شد .....

نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 11:21 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام فروردین 1393

شادي روح گابو!

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

شادي روح گابو!

 اگه مردتكه يك كتابي درباب" آداب رفتن به دستشويي" مي نوشت يا دعايي براي درمان سردردي خلق مي كرد ،  بعد خلق الله را مي ديدي كه ازمرگش درهرمحل يك مراسم جاندارفاتحه برگزارمي كردند وسالگرد رحلت شان را مي گرفتند عكس هاي حضرت شان را درسطح شهر به بلبرد ميكردند. اين مردكه گابريل گارسيا كه هرچي نوشته اززندگي نوشته وصدسال تنهايي نوشته و.... چند روزه مرده حتي يك پيام تسليت هم نشنيدم . لااقل شادي روح ش يك صلوات بفرستين . الهم ....... /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}
نوشته شده توسط عبدالواحد رفیعی در 8:38 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر