یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
تمکین
تمکین !!!
با جمعی ازدوستان با مذاهب مختلف درمسیری روان بودیم که دیدیم نره خری با آلت آخته ماده خری را دنبال میکند وبیچاره ماده خربا انداختن جفتک وقرتک ضمن فرار مذبوحانه تلاش میکرد تن به هوس نره خرنسپارد . دراین میان بادیدن این صحنه کسی روبه دیگران کرده گفت : ببینید ، پدرلعنت ماده خرتمکین نمیکند .
دیگری گفت : لابد قانون احوال شخصیه را نخوانده است .
سومی گفت : بیچاره ها تلویزون ندارندازکجا بفهمند قانون احوال شخصیه چیست ؟
یکی ازآن میان گفت : اینجا تلویزون تمدن را نمیگیره ُ تلویزون هم داشته باشه فایده نداره .
دیگری رو به من کرده گفت : تقصیرشما است که این قانون را درست تبلیغ نکردین .
ومن ازآنجا که آدم مذهبی نیستم دراین میان ماندم که چه گویم .....ازیک طرف احساس میکردم برای اولین دفعه است که رگ غیرت مذهبی ام برافروخته میشود ، ازطرفی مانده بودم که واقعا تمکین یعنی همین نیست ؟
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388
کسالت وبی فرصتی
دوشنبه یازدهم خرداد 1388
به مناسبت روز جهانی کودک .
کودکی درمرکزشهر هرات ساجق اش را برای فروش با لبخندی پیشکش مشتری می کند .
زرنج مرکز ولایت نیمروز . بهارسال ۱۳۸۸ . خانه بازی کودکان
کودکی وکاسبی بی رونق - زرنج مرکز ولایت نیمروز بهار ۱۳۸۸
یکشنبه دهم خرداد 1388
داستان ترجمه 3
نیم انگشتی
ترجمه : عبدالواحد رفیعی
درزمان های بسیارقدیم ودرسرزمین بسیاردور، پیرزنی تنها زندگی می کرد . یک روزکه روی چوکی گهواره ی خود نشسته بود وبا خودش فکرمیکرد، آهی کشید وگفت : چقدرخوشحال میبودم اگه خدا به من یک طفل میداد . درهمین فکرها بود که صدای تک تک دروازه حویلی را شنید ، وقتی دروازه را بازکرد بانوی جوانی را دید که پشت دروازه ایستاده است . زنِ جوان بعد ازسلام واحوال پرسی به پیرزن گفت :" ممکنه امشب را به من اجازه دهی خانه شما بمانم ؟اگه اجازه دهی شب را مهمان شما باشم درعوض، یکی ازآرزوهای شمارا برآورده خواهم کرد "
پیرزن کمی فکرکرد بعد به خانم اجازه داد داخل شود ، هم به این دلیل که دلش برای زن جوان سوخت ، هم اینکه میخواست یکی ازآرزوهایش را شاید برآورده کند ، واومیدانست چیزی راکه او آرزودارد داشتن یک طفل است ، ودردلش گفت :" شاید این زن بتواند آرزوی اورا برآورده کند" بعد ازاینکه پیرزن به مهمانش آب گرم داد تا اودست وصورتش را بشوید وباغذای خوب ازاوپذیرایی کرد ، دید که واقعا این زن چقدرزیبااست .
خانم مهمان تمام شب را راحت وباآسایش درخانه پیرزنِ مهربان خوابید ، وصبح زود ، وقتی ازخواب برخواست وبارو بقچه اش را جمع کرد که برود ، روبه پیرزن کرده گفت : "خوب من دارم میرم ، حالا شما میتوانید یک آرزوی بکنید تا من برآورده کنم . چه آرزویی داری ؟
بانوی جوان فکرمی کرد پیرزن هم مثل بیشترمردم آرزوی های معمولی داره ، مثل کسانی که میخواهند ثروتمند ترین مرد دنیا باشند، یا قدرتمند ترین مرد دنیا باشند، یا شاید بخواهد زیباترین یا باهوش ترین زن دنیا باشد و... اما پیرزن چیزی را آرزو کرد که خانم جوان اصلا باورش نمیشد وفکرش را هم نکرده بود . پیرزن گفت : "من دوست دارم یک طفل داشته باشم " آرزویی که تا این زمان هیچکس با اونگفته بود . بانوی جوان ازچیزی که پیرزن میخواست ، شگفت زده شده بود، با تعجب پرسید :" شما چه گفتین ؟" پیرزن چیزی را که گفته بود تکرار کرد: " آرزودارم یک طفل داشته باشم "
بانوی جوان یک دانه ی کوچک به دست پیرزن داد وگفت : این دانه را دریک جای خوب روی زمین بکار ، به دقت اورا آب بده ، خوب ازاومواظبت کن وبه اوبسیارمحبت کن . اگر همه ی آن چیزهایی را که میگویم انجام دهی ، به زودی صاحب یک طفل خواهی شد " بانوی جوان بعد ازاینکه تعلیمات لازم را به پیرزن یاد داد خدا حافظی کرد ورفت .
پیرزن همه چیزهایی را که آن زن به اوسفارش کرده ویاد داده بود ، انجام داد . درطول یک هفته ، ازجایی که دانه را کاشته بود یک بوته گل زرد رنگ و زیبا رویید . روز بعد این گل شکوفه داد . داخل گل یک دخترزیبا وکوچک که اندازه انگشت شصت پیرزن بود به وجود آمد ، به همین خاطرپیرزن نام اورا گذاشت " بند انگشتی " پیرزن برای دخترک یک لباس کوچک به اندازه ی او با نخ های طلایی ساخت . بند انگشتی همیشه داخل پوسته چارمغز میخوابید وبرای پیرزن شادی ونشاط میاورد .
اما ، یک روز موقعی که بند انگشتی برای خواب پایین رفت ، یک بقه ازمیان پنجره پرید وصدازد :" وای چه دخترقشنگی ، تو عروس قشنگی برای پسرم خواهی شد " وبند انگشتی را گذاشت روی یک تشکچه زنبق وروی آب شناکنان حرکت کرد برای یافتن پسرش . بند انگشتی شروع کرد به گریه وزاری . دراین هنگام تعداد کرم های کوچک آبی که درهمان گوشه کنارها زندگی می کردند ، صدای بند انگشتی را شنیدند وبه کمک اوشتافتند . به این خاطرشروع کردند به جویدن ریشه های برگ زنبق تا برای فرار بند انگشتی کمک کنند . تشکچه زنبقی که بند انگشتی روی آن بود ، یک روز تمام شناکردند . چند ساعت بعد بالاخره تشکچه ی زنبق درحالیکه بند انگشتی روی آن بود ازشنا بازماند. درطول تابستان او ازدانه ها میخورد وازشبنم روی برگ ها مینوشید . اما به زودی زمستان فرارسید وبندانگشتی به یک پناهگاه گرم نیازداشت تا ازسرمای زمستان درامان باشد . درهمان نزدیکی یک موش مهربان زندگی میکرد وبه نبدانگشتی اجازه داد که زمستان را درلانه او زندگی کند . اما ، آنها همینطورباهم زندگی میکردند وزمستان روبه تمامی بود که یک روزموش روبه بند انگشتی کرده گفت :" اگربخواهی زمستان آینده را هم بامن زندگی کنی باید با دوستم "مولی" عروسی کنی ، درغیرآن صورت باید ازلانه ی مرا ترک کنی ، چرا که من نمی توانم زمستان بعدی را به تو جای دهم "
بندانگشتی به ناچارقبول کرد وروزبعد راه افتاد که مولی را ببیند . همینطورکه دنبال مولی میگشت ، دریکی ازلانه ها با یک پرنده ی سربه سرشد که مریض وبیحال روی زمین افتاده بود، بند انگشتی فکرکرد او مرده است وباخودش گفت :" بیچاره مرغک ، من باید اورا دفن کنم " اما وقتی اورا دست زد دراین حال دید که مرغک هنوزنفس میکشد و فهمید که هنوز زنده است ، واوچند وقتی را ازمرغک مراقبت کرد تا زمانیکه مرغک خوب شد وتوانست پروازکند . مرغک پروازکرد . تابستان داشت تمام میشد وبند انگشتی درفکربود که اگربخواهد زمستان را با موش سپری کند باید با مولی عروسی کند به همین خاطر آن پاییز بند انگشتی نزدیک بود با مولی عروسی کند . اما دراین هنگام اویک جک جک آشنایی شنید ، صدای دوستش مرغک بود که یک فکرخوب به سرش رسیده بود . مرغک صدا کرد به بندانگشتی وگفت : " تو مجبورنیستی با مولی عروسی کنی دوست عزیز، اگرمایل باشی میتوانی همراه من به مناطق گرمسیربروی " بند انگشتی بی درنگ پرید روی پشت مرغک نشست وبه سوی مناطق گرمسیربه پروازدرآمدند . مردم منطقه گرمسیرکه خیلی مهربان بودند بند انگشتی را خیلی دوست داشتند . به همین خاطر نام جدید روی او گذاشتند ، نام جدید بند انگشتی شد " ایرین ". او بایک شاه زاده درهمان منطقه گرمسیرعروسی کرد وبا شادی وخوشی به خانه شاه زاده رفت وبرای همیشه زندگی نوی را شروع کرد . پایان .
شنبه نهم خرداد 1388
داستان ترجمه
کمی وکاستی اگر هست ضمن پوزش استدعا دارم مرا راهنمایی کنند .
ببریا بانو ؟
نوشته : فرانک آر استاکتون (frank R.Stockton1834-1902)
ترجمه : عبدالواحد رفیعی
خیلی وقت پیش ، درزمان های بسیارقدیم ، یک پادشاه بسیارقدرتمند زندگی میکرد . بسیاری ازفکرهای او مترقی وپیشرفته بود ، ولی بعضی ازعقاید او باعث درد سرورنج مردم میشدند .
یکی ازقوانین پادشاه روش عجیب وغیرمعمول محاکمه ومجازات مجرمین بود . دراین روش ازیک مکان عمومی به عنوان یک محکمه کارگرفته میشد . هنگامی که یک شخص به یک جرمی متهم میشد ، سرنوشت او درمیدان عمومی شهرتعیین میشد . مجرمین دراین مکان بسته به شانس واقبالی که داشتند ، یا مجازات میشدند یا بی گناه شمرده میشدند .
درروزهایی که قرار بود کسی محاکمه شود ، همه مردم دراین ساختمان عمومی درمیدان شهرجمع میشدند و پادشاه بالاترازهمه روی چوکی رسمی ومجللی مینشست . وقتی که اوعلامت میداد ، یک دروزاه اززیرپایش بازمیشد . شخص متهم ازآن دروازه به داخل محوطه قدم میگذاشت . درست روبه روی شاه دوتا دروازه وجود داشت ، که دقیقا شبیه هم ودر کنارهم ساخته شده بود. شخص متهم که قرار بود محاکمه شود ، باید مستقیم به طرف این دوتا دروازه میرفت ویکی ازآن دروازه ها را به صورت اتفاقی بازمیکرد . او میتوانست هردروازه ی را که دلش میخواست انتخاب کرده بازکند . درحالیکه درپشت یکی ازاین دروازه ها ببری درنده ایستاده بود ودرپشت دروازه دیگربانویی زیبا منتظربود . ولی شخص متهم وهیچ کسی نمیدانست درپشت کدام دروازه ببراست ودرپشت کدام دروازه یک زن.
اگرمرد متهم دروازه ی را بازمیکرد که ببرگرسنه ی، که درنده ترین حیوان روی زمین است ازآن بیرون میامد ، دریک چشم به هم زدن ببر روی متهم میپرید واورا به قطعه های کوچک وریز،تکه تکه میکرد ، وشخص متهم به عنوان مجازات برای جرمی که مرتکب شده بود به این صورت محکوم میشد .
دراین حال زنگ ها به صورت حزن انگیزومغموم به صدا میامد سوگوران ووابستگان محکوم زارزار گریه سرمیدادند . ومردم با سرهای خمیده ، چهره های اندوهگین وبا قلب های غمگین ، به آهستگی راه خانه های شان را به پیش میگرفتند . آنها با افسوس واندوه فقط میتوانستند بگویند :" بیچاره ، چقدرزیبا وجوان بود" ویا: " چقدرپیرمرد محترمی بود ، اونباید به این صورت میمرد .
اما ، اگرشخص متهم دروازه دیگری را بازمیکرد که ازدرون آن زنی بیرون میامد که مخصوصا برای شخص متهم درنظرگرفته شده بود مرد بی گناه شناخته میشد وبه پاس وافتخاربی گناهی اش باید فورا با این زن عروسی میکرد . به فرض اگرشخص قبلا زن وخانواده میداشت ویا شخص متهم ممکن کسی دیگری را برای عروسی درنظرداشته باشد هیچ کدام مسئله ی مهمی نبود ، این عروسی باید صورت میگرفت . شاه هیچ مسئله ی را برای زیرپاگذاشتن این قانون مجازات وپاداش نمی پذیرفت .
دراین صورت دروازه دیگری اززیرپای پادشاه بازمیشد ویک روحانی ، یک آوازخوان ، یک رقاص ویک سازنده به مرد متهم که حالا بیگناه برآمده بود وزن باد آورده اش ملحق میشد ند . مراسم عروسی ازهمان لحظه بی درنگ برگزارمیشد . سپس زنگ ها با صدای شاد به صدا درمیامدند، ومردم شادی کنان فریاد میزدند .وداماد عروس جدید را درحالیکه اطفال درمسیرراه آنها گل میپاشیدند ، به سوی خانه اش راهنمایی میکرد.
این یک روش خاص شاه برای اجرای عدالت بود . بی طرفی این روش به صورت کامل مراعات میشد . شخص متهم نمیتوانست بداند که پشت کدام دروازه زنی منتظراست وپشت کدام دروازه ببردرنده وگرسنه ی ایستاده است . او به صورت شانسی یکی ازآن دروازه هارا بازمیکرد . بدون اینکه بداند درطول یک دقیقه بعد سرنوشت او مرگ است یا عروسی با یک خانم زیبا ؟
بعضی وقت ها حیوان درنده ازیک دروازه بیرون میامد ، بعضی روزا ازدروازه دیگری بیرون میامد .
این روش یک روش پرطرفداربود . موقعی که مردم دریک روز محاکمه مهم جمع میشدند ، هرگزنمیدانستند که آیا آنها امروزصحنه خونین یک قتل را خواهند دید یا شاهد یک روزخوش عروسی خواهند بود ؟ بنا براین مردم همیشه به این روزعلاقه مند بودند تا ببینند چه میشود . وافکارعامه مردم هیچ گونه مسئولیتی برای خودشان درقبال ظالمانه بودن این نوع مجازات احساس نمی کردند . آیا شخص متهم همه مسئولیت را به دوش نداشت ؟ آیا همه چیز دراختیارشخص متهم نبود؟
ازقضا پادشاه دختری داشت بسیارزیبا که ازخیلی جهات شبیه پدرش بود . پادشاه دخترش را به اندازه همه دنیا دوست میداشت . دخترشاه به صورت مخفیانه عاشق مرد جوانی شده بود که زیبا ترین وشجاع ترین مرد روی زمین بود . اما این مرد ازطبقه مردم عادی ورعیت بود نه ازیک فامیل مهم وبا اعتبار .
بلاخره مثل همه رازها که همیشه پنهان نمیماند ، یک روزی شاه ازروابط عاشقانه دخترش با این مرد با خبرشد وازاین خبرچنان قهرش آمد که مرد بیچاره را فورا به زندان انداخت . یکی از روزها برای محاکمه مرد درمیدان عمومی تعیین شد . این محاکمه برخلاف دیگرمحاکمه ها یک روی داد خاص ومهم بود . قبلا هیچ مرد رعیتی جرئت نکرده بود عاشق دختریک شاه گردد .
شاه میدانست که این مردتنبیه خواهد شد ، ولو اینکه او دروازه ی خوشبختی را بازکند . وشاه ازتماشای جدی بودن این قضاوت لذت خواهد برد. مهم نبود که مرد جوان درعاشقی اش با دخترشاه اشتباه کرده بود یا نه .
روزمحاکمه ازراه رسید ، مردم ازدورونزدیک درمیدان محاکمه جمع شده بودند . جمعیت حتی دربیرون محوطه اصلی ازدحام کرده بودند . شاه به همراه مشاورین اش درجایگاه مخصوص شان درست روبه روی دو دروازه ی سرنوشت سازنشسته بودند . همه آماده بودند. با ا شاره ی شاه ، دروازه ی درزیرپای شاه بازشد ومردجوانی که عاشق دخترشاه بود درمیدان محاکمه ظاهرشد . جوانی بلند قد ، زیبا وخوش اندام . حضوراو با شادی و ابرازاحساسات حاضرین مواجه شد . نیمی ازجمعیت هرگزنمیدانستند چنین جوان برازنده ای درمیان آنها زندگی میکند . جای تعجب نبود که دخترشاه عاشق او شده باشد . چه یک سرنوشت وحشتناکی برای او رقم میخورد .
مرد جوان همینکه به میدان پا گذاشت ، برای اینکه به شاه تعظیم کند برگشت . اما او به هیچ صورت به حکمران بزرگ فکرنمیکرد . چشمان مرد جوان به جای شاه ، روی شاه دخت دوخته شده بود که درکنارپدرش نشسته بود .
ازروزی که تصمیم گرفته شد تا عاشق جوان را درمیدان بزرگ محاکمه کنند ، شاه دخت به هیچ چیزی فکرنکرده بود مگربه این حادثه .
شاه دخت ازقدرت ، تاثیرونفوذ بیشتری ازهرکسی برخورداربود که درچنین قضیه ی شریک بود . او کاری کرده بود که قبلا کسی انجام نداده بود . او توانسته بود خودش را ازراز پشت دروازه ها باخبرسازد . شاه دخت میدانست که پشت کدام دروازه ببردرنده ایستاده است وپشت کدام دروازه بانوی سرنوشت سازمنتظراست . ثروت وقدرت اراده ونفوذ زنانه ی او ، رازپشت دروازه را برای شاه دخت آشکارکرده بود .
او همچنین میدانست زنی که پشت دروازه ایستاده است ، کی است .او زنی بسیارزیبا ودوست داشتنی درقلمرو پادشاهی پدرش بود . شاه دخت درگذشته چندین بار این خانم را درحال گفتگو با مرد جوان دیده بود، ویا زمانیکه با اشتیاق به او نگاه میکرد . درواقع این زنی بود رقیب سرسخت عشقی برای شاه دخت .
شاه دخت اززنی که ساکت پشت دروازه بود نفرت داشت ، او با تمام وجود ازخونی که دررگ های او جریان داشت ونشان ازنیاکان او میداد نفرت داشت .
مردجوان لحظه ی برگشت وبه شاه دخت نگاه کرد . چشمان او با چشمان دخترتلاقی کرد، درحالیکه اوبیشترازهرکسی رنگ پریده تروسفید دردریایی ازهیجان غرق بود . مرد جوان میدانست که شاه دخت میداند پشت کدام دروازه ببرایستاده است وپشت کدام دروازه بانویی درانتظاراو است . او انتظارداشت که شاه دخت به او نشان دهد .
تنها امید مرد جوان این بود که شاه دخت موفق شود این راز را به دست آورد . موقعی که او به شاه دخت نگاه کرده ، فهمید که او موفق شده است سرازرازپشت دروازه ها درآورد ، درحالیکه او میدانست که شاه دخت موفق خواهد شد .
سپس نگاه سریع وهیجان زده ی مرد این سوال را پرسید :" کدام ؟" این نگاه به همان اندازه ی برای شاه دخت روشن بود که مرد ازمکانی که ایستاده بود با فریاد این سوال را مطرح کند . فرصتی برای ازدست دادن نبود .
شاه دخت دستش را بلند کرد ، وبایک تکان سریع وکوتاه به طرف راست اشاره کرد . طوریکه هیچ کسی جزدلداده اش آن را ندید . همه چشم ها مگرچشمان او روی مرد محکوم دوخته شده بود که درمیدان منتظربود . او برگشت وبا گام های محکم وسریع به طرف فضای خالی میدان راه افتاد . همه قلب ها ازتپش افتاده بودند ، نفس ها درسینه ها حبس شده بود ، همه چشم ها روی مرد نشانه رفته بود . او به سوی دروازه ی سمت راست که شاه دخت اشاره کرده بود رفت وآنرا بازکرد .......
نقطه هیجان داستان اینجا است : به نظرشما ازپشت دروازه کدام یک برآمد ؛ ببردرنده یا یک زن ؟
ما هرچه بیشتردرباره این سوال فکرکردیم جواب آن سخت ترشد وکمتربه جواب رسیدیم . این مربوط میشود به مطالعه روی قلب انسان ها . فکرکردن روی آن وتصمیم درمورد جواب آن بستگی به شخص شما دارد. اما مانند اینکه بستگی داشت به قلب خونین شاه دوخت ، روح سفید وسوزان او زیرفشار اندوه عشق وحسادت . او مرد را ازدست داده بود ، اما چه کسی باید آنرا تصاحب میشد ؟
چقدرزیاد ، بارها وبارها ، درساعات بیداری ودررویا های خویش ، شاه دخت ازاین فکربه وحشت افتاده بود ودراین حال صورتش را با دستانش میپوشاند . او به دلداده اش فکرمیکرد درحالیکه دروازه ی را بازمیکرد که درپشت آن ببری با دندان های تیزمنتظربود .
اما بارها بارها درذهنش جوان دلباخته اش را دیده بود که دروازه دیگری را بازمی کند ؟ چه مقداراو دندان ساییده بود وموهایش را کنده بود ، موقعی که صورت خوشحال عاشقش را دیده بود که دروازه ی مربوط به زن را بازکرده بود . چگونه روح او درمیان درد میسوخت موقعی که دیده بود مرد عاشق او، با نگاه پیروزمندانه اش به طرف زن میدود . موقعی که تصورمی کرد هردونفرعروسی می کند . وزمانیکه آنها را میدید که دست دردست هم دورمیشوند ازمسیرپوشیده ازگل . درحالیکه با جمعیت خوشحال وهلهله ی شاد جمعیت خوشحال بدرقه میشوند ، دراین حال تنها او بود که با گریه ازدست داده بود .
آیا برای مردجوان بهترنخواهد بود که به سرعت بمیرد ؟ وبرود دردنیای دیگربرای شاه دخت انتظاربکشد؟ وهنوزآن ببروآن فریاد وآن خون درذهن اش بود ....
تصمیم او به زودی آشکار شد ، اما این تصمیم بعد از روزها و شب ها فکرکردن به دست گرفته شده بود ، او فهمیده بود که ازاوسوال خواهد شد ، واو تصمیم گرفته بود که چه جوابی خواهد داد . به همین دلیل او دست اش را به طرف راست تکان داده بود .
سوال برای تصمیم او به این سادگی نیست که جواب داده شود . واین وظیفه ی ما نیست که خود را جای کسی بگذاریم که قادر است به این سوال جواب گوید .بنا براین من جواب این سوال را برای شما میگذارم . کدام یک ازدروازه ی که بازشده بیرون میاید ؛ بانوی زیبا یا ببری درنده ؟
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388
نقد نظر2
مطلب زیرنوشته ونظری است که دوست عزیزمان آقای محمد امین زواری دروبلاگ شان روی مجموعه داستان" آشار" نوشته اند . ازلطف ونظرایشان صمیمانه سپاس گذارم وامیدوارم که نقد ونظرادبی دربین فرهنگیان کشور روز به روز رایج ترگردد تا راه گشایی برای نویسنده گان باشد .
به نقطه چین واقع در پایان نوشتۀ پیشین که رسیدم، توفان عطسۀ آلرژیک از راه رسید و نفسم را برید. علت این توفان هم - که معمولا در فصل بهار زیاد می شود- این دو ردیف درخت قدکشیده بالای پنجره حجره دانشجویی من است که در این فصل به قصد زاد و ولد، گرده افشانی و تخم پراکنی و از این گونه کارها می کنند و بادهای بهاری هم کمکشان می کند تا من را که حساسیت دارم نسبت به این چیزها،دچار عطسه هایی کنند که گاه- مثل همین چندروز- طول می کشد.بگذریم...
دوستی کاتالان دارم،از مردمان بارسلون که شاید در این وبلاگ چندبار از او یادکرده باشم. همیشه می گوید «من از دستور و زبانشناسی متنفرم، اینها(دستوریان و زبانشناسان) مانند قصابان ساتور به دست، زبان را شقه شقه و مجروح می کنند؛ این اصلا زیبا نیست» و من بارها از او پرسیده ام- به خاطر جواب زیبایش- که خوب تو به زبان چگونه می نگری؟ و رامن گاژه- دوستم- بارها گفته است: « زبان برای من اسب نجیب و اصیلی است که سوار بر آن می تازم، می نویسم، زیبایی می آفرینم و لذت می برم». رفیعی نیز سوارکاری بر اسب اصیل زبان را یادگرفته است. داستان او شبیه یک گزارش روایتمند، شبیه یک خاطرۀ نقل شده در محفلی دوستانه، روان و به دور از تکلف است و البته سرشار از زیبایی های طبیعی و بومی گویشی. این زیبایی های اخیر، حاصل کاربرد استعاره ها، نمادها،مجازها، تمثیل ها و کنایه هایی است که مردمان روستاها و قریه های ما ناخود آگاه و به زیبایی در زبان خود به کار می برند.چند مثل دم دستش را ببینید: «نان در نیمۀ راه گلو و اشکمبه اش بود»،«مرگ شوهرش را از پیشانی دختر استا می دانست»،«دختر مردم را ....به پای خود زنجیر کرده بود»(همه مثال ها از داستان بازگشت سلیمان). البته اینها بهترین مثال ها نیستند اما فقط از یک صفحۀ کتاب برداشت شده اند.
رفیعی زبان راوی را نزدیک به زبان معیار افغانستان( اگر گویش رایج در محافل فرهنگی کابل را معیار بپنداریم) برگزیده است. البته مشخص است که هیچ تلاشی برای حذف تأثیر گویش منطقه زادگاهش- گویش هزارگی- بر زبان داستان نکرده است و این هم به طبیعی بودن و روان بودن زبان او کمک کرده است. اگر زبان نویسنده را در این قسمت، یک دست نبینیم، خیلی بر او ایرادی نیست چرا که نویسنده سالهای عمرش را در محیط های متفاوتی سپری کرده و به صورت طبیعی از محیط زندگی خود- ایران، کابل،هزاره جات و ...- تأثیر پذیرفته است. اما هنگام بیان گفتگوهای میان شخصیت های داستان ها، یک دست نبودن زبان، فضاسازی را دچار اشکال می کند و خواننده را نیز در تحلیل وضعیت شخصیت ها به اشتباه می اندازد. این عیب در بیشتر داستان های مجموعه آشار به چشم می آید. مثلا داستان آشار که در فضای یک روستای هزاره نشین روایت می شود، نویسنده از ابتدا قصد دارد گفتگوهای شخصیت ها را به گویش هزارگی بنویسد و از این راه اهدافی مثل ایجاد صمیمیت و نیز تکمیل صحنه پردازی و فضاسازی را تأمین کند. طبعا ما انتظار نداریم «خاله کته» یا «صغری» گاهی هزارگی گپ بزنند و گاه- بدون دلیل منطقی- به گویش کابلی. و نیز در میان جمله ای به گویش هزارگی، کلمات را کابلی نیز تلفظ کنند. ببینید: «تا یک خرمو رَ چپر نکده نخواد بیایند، بلکم آلی خلاص شون دیگه...سایه کج شده»....«بچُّم بچی جان، صبکی که پدرت پس چارشاخا آمد می گفت اَژده نفر رَ گوفته، مالوم نییه چندنفرشان بیایه چندشان نیایه». این دو جمله از زبان خاله کته نقل شد. می بینید که نویسنده سعی کرده گفتگوی او را به گویش هزارگی بنویسد، اما کلمات قرمز رنگ در گویش هزارگی به این صورت تلفظ نمی شوند بلکه تلفظ انها به ترتیب این است: بِیَن(بَیَن)،آته تو( بابه تو)، موگوفت(مُگوفت)،شی،شی، نَیَه. از این بدتر جملاتی است که کاملا با روش نویسنده در ثبت گفتگوی شخصیت خاله کته تباین دارد: «..راستی خواهر ریزه گگت خوب شد؟ آلی می چوشه؟ سینه را می گیره؟» که بنابر روش نویسنده باید اینطور نوشته می شد: راستی خُوار ریزگگ تو خوب شده؟ آلی موچوشه؟ سینه رَ میگره(می گیره؟
ناگفته نماند که نقش ویراستار در ایجاد یکدستی و یکنواختی اثر، بسیار مهم است. با وجود اینکه ویراستار آشار، نویسنده نام آوری چون محمدحسین محمدی است، در ویراستاری آشار اندکی شتاب زده و حداقلی ظاهر شده است. به کاربردن شکل محاوره ای کلماتی مثل شیرنی،مزدورا و پوسخند در متنی که قرارنیست محاوره ای باشد، کاربرد بی امان و غیر ضرور الف قبل از ضمیرمتصل مفرد غایب(ش) در کلماتی مانند : انگشت اش( انگشتش)، دورنگ اش(دورنگش)، گرانقیمت اش(گرانقیمتش یا گرانقیمت او)، انگشتر عقیق اش(عقیقش)، کاربرد نابجای نقطه ویرگول(؛) و مواردی شبیه این از مصادیق این کم کاری است. از سوی دیگر، همین که محمدی - یکی از بزرگان داستان نویسی ما- قبول کرده است کار ویراستاری کتاب اول یک نویسنده را انجام دهد، خودش هم تواضع است هم نشان ارج و قرب رفیعی در خانه ادبیات افغانستان. از این گذشته مشکلات زبانی و نوشتاری« آشار» بسیار کمتر از کتابهای مشابه است و از این نظر به ناشر و نویسنده و ویراستار باید تبریک گفت.
کاستی های دیگری که در کار رفیعی می بینم، به احترام «کتاب اول» بودن آشار، ذکر نمی کنم؛ باشد برای آفرینش ها و آثار بعدی وی. اما ذکر یک ویژگی دیگر را که کمیاب است در نویسندگان ما، واجب می بینم. «طنز» رفیعی علاوه بر اینکه در داستانهای «راز آسیاب ما» و «نذر شاه مردان» به روشنی در تارو پود روایت تنیده شده است، در بقیه داستانها نیز به شکلی ظریف، اگرچه پنهان،حضور مداوم دارد.« آشار» داستانی تلخ است اما ساختار آن و بخصوص پایان بندی آن، طنزی تلخ را نیز در خود دارد.حتی در داستان «برف باد» که به یک شهید، یک قربانی نفرت نژادی تقدیم شده است و در فضایی تلخ و غمبار روایت می شود نیز طنز حضور دارد: «سیف الله چاقویی از کمرش بازکرد.حلقۀ مردان با جامه های سیاه و چشمان درخون آمیخته، گرد آن دو شروع کردند به اَتنگ. دستان سیف الله می لرزید....کارد راگذاشت روی گلوی گل احمد.....گل احمد زمزمه کرد:«لا اله الا الله....»......سیف الله زمزمه کرد: « الله اکبر...»....».
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
نقد ونظر
آشار
نویسنده:عبدالواحد رفیعی
ویراستار: محمدحسین محمدی
ناشر: خانه ادبیات افغانستان
کابل- پاییز 1387
قصۀ نشر و پخش کتاب در افغانستان ما و بخصوص درمیان ما افغانهای بی افغانستان، « یکی داستان است پرآب چشم» که به گمانم در این زودی ها سامان نخواهدگرفت. قصه رسیدن کتاب آشار به دست من خواننده هم جزئی از همین ماجراست.مدتهاست که پی جوی یافتن و خریدن آشار هستم و نمی یابم. تازه دیروز پریروزبود که کتاب به دستم رسید و آن هم به لطف و محبت خود نویسنده. اینها را گفتم که پیش از خواندن حرفهای من درباره حرفهای رفیعی نفرمایید: « این چه آذان بی وقتی است!»، آشار کی ها چاپ شده، این بنده خدا کی درباره اش گپ می زند؟
مجموعه داستان «آشار»، اولین محصول چاپ شدۀ فعالیت ادبی عبدالواحد رفیعی در زمینۀ داستان نویسی، شامل دوازده داستان از این نویسندۀ غزنوی است. به عنوان دستپخت اول یک نویسنده، این مجموعه فراتر از حد انتظار است و چنان که محمدی در مقدمۀ کتاب اشاره کرده است، حداقل سه داستان خوب(آشار، برف باد و بازگشت سلیمان) و به یادماندنی دارد. اما اگر تجربه چندین سالۀ رفیعی را در طنزنویسی و روایتگری در وبلاگش(مسافر) به یاد آوریم و اگر در نظر بگیریم که وی حداقل از 1378 با نویسندگی در تماس بوده است، خیلی شگفت زده نمی شویم. من از جمله کسانی هستم که انتظارم از رفیعی(با توجه به توانایی های او) بیشتر از این بود و با خواندن کامل مجموعه آشار، گفته می توانم که انتظارم را صددرصد برآورده نکرد.
اگر بخواهم کوتاه تر و دسته بندی شده تر در مورد مجموعه داستان آشار حرف بزنم می توانم بگویم که برجستگی و نقطه قوت( و نیز نقاط ضعف) این مجموعه، در دو حوزه «زبان» و «موضوع و بن مایه های داستانی» دیده می شود. از نظر تکنیک های روایت،تیپ ها و شخصیت ها، طرح و ... مجموعه آشار حرف جدیدی برای گفتن ندارد، اگرچه ازین نظر قابل قبول و کم عیب است. البته شخصیت های داستانی او ظرفیت بررسی و تأمل جدی دارد که امیدوارم کسی دیگر این کار را بعهده بگیرد. من در اینجا به زبان و موضوع و بن مایه های داستانهای رفیعی می پردازم.
انتخاب موضوع و بن مایه هایی که در داستان طرح می شود، به جهان نگری و زاویه نگاه نویسنده به جهان و انسان باز می گردد. عموم موضوعاتی که در سه دهۀ اخیر در ادبیات داستانی افغانستان دستمایۀ آفرینش ادبی قرار گرفته اند، زیر سایۀ سنگین جنگ و پیامدهای آن قراردارند و داستان های رفیعی نیز مستثنی ازین قاعده نیستند. این مسئله آنقدر تکرار شده است که وجود سایۀ جنگ در داستانهای نوشته شده در افغانستان به یک قاعدۀ آشنا تبدیل شده و بخشی از «زندگی» انسان افغانستانی، چه در واقعیت و چه در دنیای داستان تلقی می شود. جنگ و پیامدهای جنگ در افغانستان، یک دغدغۀ «عام» و غیر شخصی است. رفیعی با درک این مسئله و به درستی، دلمشغولی های جنگی را در پس زمینه داستانهایش قرارداده و در فضاسازی از آن کمک گرفته است اما موضوع و بن مایه های اصلی،خیلی به جنگ مربوط نمی شوند. قهرمان داستان آشار، که گل سرسبد این مجموعه است،دختری فقیر به نام «صغری» است که در طول داستان در هوس خوردن شوروا در تب و تاب است و عاقبت هم در حرمان می ماند. زندگی انسان درنگاه مدرن، که داستان نویسی امروز هم یکی از محصولات آن است، تشکیل شده از همین «آرزوهای کوچک» است؛ نه آرمان های بزرگ که فقط «تیپ» های آرمانی انسان، قدرت «داشتن» آن آرزوها را دارند. پیداست که بن مایه های فرعی دیگر نیز در داستان قابل ردیابی است: تقابل طبقاتی دهقان زحمتکش و ارباب های استثمارگر(که خاله کته سخنگوی آنان است)، تقابل دایمی فقیر و غنی ، بی رحمی و سبعیت طبقات غنی، بیان هرمندانۀ عمق فقر و محرومیت در محیط روستایی افغانستان و ...
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388
عکس های اطفال سوخته درفراه
استفاده ازعکس ها بدون ذکرماخذ ونام عکاس ممنوع است .
این مرد هفت فرزندش را ازدست داده است همسروتنها دخترش زخمی اند .
این کودک همراه مادرش از"فراه رود " برای مهمانی به خانه مامایش رفته بود که مادرش شهید شده وخودش سوخته درجریان دیدارما هرلحظه صدا میکرد " موری " یعنی "مادر ......"
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388
رویداد مهم شهرما !
افتتاح قیراندازی چاله ها !
برای من کمتراتفاق میفتد که تلویزون محلی شهرمان را ببینم واگرهم میبینم گاهی به صورت اتفاقی است . یکی ازآن اتفاق های اتفاقی همین پریشب اتفاق افتاد ومن به صورت اتفاقی به اخبارتلویزون محلی شهرمان ناخواسته گوش میدادم که درجریان اخبارصحنه ی بسیارجالب وامیدوارکننده ی را دیدم که تمام شب را وقتی یادم میامد میخندیدم ، شما فکرکنید خنده ی من ازخوشی یا شادی بوده است .
سرخط اخباراینگونه بود که : کارقیرریزی وترمیم سرگ های سطح شهرطی مراسمی با حضورمقامات دولتی افتتاح شد ، ولی قسمت دیدنی وشاد این خبرتصویری بود که همراه گزارش ازمحل مراسم برای دقایقی پخش میشد .حالا من تا جایی که ممکنه صحنه را بازسازی میکنم تا لذت ببرید :
وسایل درصحنه :
یک عدد فرغون پرازقیرداغ
دودسته بیل روی فرغون .
یک گودال یا چاله به عمق 20 سانت ، به طول حدود یک متروعرض تقریبا سی سانت .
جمعتی حدود نامعلوم با تعدادی موترکروزین ودوربین های فلم برداری وعکس برداری .
گرد این چاله ی محترم وگرامی ، و وسایل مذکوریک لشکرآدم چپن دارونیکتایی دارازقبیل معاون ولایت ورئیس اجرایی ولایت وشارال شهرو..... جمع بودند .البته با موترکروزین و دوربین وکامره و خبرنگارو....
نحوه افتتاح :
اول دونفرکه عبارت بودند ازشاروال شهرورئیس اجرایی ولایت درمیان کف زدن وصدای الله اکبردوبیل قیررا با کمال احترام ازداخل فرغون گرفته داخل چاله انداختند ، بعد یک نفرنظامی با یک نفرچپن دار، با همان احترام دوبیل قیرازداخل کراچی گرفته به چاله انداختند ، البته با صدای کف والله اکبر. بعد یک نفرنیکتایی داربایک نفرلنگی دار، با همان احترام وصلوات دوبیل قیرازفرغون گرفته داخل چاله ی محترم انداختند ، بعد شاروال ازدوریکی دیگری را که چپن ولنگی داشت صدا کرد که بیا ، او هم به دعوت شاروال لبیک گفته آمد همراه یک نفردریشی دارکه بدون دعوت خودش را به بیل رسانده بود دوبیل قیرازفرغون گرفته با سلام وصلوات به داخل چاله ی عزیزانداختند . این مراسم همین طوربرای مدتی ادامه داشت ومن ازبس محو تماشای این تصویرشده بودم نفهمیدم که گزارشگرازاین مراسم چه گفت ، ولی تصویرگویایی یک رویداد مهم درشهرما بود .
قابل یاد آوری است که این مراسم چند سال است تکرار میشود وقرار است درآینده نیزهرسال یک بارتکرار شود .چرا که همه شهریان عزیز به یاد دارند که این چاله ها سال یک بارپروخالی میشوند .
دراین میان چیزی که سوال برانگیزبود عدم حضوروالی دراین مراسم بود . به گفته بعضی ازکارشناسان امورپروژه ، ممکن ایشان سهمی دراین پروژه نگرفته است .
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
داستان ترجمه
نوشته : ناتانیل هادرن (1804- 1864 )
ترجمه : عبدالواحد رفیعی
سرانجام زمستان سرد وطولانی پایان یافت . شب های سرد آهسته آهسته تمام شد ، و به جای آن ، روزهای گرم بهاری کم کم شروع به آمدن کرد . به این صورت زندگی نو درزمین شروع شد وهمه چیزبه رشد ونموشروع کردند . برای اولین دفعه ، گیاهان سبزذرت شروع کردند به رشد . آنها ازمیان خاک سرگ کشیدند واکنون روی زمین دیده میشد ند .
بعد ازماه های طولانی زمستان ، کلاغ ها ،این پرنده های کلان وسیاه گرسنه بودند . وقتی گیاهان کوچک وسبزذرت را میدیدند ، برای خوردن آنها با سرعت به سوی زمین فرود میامدند . مادر"ریگبی" پیر کوشش میکرد کلاغ های گرسنه وبد صدا را ازروی مزارع ذرت خود فراری دهد . آنها پیرزن را خیلی عصبی میکردند . اونمیخواست کلاغ ها گیاهان ذرت اورا بخورد . اما کلاغ ها دست بردارنبودند . سرانجام مادرریگبی حوصله اش تمام شد ویک روز صبح زود ، درست زمانی که آفتاب طلوع میکرد ، ازجا برخواست . او نقشه ای داشت تا مانع خوردن گیاها ن ذرت اش توسط کلاغ ها شود .
مادر"ریگبی" قادربه هرکاری بکند ، او یک جادوگرنابغه بود ، زنی با قدرت فوق العاده . او میتوانست آب جوبی ر ا به قله کوه براند، یا زنی زیبایی را به یک اسب سفید تبدیل کند . خیلی ازشب ها موقعی که ماه کامل بود ودرخشان ، او درحالیکه روی یک تکه چوبی نشسته بود درحال پرواز بالای خانه های قریه دیده میشد .. آن یک تکه چوب جارو بود وبه مادر"ریگبی" قدرتی میداد که انواع حیله ها ونیرنگ های عجیبی انجام دهد .
مادر"ریگبی" صبحانه اش را سریع خورد وسپس شروع به کارروی چوب جادویی اش کرد . او درنظرداشت چیزی بسازد به شکل یک مرد ویا لااقل به نظرکلاغ ها یک مرد بیاید وآنها ازترس آن ذرت های اورا نخواهند خورد . کاری که بیشترین زارعین ودهقانان تلاش میکردند به اینصورت حاصلات شان را ازشراین پرنده گان سیا ه ومزاحم محافظت کنند .
مادر"ریگبی" به سرعت کارمیکرد ، او چوب جادویی اش را بصورت ایستاده نگهداشت وسپس قطعات چوب های دیگررا به او بست . به اینصورت آهسته آهسته آن چوب شکل یک مرد را به خود میگرفت ، درواقع او به نظریک مرد میرسید . سپس کدوی سبزی شبیه وبه اندازه ی یک توب فوتبال را روی نوک چوب گذاشت ،به این صورت او سرآن را ساخت وبرای تکمیل کاردوسوراخ کوچک هم روی کدو به عنوان چشم های او ایجاد کرد ، وکمی پایین ترسوراخ دیگری تراشید که درست به صورت دهن یک مرد به نظرمیامد .
سرانجام ، مرد تکمیل شد ، او به نظرمی آمد برای خدمت به خانم ریگبی آماده است وازخوردن ذرت ها ی او توسط این پرندگان پیرجلوگیری خواهد کرد . اما مادرریگبی ازساختن آن چندان راضی نبود ، او میخواست که هیولای پرنده گان ، بهترازاین باشد . به این خاطرکه او یک کارگرماهر بود . بنابرای اویک کوت ارغوانی ساخت وبه تن هیولا داد وآنرا با یک جامه سفید پوشاند . اوآنرا با پرهای نرم ویک کلاه کهنه پوشاند . وداخل آن کلاه پرهای پرندگان را چسپاند . ازنزدیک آنرا امتحان کرد واحساس کرد حالابیشتراورا دوست دارد . یک کوت زیبا به تن اش داد وبایک پرزیبایی دربالای کلاه اش اورا "کلاه پردار" نام گذاشت .
مادر"ریگبی " به مرد چوبی اش که ساخته بود نگاه کرد وبا خوشحالی خندید وگفت : چقدرزیبا است ؟ کمی فکرکرد وباخودش گفت : اکنون چه کارکنم ؟ دوباره به فکرفرورفت ودراین حال احساس ترس کرد . اواحساس کرد که این مترسک به اندازه ی کافی برا ی کلاغ ها ترسناک است، مترسک واقعا به نظرترسناک میامد . اوفکرکرد این آدمک میتواند خوب کارکند ، وبا خودش گفت : بهترازاین است که تمام تابستان را درکنارذرت ها نگهبانی دهم وکلاغ هارا فراری دهم . دراین حال یک چیز دیگربه نظرش رسید ، تصمیم گرفت یک طرح دیگرنیز روی مترسگ اجرا کند . او پیپ تنباکواش را برداشت ، آنرا به دهن مترسک گذاشت وگفت : بکش ، بکش عزیزم ، پوک بزن ، پوک بزن کوچولوی خوب من ، این زندگی تو است " دود شروع کرد به بیرون آمدن ازدهن مترسگ . دراول فقط کم کم دود میامد ، اما مترسگ محکم ترپوک زد ، میکشید وپوف میکرد ، هرلحظه بیشتروبیشتردود ازدهن او بیرون میامد .
مادر"ریگبی" اورا تشویق میکرد ودم به دم میگفت : بیرون بده عزیز م ، دود کن کوچولو. وبا شادی تکرارمیکرد : بیرون بده عزیزم ... پوک بزن زیبای من ، دردانه ی من ، پوک بزن . این زندگی تو است ، میگویم پوک بزن ، این زندگی بخش است .... سپس مادرریگبی به مترسگ دستور داد راه برود ، اوگفت : راه برو تو دنیایی پیش رو ی خود داری راه برو ... مترسگ یک دست اش را بیرون آورد به سمت پیش روی خود دراز کرد ، درحالیکه درجستجوی چیزی میگشت تا به آن تکیه دهد . درهمان حال یکی ازپاهایش را بلند کرد و با سختی ومشکل زیاد آن را حرکت داده جلوگذاشت . دراین حال مادرریگبی با فریاد به او دستورداد: ادامه بده ، راه برو عزیزم ، ومترسگ شروع کرد به حرکت، اولین قدم هارا آهسته آهسته برداشت وکم کم شروع کرد به راه رفتن به سمت جلو ومادرریگبی فریاد زد : تو مثل یک مردهستی ومثل یک مرد قدم میزنی وراه میروی واکنون من به تو میگویم مثل یک مرد راه برو ...
مترسک تقلا میکرد وبالاخره با یک صدای خفیف نجوا کرد : "مادر".... من میخواهم صحبت کنم ، من میخواهم حرف بزنم اما من مغزندارم ، چه میتوانم بگویم ، وقتی که مغزندارم ؟
مادرریگبی جواب داد : آه عزیزم ، تو میتوانی حرف بزنی ؟ میخواهی صحبت کنی ؟ نترس ، موقعی که وارد دنیای جدید شوی ، موقعی که درجهان ما وارد شوی تویک هزار چیز برای گفتن داری ، تو هزاران چیز خواهی گفت . ویک هزار بارآنهارا خواهی گفت . وهزاربارآنرا تکرار خواهی کرد ، درحالیکه هنوز چیزی نگفته ای . بنا براین فقط گب بزن ، مثل یک پرنده بخوان دقیقا به اندازه کافی مغز داری برای آن .
دراین حال مادرریگبی مقداری پول به مترسگ داد وگفت : اکنون تو مثل همه آنها هستی ومیتوانی سرت را بالا بگیری وبا غرورراه بروی .....
اما مادرریگبی به مترسگ گفت : او نباید هرگز پیپ را فراموش کند ، وهرگز نباید کشیدن آنرا متوقف کند ، مادرریگبی به مترسگ هشدارداد که اگرازکشیدن پیب غفلت کند اوبه زمین خواهد خورد ودوباره مثل یک چوب خواهد شد .
مترسگ با صدای کلفت درحالیکه ابری ازدود را ازدهنش بیرون میداد جواب داد : " نترس مادر..."
مادرریگبی درحالیکه مترسگ را به بیرون دروازه خانه راهنمایی میکرد گفت : به هرحال دنیا مال تو است ، واگرکسی درسرراهت نام ات را پرسید ، فقط بگو : "کلاه پردار" برای اینکه روی کلاهت یک پرداری ویک دسته ازپردرسرخالی ات داری .
مترسگ خیابانهای شهررا پیدا کرد وبسیاری ازمردم به او نگاه میکردند. آنها به کوت ارغوانی وزیبای او و جورابهای سفید وابریشمی اش نگاه میکردند . به پیبپی که او درگوشه ی لبش داشت وبا دست چب اش آن را نگهداشته بود نگاه میکردند . درحالیکه او هرپنج قدمی که برمیداشت ، یکبارآنرا به دهن اش میگذاشت وراه میرفت . رهگذران فکرمیکردند اویک توریست خیلی مهمی است .
مردی گفت : چه یک مرد ِشریف وخوبی ؟ مرد دیگری گفت : اوحتما یک فرد متشخصی است ، کسی گفت حتما برای خودش کسی است ، دیگری گفت یکی ازمقامات شهراست . .....
موقعی که مترسگ درامتداد سرگ های ساکت نزدیک حاشیه شهرراه میرفت اویک دختربسیارزیبایی را دید که دربرابریک خانه کوچک سرخ رنگ آجری، ایستاده بود ویک کودک کوچکی نیزدرکنارش ایستاده بود . دخترکِ زیبا به مترسک لبخند زد ، ودراین حال عشقی درقلب او رخنه کرد . از این احساس تمام صورت او زیرنورخورشید سرخ شد .
مترسگ به دخترک نگاه کرد واحساس عجیب وناشناخته ای وجود اورا فراگرفت . ناگهان ، همه چیزبه نظراو به گونه ی دیگرآمد . هوا بایک هیجان ناشناخته ای پُرشد . نورخورشید درامتداد خیابان میتابید ومردم درهمان حال که درمیان سرگ حرکت میکردند به نظرش می آمد میرقصند . درحالیکه آنها فقط راه میرفتند ولی او به نظرش می آمد که مردم میرقصیدند .
مترسگ نتوانست خودش را نگهدارد وبه طرف دخترجوان وزیبایی که لبخند ی برلب داشت حرکت کرد . وقتی او نزدیک ترشد ، کودک کوچک درکناردخترک با انگشت به طرف مترسگ اشاره کرد وگفت : نگاه کن جولیا ، این مرد صورت ندارد ، مرد چهره ندارد ، اویک کدو است .
مترسگ نزدیک ترنرفت ، بلکه برگشت وبا عجله ازمیان خیابانهای شهر به سوی خانه اش دوید . موقعی که مادرریگبی دروازه را به روی او بازکرد ، دید که مترسگ دارد میلرزد ، با هیجان واحساسات میلرزید . ازشدت هیجان واحساسات روی پای خود بند نمیشد . او با مشکلات زیاد پوک محکمی به پیب اش زد ودرهمین حال صدای شبیه صدای شکستن چوب ازخودش درآورد ویا صدای جرق جرق شکستن استخوان . مادرریگبی پرسید چه شده ؟
مترسگ جواب داد : من هیچ چیزی نیستم ، من یک مرد نیستم ، من فقط یک پوکِ دود هستم ، من میخواهم چیزی بیشترازاین باشم ، من میخواهم چیزی بیشترازیک پوک دود باشم . ودرهمان حال پیپ اش را ازدهن برداشت وبا تمام قدرت آنرا به روی زمین کوبید . بدنبال آن خودش هم به زمین سقوط کرد ودردم یک دسته چوبی شد که ازچندین جای ازهم جدا شد . درحالیکه صورت کدویی او ازتنش جدا شد ودربرابردیوارغلط خورد .
مادرریگبی آهی کشیده گفت : مترسگ بیچاره.. ودرحالیکه به چوب های روی زمین نگاه میکرد ادامه داد : اوخیلی خوب بود که یک کلاغ ترسانک میبود، وشایستگی داشت که یک مرد باشد ، اما اوخوشحال ترخواهد بود که تمام تابستان را درکنارمزرعه ی ذرت ایستاده باشد تاآنرا ازشرکلاغ ها محافظت کند . بنا براین من اورا دوباره صرفا یک کلاغ ترسانک خواهم ساخت . پایان .
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
هیجان یک خبر!!!!!(داستان طنز)
هیجان یک خبر!
عبدالواحد رفیعی
هرات 14 /12/1387
همه چیز ازداخل یک طیاره کهنه ازنوع آنتونف روسی شروع شد . من ویک تعداد ازهمکاران عزیزدرداخل این ریکشا ازشهرزرنج ولایت نیمروز راهی شهرهرات بودیم ، بعد ازبسیارچانه زنی وبگومگوبین مسافرین ومهمان داران سراین که کی کجا بنشیند ، بلاخره طیاره مثل یک کلاغ پیراززمین به هوا خاست . همه چیزعادی پیش میرفت وطیاره کهنه ی یادگارشوروی سابق ده دقیقه مانده بود که مسیریک ساعته بین زرنج وهرات را تمام نموده خودش را ومارا ازعذاب خلاص کند ، دراین حال سرنشینان خسته برای رهایی ازشراین آهن غراضه خودشان را آماده میکردند که ناگهان ازبلند گوی طیاره اعلانی به این صورت پخش شد : "مسافرین گرامی ، به نسبت خرابی هوا درمیدان هوایی هرات ، ما مع الخیربه میدان هوایی فراه فرود میاییم ." با اعلان این خبر طیاره چرخ زد وراه آمده را دوباره بسوی فراه به پیش گرفت . ازاینجا بود که قسمت اول ماجرادرداخل طیاره شروع شد . مسافرین باشنیدن این اعلان، اول با وحشت به همدیگرنگاه کردند بعد باکمی ناراحتی با خودشان زمزمه کردند که : " چی ؟ ... فراه ؟" بعد هرمسافری رو به مسافربغل دستی اش کرده خبراعلان شده ازبلندگو را برای مسافربغلی اش تکرار کرد . به این صورت هرمسافری به مسافری بغلی اش گفت : " به نسبت خرابی هوا به فراه مینشینیم . " ومسافربعدی به بغل دستی بعدی اش اعلان کرد : " به نسبت خرابی هوا ..." دراین میان بعضی ازمسافرین ازفرط هیجان وشتاب زدگی خبررا خلاصه میکردند وکمی هم به او چاشنی میزدند وفقط میگفتند : به فراه مینشینیم ، طیاره نتانست به هرات بنشینه" و بعضی درآخرخبراضافه میکردند :" خوب شد که بخیرگذشت و.... "
مسافر بغل دستی من به نوبه ی خود این خبررا برای من چنین تکرار کرد : " میدان هرات خراب بود ه ، به میدان هوایی فراه میریم " ضمن تایید گفته ی او خواستم سهمی دراین پروژه داشته باشم ، رویم را برگرداندم تا خبررا به بغل دستی ام بگویم ولی بدبختانه دیدم که کنارشیشه هستم وبغل دستی ندارم ، لذا سرم را به پشت سرم چرخاندم تا به مسافرپشت سری ام بگویم که : " به علت خرابی هوا....." ولی ازبد شانسی یا بخت برگشتگی من، مسافرپشت سری ام قبل ازمن دهان بازکرد وگفت : " وارخطا نشوبرادر، چیز ی نیست ، انشالله بخیروخوبی به فراه میشینم ، ...." این حرفِ او باعث شد که من تازه به عمق فاجعه پی برده و"وارخطا" شوم . دراین هنگام صدای همکارم راشندیم که ازچند ردیف آنطرف تر ازروی چوکی اش نیم خیزشده بود وصدا کرد : " گبی نیست ، میدان هرات خراب بوده به میدان هوایی فراه میشینیم ، سیل کو وارخطا نشی " بعد لبخندی حاکی ازهیجان به سوی من زد وسرجایش نشست . .... با سرحرف اورا تایید کرده گفتم : " خاطرجمع باشین ، ... وارخطا نیستم ".
تا این اعلان بین مسافرین ازسرتا دم طیاره رفت وگوش به گوش خوانده شد ودهن به دهن تکرار گشت وبرگشت ، طیاره به میدان هوایی فراه به قول بلند گوی طیاره های وطنی "نشست کرد" . خدمه پروازاعلان کردند که تا خارجی ها اجازه ندهند اجازه نداریم ازطیاره بیرون برویم ، همینجا بنشینید تا ما تلاش کنیم برای شما اجازه خروج ازطیاره را بگیریم . ازشیشه که نگاه کردم سربازان امریکایی را دیدم که اطراف طیاره را محاصره کرده بودند .
قسمت دوم ماجرا که عمق فاجعه واصل هیجان برای مسافرین بود ازاینجا شروع شد . همه ی موبایل ها ازجیب ها درآورده شد وشماره ها به قول مخابراتی ها "دایل" شد ، مسافرین پشت به پشت شماره میگرفتند و اعلان داخل طیاره را ازطریق تلفن به دوست وآشناهای شان به سراسرجهان مخابره می کردند، مسافرین نشسته روی صندلی های شان ازشدت هیجان عرق میریختند ودم به دم شماره میگرفتند ، بعضی که کریدت شان تمام شده بودند با تاسف منتظرکدام تماس بودند تا خبررا بگویند، اما وضع من دراین میان واقعا کلافه کننده وکشنده بود . چون درست دراین لحظه حساس تلفن ام شارژتمام کرده بود روشن نمیشد ، نه می توانستم تماس بگیرم نه میتوانستم تماس دریافت کنم ، میخواستم تلفن ام را بزنم کف طیاره ، بدترازآن شما شاید درچنین شرایطی گیرکرده باشین که آدم به فکرخودکشی میفته ، میخواستم طیاره سقوط میکرد ولی درچنین وضعیت بدی گرفتارنمیشدم . ازیکی دونفرخواهش کردم تلفن اش را برای یک دقه قرض دهند، ولی هرکسی جواب داد : "میبینی که دارم شماره میگیرم ..." بعضی درادامه اضافه میکردند :" مثلی اینکه به خرمن هم باد میایه" بعضی ازمسافرین حتی با دوموبایل شماره میگرفتند تا وقت تلف نکنند ، چون همه میدانیم که اهمیت خبردرتازگی آن است . فکرمیکنم اگرطیاره ما سقوط میکرد اینقدرهیجان نداشت ، برای اینکه طیاره برای چند روز گم میبود وکسی ازوجود آن خبرنبود ودرضمن خبری که ازطریق رادیو تلویزون پخش شود چندان فراگیروهیجان انگیزنیست تا خبری که ازطریق تلفن پخش شود . همه مسافرین درحالیکه روی چوکی های شان داخل طیاره نشسته بودند ، دم به دم شماره پشت شماره به قول مخابراتی ها "دایل" میکردند ، ومن دراین میان خودم را میخوردم . درمیان صدای مسافرین حرف های گوناگون شنیده میشد :" ما تا میدان هوایی هرات آمدیم اما طیاره نشست نتانست برگشتیم حالا فراه هستیم ....،یکی میگفت : نه میدان مسئله ای نبود خیروخیرت است شما نگران نباشین ، یکی را شنیدم که گفت : "شما نگران نباشید ، حادثه بخیرگذشت ...." باخودم گفتم کدام حادثه ؟ یکی دیگری را شنیدم که باطرف تماس شان میگفت : "طیاره نزدیک بود روی میدان هرات سقوط کند ،ولی ما برگشتم حالا بخیروخوشی درفراه نشست کرده ایم ، ....
دراین حالت خدامیداند چه رنجی میکشیدم ، ازاینکه نمیتوانستم باکسی تماس بگیرم واین خبرمهم را به اوبگویم نزدیک بود منفجرشوم .
بلاخره خارجی ها اجازه داد وازطیاره رفتیم پایین . حالا فضا بازبود مسافرین میتوانستند باخیال راحت وبدون که کدام مسافردیگری بشنود وبه او انتقاد کند، میتوانستند خبررا با شاخ و برگ با طرف گفتگوی شان بگویند . ...
بلاخره طیاره ما بعدا ازیک ساعت پرهیجان درمیدان هوایی فراه دوباره بال گشود وبسوی هرات پروازکرد ، با همان صدای گوشخراش وتکان های وحشت آور. تصمیم گرفتم برای حالا که نتوانستم ازتلفن برای جریان این خبراستفاده کنم به صورت حضوری درشهربه هرکه رسیدم به یک نحوی جریان را قصه کنم .... بعد ازفرود طیاره به اولین کسی که رسیدم راننده تاکسی میدان هوایی بود ، تا روی چوکی نشستم میخواستم زبان بگشایم ودراین فکرمیکردم که چگونه بگویم که چه ماجرایی برما گذشت، ودرحال ساختن مقدمه درذهنم بودم که با کمال تاسف قبل ازمن راننده زبان بازکرد وازمن پرسید : شما به همان پروازی بودین که به فراه نشست کرد ؟ دهانم را که بازکرده بودم تا من شروع کنم ازشدت تعجب وحیرت همان طوربازماند، با کمی سکوت وحیرت با عصبانیت گفتم : " آره ، لعنت به این تلفن ، هدفم تلفن خودم بود .... دراین حال میخواستم پرسان کنم که شما ازکجا خبرشدین ؟ که قبل ازمن باز دهان بازکرد وگفت : "خوب شده که بخیرتیرشده ، حادثه بدی بوده اگه کدام حادثه میشد خدای ناخواسته ...." میخواست بگوید : "حالا مگرجنازه تان را میبردم " ولی حیا کرد چیزی نگفت . خاستم کمی ازجوش موتروان کم کنم گفتم : "کدام حادثه ؟ خوب هوا خراب بوده مدتی تاخیرداشتیم ..." گفت : " نه خیلی شانس آوردین برارجان ، من عمرم دراین میدان تیرشده میدانم که درچه هوایی طیاره باید نشست کنه، اگه شما مینشستید حتما طیاره چبه میشد ، خدا سرشما فضل کرده که پیلوت بی عقلی نکرده برگشته ، بعضی ازین پیلوت ها خیلی بی عقلن....." راننده ادامه داد : "هوا خیلی خراب بود ، مثل حالا که نبود که شما نشستید ، با آن هم طیاره نزدیک بود سقوط کند که پیلوت هشیاری کرده روی طیاره را گشتاند به سمت فراه ، شما آن داخل نشسته بودین ازخودتان خبرنبودین ، مثل مریض بیهوشی که روی چپرکت شفاخانه باشه ، چه ازخودش خبرداره ؟ ها ها ها ...میبخشید مزاح کردم حالا کجا میرین ؟ ....
داشتم اززورعصبانیت میترکیدم ، اصلا به بخت برگشتگی خودم مطمئن شدم ، ازاینکه نتوانسته بودم حتی به یک نفراین خبرمهم را برسانم داشتم ازخودم بدم میامد ... ازتاکسی که درشهرپیاده شدم ، به اولین کسی که برخورد کردم یکی ازآشناها بود که خبرداشت من رفته ام نیمروز وخبرهم داشت که من امروز میایم وقتی دم دروازه اش رسیدم تا چشم اش به من خورد با خنده ای گفت : هنوز زنده ای ؟ ما گفتیم تو خاک خاکسترشدی رفتی ؟ ها ها ها ... شنیدم که طیاره شما نزدیک بوده سقوط کنه ، بفرما بفرما قصه کن که چه شد ؟ دستی به سرم کشیدم که نکنه شاخی سبز بشه ، کوشش کردم خونسرد باشم ودرعین حال نمیخواستم ازداغی حادثه کم کننم ، ولی بدبختی آن بود که همه چیز یک چیزی عادی بود ومن درمخمسه ای گیرکرده بودم تا این مسئله عادی را غیرعادی اش کنم ، گفتم : " بله هوا خراب بود ، طیاره که روی میدان هوایی هرات رسید شروع کرد به تکان خوردن ومی خواست ......" میخواستم بگویم که می خواست سقوط کند ، ولی دیدم که دیگه خیلی شورمیشه حرفم را عوض کردم وگفتم :" میخواست بنشیند که ازمیدان اجازه ندادند وما برگشتیم به فراه نشستیم ..." دوست دکان دار من که تا این لحظه چای را برای من ریخته بود گفت : " بله به ما یکی ازدوستان ازکابل تلفن کرد که : " میگن درهرات طیاره سقوط کرده ؟ گفتم نه ما خبرنداریم کی ؟ گفت طیاره ی اززرنج میامده به هرات میگن مجبوره شده به میدان فراه بنشینه .... گفتم : خدا نکنه یکی ازدوستان ما هم داخل طیاره است اززرنج میایه " خیلی نگران شما شدم به تلفن ات هم هرچه زنگ زدم رخ نشد ، بعد به یکی دوتا ازدوستان زنگ زدم که ازشما خبردارند یانه ، آنها هم گفتند فقط میدانیم که اززررنج حرکت کرده ولی هنوز نرسیده اند ، تا همین حالا که تو آمدی شیطان هزار رقم فکر به سرم آورد ، خوب خدارا شکر که سالم وزنده ای ، این طیاره های افغانستان اعتبار نداره، آدم تا مجبورنباشه نباید با اینها سفرکنه ، ..." دوستم مسلسل گب میزد ومن دراین فکربودم که واقعا چه خطرمرگی ازسرم گذشته است ومن خبرنداشته ام . ولی عقده ی خبردادن برای اولین نفردردلم ماند وتصمیم داشتم به خانه بگویم .... ازآنجا عصبانیت ویاس خودم را فروخورده راهی خانه شدم ، تنها جایی که میتوانستم خبررا به صورت دسته اول تعریف کنم ، وقتی به خانه رسیدم دخترم با دیدن من دوید و گفت : گ اینه پدرجان آمدند ، ما شنیدیم که طیاره شما گم شده ، مادراینا گریه میکنند ..... پایان
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
تلویزون شهر ما سوخت
با اندوه فراوان به اطلاع دوستان میرسانیم که تلویزون محلی شهرما سوخت !
به دنبال پخش تصویری ازوالی جدید که تازه به کارش شروع کرده است به جای تصویروالی سابق درصدراخبار، تلویزون محلی شهرما کله اش دود کرد وسوخت . این تلویزون که عادت داشت اخباررا با تصویری ازوالی قدیم درحالیکه به ملت لبخند میزد شروع نماید ، به اثرپخش تصویروالی جدید به جای تصویرجلالت مآب والی گذشته دچارایست قلبی شده دودی ازکله اش بلند شد ه ازکارافتاد . کارشناسان اعلان کردند : " ترک عادت موجب مرض میشود " .
بدنبال این حادثه مسئولین قدیم تلویزون ازکاربرکنارشدند ومسئولین جدید تصمیم گرفتند بعد ازاین برای مدتی طولانی سرهرنیم ساعت یک دفعه تصویروالی جدید ازاین تلویزون پخش گردد تا این تلویزون کم کم به آن عادت کرده من بعد دچاراین حادثه غم انگیزنگردد .
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
بنای یاد بود دموکراسی
نام کتاب : بنای یاد بود دموکراسی .
نویسنده : عبدالواحد رفیعی
ویراستار : محمد حسین محمدی
طرح جلد : محسن حسینی
صفحه آرا : حسین سینا
ناشر: خانه ادبیات افغانستان
متن کوتاهی که درپشت جلد آمده است :
" حسب لزوم دید مرکز وطبق فیصله شورای مرکزی "بنیاد دموکراسی ،حقوق بشروجامعه مدنی "درجلسه مورخ...(تاریخ محفوظ) چنین تصمیم گرفته شد که برای ترویج هرچه بیشتر دموکراسی درمیان عامه مردم ،آشنایی مردم با حقوق بشروگسترش ورواج فرهنگ جامعه مدنی ونهادینه کردن این فرهنگ درمیان مردم عوام ،فیصله به عمل آمد که درهمه شهرهای مهم کشور یک بنای یاد بود تحت نام " آبده تاریخی دموکراسی وحقوق بشر وجامعه مدنی " بنیاد نهاده شود ، موضوع جهت عملی نمودن این فیصله به شما ابلاغ شد تا هرچه زود تراقدام نموده کاراعمار بنای مذکوررا دربهترین نقطه شهر ازهرحیث شروع نمایید ...."
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
آموزش س ی ک س
بنده اولا درتعجبم که فرستنده ی ایمل ازکجا فهمیده من به این آموزش نیازمندم .
درثانی فکرمیکنم ایشان به اشتباه فکرمیکنند من ازجمله کسانی هستم که درتدوین قانون احوال شخصیه اهل تشیع دست داشته ام .
بنا براین ازهمه خواننده گان این وبلاگ تقاضا مندم اگرادرس ایملی ازتدوین کننده گان قانون احوال شخصیه دارند برای این خانم بفرستند تا مفاد این قانون بهترواحسن ترعملی گردد .
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388
نامه ی گلایه آمیز
توضیح :
امروزه روزنامه های چاپی کشوربرای پرکردن صفحات داخلی وبیرونی خود به صورت بی رویه وبی محابا ازانترنت استفاده میکنند . ازمدتی است که درچندین نشریه هفتگی وحتی یکی دوتا کتاب که درکابل منتشرشده است عکس هایی منتشرشده است که ازبرداشت های من میباشند ولی در هیچ کدام ذکری ازعکاس نیامده است . امروزنیزدریکی ازروزنامه های امروز کابل درصفحه اول وآخر آن عکس دیدم که ازبرداشت های من درولسوالی زنده جان قریه شکیبان بود ودوسال قبل گرفته بودم ولی ذکری نه ازمنبع شده است نه ازعکاس . بنده این دفعه را چون ادرس ایمل داشت نامه ی به شرح زیربرای این روزنامه نوشتم وارسال کردم تا کمی بعضی مسایل به یاد دست اندرکاران رسانه های وطن بیاید . ....:
بسمه تعالی !
به دست اندرکاران محترم روزنامه وزین وگرانسنگ " ماندگار" !
ضمن عرض احترام :
درشماره هفتم روزیکشنبه مورخ 23 حمل 1388 ،درصفحه هشتم وستون انگلیسی این روزنامه ازعکسی استفاده شده است که ازکارهای اینجانب میباشد . بنده به عنوان صاحب این عکس ، دراینکه ازعکس استفاده گردیده است کدام اعتراضی ندارم ، ولی دراینکه ازمنبع برداشت عکس وعکاس آن ذکری به عمل نیامده است احترامانه ازشما گله مندم . فکرمیکنم این عمل خلاف قوانین ورسوم رسانه ی میباشد . مطابق اصول رسانه ها , وظیفه ی هررسانه است که دراستفاده ازمطلب ، عکس ، کاریکاتورویاهراثرِدیگری ، به ذکرماخذ وصاحب اثرمبادرت ورزد ، درغیرآن صورت خدای نکرده ممکن تقلب ، بهربرداری ناروا ویا حتی سرقت فرهنگی محسوب گردد .
بدینوسیله احترامانه خواهشمندم جهت اعاده حق مسلم صاحب عکس ودرعین حال ترویج این قاعده ی رسانه ی یعنی ذکرمنبع وصاحب اثر، نام عکاس این عکس یادآوری گردد یا مطابق اصول روزنامه نگاری ، این نامه ی گلایه آمیزبه نشربرسد .
با احترام
عبدالواحد رفیعی – هرات
23 حمل 1388 .
وحدود ده دقیقه بعد ازایمل منُ جواب روزنامه ماندگار به شرح زیر رسید :
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
ازشما ملت عزیز عاجزانه تقاضامندم که دریک گردهمایی با شکوه درچوک عمومی شهر ازاین حقیر استدعا کنید تا خودم را برای ریاست جمهوری کاندید نمایم .













